وبلاگ

 

 

با خودمان قرار کرده بودیم که این یکی را دیگر نپیچانیم. فرزاد که زنگ زد و گفت پای رفتن است، ما هم کیف‌مان کوک شد و عزم‌مان جزم‌تر برای پیوستن به خیل فلیکریون. این بار بنا بود که همدان را پاتوق کنند دوستان...

نمی‌دانم از چه حساب است که خواب ما و اتوبوس بین شهری، میانه‌ای ندارند باهم. تا صبح هر چه خر غلت زدیم و این ور و آن ور کردیم تا مگر یکی دو دقیقه قرار بگیریم و خواب ببینیم؛ نشد که نشد.

دم دمای صبح ـ تقریباً چهار و نیم بود ـ رسیدیم ترمینال. حامد گفته بود که: رسیدید زنگ بزنید، موبایلم را روشن می‌گذارم... و زنگ زدیم و بالطبع، خاموش بود... با چشمانی ورقلمبیده و دلی سرشار از احساس دودرشدگی رفتیم نمازخانه، نماز خواندیم و تلپ شدیم به انتظار روشن شدن موبایل حضرت حامد خان...

و کمپ ارم، سرزمین موعود، با چادرهای برافراشته و ملت پتو به سر کشیده، انگار دانسته جوری خوابیده بودند تا حسرت بی‌خوابی دی‌شب را دوچندان کنند...

چهره‌های آشنایی را دیدیدم که بر اثر کهولت سن، به یاد نمی‌آوردیم که کجا دیده بودیم‌شان. آشنایی دادند و گفتند هم‌سفرمان بودند در اتوبوس. از همان ابتدا گرم گرفتیم با بچه‌ها، انگار که دوستان چندین و چند ساله باشیم...

نیم چه صبحانه‌ای خریدیم و نشستیم و لمباندیم.

سوده آمد و اعلام برنامه کرد: غار علی صدر. سوار خودروی جمعی کوچک شدیم و به یمن خستگی مفرط، بین راه اولین چرت را زدیم. وقتی رسیدیم یک ربع مانده بود به نه. هنوز حامد و متعلقینش نیامده بودند. قرارمان نه و نیم ورودی غار بود. از سر خوش قولی و خوش وقتی و سایر چیزهای خوش، بعد از دو ساعت و نیم تأخیر، بالاخره رسیدند و با هزار سلام و صلوات، با یاران، راهی غار شدیم.

برگشتنی هم به همان سیاق، خوابیدیم خوابیدنی و انصافاً این بار مشتی خوابیدیم. چشم که باز کردیم جلوی رستوران بودیم.

ساعت سه، سه و نیم بود که ناهار خوردیم و بعد راه افتادیم طرف بازار. بساط عکاسی پهن کردیم و چلاندیم هر چه در و دیوار بود و هر چه فرش و فرش‌فروش... از همان جا پیاده راه افتادیم سوی مزار استر و مُردخای. به خاطر آوردم که سال‌ها پیش، هفتاد و سه یا چهار، در معیت جماعت هم‌مدرسه‌ای آمده بودیم آن‌جا... آرام‌گاه آن دو مرحوم را نیز به سیاق پیشین آراستیم...

خورشید کرکره را پایین می‌کشید کم کم. عزم شام کردیم و رفتیم آن رستورانی که وسط یک دریاچه است، نزدیک گنج نامه. طبق معمول منوی غذا را "بابل سورت" نمودیم و از آخر، اولی را انتخاب کردیم: جوجه کباب...

خسته و کوفته رسیدیم کمپ. دل‌مان را صابون زده بودیم که تا رسیدیم، زارپ می‌کپیم توی چادر و می‌خوابیم. سرمان هم نمی‌دانیم از چه، نافرم درد می‌کرد و در کنار خواب‌آلودگی و خستگی، شده بود قوز بالا قوز...

چند نفری هم آن شب به جمع فلیکریون پیوستند که دست بر قضا با یکی‌شان فامیل دور درآمدیم...

مسواک زدیم و مثل یک بچه خوب، خزیدیم گوشه‌ی چادر...

صبح هنگام از سر و صدا بیدار شدیم، دیدیم که صالح، بنده‌ی خدا پایین چادر دراز کشیده. گفت که تا صبح با دوستان گرم گرفته بود و نخوابیده. البته نمی‌گفت هم از چشمان خسته‌اش می‌بارید... جا عوضی کردیم و زدیم بیرون...

بر شیوه‌ی دی‌روزی، بساط صبحانه گستردیم و برخی مندرجات سفره را با چادر همسایه، حضرات میرمحمدی و نرگس، طاق زدیم...

سوده هم‌چنان پرانرژی با آن که دی‌شب نیز از جماعت شب‌زنده‌داران بود، هم‌چنان میان‌داری می‌کرد: باباطاهر...

فرزاد و فرهنگ و روزبه و حقیر ـ ملخص به دالتون‌ها ـ طبق معمول متوسل به "دربستی" بودیم...

بعد از زیارت مزار باباطاهر (ع) رفتیم تپه‌ی هگمتانه. یکی دو ساعتی آن جا پلیکیدم و عکسیدیم. آن جا بود که سعادت هم‌نوایی با جناب استاد علاقه‌بند نصیب‌مان شد و چندین دقیقه‌ای مستفیض شدیم از صدای زیبای ایشان.

پس از آن عزم مزار ابوعلی سینا (ع) کردیم. کمی که پرسه زدیم، ناخواسته از رمق افتادیم و ولو شدیم در کنجی تا بلکه کسی دریابد این شکم گرسنه را... و زیر لب زمزمه می‌کردیم: این شکم بی‌هنر پیچ پیچ ـ صبر ندارد که بسازد به هیچ...

ناهار را نزدیکی‌های همان‌جا میل کردیم. در کنار مصاحبت حضرات علاقه‌بند، صالح، حسام و احسان، لذت باقالی پلو با ماهیچه صد چندان شده بود...

گنبد علویان میعادگاه بعدی بود. ما که حنای دوربین‌مان در برابر سایرین، رنگی نداشت، زودتر از بقیه بازنشست شدیم و رفتیم روی پلکان ورودی در پلاس شدیم و آن جا مشاعره‌ای را آغازیدیم...

برخی از دوستان از همان جا رفتند گنج‌نامه. جماعت دالتونیون تصمیم بر آن گرفتند که بروند کمپ، چند ساعتی استراحت کنند. رفتیم و روی چمن‌ها دراز به دراز خوابیدیم. شش و نیم هفت بود که ما هم رفتیم گنج‌نامه. سایر عزیزان را دیدیم که داشتند برمی‌گشتند. ما هم زیاد بالا نرفتیم. بلالی خوردیم و رفتیم یک راست سر قرار شام، رستورانی بود همان نزدیکی‌ها. تختی داشت و محیطی خلوت و باصفا. تا شام بیاید با عالی جنابان میرمحمدی و ظهیرنیا گرم گرفتین و قصه‌ی روزگار گفتیم.

نمی‌دانم چه شد که در همین اثنی شروع کردیم همنوایی با آقای مهران عزیز. خلاصه آن که همان شب حق هر چه تصنیف بود را کف دستش گذاشتیم و آن قدر خواندیم تا شام آمد.

بعد از شام هم که تازه روی فرم آمده بودیم باز خواندیم و دیگران را نیز هم صدا کردیم...

برگشتیم کمپ و وسایل‌مان را برداشتیم و راه افتادیم سوی ترمینال؛ بلکه صبح علی الطلوع خیرسرمان خودمان را برسانیم به کار و بار روزانه و جلسه‌ی پژوهشگاه... حال بماند که به جلسه که نرسیدیم، هیچ، پنج و نیم عصر سر از خواب ناز برداشتیم...

الحق و الانصاف که خوش‌گذشت. دست تمامی دست‌اندرکاران درد نکناد. ان شاء الله، سفرهای بعدی...



پیوندهای مرتبط

عکس‌های بیش‌تر را از این سفر، این‌جاها می‌توانید ببینید. پیشکی بگویم که متأسفانه این لینک‌های سایت Flickr است که به یمن و برکت عزیزان دست‌اندرکار فعلاً فیلتر است...

عکس‌های انتخابی عزیزان هم‌قطاری در گروه ایرانیان

عکس‌های جناب آقای علاقه‌بند

عکس‌های جناب آقای رهبر

عکس‌های حامد

عکس‌های نرگس

عکس‌های جناب آقای میرمحمدی (دامه توفیقاته)

عکس‌های فرهنگ

عکس‌های سوده

عکس‌های کیانا

عکس‌های خورشید

عکس‌های مجتبی

عکس‌های صالح

عکس‌های مهسا

و عکس‌های دیگر بنده از سفر همدان


اگر احیاناً پیوند عزیزی از قلم افتاد، متذکر شوند، در اسرع وقت به مجموعه‌ی فوق، خواهم افزود.



مهران لینک دایم | ۸۷/۸/۳۰ - ۲۳:۰۳ - پنج‌شنبه

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی باحالییییییییییییییییییییییییییییی


كاوه لینک دایم | ۸۵/۵/۲۸ - ۱۲:۱۴ - شنبه

اين خدايار جان ما، مي‌فلسفد و ما را هم به خودمان ـ كه فلسفه‌چي باشيم ـ مبتلا مي‌كند! شما يك‌بار هم كه شده بحث مقدمات و مؤخرات و صغري و كبري را رها كن و كمي اجازه بده لباست تر شود. اگر طعمش به طبع‌تان نسازيد و سبب رودل و ساير قضايا شد، آن‌وقت به خواب آرام‌تان بر متكاي ترديد و فلسفه برگرديد! آدم يا بايد بچگي كند يا خودكشي! انواع راه‌هاي سوم پيشنهادي صرفاً مشتقات اكثراً بدلي و بي‌مايه‌ي همين‌هايند. خود داني.

لیشام: من بخورمت الهي با اين قلمت... پيش خودمون بمونه! اين رو كه خوندم اون قدر ذوق زده شدم كه از اون اظهار دوستي‌هاي بر لبم جاري شد كه نمي‌شه اين‌جا نوشتش... اي ول!! باحالي اخوي!!
اين قدر هم به خدايار گير نده... گناه داري طفلكي ؛)


ري‌را URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۶ - ۱۰:۳۸ - پنج‌شنبه

واسه همينه مي‌گم از چند بعدي بودنت خوشم مياد ديگه!! هميشه همه جوره از حافظ گرفته تا آبجي فوتينا و گل از همه رنگ آماده تو آستينت داري!

لیشام: فقط مي‌تونم بگم كه چاكريم آبجي ؛)


خدايار URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۲۳:۴۹ - چهارشنبه

بنده ارادت خود را اعلام مي‌كنم به حضرت كاوه. من حاضر نمي‌شم جز در جمعي كه دوست دارم از وجودشون لذت ببرم نه كار ديگه‌اي بكنم عكاسي خيلي خوبه ولي بايد تنها رفت يا با يكي دو نفر ديگه به قصد عكاسي! بطور مثال اگه قرار باشه من در خدمت شما باشم و شما هي بخواي دنبال سوژه بگردي و از تو چشمي دوربين نگاه كني كه من شما و بودن با شما رو از دست مي‌دم!

لیشام: تموم اين حرفا بهانه‌ست...
بهانه‌هاي عاشقانه‌ست...
اگه من از تو گله دارم...
بقيه‌اش هم صلاح نيست اين‌جا خونده بشه...


فريبرز لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۱۷:۱۱ - چهارشنبه

با ارادتي كامل......

و بهترين شادباش‌ها. "فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم" كه به من هم خوش گذشت در كنار شما مخصوصاً حضرت‌عالي. حيف كه كم بود مهلت و ما مسافر...

لیشام: واااااو ببينيد چه مهمان عزيزي افتخار دادن به حقير و سري اين‌جا زدند! جناب آقاي علاقه‌بند، همون طوري كه فرمودين متأسفانه وقت بسيار اندك بود و حقير نتونستم چنان كه بايسته و شايسته است در خدمت‌تون باشم، به هر صورت لحظه شماري مي‌كنم ديدار شما و ساير عزيزان را... شاد باشيد :)


Darya لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۱۳:۱۲ - چهارشنبه

to Rira :) Lisham dont read! I don wana strangle you!

Ha Rira, midanam
hala midanam hameye ma
joory gharibe edameye darya va neshanie an shoghe por geryeim.
.....
Noosh! noosh... lajoréye layali!
dar jamé man va in boghze bigharar,
JAYE TO KHALi
(az majmooe asháre shaere mahboobam)

man be esmet kheily hasoodam.. behtaryn arezooha baraye to


oveis لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۱۲:۳۱ - چهارشنبه

salam bar hamkafehihaye kabirrr!!!

Salam bar doostan va salam bar parisa
bebakhshid ke peighameto dir didam forsat nashod mazerat... avalandesh mamnoon az lotfetoon... doymandesh fert foort koja bood be ma tozih bedin (farzam shademan hastand ke ino farmoodand)... seyomandesh jaye doostan hamishe khalie... chandomandesh enghadeh be Lisham hal nadin ye hoyi roodel mikone bacham... badesham mokhlesim... shad va bargharar bashin. hamin...

لیشام: سلام و سلام بر عمو اويس خودم، چايي تازه دمه، بيريزم واستون؟...


ري‌را URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۹:۵۳ - چهارشنبه

سلام

بله ليشام عزيز! فعلا لينک وبلاگ بنده ايني هست که مشاهده مي‌کنيد. تا بعد چه پيش آيد!... ضمناً دريا جان ابراز ارادت! داره خيلي ازت خوشم ميادا ;) (البته ليشام جان باور کن به جان خودم تيکه نيس واقعيته!! شما خودت گلي دوستان گلي هم دور و برت جمع مي‌کني (به ضم گاف!) ;)

لیشام: گل، گل، گـــــل، گل از همه رنگ، كلتو با چي مي‌شوري؟ با شامپو گل‌رنگ... شرمنده حضورتون؛ تنها شعري كه به كله‌ي گلي‌مان خطور كرد همين بود D:


مريم URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۵ - ۸:۳۲ - چهارشنبه

هميشه به گردش

سلام. از عكس‌ها كه پيداست كلي خوش گذشته. گزارش شما هم باعث دل‌سوختگي بيشتر شد.

لیشام: سلام مريم عزيز، دل دشمن‌تون بسوزه، حالا ظاهراً باز هم قراره كه خبرهايي باشه، ايشالا دور هم بودن‌ها بعدي، سلام گرم حقير رو حضور خانواده برسونيد :)


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۲۳:۰۷ - سه‌شنبه

بـه بـه

از اين "شوما اين‌جا صاحب منزلين" خيلي خوشم اومد... خيلي ممنون... صاحب منزل بودن برازنده شماست... (و چند تا تعارف ديگه‌اي که از يادم رفتن) هرچند که مي‌دونم ترجيح مي‌دي که من اين‌جا بجات پست ننويسم ؛) >:)

لیشام: صاحاب منزل بودن، تعريفي داره كيانوش جان كه استثنائاً پست نوشتن جزوش نيست P:


ناديا لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۱۴:۳۸ - سه‌شنبه

سلام
هميشه به سير و گشت!!!
وبلاگ خوب و جالبي داريد.
عارضم خدمت‌تان بس مستفيض شديم از اين لينك‌هاي بخش كاغذيجات برقيه (اعتراف: در جهت خواندن مضاف‌اليه اين عبارت چقدر زمان صرف كردم.) بالاخص "حافظ" و "خيام" و "مدير مدرسه". جاي بس تشكر دارد.
هميشه موفق و سلامت باشيد.

لیشام: سلام، لطف دارين، شما نيز شاد و پيروز باشيد...


Darya لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۱۴:۱۰ - سه‌شنبه

:)vof course

Hi dear ALI BIHAMTA!!!! Actually I have a good reason for this which has to do with Lishams death :) I left Lisham my first messages in FARSI untill he told me this: khoondan ya neveshtane farsi ba horoofe latin baraye man mesle in mimoone ke engar yeki dare galoomo feshar mide va khafam mikone!!!! and as I dont have the opportunity to type Farsi letters, and AS I DO LIKE HIS WRITINGS I WILL NEVER EVER TRY TO KILL HIM IN SUCH A HORRIBLE WAY SO I DECIDED TO LEAVE HIM MESSAGES IN ENGLISH... if it bothers you or any body else in any way, please try to not look at my comments.


كاوه لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۱۳:۲۲ - سه‌شنبه

اولندش ما شاء الله و لا حول و لا قوه الا بالله ـ داداش‌مون رو چش مي‌زنن نديد بديدها! ديمندش خدايار جان! ـ گوشاتو وا كن كه دارم كامنت ول مي‌دم و لابد براي ابراز وجود، قد ما به همين طاق‌چه مي‌رسه ـ دوربين حكايتش بدجوري با ام شي پلايار و امثال ذالك فرق فكوله! چرا كه آن اصحابي كه از او چيزا به گوش‌شون فرو كردن ـ بازم نه همشون ـ از قماش ابدان متحركينند كه بوي حمام بخار گرفته دارند و در مسير استفاده و مصرف و استعمالند و اغلب خودشان نيز در دايره‌ي روابط شبه آدميزادگي مستعملند. ثانيندش لذت ديدن و ريز ديدن و شكار نكته و زيبايي ـ باز هم نه از انواع روشنفكريش و باد و فيس و پيف پيف و غيره ـ و شراكت در آن زيبايي، نوعي از پراكندن ميل مجهول آدمي به زيبايي و هم‌زمان رفع عطش از آن است! لذا شما هم كه طبع دقيق و حساسي داري به جاي اين تنبلي‌ها را هم نفحه‌اي برسان كه اگر شراب خوري جرعه‌اي فشان بر خاك، از آن گناه كه نفعي به غير رسد چه باك! اگر كلمه‌اي در بيت فوق پس و پيش و حالي به حالي شد از محضر آن جناب بزرگ‌وارش و صاحب صفحه‌اي كه مهمان آنم، برادر عزيزم پوزش مي‌طلبم. ديگه بسه.

لیشام: اولندش كه مادر دهر ندارد پسري به‌تر از برادرم! اين هندوانه را علي الحساب داشته باشين شوما؛ ديومندش كه خوب اومدي واسه خدايار! مگه اين كه شوما وساطت كنين و يه چيزي بهش بگين، كشت ما رو از تنبلي؛ بهانه‌ي آفتاب تموز بغداد كم بود، دپرسي‌ها و برخي مشكلات نامشكل را هم اين اواخر چسبانده گَل همان‌ها و حاضر نيست بجنباند آن لاكردار را... اگه بدونين كه توي اين سفر همدان چند بار به فرزاد بي‌چاره گفتم خدايار!!!


MEMOL Email | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۱:۵۰ - سه‌شنبه

سلام عمو ليشام
خسته نباشي از سفر. از اين به بعد هر وقت مي‌ري سفر براي اين‌جا يه مبصر بذار. ببين دو روز نبودي چه خبرها که نشد...

لیشام: سلام خاله سحر، مبصر؟ آخه كافه رو چه به مبصر داشتن سحر جان ؛) بذار خوش باشن بچه‌هاااا... مگه نه رفقا؟!!... اي ول! همه‌تون يه ليوان شير مهمون من...


بهار لینک دایم | ۸۵/۵/۲۴ - ۰:۵۲ - سه‌شنبه

سلام، زيارت‌تان مقبول باشه ايشالاه نايب الزياره بوده‌ايد؟ غار در چه حالي بود؟ هنوز استلاگتيت و ميت داره؟ شاد و سلامت باشيد.

لیشام: سلام، قبول حق إن شاء الله... ما هميشه به وقت خوشي، نايب الزياره‌ي تمام حضرات دوستان هستيم، غار هم بود براي خودش، از آن تيت و ميت‌هايي كه گفتين هم داشت، هويجوري چسبانده بودند اين ور و اون ور كه حوصله‌ي آدم را سر مي‌برد D:


نگار لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۲۰:۴۱ - دوشنبه

نمي‌دونم با سفر دو روزه، آدم پخته مي‌شه يا آب‌پز؟!!! ولي اميدوارم که در اسفار بعدي از مناطق ديدني بيش‌تر بعکسيد، جهت آن‌دسته ازعزيزاني که فقط ازطريق Net سفر مي‌رن!!!! دوربين‌تان پايدار و از گزند صاحبش درامان باد...

لیشام: از آن‌جا كه تست پختگي، مستلزم رعايت حدود و شئوني‌ست كه نهايتاً بايد كه از مرجعي بي‌طرف ارزيابي شود، لذا بنده فاقد صلاحيت در باب اظهار نظر مي‌باشم؛ اميد آن كه حقير از خيل پختگان باشم... حقيقت آن است كه ما كلي بيش‌تر عكس در كرديم از خودمان ولي خوب محدوديت‌هاي مختلف علاوه بر تنبلي، مزيد بر علت شدند كه كم‌تر عكس گذاشتيم اين‌جا، به بزرگ‌واري خودتان ببخشيد :)


علي بي همتا لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۸:۱۰ - دوشنبه

ليشام جان من واسه متني كه نوشتي نظري ندارم فقط مدت‌هاست در كف اين بيننده سايتت هستم كه اسمش daryaس. اين بنده خدا فارسي مي‌خونه انگليسي مي‌نويسه؟! لطفاً جهت روشن شدن اين‌جانب مساعدت فرماييد

لیشام: علي جان! من بخورمت الهي! حالا چرا از من مي‌پرسي؟ خودش كه هست، از خودش بپرس. درياي عزيز! لطف كنين اين رفيق‌مون رو روشن كنين، مرسي :)


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۶:۴۸ - دوشنبه

تا دير نـشده

خوب شد که سفر خوش گذشته... باز هم از اين سفرها برو ؛)
اما تا سرم کلاه نرفته در باب حق آب و گل خودمو قاطي آدم‌ها مي‌کنم تا جنابان فرزام و خدايار و دوستانِ زرنگ‌ترِ ديگه اين‌جارو به نامِ خودشون سند نزدن D:

بعدش هم مادر (تو بخون خواهر) جان بار ديگه قصد سفر کردي به ما يه ندايي بده که ملت در فراقت واسه جواب سلام دو روز معطل نمونند

لیشام: اي باباااا... اين چه فرمايشيه كيانوش جان، شوما اين جا صاحب منزلين كه با اين حساب حق آب و گل، جاي خود داره... از باب معطل ماندگي دوستان در دريافت جواب سلام هم صرفاً مي‌توانيم به عرض برسانيم كه شرمنده‌ايم، ايشالا دفعات بعد پيشكي به اطلاع مي‌رسانيم...


حامد URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۵:۴۳ - دوشنبه

دمت گرم

محظوظيديم از حضور پررنگ شما و البته جناب شيخ سنگي فرزاد خان زبل!

لیشام: بزرگ‌وارين حامد جان، خيلي ممنونم از زحماتي كه كشيدي واسه اين سفر. خيلي خوش‌گذشت، چيزهاي زيادي ياد گرفتم و دوستان خوبي پيدا كردم :)


مژده لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۵:۱۵ - دوشنبه

آدم به ليشام حسوديش مي‌شه اين‌قدر حال مي‌ده به خودش!

لیشام: گوش‌وار زر و لعل ار چه گران دارد گوش؛ دوست عزيز! وليكن، دور خوبي گذران است، نصيحت بشنو... حسودي هم نداره، شما هم به خودتون حال بدين ببينين كه چه حالي مي‌ده ؛)


پري‌سا لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۵:۱۴ - دوشنبه

خوش‌حالم كه خوش گذشته؛ حناي دوربين‌تون از همه پررنگ‌تره تازشم! منم با نظر خدايار موافقم چون همه دنبال سوژه مي‌گردند؛ البته با هم بودن بازم صفاي خودشو داره

لیشام: ايشالا دفعه‌ي بعد شما هم تشريف بيارين ببين كه اين چيزي كه مي‌گين فقط تئوري قضيه است و گر نه توي عمل، همون چيزي مي‌شه كه هميشه توي جمع با هم بودن‌ها اتفاق مي‌افته. عكاسي؛ مثل خيلي از چيزهاي ديگه، صرفاً يه بهانه‌ي خوبه. خيلي هم بودن اون جا كه با خودشون دوربين نياورده بودن...


مژده لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۵:۱۲ - دوشنبه

هميشه به گل و گشت (به كسر گاف)! عكس خيلي دوست دارم اما معمولا ترجيح مي‌دم در لحظه باشم تا درگير دوربين اما مي‌تونم درك كنم با دوربين هم مي‌شه ارتباط قشنگي برقرار كرد با محيط...

لیشام: دوربين صرفاً يه وسيله است براي ثبت لحظه‌ها، وقتي كه با دوربين‌تون دوست بشين ديگه درگيرش نمي‌شين ؛)


Darya لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۴:۲۴ - دوشنبه

This sound so nice.. im so happy for you :) I like the way you write stuff down.. nice pics:) take care and have more fun

لیشام: مرسي درياي عزيز :)


خدايار URL | لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۴:۱۸ - دوشنبه

اميدوارم خوش گذشته باشه و هميشه خوش بگذره, من خودم از عکاسي خوشم مياد ولي اگه با يه جمعي برم جايي که همه يه دوربين دست‌شون باشه و هي بخوان عکس بندازن اعصابم بهم مي‌ريزه! نمي‌دونم چرا! مثل جمعي که همه يه mp3player تو گوش‌شون باشه! ديگه با هم بودن معني نداره

لیشام: مرسي خدايار جان. حقيقتش اون چيزي كه من تجربه كردم توي اين جمع، خيلي فرق داشت با اين مثالي كه زدي. عملاً با اين كه خيلي‌هامون قبلاً همديگه رو نديده بوديم، هم عكاسي كرديم و هم به مقدار كافي تو سر و كله‌ي هم كوبونديم و مهم‌تر از همه، هر لحظه يه چيز تازه ياد مي‌گرفتيم :) ايشالا دفعه‌ي بعد كه بهانه‌ي آفتاب تموز بغداد رو نداشتي با هم بريم ببين كه چه صفايي داره...


ري‌را لینک دایم | ۸۵/۵/۲۳ - ۱۴:۰۲ - دوشنبه

اولا سلام. خوش به سعادت‌تون ليشام عزيز! با وجود مختصري بي‌خوابي و سردردش به صفاش مي‌ارزيد. ايشالا هميشه خوش و سرحال باشين :)... اما دوما اين‌که: آقا چرا فقط هر چي ما مي‌گيم تيکه محسوب مي‌شه؟؟!! يه کاري نکن بگم بدون حضور وکيلم ديگه اين‌جا حرف نمي‌زنما!!! ;)

لیشام: و عليك السلام يا ري‌را، اوهوم، خوف مي‌ارزيد :) شوما بگو، وكيل هم گرفتين، گرفتين ؛)



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian