وبلاگ

 

 

همیشه به فکر بوده‌ام از باب تفنن، چند روزی زندگی عشایری را تجربه کنم، زیر سیاه چادر بخوابم، شیر تازه بز و گوسفند بنوشم، الاغ سواری کنم و خلاصه آن که از نزدیک ببینم سیستم‌شان چه‌طوری‌هاست. به یمن طالع شنگولم، این چند روزی که غیبت داشتم، مشغول همین سیستم بودم. البته بماند که همان چیزی که خواب می‌دیدم هم از آب درنیامد؛ نه سوار الاغ شدم و نه شیر تازه نوشیدم ولی به هر حال احوالی نیکو بر بنده رفت که از زمره‌ی به یادماندنی‌ترین خاطراتم خواهد بود.

انصافاً این اینترنت لاکردار هم خوب چیزی‌ست و از آن خوب‌تر نظام فیلترینگ مملکت که ما شاء الله کل ملت را در تمامی فنون زیرآبی ماهر کرده. به سحری ناباورانه، جماعتی را گرد هم می‌آورد از اقصی نقاط ممالک مختلف به بهانه‌های متفاوت. نمونه‌اش، همین همایش چهارم فلیرکریون ایرانی که بنا داشتیم دو سه روزی در معیت عشایر بختیاری باشیم و با آن‌ها کوچ کنیم.

قرار اولیه را جمعه صبح، روبروی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان گذاشته بودند. شب پیشش که رسیدم اصفهان، تک و تنها در باغ غدیر، چادر علم کرده بودم. شش و نیم بیدار شدم؛ نیم‌چه صبحانه‌ای خوردم؛ وسایل را جمع و جور کردم و راهی شدم طرف دانشگاه. سر قرار که رسیدم، فقط فرهنگ آمده بود. کم کم بچه‌ها سر و کله‌شان پیدا شد. احساس این که حضور واقعی دوستان اینترنتی را آدم درک کند بی‌شباهت به کشف قاره‌های جدید نیست. آدم قلقلکش می‌گیرد و کلی پیش خودش شیطنت می‌کند که صد البته گفتن‌شان جایز نیست این جا.

نهایتاً ساعت نه بود که با مینی‌بوس راه افتادیم طرف بروجن و از آن جا شروع کردیم دنبال عشایر گشتن. روز اول ـ که همان جمعه باشد ـ بخت با ما یار نبود که محل اتراق عشایر را پیدا کنیم. هر جا که می‌رسیدیم آثار خاکستر کاروان‌هاشان بود و خودشان پیش‌تر رخت بسته بودند به سرزمین‌های موعودشان. خلاصه آن که به جز چند ساعتی که در سواحل دریاچه‌ی سد چغاخور (!) به قصد ناهار نگه داشتیم، بقیه‌ی عمر شریف را به مینی‌بوس سواری اشتغال ورزیدیم.

دم دمای غروب، وقتی که دست از پا درازتر در یکی از دهات‌ها نگه داشتیم بلکه کمی آب ذخیره کنیم، پدرآمرزیده‌ای در باغش مهمان‌مان کرد تا شب را آن جا بگذرانیم. چادر به پا داشتیم و بساط روشنایی به راه. دوستان رفتند مرغ و مخلفات خریدند تا به امور شام برسند. از همین موضع دست همه‌ی عزیزان دست‌اندرکار را می‌بوسم که جماعت گرسنه‌ای را به فیض رساندند. از جهت رفع ابهامات شرعی به عرض می‌رسانم که کلیه‌ی عزیزان مذکور، از عناصر ذکور و برگزیده‌ی حضرت باری‌تعالی بودند.

بنده شام را که خوردم زودتر از بقیه اشهد را خواندم و به کیسه خواب خزیدم. انصافاً خوابیدم خوابیدنی. فقط گاه و بی‌گاه این هاپ هاپ سگ‌ها کمی مزاحم می‌شد که آن هم چیزی نبود که بخواهم خاطر آزرده کنم و از خوابم بزنم. صبح که بیدار شدم فهمیدم که باقی مانده‌ی جوجه کباب چه قصه‌های سگانه‌ای که نساخته بود آن شب.

گمانم صبح زود، تقریباً هشت و نیم بود که از خواب ناز بیدار شدم. در حقیقت بیدارم کردند. تا صبحانه را خوردیم و بساط چادرها را جمع کردیم، شد نه و نیم. راه افتادیم بلکه پیدا کنیم عشایر را. بعد از ساعت‌ها گشتن یکی از انگشت‌های‌مان بالاخره رسید به ضریح و دو تا سیاه چادر پیدا کردیم و خراب شدیم سرشان. حالا فرض کن که بیست تا آدم قد و نیم قد، همه هم دوربین به دست، از هر چه که می‌شد عکس گرفتند، از موی دماغ آقایان بز گرفته تا باقی پشم چسبیده به مشک‌ها. کلاً دو تا خانواده بودند آن جا که هر کدام چهار پنج نفر جمعیت داشتند. بی‌راه نیست اگر بگویم که از هر کدام‌شان بیست سی عکسی گرفته شد.

ابتدای امر احساس می‌کردم که کمی معذب هستند ولی پیش‌تر که رفتیم و فهمیدند که بین ما دو تا دکتر هست و برای‌شان دوا نوشتند و دوا دادند کمی اوضاع به‌تر شد. دو ساعتی آن جا پلکیدیم و بعد از آن عزم ناهار کردیم. نزدیکی‌های آن جا دهاتی بود به نام اگر اشتباه نکنم نصیرآباد که چشمه‌ای هم داشت. کنار چشمه بساط پهن کردیم. بنا داشتیم ناهار، کباب ماهی بخوریم. بیست تا ماهی قزل‌آلا را از حوض‌چه‌ای همان نزدیکی‌ها خریدیم و شروع کردیم پاک کردن. حاصل عملیات، سه فقره زنبور گزیدگی و بیست ماهی پاک کرده بود. نمی‌دانید که چه خین و خین‌ریزی راه افتاده بود آن‌جا.

زغال فراهم آوردیم و کبابیدن آغازیدیم. کلاً شش تا سیخ هم بیش‌تر نداشتیم و برای آن که چشمان منتظر هم‌قطاری‌ها را منتظرتر نگذاریم مجبور شدیم از ترکه‌ی تازه‌ی درختان استفاده کنیم که آن هم مکافات خود را داشت.

در خاطر دارم که تا شش، شش و نیم همان حوالی بودیم و چرخ می‌زدیم. از آن جا راه افتادیم طرف سیاسرد، بلکه شب را آن جا بگذرانیم. آن جا که رسیدیم بانگ برآمد چادر ممنوع! یکی از آشنایان علی‌رضا همان نزدیکی‌ها باغی داشت و به مهمانی پذیرفت‌مان. تا رسیدیم روشنایی علم کردیم و چادر زدیم. پیش از شام پانتومیم بازی کردیم. هر چند کوتاه بود ولی خاطره‌ای شد، علی الخصوص با بازی پر شور "صفا" و دل‌نشین جناب آقای رهبر (مد ظله علی کل رئوس الفلیکریون).

این کیسه خواب ما هم نعمتی است. خدا پدر حسین آقا را بیامرزاد که تحفه‌ای این‌چنینی را برای‌مان آورد. امیدوارم حضرت حق ایشان را با کیسه خواب داران بهشتی محشور فرمایند. گویا تا صبح، ملت از سرما چند باری بیدار شده بودند. حقیقت آن است که حقیر مثل خرس ـ دور از جان خرس ـ چنان خوابیدم که مطلقاً به یاد ندارم کی کپیدم و کی برخاستم. حدود هشت و نیم بود که بیدارم کردند نامردها با آن سر و صدایی که راه انداخته بودند. تا صبحانه خوردیم و چادر و کیسه خواب جمع کردیم، شد ده و نیم. از آن جا راهی چشمه‌ی سیاسرد شدیم تا هم به دست‌شویی سری زده باشیم و هم حساب کتاب هزینه‌های سفر را به انجام برسانیم.

کارها که به انجام رسید حامد و متعلقین از ما جدا شدند. از آن به بعد، برنامه تخصیص یافت به اماکن تاریخی که تا آن جایی که ممکن باشد سری بزنیم به آن‌ها و عکس بیاندازیم. اولین جایی که رفتیم قلعه‌ی نهچیر بود. قلعه‌ای خشتی با قدمتی نزدیک به 300 سال. هیچ کس کار به کارش نداشت، نه کنترلی، نه نظارتی. ظاهراً ورودی‌های قلعه را آجر گرفته بودند که کسی نرود ولی گویا مشتاقینی به دالان‌های تاریک و خلوت، پیش از ما بودند که راه خود را باز کنند. ما هم از همان راه‌های ایجاد شده وارد قلعه شدیم و هیچ‌کس هم نگفت خرتان به چند من. بامزه آن بود که گوشه‌ای از قلعه را خانه کرده بودند و مغازه زده بودند!

توی قلعه پر بود از آثار فسق و فجور ملت. بماند که چه‌ها که ندیدیم آن‌جا. اما در کل دیدنی بود. واقعاً حیف است که اثر به این زیبایی را چگونه به حال خود رها کرده‌اند تا بیش‌تر از پیش بپوسد و از جلوه بیفتد.

کارمان که با قلعه تمام شد تقریباً ساعت سه بود. ناهار هم که نخورده بودیم. سوار مینی‌بوس که شدیم پیشنهاد دادم که این بار ناهار، عوض کنسرو و این جور چیزها برویم رستورانی، غذایی گرم در معیت پلو نوش جان کنیم. با پشتیبانی گرم آقای رهبر، کنسروها روی دست صاحبان‌شان باد کرد و راهی رستوران شدیم. دل‌مان را حسابی صابون زده بودیم که بالاخره یک نوبت هم که شده چلو می‌خوریم. از بخت بد، چلو تمام شده بود و به ناچار تن دادیم به همان یک سیخ کباب لقمه که انصافاً هم به جا بود.

ناهار خورده و شنگول رفتیم آرام‌گاه پیربکران. بنایی با قدمتی نزدیک به هفت‌صد سال. راننده‌ی مینی‌بوس خودش بچه‌ی پیربکران بود. می‌گفت تازگی‌ها نگهبان گذاشته‌اند برای آن جا و نشان داد که چگونه کاشی‌های بنا را به تاراج برده‌اند. در آرام‌گاه بسته بود. نیم ساعتی منتظر ماندیم تا آقای نگهبان آمد و در را باز کرد.

حس عجیبی داشت آن جا. احساس می‌کردم که فضا متفاوت شده. عرض ادبی حضور پیر کردم و باب عکاسی را باز نمودم. ترک‌های بزرگی روی دیوارها دیده می‌شد. دلیل را که پرسیدیم به عمق فاجعه رسیدیم. نزدیک شهر معدن سنگی است که هر از چند گاهی برای استخراج، انفجارهایی را ایجاد می‌کنند و آن انفجارها عامل آن ترک‌های بزرگ است و هر روز بیش از پیش بزرگ‌تر نیز می‌شود.

آخرین جایی که سر زدیم، آرام‌گاه سارا خاتون بود از جمله زیارت‌گاه‌های کلیمیان؛ پشت زیارت‌گاه هم گورستان کلیمیان. چیزی که به چشم می‌آمد، سنگ‌های گور بسیار بزرگ و گران‌قیمت بود که روی گورها گذاشته بودند علاوه بر بافت و فضای گورستان، نوشته‌های سنگ‌ها هم جلب توجه می‌کردند.

آفتاب هم گویا خسته شده بود از تابیدن. نزدیک غزوب، راهی اصفهان شدیم. بین راه کم کم بچه‌ها پیاده شدند. نهایتاً من و فرهنگ هم رفتیم ترمینال تا بلکه اتوبوسی گیر بیاوریم برای تهران. آخرش هم گیر نیاوردیم و به ناچار، با شخصی آمدیم.

من تقریباً ساعت دو رسیدم خانه و تالاپی به آغوش رخت خواب پیچیدم و جای شما خالی تا یک و نیم بعد از ظهر دوشنبه، تخت خوابیدم.

در این جا از همه‌ی دوستانی که زحمت کشیدند در مقاطع مختلف سفر تا لحظاتی به یادماندنی را در کنار هم داشته باشیم تشکر می‌کنم و از درگاه حضرت باری‌تعالی دوام شادی و شادکامی ایشان را خواستارم.

چند تایی عکس دیگر هم هست که می توانید در آلبوم زیر ببینید :)

MalKanoun-850624


سونا Email | لینک دایم | ۸۶/۱۰/۲۰ - ۸:۵۱ - پنج‌شنبه

سلام

سلام من يك دانشجوي معماري هستم. در مورد سياه چادر تحقيق مي‌كنم.
اگر بتونيد كمكم كنين خوشحال مي‌شم. ممنون
در ضمن سفرنامه‌ي جالبي بود.

لیشام: اگه بتونم كمكي كنم، در خدمت‌تون هستم...


zahra Email | لینک دایم | ۸۵/۷/۲۹ - ۱۷:۰۸ - شنبه

خوش بحالتون

خوش بحالتون


نغمه کرباسي لینک دایم | ۸۵/۷/۲ - ۲۰:۳۳ - یکشنبه

دست شما درد نکنه، همون روز ملتفت شدم و تشکر کردم در دل! :)

لیشام: خواهش مي‌شود :)


یکتا URL | لینک دایم | ۸۵/۷/۲ - ۱۶:۲۰ - یکشنبه

ليشام عزيز، اين چند خط رو مي‌نويسم فقط بابت عذرخواهي. نظر زير رو مثل اين‌که دقيقاً چند روز پيش هم نوشته بودم... امان از پيري... ديدم وقتي مي‌نويسم چه‌قدر کلمات برام آشناست. احساس کردم دچار ديژاوو شدم... برات آرزوي موفقيت مي‌کنم.

لیشام: شما هيچ خودش رو ناراحت نكنين، بنده هم به وضعيت مشابه دچارم ؛)


یکتا URL | لینک دایم | ۸۵/۷/۲ - ۱۶:۰۰ - یکشنبه

سفرنامه‌ي فوق‌العاده‌ايي نوشتي ليشام عزيز... آدم احساس مي‌کنه که اون‌جا بوده مي‌شه محيط رو از روي اين کلمات درک کرد...

لیشام: لطف دارين يكتاي عزيز :)


بهار لینک دایم | ۸۵/۷/۱ - ۲۲:۰۷ - شنبه

سوال فني

سلام، از باب عکس پرسنلي! فکر کنم بايد تکي گرفته شده باشه تا به اين نام خوانده شود؟ درسته؟

لیشام: سلام، عارضم به حضور شما كه دقيقاً همين طور است كه مي‌فرماييد ولي ما هر چه از باب گفتگوي تمدن‌ها وارد شديم كه آقا و خانم الاغ عزيز، اگه مي‌خواين پرسنلي بندازين بايست تك تك وايسين، به كتشون نرفت كه نرفت. هر چي ما مي‌گفتيم، اونا مي‌گفتن: عر عر! خلاصه اين كه سرتون درد ندم! آخرش گفتن كه: يا هويجوري مي‌اندازي يا ديگه خودت مي‌دوني، عر عر! ما هم به ناچار اين عكسي كه مشاهده مي‌فرمايين رو به نام عكس پرسنلي انداختيم... نهايتش هم بي هيچ تشكري سرشون رو مثل گاو انداختن و رفتن... دور از جون گاو البته...


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۷/۱ - ۱۵:۱۳ - شنبه

تـذکـر

لـيشـام جـان... بـعد نـگه داشـتن مـاوس روي عـکس جـناب بــز مـحـتـرم... بــايد يادآوري کـنم؛ اونـي که مي‌گه مَـعـعـعـعـع گـوسـپـنـد بي‌چاره است که جـايش به دلايـل مــشـکوکـي در عـکس‌هاي سرکار خـالـي مـونده!!! :)) تـا اون‌جا که مـا از دوران بــز بـودن‌مون يادمـونه بــزهـا مي‌گـن بَـعـعـعـعـع

لیشام: كيانوش جان! جسارتاً مي‌خواستم عرض كنم كه نعععععع! شما كه به‌تر مي‌دونين كه ما در دوران خياركارون چه‌قدر با حضرات بز و گوسپند، حشر و نشر داشتيم D: بنده به ضرس قاطع (!) عرض مي‌كنم خدمت شوما كه صداي گوسپند بععععع و صداي بز مععععع مي‌باشد :) اگه قبول ندارين شما رو به مناظره‌ي تلويزيوني دعوت مي‌كنم تا بدون هيچ‌گونه سانسور خبري، ملت در جريان امور قرار بگيرن ؛)
در مورد عدم استفاده از عكس آقايان گوسپند در وبلاگ فخيمه‌مان، بايد متذكر شويم كه هم‌چنان كه مستحضريد ما از انجام هر نوع كاري سياسي منفور و معذوريم D:


مژده لینک دایم | ۸۵/۷/۱ - ۸:۵۵ - شنبه

اين يكي سفر واقعاً شاه‌كار بود... اسم هيچ‌كدوم از جاهايي كه گفتي به گوشمون هم نخورده... آه ه ه ه ه ه

لیشام: تا وقتي كه اون‌جا نرفتيم، به گوش من هم نخورده بود :)


pinkheart لینک دایم | ۸۵/۶/۳۰ - ۱۷:۴۵ - پنج‌شنبه

I wish I were there!

bebakhshid, keyboard e man farsi nadare!
majbooram finglish benevisam!
khoondane safarnamat mano yade ordoohayee ke ba daneshgah miraftam andakht! safarhaye goroohi mamoolan kheili khosh migzare!


لیشام: همين‌طوره كه شما مي‌فرماين! خاصه اين كه چند نفري هم پاي هم‌خواني باشن ؛)


حمزه Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۳۰ - ۱۷:۲۹ - پنج‌شنبه

سلام ليشام جان!
اولاً ممنون از گزارش جامع و کامل! لذت برديم. بعد هم من جا داره از فداکاري ليشام جهت بيرون خوابيدن از چادر و اين‌که جاي خودش رو به من داد تشکر ويژه کنم!
ايشالا باز هم از اين سفرها بريم! واقعاً خوش گذشت
مخلصيم!

لیشام: سلام و سلام بر حمزه‌ي عزيز، آقا اين چه فرمايشيه؟ وظيفه‌ي بنده بود. بسيار خوش‌حال شدم از آشنايي با شما دوست خوب. از شما چه پنهون كه بنده چندين بار ذكر خير لهجه‌ي شيرين شما رو توي خونه گفتم :) مشتاقانه منتظر شنيدن مجدد صداي شما هستم. به اميد ديدارهاي بعدي :)


URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۳۰ - ۱۱:۳۹ - پنج‌شنبه

ليشام عزيز، سفرنامه فوق‌العاده‌ايي نوشتي... با خوندنش اين احساس به آدم دست مي‌ده که خودش هم اون‌جا بوده...


فرزام URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۲۱:۵۷ - چهارشنبه

سلام. جاي ما رو خالي کردي يا نه؟! اگه نکردي که جز جيگر نگيري الهي!!... آقا قشنگ بود و ما بسي حسرت خورديم که ايکاش ما هم بوديم... خوش باشي... راستي. تبريک مي‌گم. افتادن به جون وبلاگ‌ها! امشب که رفتم پرشين بلاگ ديدم مي‌گه «مشترک گرامي! برو اين ورا پيدات نشه!»... البته هنوز مي‌شه بلاگ‌ها رو ديد اما آپ کردن و اينا فعلا" ماليده تا دست‌يابي به فيلترشکن‌هاي مناسب!... آقا خوب مملکتي داره مي‌شه! خوووووووووووووووووووب...

لیشام: سلام فرزام بزرگ، اومديم راجع به جاخالي و امور مربوطه چيزي بنويسيم، ديديم هر چي بنويسم بالاخره يه جوري به يه چيزي يه ربطي پيدا مي‌كنه، لذا به اين نكته كفايت مي‌كنيم كه همان‌گونه پيش از نيز اعلام گرديد، اصولاً دوستان گلي مثل شما در قلب ما جا دارند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، هر جايي كه برويم با خودمان جابجاي‌شان مي‌فرماييم :) حالا خوبي‌هاش مونده، صبر كن و ببين...


بهار لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۹:۴۴ - چهارشنبه

سلام، ليشام عزيز، خسته نباشيد، اين‌قدر قلم شيوايي داري که اين حس رو بوجود مياره که ما هم در لحظاتي که ذکر کردي هم‌راه شما بوديم اميدوارم باز هم از اين سفرها بري و ما رو شريک ديدني‌ها و شنيدني‌هاي سفرت بکني. سلامت باشيد.

لیشام: سلام بهار عزيز
شما همواره به من لطف داشتين. ممنونم. من هم اميدوارم كه از اين فرصت‌ها براي همه پيش بياد...


خدايار لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۴:۴۷ - چهارشنبه

هميشه خوش باشي. اينو مي‌دونم که شير تازه نخوردي. سوسول!

لیشام: شومايي كه حاضر نشدي به آفتاب تموز بغداد تن بدي، بيتره كه: سكوت... البته خودت هم خوب مي‌دوني كه من مشكلي ندارم با اين تيپ مسايل ولي وقتي دو تا دكتر همراهت باشند و دو سه ساعت در سكنتات و وجنات تب مالت و حواشيش برات روضه بخونن، اون وقت دوست داشتم ببينم كه چند مرده حلاجي... نچ! نمي‌بينمت اين كاره باشي، دادااااش...


ري‌را URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۳:۴۸ - چهارشنبه

واااييييييي!! چه به به!!! چه صفا. چه سفر. چه خوش به حالتون!!! (خيلي احساساتي مي‌شم ادبياتم قاط مي‌زنه ببخشيد! آخه همه آرزوهاي سفري من واسه تو داره برآورده مي‌شه!!! گمونم يه جاي دعا رو اشتباه مي‌خونم!! :))... بابا اين مملکت همه چيزش مردونه‌س که! ما ول معطليم اساس!!... ولي آفرين سعي کن تا واسه شما هم نفس کشيدن سخت نشده تا مي‌توني به اين خاطرات به ياد ماندنيت اضافه کني... آمين

لیشام: البته به عرض مي‌رسانيم كه هم‌سفراني هم داشتيم از جماعت محترمه‌ي أناث. اين، گفتيم تا بدانيد كه آن طوري‌ها هم نبود كه به ذهن مبارك وارد شد. اين كه نوشته‌ي ما كمي مردانه شد، امري است مسبوق به سابقه كه نبايد از نظر تيزبين سركار دور باشد اين ظرايف ؛) به هر ترتيب جاي كليه‌ي دوستان و عزيزان و آشنايان به نحو مقتضي و در حد توان، سبز نگاه داشته شد...
ولي ري‌را جان! اگه زبونم لال خواستي نفرين كني خداوكيلي بپا مثل دعا كردن‌هات نباشه، يه جوري نفرين كن درست بخوره به هدف، ما شانس نداريم، بذار در عنفوان جواني، زندگي به كام‌مون تلخ نشه، چاكريم...


نغمه کرباسي لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۳:۴۸ - چهارشنبه

خيلي جالب بود.
قبلاها براي عکس‌ها عنوان مي‌ذاشتيد، مي‌فهميديم چي به چيه. البته منظور اين‌جا عکس‌هاي تاريخي بود، نه بز و...!

لیشام: بنده در حد توان سعي كردم به فرموده، توضيحاتي راجع به بعضي عكس‌ها بنويسم. كافيه كه چند لحظه‌اي ماوس رو روي هر كدوم از عكس‌ها نگه داريد ؛)


کيانوش لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۲:۳۳ - چهارشنبه

بـه بـه چه نيكو

از بـاب سـفرنامه زيبايي که نـوشتي تـمام گـناهانـت رو در باب بروز نکردن بـخـشيدم ؛)

لیشام: كاش همه‌ي گناه‌هاي بنده هم اين‌طوري بود كه با يه سفرنامه نوشتن بخشوده مي‌شدن ؛) اگه اين‌طوري بود، دست آخر تراز گناه‌نامه‌ي ما منفي شد و تازشم يه چيزي طلب‌كار مي‌شديم D:


bangkok_diary لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۱۱:۴۱ - چهارشنبه

Safarnameye ziba

Daste shoma dard nakone, kheyli ziba neveshtid in safarnaame ro


ساني Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۶/۲۹ - ۷:۰۵ - چهارشنبه

:)) من نزديک ده ساله اصفهانم هيچ کدوم از اين جاها رو که تعريف کرديد نرفتم :دييي اون حکايت ماهي درست کردن‌تون با شاخه درخت برام جالب بود. شاخه‌ها نسوخت ماهي تلپ بيفته روي آتيش؟ :))
عکس‌ها هم خيلي جالب بود مخصوصاً اون دو تا الاغ! چرا سوار نشدي خوب تو که اين‌قدر دوست داشتي؟!
خلاصه که اين نوشته‌ات صبح اول صبح يه انرژي منتقل کرد که نگوو. ممنون



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian