وبلاگ

 

 

و اینک منم، مردی تنها، در آستانه‌ی فصلی سرد... مشغول به امر خطیر خیاربانی...

بعد از مدت‌ها، آرامشی نسبی بر اوضاع و احوال حقیر حاکم شد و بنده هم‌اکنون در اتاق کارگری خودمون در قریه‌ی ورامین، پشت لپ‌تاپ نشستم و در حالی که پشتم به بخاریه و احساس مطبوعی از گرمای صادره از اون دارم و البته با آسودگی خاطر، شرح حال می‌نویسم :)

به طور خلاصه حضور عزیزان عرض کنم که:

بالاخره روز موعود ـ نشاکارون ـ فرا رسید... پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش، بار عام دادیم تا دوستان شناس و ناشناس بیان هم کمکی کرده باشن و هم فیضی برده باشن. غیر از من و آرش و سلطان، آیدا، سینا، محمد، حسین، الهام، پویا و میثاق هم اومده بودن. از زمان ورود، کارها رو تقسیم کردیم. بعد از یه دوره‌ی کارآموزی کوتاه در حوزه‌ی چاله‌کنون ـ که سلطان برگزار فرمودن ـ سینا، الهام، آیدا و محمد شروع کردن به درآوردن چاله‌های نشاها توی کرت‌ها. حسین، آرش، پویا و سلطان هم رفتن زمین آقا کورش تا نشاها رو بچینن تو جعبه. 2400 تا نشا رو باید توی صد تا جعبه می‌چیدن. من و میثاق هم رفتیم مشمای پلاستیکی بخریم و کمی خرت و پرت دیگه. خریدمون که تموم شد، ما هم رفتیم زمین کورش و به بچه‌ها کمک کردیم تا جعبه‌ها رو توی وانت بذارن و از اون‌جا همگی راهی شدیم طرف گل‌خونه. با سیستمی مورچه‌وار، جعبه‌ها رو آوردیم توی گل‌خونه و چیدیم کنار کرت‌ها. تقریباً ساعت یک بود و ملت به دلایلی به هیچ صراطی مستقیم نبودن، لذا نشستیم و صبحونه رو که قرار بود ساعت نه بخوریم، جای ناهار به خوردشون دادیم.

بعد از تجدید قوا، با آرایشی جدید شروع به کار کردیم. اکثر نیروها به امر چاله‌کنون و نشاکارون مشغول شدن و من و پویا و سینا و میثاق، نایلون داخل گل‌خونه رو زدیم. ساعت پنج بود که با حسین و الهام و پویا، زودتر از بقیه راه افتادیم طرف تهران تا به دعوت عروسی‌هامون برسیم. اون شب عروسی جواد بود و هیچ‌رقمه راه نداشت که دودر کنم. آرش باید اون شب می‌موند خیاربانی. تازه؛ شب قبل هم مونده بود تا بخاری‌ها رو روشن کنه و گلخونه رو گرم کنه. فرض کنید که توی این بر و بیابون، برق هم قطع باشه. جدا دلم براش سوخت بنده‌ی خدا...

با اون پوستی که پنج‌شنبه‌ای از ملت کنده بودیم، دور از ذهن نبود که واسه‌ی جمعه هیچ داوطلبی نداشته باشیم. کلی از نشاها هم هنوز مونده بودن توی جعبه‌ها و باید زودتر می‌کاشتیم‌شون. خانواده‌ی مرادی، جمیعاً قبول زحمت فرمودن و راهی شدن طرف ورامین. جمعه هم کارمون فقط به کاشتن نشاها گذشت ولی نهایتاً دو کرت موند برای شنبه. نکته‌ی بسیار مهم و قابل توجه در روز جمعه، این بود که به همت خانواده‌ی مرادی، ناهار، قرمه سبزی داشتیم! در همین جا بنده از خانم مرادی و نیز آقای مرادی تشکر خاص می‌کنم که برگی بر خاطرات قرمه‌سبزی‌خورون بنده اضافه کردن :)

جمعه شب قرار بود که من خیاربان باشم. شب اول واقعاً به من سخت گذشت. علی‌رغم خواب بسیار طولانی، بیدارشدن‌های دوساعت به دوساعت، خیلی خسته‌ام کرد. مضاف بر این که شنبه شب هم مجدداً خیاربان بودم ولی به هر ترتیبی که بود، اون دو شب رو گذروندیم. از اون به بعد برنامه رو با آرش جوری تنظیم کردیم که یه شب در میون بمونیم.

دارم کم‌کم به این سیستم عادت می‌کنم. داره دستم میاد که چه‌وقت‌هایی برم به بوته خیارهای سر بزنم و چه‌جوری دمای گلخونه رو تنظیم کنم. تنهایی این جا هم قصه‌ایه واسه خودش. البته از این که مجبور نیستم صدای تلویزیون رو تحمل کنم خیلی خوشحالم ولی به هر صورت بی‌نصیبم از لذت هم‌صحبتی با مامان و بابا و آرش و گلاویژ... شام هم فراموش نشود البته.


بقیه ی عکس هایی که از این روز به یادماندنی گرفتم رو توی آلبوم زیر می تونید ببینید :)

Golkhaneh-841029


عالیه لینک دایم | ۸۵/۹/۱۵ - ۲۳:۳۸ - چهارشنبه

اساسی پایه‌ام برای برداشت کنون!!!

لیشام: يه نمه دير كامنت گذاشتين، مدت‌هاست كه بساط خيارچينون رو جمع كرديم. ايشالا واسه دفعات بعد :)


نگار لینک دایم | ۸۵/۹/۱۰ - ۱۴:۰۳ - جمعه

آفرین بر همت‌تان
وزارت کشاورزی؛ جایزه‌ي خودکفايی 86 رو باید خدمت شما تقدیم کنه!!!!!! :)) (ماهی؛ لپ‌تاب یخچالی؛ خیار............)
حالا مطمئنید با این همه دقت نظر و مراقبت‌های سر وقت!!!! موقع برداشت؛ کدو مسمايی به بازار عرضه نمی‌کنید؟!!!!! ;)))

لیشام: شما دعا بفرمايين، ايشالا كه همون خيار بار بياد D:


نیما Email | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۷ - ۲:۵۱ - جمعه

به به

به صورت تصادفي و الله بختکي وبلاگت رو کشف کردم، نصف شبي کلي چسبيد. همين که زندگي همچين از دل و دماغ ننداخته تو رو, خوبه که حتي عاليه. اميدوارم با خيارها زندگي خوبي داشته باشي. به هر حال از اين به بعد ميام مي‌خونمت.

لیشام: خوشحالم كه چسبيد... البته من هم خيلي اميدوارم كه زندگي خوبي با همسر آينده‌ام داشته باشم ولي اين آرزوي شما هم جاي تأمل داره، به هر صورت گفتن هر چه از دوست رسد نيكوست ,) مخلصيم


maryam URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۶ - ۲۰:۲۲ - پنج‌شنبه

:) چه هيجان‌انگيز. ايشالا كه زحمت‌تون نتيجه بده و ما خيارشور سال بعد رو با خيارهاي گلخونه شما درست كنيم ،) موفق باشيد :)

لیشام: :)) ايشالا... ممنونم


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۱۱/۶ - ۱۷:۵۶ - پنج‌شنبه

نــدارد

مــا کــلي خــدمـت ســـرکار ارادت داريـم جــناب لـيشــام خـان اونــهـم از نــوع خــالـصــانه و خــواهــرانــه و اگــر لازم شــد مــادرانــه (خـواهـرانـه رو ولـي تـرجـيح مـي‌دم)... چـون کــه اولــنـدش بـنده هـم بـنت هـادي هـسـتم، دومــنـدش بـنده مـتولــد هـمون‌جائي هـسـتم که سـرکار بــچه مـحـلشــي و ســومـندش هــردومـون رگ کـــرمـانــشــانـــي داريـم رووووولــَـه

لیشام: بابا كرمانشاني :) ارادت‌منديم آباجي كيانوش


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۶ - ۱۴:۲۷ - پنج‌شنبه

خيلي خيلي خسته نباشيد همگي!! خصوصاً شما ليشام عزيز كه واقعاً خوشاً به اين همتت! بيدار شدن 2 ساعت به 2 ساعت رو البته نه به اين منظمي بنده يه جورايي تجربه كردم هرچند نه براي خيارباني بلكه براي مريض‌باني و همراه مريض‌باني و مخلفاتش توي بيمارستان!!! خييييييييلي سخت مي‌باشه!!.... به هر حال ايشالاً موفق باشين ما رو هم بعداً براي خوردنش دعوت كنين كمك‌تون كنيم!!!

لیشام: ممنون ري‌راي عزيز، شما جزو مدعووين خاص هستين :) در مورد دو ساعت به دو ساعت هم عرض مي‌كنم كه وقتي يه خط در ميون خواب‌تون ببره، همچين هم بدك از آب در نمي‌آد. اميدوارم آرش اين رو نخونه كه كله‌ام رو مي‌كنه ,)


Darya لینک دایم | ۸۴/۱۱/۶ - ۱۴:۰۵ - پنج‌شنبه

"Khiarbani"?that was the funniest ever!cool!


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۱۱/۶ - ۱۲:۵۶ - پنج‌شنبه

خـوب چـرا نـگفـتی مـاهـم بـیائیم؟

... وخــداونــــد خـياردرخـتـي را آفــريد.. و گل‌خـــانه را قــرار داد تـا در آن پـرورش پـيدا کــند و لـيـشــام را آفـريد تـا بــخاري خـامــوش نـشـــود و الــبـته رنـــو را آفـريد تـا خـيارهــا را بـه بازار بــرسـانــد ولـــي ليــشام زد داغــونــش کــرد.....

لیشام: ما هر چي مي‌كنيم فراق يار رو فراموش كنيم باز شما يادمون مي‌ندازين؟...


maryam URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۵ - ۲۳:۳۵ - چهارشنبه

مي‌شه توضيح بدي دقيقاً داري چي‌كار مي‌كني؟ و به چه منظور؟ :)

لیشام: مريم عزيز! مدتيه كه به دلايل مختلف، با تعدادي از دوستام تصميم گرفتيم كه يه كار كشاورزي كوچولو رو شروع كنيم ببينيم مي‌تونيم يا نه. به قول قديمي‌ها چند مرده حلاجيم. اين كاري هم كه توضيحش داده شد، يه گل‌خونه‌ي كوچيك خياردرختيه...


بهنام لینک دایم | ۸۴/۱۱/۵ - ۲۲:۴۸ - چهارشنبه

خیاربانی؟

در ريشه‌يابي‌ها معلوم شده اين جواد خياباني و شايد پدرانش هم يه زماني به شغل شريف خيارباني مشغول بوده‌اند. حالا نمي‌شه پيش‌بيني کرد اما شايد روزي شما يا پسرانت گزارش‌گر شدين و استراليا رفتين مشهور شدين، شايدم موندين و همون‌جا به جاي خيارباني گوسفندباني کردين: مي‌گن استراليا گوسفنداي خوبي داره شايدم براي ما دعوت‌نامه هم فرستاديد و ما هم اومديم و.... دست تقدير که مي‌گن همينه ها.

لیشام: پاااايه‌ام اساس!! اي‌ول...



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian