وبلاگ

می‌خوانم‌شان

 

 

بازگشت



عصر جمعه به تمام دیوارهای شهر تکیه می‌دهد؛ سیگاری روشن می‌کند و سرمای تخمیر جنازه‌های برف مانده و رابطه‌های مرده را در وجود آدم‌ها بازمی‌دمد

( ۵/۹/۹۵ - جمعه - ۱۸:۵۱ )



سایه‌ها، بی صدا، از آوازِ عصر جمعه زاده می‌شوند، خون رابطه‌ها را می‌مکند و بعد، وارونه، آویزان سینه‌کش دیوارها، تنهایی‌های آدمی را لبخند می‌فرستند

( ۲۸/۸/۹۵ - جمعه - ۱۷:۰۰ )



عصر جمعه در سوگ لئونارد اول قرار نبود ترامپت بزند؛ ولی الان ترامپت می‌زند؛ و هی ترامپت می‌زند؛ او از سه‌شنبه تصمیم گرفت ترامپت بزند

( ۲۱/۸/۹۵ - جمعه - ۱۹:۵۵ )



عصر جمعه دست می‌کشد به سقف، به روح، به نور، به پیشانی‌ام؛ تب را حس می‌کند، لبخندی می‌زند... دست می‌کشد از من

( ۲۷/۶/۹۵ - شنبه - ۰۰:۰۲ )



تن تابستانی خیابان‌های تب‌آلود؛ چرخ‌های بی‌توجهِ این همه ماشینِ نمی‌دانم به کجا؛ و شهادت سرخ‌افشان خیل سیگارهای غروبی... کارگردان: عصر جمعه

( ۷/۴/۹۵ - دوشنبه - ۱۹:۴۰ )



عصر جمعه، صبور، در آستانه‌ی تمام اتاق‌های عالم ایستاده است؛ و بهره‌های سنگین تنهایی‌هایی که وام داده است را طلب می‌کند

( ۲۱/۳/۹۵ - جمعه - ۲۱:۲۶ )



من سامانه بارشی‌ام را گم کرده‌ام؛ نام تمام عزیزانم را نیز

( ۹/۲/۹۵ - پنج‌شنبه - ۰۱:۰۲ )



آغوشِ بی عصر جمعه؛ توهمی است که عصر جمعه در نطفه‌ی ابناء آدم دمیده است

( ۸/۷/۹۴ - چهارشنبه - ۱۷:۰۴ )



پروردگارا! «جهان و هر چه در او هست، سهل و مختصر است» فلذا از این حقیر «این مختصر دریغ مدار» لطفا؛ منتظرم خلاصه :)

( ۳/۷/۹۴ - جمعه - ۱۳:۰۸ )



حافظ از دولت وصل تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

استرونگلی اگرید

اون هم این موقع شب

( ۸/۶/۹۴ - یکشنبه - ۰۲:۳۰ )



جان را چه خوشی باشد، بی صحبت جانانه... خاصه عصرهای جمعه

( ۱۶/۸/۹۳ - جمعه - ۱۶:۵۹ )



... اگر به دست من افتد فراق را بکشم... عصر جمعه را نیز ...

( ۲/۸/۹۳ - جمعه - ۲۳:۴۵ )



نجوا می‌کنم: بلا بگردد و کام هزار ساله برآید... عصر جمعه نیم نگاهی می‌اندازد؛ و با تلخ‌خندی، دود سیگارش را پرواز می‌دهد در بغض نگاهم تا غروب

( ۲۸/۶/۹۳ - جمعه - ۱۹:۴۹ )



... عصر جمعه به بغض و اشک آدم‌ها وضو می‌سازد، در نام تلخ سیگار، رابطه‌ها را کفن می‌کند و با حزن غروب، دل‌های بی‌جان را به نماز می‌ایستد ...

( ۷/۶/۹۳ - جمعه - ۲۰:۲۷ )



... عصر جمعه آدم‌ها را به کشنده‌ترین صورت ممکن، تنها می‌کند، تنهاها را تنهاتر ...

( ۲۳/۳/۹۳ - جمعه - ۲۱:۱۲ )



... عصر جمعه، یک روز دیر رسید؛ گابریل زنده نبود تا روایت کند ...

( ۲۹/۱/۹۳ - جمعه - ۱۷:۱۸ )



عصر جمعه هیچ هفت سینی را بی ماهی قرمز نمی‌خواهد... می‌نشیند، خیره بر تُنگ‌های ماهی مرده، هفت سیگارش را هر کدام با هفت کام زندگی می‌کند

( ۱/۱/۹۳ - جمعه - ۱۶:۳۰ )



... در روزهای آخر اسفند... وقتی عصرِ جمعه دل‌ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک، در سینه‌های کوچکِ تب‌دار زنده به گور می‌کند ...

( ۲۳/۱۲/۹۲ - جمعه - ۱۵:۵۳ )



... عصرِ جمعه به تاول‌های روحِ بنی آدم معتاد است. آن‌ها را کشت می‌دهد، می‌پرورد، می‌نوازد، وقتی هم که ترکید، با زبانی شور و تلخ، می‌لیسد ...

( ۲۵/۱۱/۹۲ - جمعه - ۱۸:۳۰ )



... زادروزم، عصر جمعه را کفایت می‌کند ...

( ۱۲/۱۱/۹۲ - شنبه - ۰۰:۰۱ )



... عصر جمعه از مواجهه با هیچ قومی به اندازه‌ی شیرازی جماعت احساس سرخوردگی نمی‌کند ...

( ۲۷/۱۰/۹۲ - جمعه - ۱۸:۱۳ )



... در لحظه‌ی «و العصر» بر عصر جمعه فریضه است که خورشید را جایی نزدیک‌تر از هر آن‌چه افق، در دیدگان و قلب مردم بمیراند ...

( ۶/۱۰/۹۲ - جمعه - ۲۱:۲۳ )



... عصر شنبه، نیش از بناگوش دررفته، دست در کمر شب یلدا انداخته است و با یک وضعی به عصر جمعه و اذنابش عرض ارادت می‌کند ...

( ۳۰/۹/۹۲ - شنبه - ۲۳:۲۱ )



ساعت‌هاست که عصر جمعه بر بالای برج آزادی به قضای حاجت مشغول است و تیتر روزنامه‌های فردا را در سوگ ماندلا به هیئت‌های تحریریه الهام می‌کند

( ۱۵/۹/۹۲ - جمعه - ۱۷:۵۰ )



تلخی غربت، بغضی همیشگی از خاطراتی نه چندان دور، تخدیر مرگ‌آور تنهایی توأمان همه‌ی هر آن‌چه عصر جمعه، تنها گوشه‌ای از لب‌خند عصر یک‌شنبه است

( ۳/۹/۹۲ - یکشنبه - ۲۱:۲۸ )



هنگام مذاکرات هسته‌ای عصر جمعه سیگار برگ بر لب، با ظرافتی خاص در لیوان اشربه‌ی طرف‌های مذاکره کننده و نیز بر اعصاب ملت غیور مبسوط می‌شاشد

( ۱/۹/۹۲ - جمعه - ۲۳:۵۱ )



تمام کودکان درون، حداقل یک‌بار مورد سوء استفاده‌ی عصر جمعه قرار گرفته‌اند. ناخودآگاه جمعی مردم شهیدپرور، ظاهرا این امر را قانونی تلقی می‌کند

( ۲۴/۸/۹۲ - جمعه - ۱۹:۵۵ )



عصر جمعه دستی بر زخم‌های کهنه می‌کشد؛ آن‌ها را با تنهایی و بغضی تازه، ضماد می‌بندد و با لبخندی پاییزی یادآوری می‌کند: برای مردن هنوز زود است

( ۱۷/۸/۹۲ - جمعه - ۱۶:۵۱ )



... نسیمی سرد و مرده؛ و انبوهی از برگ‌های خشک و زرد، به‌ترین هدیه‌ی عصر جمعه به تنهایی کوچه‌های پاییز است ...

( ۱۰/۸/۹۲ - جمعه - ۱۷:۴۷ )



... همه‌ی عصرهای میرحسین‌ها و زهراها، عصرِ جمعه است؛ این را «به تخمم»های سبزِ آحادِ مردمِ مسلمان، بارها اثبات کرده‌اند ...

( ۳/۸/۹۲ - جمعه - ۲۰:۰۲ )



... نطفه‌ی کودکانِ عصرِ جمعه، در نقطه‌ای دورتر از رگ گردن و در نزدیکیِ دل‌های بنی آدم، بسته می‌شود ...

( ۲۶/۷/۹۲ - جمعه - ۲۰:۴۸ )



... هفته‌ها، اگر هفت کفن هم پوسانده باشند، ضربانِ عصرِ جمعه‌شان، در امتدادِ سیاه‌رگ‌های تمامِ زندگی، احساس می‌شود ...

( ۱۲/۷/۹۲ - جمعه - ۲۳:۵۳ )



... از تلخیِ عصرِ جمعه‌ی بی‌باران، تب، به آغوش کشیدنی‌ترینِ غزل‌های زندگی‌ام می‌شود ...

( ۵/۷/۹۲ - جمعه - ۲۰:۴۰ )



نسرین و کودکان‌ش به آغوش هم می‌پیچند... عصرِ جمعه تکیه داده بر آستان در، اشک می‌ریزد و برگه‌ی مرخصی تعجیلی‌اش را پر می‌کند از تلخی سیگار

( ۳۰/۶/۹۲ - شنبه - ۱۰:۱۶ )



... دفترهای خاطرات، نیک می‌دانند که عصرِ جمعه، بیش‌ترین حق را به گردن آن‌ها داشته است ...

( ۲۲/۶/۹۲ - جمعه - ۱۹:۵۱ )



تنهایی‌ها، زخم‌ها، دردها، بغض‌ها... عصر جمعه رشته رشته برشان می‌دارد، توامان تلخی سیگار، با ظرافت و حوصله‌ی تمام در تار و پود زندگی می‌تابد

( ۸/۶/۹۲ - جمعه - ۲۱:۰۰ )



اختراعِ قاب، تدبیرِ عصرِ جمعه بوده است که حسرت‌ها و دردهای آدمی را همیشه جلوی چشمان‌اش، بیدار نگه دارد

( ۲۵/۵/۹۲ - جمعه - ۲۰:۲۹ )



از بغض عصر شنبه به عصر جمعه پناه می‌برم و در آغوش‌اش بلند می‌گریم. لبخندی می‌زند، دستی به سرم می‌کشد و خاکستر سیگارش را روی اشک‌هایم می‌ریزد

( ۱۲/۵/۹۲ - شنبه - ۲۱:۰۵ )



عصرِ جمعه یک کتی لمیده است، زیرِ خنکای کولرِ گازی... سیاه‌تخمه می‌شکاند، سیگار می‌کشد و با نیش‌خندی، احوالِ روزه‌داران را رصد می‌کند

( ۴/۵/۹۲ - جمعه - ۱۸:۰۱ )



عصر جمعه هر هفته همین وقت‌ها در گوشه‌ای مناسب از زندگی می‌ایستد و با دقت، تمام دردهای عالم را روی وجود آدمی استفراغ می‌کند

( ۲۸/۴/۹۲ - جمعه - ۱۸:۰۲ )



... جایِ عصرِ جمعه هنوز درد می‌کند بدجور ...

( ۱۵/۴/۹۲ - شنبه - ۱۶:۵۳ )



... قورمه‌سبزی، کته‌ی برنجِ شمال، ماهی شور، ماست پرچرب، سیر خام و آغوش گرمِ مامان، کابوسِ هر جمعه‌ی عصرِ جمعه است ...

( ۷/۴/۹۲ - جمعه - ۲۰:۵۰ )



... از همان لحظه‌هایی که دلِ آدم آویزان است از نمی‌دانم کجا؛ هی تاب می‌خورد؛ هی می‌شورد؛ هی منتظر چیزی‌ست ... سلامی از جایی دور انگار ...

( ۴/۴/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۱:۰۸ )



کنایه‌ای از بغض آسمان است انگار... شادیِ این مردمانِ تشنه‌ی شادی

( ۲۹/۳/۹۲ - چهارشنبه - ۰۱:۴۵ )



چشم‌ها... و لب‌خندت... که جان می‌گیرد در قاب... زیر انگشتان‌ام

( ۱۹/۳/۹۲ - یکشنبه - ۰۱:۰۷ )



... در گوشه‌ای ناپیدا از تمامِ دردهای آدمی، همیشه عصرِ جمعه‌ای نشسته است که سیگار به لب، انتظار را مثله می‌کند ...

( ۳/۳/۹۲ - جمعه - ۲۲:۳۰ )



... عصر جمعه، می‌لغزد ... و کاغذهایم را به غم‌بارترین کلماتِ نانوشته‌ی عالم، آبستن می‌کند ...

( ۲۷/۲/۹۲ - جمعه - ۲۰:۲۷ )



... تو هم که هر دفعه که ما رو می‌بینی ... جمعه‌ای ...

( ۵/۳/۹۶ - جمعه - ۰۸:۰۳ )



... جمعه‌ها سر نمی‌آد ...

( ۲۳/۱/۹۲ - جمعه - ۱۸:۲۲ )



... بی تو اگر به در شدی، زیر جهان زبر شدی ...

( ۱۳/۱/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۹:۲۷ )



... ز باده خوردنِ پنهان ملول شد لیشام این دمِ عیدی ...

( ۳۰/۱۲/۹۱ - چهارشنبه - ۰۱:۱۵ )



عصر جمعه لباس خواب می‌پوشد... و آن قدر خوب می‌پوشد که نمی‌گذارد تا یک هفته از خاک‌اش بلند شوی

( ۱۸/۱۲/۹۱ - جمعه - ۲۳:۵۵ )



... ویرانه دل ماست که با هر نظر تو ... با هر نظر تو ... نظر تو ... تو ...

( ۴/۱۲/۹۱ - جمعه - ۰۰:۰۳ )



... و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا؛ نه دوش و نه فردا ...

( ۲۹/۱۱/۹۱ - یکشنبه - ۲۱:۲۲ )



... ابرهای همه عالم شب و روز در دلم زار می‌زنند ...

( ۲۶/۱۱/۹۱ - پنج‌شنبه - ۱۴:۰۴ )



... باد ما را با خود ببرد هر چه زودتر لطفا ...

( ۱۹/۱۱/۹۱ - پنج‌شنبه - ۲۳:۲۳ )



... بستان گرو دستار ما ... به حق این شب یلدا ...

( ۳۰/۹/۹۱ - پنج‌شنبه - ۲۰:۳۴ )



سیاه‌ترین ابرهای عالم هم بغض‌های عصرهای جمعه را کم می‌آورند

( ۲۶/۸/۹۱ - جمعه - ۲۳:۲۰ )



... اَخ تفو بر تو ای چرخ گردون ...

( ۲۳/۸/۹۱ - سه‌شنبه - ۱۲:۴۱ )



Follow lisham on Twitter

Google+ By Lisham Shahbazian