وبلاگ

 

 

خیلی خسته‌ایم؛ ولی حیف‌مان آمد که ننویسیم. به هر صورت آن‌چه که کم نیست، تنبلی‌ست؛ پس غنیمیتی‌ست همین یکی دو لحظه "حیف آمدن".

صبح علی الطلوع، به یمن صدای میمون تلفن همراه ـ بدل از صدای خروس ـ پریدیم از میانه‌ی خوابی شیرین، پریدنی؛ و هراسان و نفس‌زنان ـ چونان مستی که به نوازش، خشتی کوفته باشند بر سرش ـ دست به هر سو می‌یازیدیم تا مکان آن ناساز را بیابیم و صدایش ببرّیم و وای بر ما که در گولی آن لحظات ناشکیب، به یاد نمی‌آوردیم که آن عزیز گور به گور شده را کجا پنهان کرده بودیم. این حیلتی‌ست که هر شام به کار می‌بندیم تا شاید سحرگاه، پیش از آن‌که بانگش در نطفه خفه شود و امید بیدارشدن‌مان از دست برود؛ رخصتی داده باشیم سر شیدایی‌مان را تا خویشتن خویش بازبیابد و نماز، قضا نکند. القصه که دست‌مان یافت آن‌چه که نباید می‌یافت در آن کوتاه زمان و خرخره‌ی بیچاره را فشرد تا صدایش بیش از آن بلند نگردد.


افتان و خیزان، چشم مالان و نالان و از کرده پشیمان، چار دست و پای و گاه سینه‌خیز، راه دست‌شویی سپردیم و با خفّتی وصف ناشدنی آن کردیم که همانا مستحق بود این قفس خاکی را ... از بیان جزییات در این باب اکیداً معذوریم.

وضو ساختیم و حضرت حق را سپاس گویان، نماز به جای آوردیم باشد که کردار روزمان را سبب‌ساز هدایت‌مان سازاد. اسباب چایی و بالطبع، پنیر و کره فراهم آوردیم و زدیم در رگ، زدنی. هم آن زمان بود که تازه شد جان و دل‌مان و چشمان‌مان گشوده شد و تازه دانستیم که از چه موضع و چه مسیر، سلوک کردیم بدان‌جایی که بودیم، فرود آمدیم.

با چشمانی گشوده، غبغبی راسخ، مویی ژولیده، بسم‌الله‌یی گفتیم و عزم سفر جزم نمودیم تا بلکه در زمان موعود دودر نکرده باشیم وعده‌ی سحرگاهی‌مان را با آن دلیر مرد خطه‌ی عباس‌آباد، آرش خان مرادی (مد ظله علی کل الخیارون و الخیارات). نه‌نه‌مان برگ سفر اندوخت در کوله‌بارمان و دعای خیری کرد بدرقه‌ی راه‌مان. پای‌چه‌ای گلین و پوتینی خاک‌اندود، کوله‌ای سنگین و چهره‌ای خمود. راه اصطبل پیش گرفتیم و خمیازه‌کشان کاویدیم جیب‌هامان را به امید کلید و کاویدیم دوباره به همان امید و همچنان کاویدیم و کاویدیم و کاویدیم تا یافتیم که تنبان‌مان را که عوض کردیم، محتویاتش تحویل نشد. پس باز آمدیم و کلید بر گرفتیم بلکه افسار رخش را بازگردانیم و تاختن آغازیم ...

و سلام بر روح رخش بزرگ‌وارمان، و سلام بر روح لاستیک‌های سابیده‌اش و سلام به روی خاک گرفته‌اش و سلام بر درهای غور شده‌اش و درود بر آن روح بلندی که دوسالی‌ست سنگینی مرا بی هیچ شکایتی بر گرده کشیده و جور این صاحب را لایق خود دیده و از تصادف‌ها نرهیده، همچنان رکاب خویش بر ما بازمی‌گسترد... دوامش مستدام...

راه سپردیم تا بنزین‌چپان کنیم رخش‌مان را ولی نمی‌دانیم از چه سبب تا به ما رسید، نوبت ممیزی ممیزان گردید و پمپ‌ها خاموش گشت. ربع ساعتی در حسرت و حیرانی شمارگان پمپ‌ها سوختیم و دست آخر چونان شد که باید بشود...


آرش، چون شیرمردی، زره بر تن گرفته، لپ‌ها و نوک دماغ سرخ‌گون، بخار از بینی بلند، یک ساعتی ایستاده بود به انتظار، رسیدن ما را. چون فرمان داد که رخش‌مان را به بار بندیم؛ بستیم، بفرموده، باری سنگین بر دوش آن بیچاره. آن کردیم که نباید. اما آن امر چونان شایسته صورت پذیرفت که خود نیز بر سر ذوق آمدیم و پیش خود گفتیم که اگر شش میلیون می‌داشتیم، سه تای دیگر، همین‌جوری‌اش را ابتیاع می‌نمودیم. الحمد لله که در آن لحظه نداشتیم. نداشتن یکی از چهارگانه‌ی دندان‌های عقل هم آدمی را اوصافی مترتب می‌کند که لازم نمی‌بینیم همه را برشماریم...

راه ورامین صعب راهی‌ست، خاصه که نأشگی خمار آلود صبح‌دم را به خواب‌آلودگی گرمای خورشید در هم آمیزند آن هم بر گرده‌ی رخشی چنان ره‌وار. به هر ضرب و زوری که بود رسانیدیم خودمان را به منزل‌گاه؛ آرام‌کده‌ی خیارهای نکاشته و گل‌خانه‌ی نزده و پنیر نخورده و بربری و گوجه‌فرنگی...

دست‌کش برکشیدیم دستان نحیف خودکار دیده‌ی خاک ندیده را تا مبادا به سنگش آزرده سازد کلوخ و خار و چوب و مار... خدای را هزاران بار شکر و سپاس می‌گوییم که "نشمین‌گز" جز افسانه‌ای بیش نیست که اگر بود آن هم در بلاد کشاورز پرور ورامین به کدام امید می‌توانستیم چنین آسوده بیاغازیم علف‌کنان را...

ظهر است و کم‌کم کوچکی، قصد بزرگی کند به نیت خوردن. پس دست‌ها و گوجه‌ها شسته می‌شوند... نان و پنیر و گوجه به غذای انبیا نزدیک‌تر است گویا...

و خستگی روز، به تصویر هزاررنگ و خیره کننده‌ی غروب، بار می‌بندد و تداعی می‌کند آن بیت استاد بزرگ‌وارم حضرت حافظ را که

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت ...

Golkhaneh-840829


matin لینک دایم | ۸۴/۱۰/۱ - ۱۲:۴۶ - پنج‌شنبه

salam lisham, bebin man weblogeto tasadofi didam, vali sabke nevashtehat majbouram kard hamaro bekhounam. neveshtehat chize khasi nadasht vali tabae adabiye balayi dari tabrik migam ,)

لیشام: لطف دارين، ممنون


..... Email | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۷ - ۲۲:۲۷ - پنج‌شنبه

.....

سلام، چرا دیگه هیچی نمی‌نویسي اگه اون منتظره نوشته‌هات باشه چی حتی... حتی اگه مطمئن باشی اصلاً هیچ‌وقت اونارو نخونده می‌خوام بهت بگم چی شد که این‌جوری شد بخدا نمي‌خواستم آزرده خاطر بشی نمی‌خواستم ادای.... من تا یه ماه پسوردمو به اشتباه با حروف کوچیک تایپ می‌کردم. اصلاً نمی‌تونم بنویسم چی می‌خوام بگم. توقع ندارم درک کنی چون خیلی خوب می‌نویسی البته فقط به نظر دوستاتون... شوخی کردم حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ ـ قبول خاطر و لطف سخن خداداست. یه بیت از حافظ برای این‌که دعوا نشه. راستی هیچ‌وقت پیش خودتون نگفتین چه آدمایی پیدا می‌شن آ..... بی‌کار. داشتم می‌گفتم......... خیلی سخته... اصلاً دیگه توی سایت‌تون نمی‌آم اگر راحت‌تر هستین ولی لطفاً سایت‌تونو بروز کنین


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۹/۱۷ - ۱۵:۲۳ - پنج‌شنبه

قـبول نـیسـت

آقا شـما دیده بـودی... قـبول نیسـت!! ضـمناً باور کـنید 20 سـال پیش که بـرای آخرین بار از اون‌جا رد شـدم، رو تـابلوش نـوشـته بـود "فــریـدونکنـار" و نـه "فـریـدون‌کـنار" انگار خـیلی چيزهـا در نـبود مـن عـوض شـده؟! حالا خـوبه که شـما قـدرت دسـت‌کاری در ادبـیات مـراجـعین رو داری ها D:ری‌را جـان دققققققققـیـیـیـیــقـاً :)

لیشام: تازه خيلي مراعات مي‌كنم كيانوش جان (, به هر صورت در دولت كريمه قرار شده كه همه چيز از هم جدا بشن. حالا چه معني داره كه كلمه‌ي وسوسه‌كننده‌ي "كنار" قرين كلمه‌ي حماسي و مردانه‌ي "فريدون" قرار بگيره!!؟...


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۷ - ۱۲:۳۲ - پنج‌شنبه

اي بابا! جناب ليشام باز كه چوب‌كاري فرمودين آخه!! نكنين اين كارو!! ما مخلصيم اساسي!! خفن!! ناجور!!..... كيانوش عزيز شما هم البته درست مي‌فرمايين!! كلاً هرچيزي مي‌گن قديميش اصل‌تره!! ليشامم ليشاماي قديم! لابد!!!D:

لیشام: خوشحال مي‌شم محض رضاي خدا هم كه شده، يه نمونه از اين ليشام قديمي‌هايي كه فرمودين نشون بدين به ما، الگوي خودمون قرار بديم :)....


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۹/۱۵ - ۱۶:۱۷ - سه‌شنبه

برای ری ر

غـصه نـخوری هـا!!! اصلاً علامه‌حـلی هـم علامه‌حـلی‌هـای قـبل از انقلاب... (نمی‌دونم اون زمان اصلاً همچین جائی بوده یا نه؟) که تـا می‌گفتی ف... مـی‌دونـستن مـنظورت فـریدون‌کنار اسـت :)))).. بـعد هـم از شـوخی گـذشـته مـن فـوری فریدون‌کنارت رو گـرفـتم، اصلاً غـصه نـخور بالاغیرتاً مــدل حـرف زدنت رو هـم عـوض نـکن که مـن این‌جا دسـتم به مـترجـم بـند نـیسـت مــــادر

لیشام: اتفاقاً جاي شما خالي همين پنج‌شنبه‌اي و جمعه‌اي نزديك‌هاي فريدون كنار بوديم، خزرشهر، خوش گذشت بسي. بعضي عكس‌ها رو توي آلبوم ياهو آپلود كردم. همون‌طور كه مي‌بينيد حقير قبل از اين كه حرف "ف"يي تلفظ بشه. مراتب رو بجا آوردم D:


خدایار URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۵ - ۱۴:۱۳ - سه‌شنبه

بالقیس المجموع خوب بود

لیشام: :) ممنون... البته ببخشيد كه آخرش رو به طرز تابلويي دودر كردم. ديگه حسش نبود...


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۵ - ۱۳:۰۴ - سه‌شنبه

سلام

راستش خيلي‌ها بهم مي‌گفتن حرفات مترجم مي‌خواد! جدي نمي‌گرفتم! اما وقتي يه علامه‌حليي! هم بگه متوجه منظورت نشدم ديگه بايد رسماً از محضر همه عذرخواهي كنم. معترف بشم كه حق با شماست! ايراد از مدل حرف زدن بنده است كه نصف حرفامو تو دلم مي‌زنم انگار همه علم غيب دارن!! (اين‌همه تازه نصفشه!!D:)........ امامنظورم: از همين لحاظ و زاويه‌ايه كه شما به آدم‌ها و حالات‌شون به كفش‌هاي گلي به گوجه به غروب به موبايل كوك شده‌ي دم صبح و.... نگاه كردين واين‌طور جالب توصيف‌شون فرمودين!... توضيح كافيه يا بازم بگم؟؟!!D:

لیشام: آها!! از اون لحاظ!! به هر صورت خنگوليت بنده رو در اين باب بپذيريد كه باعث شدم شما الكي از عده‌ي كثيري يا حتي همه، عذر خواهي كنيد. در هر صورتي، حقير، ارادت‌مندم :)


راه میان بر Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۵ - ۱۲:۵۱ - سه‌شنبه

خوشحالم

که برگشتی

لیشام: سلام اكبر عزيز، لطف دارين شما به اين حقير... بنده هم خيلي خوش‌حالم از زيارت شما. شاد باشي


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۹/۱۴ - ۱۴:۳۸ - دوشنبه

عــجــــــــب

چـند وقـته هـی مـی‌خوام بـرم پـیش چـــشـم پـزشـک ولـی تـنبـلی مـی‌کـنم... انـگار دیـگه واجـب عـینـی شــد :))).... الـبته اعـتراف می‌کـنم که جـمله رو اگــر می‌دیدم هـم مـتوجه نمی‌شـدم که اشـاره به ایـن عـکس داره!! چـون خــیـلی شــبیه طـلوع اسـت!! راسـتی عـجب طـلوع قـشـنگی هـم هـست هـا :)))))

لیشام: بلا از چشمان سركار به دور إن شاء الله... ولي راست مي‌گي... عجب طلوع قشنگيه ها :)


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۴ - ۱۱:۲۹ - دوشنبه

bah bah! hanooz too kafe in tosifatetam! hichvaght az in lahaz be nemataye khoda niga nakarde boodam!! jedan kheili lezatbakhshe hame chi!! khodemoonim khoob safa mikonia!! omidvaram hamishe shad bashi dar keshakeshe dahr!!

لیشام: سلام ريراي عزيز! متوجه نشدم منظورتون از كدوم لحاظ بود، ولي اصولاً همه چيز سرجاشه و لذت‌بخش، گاهي بيشتر از اون‌چه كه ادم فكرش رو مي‌كنه لذت‌بخش مي‌شه... همه چيز


مژده لینک دایم | ۸۴/۹/۱۴ - ۱۰:۲۴ - دوشنبه

ببخشيدها ولي اين رو كه خوندم گفتم دلش خوشه‌ها..

لیشام: خوب! شما درست گفتين! بنده خيلي دلم خوشه. هم دلم خوشه و هم سرم خوشه! يكي ممكنه دلش بزرگ باشه و با چيزهاي به‌تر دل‌خوش بشه. حقير كه نه دلم بزرگه و نه دستم به چيز ديگه‌اي مي‌رسه، دلم با همين چيزها هم خوش مي‌شه... شاد باشي


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۹/۱۳ - ۲۲:۴۲ - یکشنبه

حـســـرت

وااااااااااااااااای عــجـب طــلوع قـشـــنـگی... امـا ایـن وقـت سـال آش رشـته‌اي، کله پـاچه‌ای، آب‌گوشـتی... بـیشـتر می‌چـسـبیدهـا

لیشام: البته بنده عرض كرده بودم كه تصوير مذكور، شرح حال غروبه با اين حال از روي‌كرد قيد شده نسبت به امور آشي، كله‌اي، آب‌گوشتي و حليمي اكيداً استقبال مي‌كنم...


هما Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۹/۱۳ - ۱۷:۴۴ - یکشنبه

چقدرررر سخت!

لیشام: چيش اين‌قدررررر سخت بود؟



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian