وبلاگ

 

 

حقیقت آن است که حقیر در کمال ساده دلی خوشمان آمد از این یلدابازی. شیطنتی دارد در کنه‌اش وصف ناشدنی. این که بی صرف هیچ انرژی فضولانه‌ای از زبان خود افراد اسرار هویدا شود، حداقل برای ما شیرین است. نمی‌دانم ایده‌اش از کجا آمده، به هر ترتیب، هر کس که بنیان‌گذارش بودش، خدایش قرین رحمت کناد از این بساط شنگولانه‌ای که نهاده.

بدی‌اش آن است که اگر گول بخوری و چشم و گوش بسته تمام پته‌ی خود را روی آب بریزی، آثارش حالا حالاها دامن‌گیر آدم می‌شود. لذا جای ریسکی هم نمی‌بینیم این بین که حالا بخواهیم قلل رفیع سوتی‌هامان را فهرست کنیم برای دوستان :)


ممنون از ساناز عزیز، جادی عزیز و دوست نادیده جناب تلفن‌چی و کلیه‌ی عزیزانی که ممکن است دعوت کرده باشند و حقیر متوجه نشده باشم.


مستحضر به حضور دوستان هستیم که پیش از این اصولاً جزو بچه‌مثبت‌ها بوده‌ایم و چه بسا که هم‌چنان بمانیم، لذا متأسفانه کارنامه‌ی درخشانی هم در این باب برای ارایه نداریم جز همین چند موردی که به عرض می‌رسانیم:


ـ چند سال پیش یک ساعتی سر چهار راه ایستادیم و شیشه‌ی ماشین‌ها را پاک کردیم.


ـ سال سوم دبیرستان ما را بردند جنگل‌های سیسنگان، اردو. همان شب اول از دست‌مان در رفت و زدیم دو تا چادر با تمام وسایل داخلش را آتش زدیم. بعدها خبر به اقصی نقاط سمپاد رسید و آن‌جا بود که دکتر اژه‌ای و بسیاری از متعلقین سمپاد اسم تابلوی ما را یاد گرفتند. در خاطرم هست نزدیک به پنج شش سال بعد از آن رفته بودم شرکتی که یکی از ایشان هم آن‌جا بود. خودم را که معرفی کردم گفت: تو همونی نیستی که دو تا چادر رو آتیش زدی...


ـ در دوره‌ی دبیرستان از جرگه‌ی خورگان بسکتبال بودم. اصلاً نافم را به این توپ و حلقه‌ی لامذهب گره زده بودند انگار. از معدود کسانی هم بودم که روی هر دو حلقه ـ که ارتفاعشان متفاوت بود ـ اسبک می‌زدم. بعد از سال‌ها این‌جا اعتراف می‌کنم عشقم این بود که حلقه‌ها را هنگام اسبک زدن بکنم! به یاد ندارم در مجموع چند حلقه کندم ولی سه تایش را علی الحساب در خاطراتم ثبت هست. مشکلم نسبت وزن به قدم بود که توانایی بیش‌تر کندن را از من سلب می‌کرد، پنجاه و پنج به صد و هشتاد!

آن اواخر هم که به مدد میله‌های ضخیم و جوش‌های خفن، سیستم به پایداری رسیده بود، چاره‌ای جز این ندیدیم که جهت رفع عقده‌های خرابکارانه، هنگام زدن اسبک کاری کنیم که انرژی‌مان تلف کندن نشود بلکه مجموعه‌ی تخته را حول محورش بچرخانیم. گمانم تقریباً دوسال آخر تخته‌ی نزدیک به زمین فوتبال کلا زاویه دار بود نسبت به زمین بازی.


ـ اولین روزی که در محضر حضرت خدایار اسکی یاد گرفتم، دردناک روزی بود. در پیست مبتدی شمشک طبق دستور، مرتب پله می‌کردیم و می‌رفتیم تا یک جایی بالا و سر می‌خوردیم می‌آمدیم پایین. طبیعاتا به عنوان یک نوآموز بلد نبودیم اسکی را کنترل کنیم و بعد از آغاز سر خوردگی، فقط شانس و اقبال بود که می‌توانست سایر مبتدیان مشغول را از تیررسمان وارهاند.

هم‌زمان یکی از مربی‌ها آن‌جا پنج تا شاگرد نوجوان داشت و پایین پیست، در موضع راست، آموزششان می‌داد. بندگان خدا که شروع کردند، همان ابتدا سه تا از شاگردانش را فرستادیم هوا. اصلاً نفهمیدیم قصه چه بود که هر کاری می‌کردیم راست و حسینی می‌رفتیم طرف آن‌ها. انصافاً آقای مربی خیلی صبوری کرد و چیزی به ما نگفت.

آمدیم دوباره بالا که سر بخوریم خیر سرمان، پیش از سر خوردن نگاهی انداختیم پایین، دیدیم آن‌ها بساط جمع کردند و رفتند طرف دیگر پیست تا بلکه مصون باشند از ما. توی دل‌مان گفتیم که الحمد لله و المنه، این بار دیگر سوتی نمی‌دهیم. چشم‌تان روز بد نبیند که باز سر خوردیم طرف آن‌ها و آن دوتایی که نزده بودیم، یک‌جا شلیک‌شان کردیم...


گمانم شنیدن خاطرات خدایار، کاوه، کامران، ری‌را، داش سعید و فرزام هم موجبات فرح خاطر را فراهم آورند.

البته اگر افتخار دهند و حال و حوصله‌اش را داشته باشند ؛)



Saleh URL | لینک دایم | ۸۵/۱۱/۱۲ - ۱۹:۵۷ - پنج‌شنبه

ببین به اون که گفتی "اسبک" نمی‌گن "Slam Dunk"؟

لیشام: ببيــــن! ما به اوني كه مي‌گن اسلم دانك، مي‌گيم اسبك ؛)


فرزام لینک دایم | ۸۵/۱۰/۲۲ - ۱۰:۰۶ - جمعه

یعنی سایتت دیگه ردیف شد؟ کجا بودی بابا؟!
البته من یادمه بعد از یلداواره یه چیز دیگه هم نوشته بودی... نه؟

لیشام: حالا معلوم نيست كه اين جور بمونه يا نه ولي علي الظاهر كه فعلاً درسته :)
نه فرزام جان، چيز ديگه‌اي ننوشته بودم ؛)


عرفان Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۲۲ - ۸:۲۸ - جمعه

همین جوری

سلام لیشام جان. هرچند من سد سال یه بار می‌آم این جا ولی وقتی می‌آم همه چیزو می‌خونم. متاسفانه در حال حاضر تو مخم فقط مطالبی چند در مورد فیزیولوژی و بافت شناسی و... این مزخرفات انباشت شده. نظر خاصی ندارم.
اون تریپ شیشه ماشین شوریت ولی خیلی جالب بود. منم این کارو کردم.

لیشام: مخلصيم عرفان جان! شما هر موقع كه تشريف بيارين خوش‌حال مي‌كنين ما رو :)


رضا URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۱۰ - ۰:۰۶ - یکشنبه

lisham jan salam
man ham yadam miyad ke tooye dabirestan har kari kardam basketball yad begiram, nashod ke nashod
osoolan az nazar fiziki injaneb ghader be bazi basketball naboodam.
dar zemn hanooz ham nistam
tanha varzehi ke dar in diar ghorbat be man sakhte badminton hast
BYE


فرزام URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۹ - ۸:۰۱ - شنبه

كيانوش جان! اتفاقاً ما همون موقع كه همه‌اش دست از پا خطا مي‌كرديم فكر همين روزا بوديم!!...


می‌دونی کی‌ام لینک دایم | ۸۵/۱۰/۷ - ۱۰:۲۱ - پنج‌شنبه

آپ کن نامرد! آپ کن لامذب

لیشام: تو كه خودت خوب مي‌دوني من عمراً نمي‌تونم تشخيص بدم كه كي هستي D: پس چرا الكي ما رو سر كار مي‌ذاري؟...


MEMOL لینک دایم | ۸۵/۱۰/۶ - ۹:۴۹ - چهارشنبه

سلام

جمع دوستانه بود جسارت نكرديم وارد بحث شويم.
از اين طرف‌ها رد مي‌شديم گفتيم عرض ادب كرده باشيم.
دل‌تان شاد. لبتان خندان

لیشام: سلام سحر عزيز، بنده‌نوازي فرموديد. ارادت‌منديم :)


کیانوش لینک دایم | ۸۵/۱۰/۴ - ۱۸:۲۰ - دوشنبه

لیشام عزیز

خـوش به حـالت که چیز دنـدون‌گـیری برای تـعریف داشـتی... مـن بی‌چاره یه عـمر نـمره انـضباطـم بیـست بـود و دست از پـا خـطا نــمی‌کردم

لیشام: كيانوش جان! اين چيزها به انضباط نيست كه. بنده نيز همين گونه بودم. هميشه نمره انضباطمان بيست بوده. لاجرم براي اين كه هم نمره‌مان سر جايش باشد و هم شيطنت خون‌مان نيفتد، مهارت‌هاي آب زير كاهي در ما فزوني يافته D:


سعيد URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۴ - ۱۲:۲۷ - دوشنبه

قربان اگه خاطرتون باشه در تابستان 1371 هم در معيت شما باغچه مدرسه‌ي سمپاد مشهد رو آتيش زديم که با حضور ماشين‌هاي آتش‌نشاني اطفاء شد! البته بنده و شما جزو مباشرين جرم بوديم!

لیشام: چه چيزهايي خفني را ياد داري پسر!!! حال كرديم!!! دمت گرم!!! خرابتيم!!!


كاوه لینک دایم | ۸۵/۱۰/۴ - ۸:۴۱ - دوشنبه

با عرض ارادت مجدد! از آن‌جا كه شما اخوي عزيز ماييد و زمين گذاشتن درخواست شما، دشمني ملايك را در پي دارد، لذا خدمت رسيديم در بلاگ خودتان و در همين مكان مبارك و ميمون از حضور جنابعالي پوزش مي‌طلبم و رخصت مي‌خواهيم كه از زيرش در بروم! مجددا مخلصيم! :)

لیشام: اراده‌ي حضرت اخوي بر ما حجت است :) شما جان بخواه داداش P:


کامران لینک دایم | ۸۵/۱۰/۴ - ۶:۲۳ - دوشنبه

لیشام جان بنده یه یادداشت کامل در این مورد نوشتم و پاک کردم. جمع بندیم این بود که شرکت نکنم در این کار. خطرناکه!!! ما همین جوریش هم دست‌مون پیش هم رو هست دیگه وای که 5 تا دیگه هم خودمون بگیم!

لیشام: لوس كردي خودت رو كه باز... حالا طوري هم نيست. ما همه جوره قبولت داريم داداش :)


تلفنچی URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۲۰:۵۹ - یکشنبه

می‌دونی دوست من، این دیوار بین دیده و نادیده دیگه خیلی کوتاه شده. برای ما که لیشام خیلی هم دیده حساب می‌شه مثل صدها آدم نادیده دیگه که ما با نوشته‌هاشون حال می‌کنیم. خب شاید به‌تر بود قبلا یه چاق سلامتی می‌کردیم. حالا باشه این بار که اونورا گذرمون افتاد می‌آیم ورامین یه چای با هم می‌خوریم.

لیشام: شما لطف دارين تلفن‌چي عزيز، هر موقع تشريف آوردين قدم‌تون روي چشم :)


آزاده URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۷:۲۲ - یکشنبه

الهی!! تو را به این اعترافات یلدایی! ایشان را از مقربین بارگاهت قرار بفرما!!!!!!
جالب بود. ما که حظ بردیم!! زنده باشید و زندگی کنید عمری، با لذت!

لیشام: ممنون، شما نيز :)


فرزام URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۶:۵۵ - یکشنبه

فرمايشت اطاعت شد... در كمال عجله... و با اين احوالات ما ببخش كه به زيبايي مال شما نخواهد شد... اما كار جالبي بود. چسبيد. مرسي

لیشام: شما سرورين فرزام جان! حقيقتش به فكرم رسيد كه با اين دعوت تنوعي هم ايجاد بشه در روحيات‌تون هر چند كوچك. به هر ترتيب ممنون. از خوندنشون كلي شنگوليدم ؛)


پريسا لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۴:۴۴ - یکشنبه

:) كلي حال كردم با آخري... سر كار حسابي خنديدم P:


فرزام URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۴:۳۵ - یکشنبه

از بين همه اينا اوليه خيلي باحال بود. البته قبلاً شنيده بودم ازت. كار جالبي بود. حالا بنده هم سر فرصت عرض مي‌كنم. شما كه اكثرشو شنيدي ليشام جان!


ري‌را URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۰:۱۰ - یکشنبه

خيلي جالب بود ليشام جان :) و مرسي از دعوتت! ديگه دعوت تو رو مجبورم اجابت كنم!

لیشام: "ادعوني استجب لكم"؟؟؟ بابا اي ول D:


سانی Email | URL | لینک دایم | ۸۵/۱۰/۳ - ۱۰:۰۲ - یکشنبه

شیشه‌ها رو با رایت پاک کردی؟ :دی

لیشام: اوهوم ؛؛)



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian