<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
		<!-- generator="lisham.com" -->
		<rss version="2.0">
			<channel>
				<title>Lisham</title>
				<link>http://lisham.com/</link>
				<description>Lisham</description>
				<generator>http://lisham.com/</generator><lastBuildDate>Thu, 28 Aug 2008 16:06:33 GMT</lastBuildDate><item>
				<title>آدمي، و..ق</title><link>http://lisham.com/?msg=177</link><pubDate>Thu, 28 Aug 2008 16:06:33 GMT</pubDate><description><div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml">"چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو..." و ماشين‌ها به احترام چراغ قرمز، صف مي‌كشند و حضور دودآلودشان را 
بي هيچ حركتي، به انتظار نويد سبز ديگري مي‌نشانند. هوا بي‌رحمانه گرم است. نور، بازيش مي‌گيرد روي تن 
تفتيده‌ي ماشين‌ها و جادويم مي‌كند...
قطره‌اي چموش، سر مي‌خورد از شقيقه‌ام پايين و سحر نور را بي‌اثر مي‌كند. به خودم مي‌آيم. هواي مرده‌ي اتاقك 
ماشين، تنم را احساس مي‌كند و چندش عرق، وجودم را در مي‌نوردد...
"ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي..." و فضا سرشار مي‌شود از دود اسپند و ناله‌ي دختركي آشفته. بي‌اختيار، 
مي‌آسايم دمي؛ و دختر كولي، [...]</div></description>
			</item><item>
				<title>و سوييچ نزول مي‌كند</title><link>http://lisham.com/?msg=176</link><pubDate>Wed, 20 Aug 2008 16:33:49 GMT</pubDate><description><div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml">بچه آويزان مي‌شود به پدر فاقد مويش و سوييچ را طلب مي‌كند. با سراپاي وجودش، سوييچ ماشين را طلب 
مي‌كند. انگار تمام دنيايش سوييچ باشد. پدر، پدر كبير، نشسته است دور ميز و با ملت گرم گرفته؛ و باز بچه‌ي 
آويزان، سوييچ ماشين را طلب مي‌كند...
دستگاهي اختراع خواهم كرد كه مقدار شوق را اندازه مي‌گيرد: شوق سنج! و حد بالايش، شوق اين پسر تعريف 
خواهد شد. داشتم فكر مي‌كردم كه تا بدين پايه كه پسر مشتاق سوييچ است شايد هيچ‌گاه مشتاق نبوده‌ام و پسر 
هم‌چنان از عمق وجود، سوييچ ماشين را طلب مي‌كند...
پدر فاقد مويش نيم نگاهي صبورانه حواله‌ي پسر مي‌كند و آرام [...]</div></description>
			</item><item>
				<title>كرسي‌شعرهاي الف.نوني</title><link>http://lisham.com/?msg=175</link><pubDate>Thu, 17 Jul 2008 14:36:59 GMT</pubDate><description><div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml">قديم‌ترهايي نه چندان دور، هرگاه جماعت اديبان و شعرا گعده‌اي مي‌گرفتند و بازار عكاظشان به راه مي‌شد، شروع 
مي‌كردند به شعرخواني و متن ادبي در كردن از خودشان و به به و چه چه گفتن و بادام و پسته لمباندن و يحتمل، 
نوشيدني‌هاي ويژه نوشيدن. همين مي‌شد كه پس از چند دقيقه‌اي، از پشت صندلي‌هاشان ليز مي‌خوردند زير كرسي‌ها و 
با سري سنگين و چشمي خمار به قدر طاقت و وسع، چند ساعتي زور مي‌زندند كه دامان شعر و شاعري از كف نرود.
همين دامان رها نكردن بود كه فضاي جلسات را مزين مي‌نمود به انواع اراجيف و مهملات موزون و ادبي. از همان 
موقع بود كه اصطلاح "كرسي شعر" [...]</div></description>
			</item><item>
				<title>هادي عزيز و هادي عزيز</title><link>http://lisham.com/?msg=174</link><pubDate>Sat, 14 Jun 2008 08:08:30 GMT</pubDate><description><div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml">
همين الان كه آمدي و با هم صحبت كرديم، بلافاصله نشستم و خواندم نوشته‌ات 
را. از همان ابتدا محبت را خواندم ميان 
كلمه به كلمه‌ي نوشته‌ات. به ميانه كه رسيدم لب‌خند از لبانم جدا نمي‌شد. انگار كه نكته‌هايي تازه كشف كرده باشم از 
نگاه ديگران درباره‌ي خودم. در همان لحظات تصميم گرفته بودم خواندنم كه تمام شد؛ بيايم وسط همان جلسه‌اي كه 
الان نشسته‌اي پيشانيت را ببوسم و از اظهار محبتت تشكر كنم؛ اما به آخر كه رسيدم، بغضي ناخواسته گلويم را فشرد و 
دانستم كه اگر گامي پيش بگذارم، قطعاً نخواهم توانست جلوي شكستن بغضم را بگيرم.
واقعيت آن است كه ما با هم بزرگ [...]</div></description>
			</item><item>
				<title>سلام...</title><link>http://lisham.com/?msg=173</link><pubDate>Tue, 10 Jun 2008 09:10:42 GMT</pubDate><description><div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml">

	
		

		
	


در سبك‌بالي رهايي، مي‌ترسم از توهم لحظه‌اي كه نسيم تو را با خود ببرد. مي‌دانم كه در باورت، سادگي‌ام از قاصدك‌ها 
كم‌تر نيست، اما باز مي‌ترسم؛ نسيم، در اين امور سابقه‌ي خوبي ثبت ندارد...
يله مي‌شوي بر آغوش نسيم، چشم مي‌بندي و مست مي‌شوي و دست باز مي‌كني؛ و شيطنت مي‌كند نسيم و مويت را 
مي‌كشد و دامنت را مي‌كشد و روسري‌ات را مي‌كشد؛ و دلم را مي‌كشد چنان از پي‌اش كه هيچ خار بياباني را به چنين 
خواري و سرگشتگي نكشيده بود...
آرام، بي آن كه كسي بفهمد، آمدم آن بالا ببينم به همان بلندي كه مي‌گويند، هست؟ پيام داده بودم به آن يكي‌شان كه [...]</div></description>
			</item></channel></rss>