وبلاگ

 

 

در هیاهوی گرفتاری‌ها، مردم، خیلی چیزهای‌شان را خواسته و ناخواسته گم می‌کنند؛ دانسته و نادانسته، فراموش می‌کنند؛ رها می‌کنند. انگار که یک مکانیزم تدافعی باشد که برای محافظت از یک کلِّ بالاتر، رنج و دردهای طولانی را به عادت تبدیل می‌کند و نهایتا آن‌چنان نادیده می‌گیرد که انگار از اول نبوده.

سال‌های سال که بگذرد، درد روی درد که بیاید و رنج روی رنج، باز آن ناخودآگاه جمعیِ این مردم، گم کند، بفراموشد، رها کند، جایی می‌رسد که چیز خاصی برای از دست دادن نخواهد داشت. عمده‌ی داشته‌هایش را پیش از این، به قاعده‌ی آن مکانیزم، فرو گذاشته است.

ما، اجزای همین مردمیم و به هر راه هم که باشیم، جزیی از همین ناخودآگاه جمعی. ما، حق نداریم در عین این که مردم را به سوم شخص نقل می‌کنیم، خود را جدا بدانیم از تمام هر آن چه که از بطن همین مردم می‌جوشد؛ و در نهایت امر، ما، مردم، به حکام‌مان شبیه‌تر می‌مانیم تا پدران‌مان.

قریب به یک ماه پیش، خبری آمد و رفت: پرونده‌ی اسید پاشی اصفهان مختومه شد.

و آب هم از آب تکان نخورد؛

مردم از مردم تکان نخوردند؛

ما از ما تکان نخوردیم.

مردمی با هزار و هزار غم نان اگر بگذاردی که دارند، آخرش هم باید فروبگذارند.


حالا طوری هم نیست؛ سرتان باد سلامت مردم!


بی‌ربط است این شعر؛ می‌دانم؛

من باب نمکین کردن آخر قصه (تو بخوان زخم) هویجوری تقدیم عزیزان می‌کنیم:


بر سردرِ کاروان‌سرايی

تصويرِ زنی به گچ، کشيدند


اربابِ عمايم اين خبر را

از مخبرِ صادقی شنيدند


گفتند که واشريعتا! خلق

رویِ زنِ بی‌نقاب، ديدند


آسيمه‌سر از درونِ مسجد

تا سردر آن سرا دويدند


ايمان و امان به سرعتِ برق

می‌رفت که مؤمنين رسيدند


اين آب آورد، آن يکی خاک

يک پيچه ز گِل بر او بريدند


ناموس به باد رفته‌ای را

با يک دو سه مشت گِل خريدند


چون شرعِ نبی ازين خطر جست

رفتند و به خانه آرميدند


غفلت شده بود و خلقِ وحشی

چون شيرِ درنده می‌جهيدند


بی پيچه زن گشاده رو را

پاچين عفاف می‌دريدند


لب‌های قشنگِ خوشگلش را

مانند نبات می‌مکيدند


بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می‌تپيدند


درهای بهشت بسته می‌شد

مردم همه می‌جهنميدند


می‌گشت قيامت آشکارا

يکباره به صور می‌دميدند


طير از وکرات و وحش از جحر

انجم ز سپهر می‌رميدند


اين است که پيشِ خالق و خلق

طلابِ علوم رو سفيدند


با اين علما هنوز مردم

از رونقِ مُلک نااميدند



پ.ن.

ـ عکس مرضیه ابراهیمی، چهارمین قربانی اسید پاشی اصفهان در ۲۳ مهرماه ۹۳. عکاس سارا بحرینیان.

ـ همان یک ماه پیش نوشته بودم. به دستم نرفت نشرش دهم. بگذارید به حساب همان زامبی شدن جمعی.

ـ شعر از نائب بر حق و خلف عبید، ایرج میرزا.

ـ ممنون از اخوی که این شعر را به ما جهنمانید.




برای این نوشته، تا به حال یادداشتی گذارده نشده است

نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian