وبلاگ

 

 

همیشه دوست داشتم قدم زدن در بازار و دیدن جوش و خروش مردم را. بازار تهران که می‌رفتیم، ازدحام مردم، فریادهای مغازه‌داران، چانه‌زنی‌ها، بالا و پایین کردن اجناس، چرخ‌دستی‌های سرگردان و هزار نکته‌ی ریز و درشت این تصویر پرنقش، مرا مجذوب خود می‌کرد. جریان زندگی را احساس می‌کردم، صدای تپیدن نبضش را می‌شنیدم و انگار خود را در شوق خرید کفش تازه‌ی کودکان سهیم می‌دیدم...

بعد از مدت‌ها فرصتی دست داد هم‌راه دوست عزیزم فرهنگ، گشتی بزنیم در بازار تجریش و چند تایی عکس بیاندازیم. برای منی که عکاس نیستم، عکاسی هم خوب بهانه‌ای است برای آن که لحظاتی در کوک مردم و کارهای‌شان باشم!

پیش از بازار، سری هم به ظهیرالدوله زده بودیم و مشام جان به زیارت ایرج میرزا روشن کرده بودیم. دوستان ایرج شناس خوب می‌دانند چه می‌گویم ؛) خداوند خیرش دهاد که فاتحه خوانی‌اش هم بعد از این همه سال، خنده است و شادی با آن شعر شنگولانه‌هایی که سر مزارش نوشته‌اند...

فروغ فرخ‌زاد، رهی معیری، ملک الشعرای بهار، درویش خان و بسیاری دیگر از بزرگان سده‌ی اخیر ـ که اکنون نام‌شان در خاطرم نیست ـ سپردگان جاوید خاک ظهیرالدوله‌اند. قطعاً به یک بار دیدنش می‌ارزد. هم از آن جهت که دیداری تازه کنیم با بسیاری از بزرگان اهل قلم و موسیقی و هنر و هم از آن جهت که برخی از احکام الهی را که اغلب فراموش می‌کنیم، به یاد بیاوریم...

همان‌طور که مشغول به عکاسی بودیم، آمدند با ما دعوا کردند که عکاسی تخلف است و شما باید عکس‌ها را پاک کنید. ما هم که داشتیم از تعجب شاخ درمی‌آوردیم که چطور ممکن است عکاسی از گورستان جرم باشد، زدیم به صحرای کربلا و از این در درآمدیم که برای ما افتخاری است که از مزار بزرگان اهل ادب و هنر عکس درکنیم از خودمان! ما به این‌ها افتخار می‌کنیم! ما خاک پای این بزرگان هم نیستیم و از این حرفا! آن‌ها هم یک دنده ایستاده بودند سر حرف‌شان می‌گفتند که نخیر، ما گول نمی‌خوریم! عکس‌ها را پاک کنید! خلاصه آن که بعد از کلی مجادله و مکالمه و مکاشفه تازه دریافتیم که درد آقایان چیست. البته یک جورایی حق هم داشتند ولی انصافاً هم دلایل‌شان آب دوغ خیاری بود و هم برخورد خوبی نداشتند. اگر از اول قصه را می‌گفتند، آن قدر گیس‌کشی نمی‌کردیم!

قضیه این است که این بندگان خدا و کلاً متعلقین ظهیرالدوله سال‌هاست که با حکومت سر و کله می‌زنند که مبادا آن‌جا را خراب کنند. گویا چند باری آمده بودند از آن‌جا جوری عکس گرفته بودند که انگار ظهیرالدوله، خرابه‌ای است از خرابه‌های شمیران و داستان را در رسانه‌ها علم کرده بودند که باید هر چه زودتر بکوبندش و جایش پارکی، چیزی بنا کنند که خلق را نفع رساند. این‌ها هم شده بودند مارگزیدگانی که تا دوربین می‌بینند، کهیر می‌زنند. نهایت کار به آن جا رسید که از ما قول درویشی از جنس "به جان مولا علی" گرفتند که عکس‌ها را فقط برای خودمان داشته باشیم. ما هم که چاره‌ای نداشتیم، قول مردانه دادیم. هر چه باشد به‌تر از پاک کردن عکس‌ها بود...

تقریباً ساعت یک بود که از فرهنگ جدا شدم که بروم خانه. سری به موبایلم زدم که دیدم یک پیام کوتاه آمده از خدایار بدین مضمون که: بیداری؟ زنگ زدم ببینم قصه چیست. پیشنهاد داد که برویم ماهی‌گیری. من هم از خدا خواسته گفتم بپوش که آمدم. یک ربع بعد به منزلش رسیدم و همان‌جا سر ضرب راه افتادیم طرف تهران‌پارس تا من هم وسایلم را بردارم و عازم شویم...

نزدیک به دو بود که رسیدیم کنار سد لتیان و بی‌درنگ طعمه زدیم به قلاب‌ها و انداختیم به آب. شکر خدا بسیار خلوت بود و اوضاع توک زدن ماهی‌ها هم ردیف. حین ماهی‌گیری خدایار یاد خاطرات گذشته می‌گفت که قدیم‌ها چه‌قدر برکت داشته این لتیان و الان چه بی‌برکت شده. از ماهی‌های که گرفته می‌گفت و از شیطنت‌های گروهی‌اش با آرمان. تا غروب آفتاب کنار آب بودیم، گپ زدیم و نوسان نوک چوب‌ها را پاییدیم. حاصل کار سه تا کپور بود و هفت هشت تا ماهی خیلی کوچک که غیر از کپورها، بقیه را آزاد کردیم.

کپورها را که می‌خواستیم ببریم کلی پایین و بالا می‌پریدند و آرام نداشتند. یاد باتومی افتاده بودیم که دوستی عزیز از بلاد راقیه ارسال کرده بودند مخصوص بی‌هوش کردن ماهی! در یک کار گروهی، خدایار ماهی‌ها را گرفت و حقیر با آن باتوم معظم به فرق سرشان کوبیدم. خلاصه آن که دوست عزیز! همین جا به اطلاع می‌رسانیم که باتوم‌ها در صحت و سلامت کار می‌کنند!

حقیر که روزهای این‌چنینی را می‌گذرانم تازه احساس می‌کنم که در مقام آدمی، چه‌قدر لذت بخش است زندگی...



خدايار لینک دایم | ۸۵/۶/۲۶ - ۲۰:۵۲ - یکشنبه

سهيل جان بي‌خيال شو عزيزم! اين ليشام اگر ازدواج کنه من با کي برم ماهي‌گيري؟

لیشام: اي سهيل عزيز؛ و تو چه داني كه توك زدن ماهي چه لذتي دارد :)
خدايار جان! شما هم لطف كن اون دستور درست كردن طعمه‌ي كپور رو برام بفرست ؛)


كاوه لینک دایم | ۸۵/۶/۲۶ - ۱۳:۵۴ - یکشنبه

دل همون شيكمه ديگه! (مثلا وخت گشنگي دلم غش مي‌ره!)

لیشام: آخ قربون اون دل غش رفته‌ات برم مــــــــن


سهيل خرازي Email | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۵ - ۱۵:۰۳ - شنبه

سلام ليشام جان
اولش كه هر وقت من نوشته‌هايت را مي‌خوانم بسيار خوش‌حال مي‌شوم كه مي‌بينم اين‌قدر جوان مانده‌اي و اين ميزان انرژي داري انگار كه هنوز همون ليشام 17 سال پيش هستي كه با آن بلوز يقه اسكي طوسي رنگش با دوستش با راكت پينگ پنگ و با توپ مربوطه و در پشت ديوار سايت كامپيوتر در زنگ تفريح اسكواش بازي مي‌كرد.
اما دومش هم خيلي ناراحت مي‌شوم كه هنوز مجردي و در فكر زندگي نيستي بابا پسر جان، يكي دو سال ديگر سي سالت مي‌شود. دست از اين برنامه‌هايت بردار الآن يك موجود زنده در يك گوشه‌ي دنيا به تو احتياج دارد. تو مي‌تواني زندگي بسيار لذت بخش‌تري را در كنار او داشته باشي. لطفاً بجنب و خودت و خودش را معطل نكن.
ضمناً با اين كارت باعث مي‌شوي كه خدايار هم برود دنبال زندگيش.
قربانت

لیشام: بايد من رو مي‌ديدي كه چه‌طور مي‌خنديدم و اشك چشم‌هام رو پاك مي‌كردم :)) اين جمله‌ي آخري كه گفتي شبيه حرف مامان ما نيز هست. به من مي‌گه: خدايار كي مي‌ره زن بگيره بلكه تو هم زن بگيري! حالا اين جا رو بچسب كه يه بار كه با خدايار داشتم گپ مي‌زدم هويجوري وسط صحبت‌ها گفت كه مامانش بهش گفته: ليشام كي مي‌ره زن بگيره بلكه تو هم زن بگيري! اين رو كه گفت فكم ريخت پايين كه اين چه سيستميه كه مامان‌هاي ما اين طوري فكر مي‌كنن. اين نوشته‌ي تو رو كه خوندم ديگه شاخ كذايي سبز شده بود و كاريش نمي‌شد كرد...
انگار عالم و آدم دست‌اندركارن كه سر ما يكي رو زير آب كنن!
آخه پدر آمرزديده، نونت نيست، آبت نيست مي‌آيي آب به آسياب مامان و خواهرم مي‌ريزي؟ آخه مگه من كم مي‌كشم از دست اين‌هاااا؟ جان عزيز خودت بگذار به حال و حول‌مان مشغول باشيم. اگه قرار بود كسي گل ما مي‌افتاد، بايست تا حالا مي‌افتاد...
تازه از سفر كوچ با عشاير برگشته‌ام و از راه نرسيده برنامه‌ي مهماني پنج‌شنبه شب و ماهي‌گيري روز جمعه را هماهنگ كرديم :) اين را گفتم كه بداني حالاحالاها از اين خبرا نيست D:


leila Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۴ - ۲۰:۳۵ - جمعه

mishe begi astrology ro koja yad gerefti? yani pishe ki? mamnoun


بهار لینک دایم | ۸۵/۶/۲۳ - ۲۰:۰۱ - پنج‌شنبه

سلام، مرسي عکس‌ها رو ديدم و به نظرم اون عکس تو عکس از همه جالب‌تر اومد (پشت صحنه‌ي عکس جناب فرزاد) شاه‌کاره.


بهار لینک دایم | ۸۵/۶/۲۱ - ۱۹:۱۳ - سه‌شنبه

کيانوش جان

سلام و ممنون از توضيحاتت چون بعضي از مسايل شرعي جنبه‌ي علمي هم داره (بعضي البته) اين يکي هميشه جاي سؤال برام داشت.


مرجان لینک دایم | ۸۵/۶/۲۱ - ۱۰:۲۴ - سه‌شنبه

چه‌طور از دلت اومد بزني تو سر ماهي‌ها؟؟؟

لیشام: اين مسايل ربطي به دل نداره؛ به شيكم مربوطه...


ساني Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۱ - ۸:۳۸ - سه‌شنبه

پاک کردن عکس‌ها از دوربين مگه جلوتونو نگرفتن؟! آخه عکس هم گذاشته بودي از مقبره‌ها

لیشام: آهاااا... خوب نوشته بودم كه آخر سر قول مردانه داديم كه عكس‌ها رو به كسي نديم، اون‌ها هم گذاشتن عكس‌ها بمونه :)


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۶/۲۱ - ۰:۲۰ - سه‌شنبه

پـاسخ عـلمي مـذهـبي

بهار گرامي
از نظر شرع ماهي بايد اون قدر بالا و پايين بپره تا بميره... در اين روش ما در اصل ماهي رو خفه (زجر کش) مي‌کنيم اون هم به مرور زمان نه يک‌باره!! اما... سازمان‌هاي مدافع حيوانات با اين عمل شديدن مخالف هستند و اسمش رو شکنجه حيوانات گذاشته‌اند و در بعضي از کشورهاي اروپايي اين عمل جرم محسوب مي‌شه و جريمه دربر داره تا حدي که ممکنه پروانه‌ي ماهي‌گيري شخص رو باطل هم بکنند!! اما سواي اين‌ها به خاطر تقويت احساس رحم و شفقت هم که شده بد نيست که از همين ماهي شروع کرد و نذاشت زجرکش بشه!! خود من اگر قرار باشه بين 30/40 دقيقه جون کندن و يک ثانيه ضربه مغزي شدن، يکي رو انتخاب کنم حتمن دومي رو بر مي‌گزينم ؛)


ري‌را URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۰ - ۱۹:۳۰ - دوشنبه

خوشا رهايي...!

لیشام: خوشا تنبلي...!


عباس لینک دایم | ۸۵/۶/۲۰ - ۱۹:۰۸ - دوشنبه

بابا آدم!!!!
راستي.. با خدايار موافقم (-;

لیشام: خدايار خودش با خودش موافق نيست بعد شوما باهاش موافقي؟!!


مژده لینک دایم | ۸۵/۶/۲۰ - ۱۲:۱۰ - دوشنبه

خيلي خوب بود :-))


بهار لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۲۱:۳۳ - یکشنبه

سؤال علمي مذهبي

آيا ماهي نبايد روي خاک بميره؟ ضربه‌ي مغزي کردنش جايز؟

لیشام: والا حقير اين قبيل سؤال‌ها رو بيلميرم ولي توجه داشته باشين كه خدايار نمي‌تونسته توي آب ماهي‌ها رو نگه داره و من ترتيبشون رو بدم...
صرف نظر از پاسخ سؤال، به اطلاع آن بزرگ‌وار مي‌رسونم كه ماهي‌ها، فرداش يعني جمعه، در يك جمع خانوادگي، سر سفره‌ي ناهار نوش جان شدند :)
و نكته‌ي آخر اين كه اين ضربه فقط بي‌هوش‌شون مي‌كنه. بديهيه كه اگه خيلي محكم زده بشه ممكنه كشته بشن همون جا ولي خوب، باز دليل نمي‌شه كه علي‌رغم كشتگي، به ورطه‌ي خوردگي نيفتن ؛) تا اون جايي كه يادم مي‌آد، بعد از پنج دقيقه كه توي كيسه انداختيم‌شون، دوتاشون شروع كردن به ورجه وورجه، گمونم اون يكي هم به دليل شدت ضربه، در دم، جان به جان آفرين تسليم كرده بود...


بهار لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۲۱:۳۰ - یکشنبه

سلام، با ديدن اين عکس‌ها، هم شاد شديم، هم غمگين، چون دست‌مون به خرما نمي‌رسه! (عکس‌هاي بازار) با همه‌ي اين حرفا لطف کنيد از اين عکسا بازم بذاريد. پاينده باشيد.

لیشام: سلام بهار عزيز، ما كه نمي‌خواستيم خاطر مبارك را آزرده كنيم؛ به هر صورت آرزومنديم كه دست‌تان به خرماي دل‌خواه‌تان برسد إن شاء الله... يه چند تا عكس ديگه هم توي آلبوم فليكرم گذاشتم. اگه دست‌رسي دارين يه نگاهي بهش بندازين...


mahsa لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۱۷:۰۶ - یکشنبه

بابا فعـــــــــــــــــال


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۱۵:۳۲ - یکشنبه

شــکر خـدا ؛)

حيف، متن شعري که روي سنگِ مزار نوشته شده درست قابل خوندن نيست... حتمن مرحوم ايرج ميرزا کلي از اين بابت دل‌خوره و تن مبارکش در گور لرزان...

راستي پسته تازه کيلويي 2500 تومنه؟؟ اون عکس ميوه فروشي من رو به ملچ و مولوچ انداخت

لیشام: خودم هم كه مي‌بينمش، ملچ مولوچم مي‌گيره...


خدايار URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۱۴:۰۷ - یکشنبه

مرسي

سلام ليشام عزيز! ممنون از اين که ماهي‌هايي که گرفتيم رو جهاني کردي. کاشکي عکسي که من با ماهي‌ها انداخته بودم رو نمي‌ذاشتي تا scale ماهي‌ها معلوم نشه!

لیشام: سلام خدايار عزيز، اسكيل كيلو چند، سرت سلامت! ضمناً نمي‌خواد نگران باشي! قول مي‌دم به آرمان نگم چند تاشو كي گرفته ؛)


کيوان URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۱۳:۱۴ - یکشنبه

خوب اومدي...

اين تيکه‌ي در مقام آدميش رو خوب اومدي عزيز... هميشه به خوشي باشه إن شاء الله

لیشام: ايشالا در كنار هم كيوان جان!


ساني Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۱۹ - ۱۳:۰۷ - یکشنبه

حسابي خوش گذشته، دوستان به جاي ما :ديييييييييييييييييي :)) ولي عکس‌ها رو که انگار پاک نکردين؟!

لیشام: ممنون ساني عزيز، متوجه نشدم منظورتون از پاك كردن عكس‌ها چيه...



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian