<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: رونی&#8230;	</title>
	<atom:link href="https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/</link>
	<description>یادداشت‌های لیشام شهبازیان</description>
	<lastBuildDate>Mon, 05 May 2008 14:16:31 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.18</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: salman		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6847</link>

		<dc:creator><![CDATA[salman]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 May 2008 14:16:31 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6847</guid>

					<description><![CDATA[خواهش میکنم یکی توضیح بده&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style=&quot;color: #FF6600&quot;&gt;لیشام:&lt;/span&gt; دوست عزیزمان راه گم کرده، کسی راه می‌داند راهنماییش کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خواهش میکنم یکی توضیح بده</p>
<p><span style="color: #FF6600">لیشام:</span> دوست عزیزمان راه گم کرده، کسی راه می‌داند راهنماییش کند</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: SALMAN		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6846</link>

		<dc:creator><![CDATA[SALMAN]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 May 2008 14:14:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6846</guid>

					<description><![CDATA[لطفا رشرایط اقامت دایم در امریکا را برایم بفرستید رrozbeh19873@YAHOO.COM من هم از خجالتش در میام یا همین جا توضیح بده شماره تلفن تماس یادتون نره آخ مانی!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>لطفا رشرایط اقامت دایم در امریکا را برایم بفرستید رrozbeh19873@YAHOO.COM من هم از خجالتش در میام یا همین جا توضیح بده شماره تلفن تماس یادتون نره آخ مانی!</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: نیکو_ل		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6845</link>

		<dc:creator><![CDATA[نیکو_ل]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 17 Aug 2006 08:53:12 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6845</guid>

					<description><![CDATA[سلام&lt;br/&gt;منم هنوز همون قدر بی‌ادبم چون سلام نکردم توی اولین comment، شما هم ایضاً چون سلام نکردید و گیر هم ندادید.&lt;br/&gt;من یک (ـ) ناقابل جهت تمییز با آن بانوی هنرمند لحاظ کرده بودم که شما لحاظ نفرمودید. در ضمن این اسم بی‌مسما از اختراعات رفیق شفیق شما جناب مستطاب مستجاب الدعوه شروین ف در دوره‌ی همکاری بوده که مثل فایل ویروسی attach شد به بنده و با این عمل مقداری از اسم فامیل من هرس شد، چون خودتون به‌تر می‌دونید که ایشون با این‌که از دانشکده فیزیک متواری شدند ولی از قانون بقای ماده و انرژی اطلاع کامل دارند ـ آخه استادشون تا این‌جا بیش‌تر درس نداده بود که قضیه پناهندگی به مدیریت اتفاق افتاد ـ و یک ل از یک اسمی کم کردند تا به یک اسم دیگه‌ای اضافه شود.&lt;br/&gt;خدا طول عمر با عزت به ایشان مرحمت فرمایند که باعث شادی و خنده حداقل 200 نفر از هم‌کاران (جهت مسخره کردن بنده با این اسم با مسما) و بالا رفتن تحمل بنده شدند.&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style=&quot;color: #FF6600&quot;&gt;لیشام:&lt;/span&gt; سلام نیکوی عزیز، همین که وجود پربرکت سرکار، موجبات شادی و فرح خاطر حداقل دویست نفر را فراهم آورده نماینده‌ی نیکویی‌ست ؛)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />منم هنوز همون قدر بی‌ادبم چون سلام نکردم توی اولین comment، شما هم ایضاً چون سلام نکردید و گیر هم ندادید.<br />من یک (ـ) ناقابل جهت تمییز با آن بانوی هنرمند لحاظ کرده بودم که شما لحاظ نفرمودید. در ضمن این اسم بی‌مسما از اختراعات رفیق شفیق شما جناب مستطاب مستجاب الدعوه شروین ف در دوره‌ی همکاری بوده که مثل فایل ویروسی attach شد به بنده و با این عمل مقداری از اسم فامیل من هرس شد، چون خودتون به‌تر می‌دونید که ایشون با این‌که از دانشکده فیزیک متواری شدند ولی از قانون بقای ماده و انرژی اطلاع کامل دارند ـ آخه استادشون تا این‌جا بیش‌تر درس نداده بود که قضیه پناهندگی به مدیریت اتفاق افتاد ـ و یک ل از یک اسمی کم کردند تا به یک اسم دیگه‌ای اضافه شود.<br />خدا طول عمر با عزت به ایشان مرحمت فرمایند که باعث شادی و خنده حداقل ۲۰۰ نفر از هم‌کاران (جهت مسخره کردن بنده با این اسم با مسما) و بالا رفتن تحمل بنده شدند.</p>
<p><span style="color: #FF6600">لیشام:</span> سلام نیکوی عزیز، همین که وجود پربرکت سرکار، موجبات شادی و فرح خاطر حداقل دویست نفر را فراهم آورده نماینده‌ی نیکویی‌ست ؛)</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: نیکو_ل		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6844</link>

		<dc:creator><![CDATA[نیکو_ل]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Aug 2006 16:01:34 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6844</guid>

					<description><![CDATA[من نفهمیدم رونی کجا رفته. تا 4ـ5 ماه پیش که با هم هم‌کار بودیم و در مورد آشناها نخودچی مبسوطی خوردیم (البته مبسوط از نظر من، بی‌احترامی نباشه به ایشون)&lt;br/&gt;من اگر به جای ایشون بودم کلی شاکی می‌شدم از این عکسی که ازم گذاشتید.&lt;br/&gt;یادمه تو پله‌های دفتر مرکزی شرکت من جناب رستمیان رو دیدم و سلام احوال پرسیه توپی کردم بعد هم گفتم اسمشو توaddress book شرکت دیدم و کلی دنبالش گشتم که ببینمش (البته این آخرش چاخان بود که ایشون هم سریع تلافی کرد) وقتی نگاهش کردم یه دفعه گفت ببخشید شما رو یادم نمی‌اد. منم ول کن نبودم هی آشنایی می‌دادم با فلانی می‌گشتم با فلانی دوست بودم. یک دفعه رونی گفت آهان یادم اومد و کلی حال و احوال کرد. منم فکر کردم فتح خیبر کردم خوش‌حال شدم که تو شرکت فامیل پیدا کردم. رفتم ساختمان خودمون بعد از 3ـ4 ساعت یه email از رونی اومد که تازه الان یادم اومد که کی بودی (فهمیدید کی تلافی کرد)&lt;br/&gt;تازه فهمیدم بی‌چاره چه قدر کلافه بوده از دستم ولی چیزی نمی‌گفته و چه مؤدبانه سنگ قلابم کرده. حیف شد که شرکت ما قدرشو ندونست. امیدوارم هرجا هست خوش‌حال باشه و یه روز بریم رستورانش غذای مفتی بخوریم. اگر هندی باشه که دیگه معرکه است.&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style=&quot;color: #FF6600&quot;&gt;لیشام:&lt;/span&gt; رونی فعلاً رفته اتریش تا از اون جا برای اقامت آمریکا اقدام کنه، البته به برکت اقلیت مذهبی بودنش&lt;br/&gt;به میمنت نخودچی خوردن دوستان خوبی چون شما، با قلبی مطمئن به سوی خدای خویش بازخواهیم گشت P: لطف کنین به این کار شریف ادامه بدین&lt;br/&gt;عکس به این خوبی ازش گذاشتم که، چشه مگه؟ تازشم خیلی دلش بخواد...&lt;br/&gt;البته حقیر هم به نوبه‌ی خودم کلی سر کار رفتم با این کامنت‌هاتون. اولش که ندیده بودم ای‌میل‌تون رو همش توی کف بودم که این نیکول کیه. ما یه نیکول بیش‌تر نمی‌شناسیم اون هم نیکول کیدمن هست که تا جایی که می‌دونم حتی بر حسب اتفاق هم نمی‌تونه بیاد این‌جا فارسی بتایپه... تا چشمم افتاد به نشانی ای‌میل‌تون گفتم که ای بابا، این که نیکوی خودمونه ـ البته جسارت نشه حضورتون؛ متأسفانه بنده به همان بی‌تربیتی هستم که بودم ؛)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من نفهمیدم رونی کجا رفته. تا ۴ـ۵ ماه پیش که با هم هم‌کار بودیم و در مورد آشناها نخودچی مبسوطی خوردیم (البته مبسوط از نظر من، بی‌احترامی نباشه به ایشون)<br />من اگر به جای ایشون بودم کلی شاکی می‌شدم از این عکسی که ازم گذاشتید.<br />یادمه تو پله‌های دفتر مرکزی شرکت من جناب رستمیان رو دیدم و سلام احوال پرسیه توپی کردم بعد هم گفتم اسمشو توaddress book شرکت دیدم و کلی دنبالش گشتم که ببینمش (البته این آخرش چاخان بود که ایشون هم سریع تلافی کرد) وقتی نگاهش کردم یه دفعه گفت ببخشید شما رو یادم نمی‌اد. منم ول کن نبودم هی آشنایی می‌دادم با فلانی می‌گشتم با فلانی دوست بودم. یک دفعه رونی گفت آهان یادم اومد و کلی حال و احوال کرد. منم فکر کردم فتح خیبر کردم خوش‌حال شدم که تو شرکت فامیل پیدا کردم. رفتم ساختمان خودمون بعد از ۳ـ۴ ساعت یه email از رونی اومد که تازه الان یادم اومد که کی بودی (فهمیدید کی تلافی کرد)<br />تازه فهمیدم بی‌چاره چه قدر کلافه بوده از دستم ولی چیزی نمی‌گفته و چه مؤدبانه سنگ قلابم کرده. حیف شد که شرکت ما قدرشو ندونست. امیدوارم هرجا هست خوش‌حال باشه و یه روز بریم رستورانش غذای مفتی بخوریم. اگر هندی باشه که دیگه معرکه است.</p>
<p><span style="color: #FF6600">لیشام:</span> رونی فعلاً رفته اتریش تا از اون جا برای اقامت آمریکا اقدام کنه، البته به برکت اقلیت مذهبی بودنش<br />به میمنت نخودچی خوردن دوستان خوبی چون شما، با قلبی مطمئن به سوی خدای خویش بازخواهیم گشت P: لطف کنین به این کار شریف ادامه بدین<br />عکس به این خوبی ازش گذاشتم که، چشه مگه؟ تازشم خیلی دلش بخواد&#8230;<br />البته حقیر هم به نوبه‌ی خودم کلی سر کار رفتم با این کامنت‌هاتون. اولش که ندیده بودم ای‌میل‌تون رو همش توی کف بودم که این نیکول کیه. ما یه نیکول بیش‌تر نمی‌شناسیم اون هم نیکول کیدمن هست که تا جایی که می‌دونم حتی بر حسب اتفاق هم نمی‌تونه بیاد این‌جا فارسی بتایپه&#8230; تا چشمم افتاد به نشانی ای‌میل‌تون گفتم که ای بابا، این که نیکوی خودمونه ـ البته جسارت نشه حضورتون؛ متأسفانه بنده به همان بی‌تربیتی هستم که بودم ؛)</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: مریم		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6843</link>

		<dc:creator><![CDATA[مریم]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 27 Jun 2006 20:30:20 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6843</guid>

					<description><![CDATA[سلام!&lt;br/&gt;اولا اینکه مرسی. بعد از مدتها کلی خندیدم. دوما اینکه ببخشید که خندیدم متن خنده‌دار نبود ولی خب...&lt;br/&gt;1. وقتی توی علم و صنعت به ما شبیه‌سازی درس می‌دادی همیشه فکر می‌کردم خدایا چه طوری می‌شه آدم آدمایی رو که براش جالبن بیشتر بشناسه بدون اینکه به کسی بربخوره.&lt;br/&gt;2. وقتی در مورد رزومه توضیح می‌دادی گفتی مثلا اگه فرزانگانی هستین بنویسین، خنده‌ام گرفت آخه فرزانگانی بودنم شد رزومه؟! برای ما که فقط دردسر بوده. نگاه کردی، کنجکاو شدی ولی بی‌خیال پرسش و پاسخ شدی. شاید چون دختر بودم. دختر بودنم توی ایران مثل ارمنی بودنه آخه!&lt;br/&gt;3. بعد از این که کلاس تموم شد دیگه خبری از لیشام نبود. تا این که توی لیست میل‌های نغمه اسمتو دیدم. کلی خندیدم. نغمه!!!!!! دنیا واقعاً کوچیکه!&lt;br/&gt;4. امروز داشتم میان بر رو می‌خوندم دیدم یه لیشامی مبارکا گفته! گفتیم ببینیم خودش کیه و چی می‌گه! دیدیم ای بابا این که همونه! کلیم شاکیه! کلی خندیدم. هم به این که شاکیه هم به این که آخه این کجا بود یهو؟! سوما به این که میان بر، علی!!!!!!!! دنیا بدجور کوچیکه! چهارما به اینکه...&lt;br/&gt;5. من فکر می‌کردم خودت از جمله آدمایی هستی که توی عترت بودن. فکر می‌کردم مثل اونایی. بابت این یکی کلی متاسفم. راستی من رفتم عترت ـ آخه من هنوزم از فریپور خوشم می‌آد. ـ رام ندادن! خندیدم کلی!&lt;br/&gt;6. با مزه بود که دیدم واقعا وقتی می‌خوای سر از چیزی در بیاری، در می‌آری حتی اگه اون چیز خودش حالیش نشه که ازش سر درآوردی.&lt;br/&gt;7. حالا که فرصت هست بگم که کلاس بامزه‌ای بود کلاس تیلور، معلم بامزه‌ای بودی، همیشه دلم می‌خواست سرت از کارت در بیارم.&lt;br/&gt;8. ببخشید به خاطر همه خندیدن‌ها و فضولی‌هام. موفق باشی!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!<br />اولا اینکه مرسی. بعد از مدتها کلی خندیدم. دوما اینکه ببخشید که خندیدم متن خنده‌دار نبود ولی خب&#8230;<br />۱. وقتی توی علم و صنعت به ما شبیه‌سازی درس می‌دادی همیشه فکر می‌کردم خدایا چه طوری می‌شه آدم آدمایی رو که براش جالبن بیشتر بشناسه بدون اینکه به کسی بربخوره.<br />۲. وقتی در مورد رزومه توضیح می‌دادی گفتی مثلا اگه فرزانگانی هستین بنویسین، خنده‌ام گرفت آخه فرزانگانی بودنم شد رزومه؟! برای ما که فقط دردسر بوده. نگاه کردی، کنجکاو شدی ولی بی‌خیال پرسش و پاسخ شدی. شاید چون دختر بودم. دختر بودنم توی ایران مثل ارمنی بودنه آخه!<br />۳. بعد از این که کلاس تموم شد دیگه خبری از لیشام نبود. تا این که توی لیست میل‌های نغمه اسمتو دیدم. کلی خندیدم. نغمه!!!!!! دنیا واقعاً کوچیکه!<br />۴. امروز داشتم میان بر رو می‌خوندم دیدم یه لیشامی مبارکا گفته! گفتیم ببینیم خودش کیه و چی می‌گه! دیدیم ای بابا این که همونه! کلیم شاکیه! کلی خندیدم. هم به این که شاکیه هم به این که آخه این کجا بود یهو؟! سوما به این که میان بر، علی!!!!!!!! دنیا بدجور کوچیکه! چهارما به اینکه&#8230;<br />۵. من فکر می‌کردم خودت از جمله آدمایی هستی که توی عترت بودن. فکر می‌کردم مثل اونایی. بابت این یکی کلی متاسفم. راستی من رفتم عترت ـ آخه من هنوزم از فریپور خوشم می‌آد. ـ رام ندادن! خندیدم کلی!<br />۶. با مزه بود که دیدم واقعا وقتی می‌خوای سر از چیزی در بیاری، در می‌آری حتی اگه اون چیز خودش حالیش نشه که ازش سر درآوردی.<br />۷. حالا که فرصت هست بگم که کلاس بامزه‌ای بود کلاس تیلور، معلم بامزه‌ای بودی، همیشه دلم می‌خواست سرت از کارت در بیارم.<br />۸. ببخشید به خاطر همه خندیدن‌ها و فضولی‌هام. موفق باشی!</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: کیانوش		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6842</link>

		<dc:creator><![CDATA[کیانوش]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 27 Jun 2006 00:46:04 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6842</guid>

					<description><![CDATA[خـیلی هـم بـی ارتـباط نـیست ،)... حـداقل زبــون‌مون یــکیه... هـر چـند که شـاعر فـرمـودنـد... هـم‌دلی از هـم‌زبـانی خـوش‌تـر است D:]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خـیلی هـم بـی ارتـباط نـیست ،)&#8230; حـداقل زبــون‌مون یــکیه&#8230; هـر چـند که شـاعر فـرمـودنـد&#8230; هـم‌دلی از هـم‌زبـانی خـوش‌تـر است D:</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: بهار		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6841</link>

		<dc:creator><![CDATA[بهار]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Jun 2006 19:24:53 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6841</guid>

					<description><![CDATA[سلام، اگه می‌شه داستان‌های &quot;چپ زدن&quot; اسمتون رو هم مرقوم کنید خصوصا که توی کلاس‌های همه، کم و بیش از این اسم‌های ماجراساز بوده]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام، اگه می‌شه داستان‌های &#8220;چپ زدن&#8221; اسمتون رو هم مرقوم کنید خصوصا که توی کلاس‌های همه، کم و بیش از این اسم‌های ماجراساز بوده</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: مرجان		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6840</link>

		<dc:creator><![CDATA[مرجان]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Jun 2006 17:34:35 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6840</guid>

					<description><![CDATA[جالب نبود&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style=&quot;color: #FF6600&quot;&gt;لیشام:&lt;/span&gt;  اصلا جالب نبود...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جالب نبود</p>
<p><span style="color: #FF6600">لیشام:</span>  اصلا جالب نبود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: خدایار		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6839</link>

		<dc:creator><![CDATA[خدایار]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Jun 2006 11:19:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6839</guid>

					<description><![CDATA[خیلی خاطرات داریم با رونی... یادته زیر کرسی می‌ترسیدیم که رمضان‌نیا از پشت پنجره سرک بکشه! اونا که می‌رن کار درست رو انجام می‌دن مایی که می‌مونیم ....دیم&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style=&quot;color: #FF6600&quot;&gt;لیشام:&lt;/span&gt;  تو من رو دیوونه کردی خدایار با این خاطره... یادت می‌آد صبح از سرما بیدار شدیم دیدیم رونی پتو رو از روی کرسی کشیده، پیچیده دور خودش...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خاطرات داریم با رونی&#8230; یادته زیر کرسی می‌ترسیدیم که رمضان‌نیا از پشت پنجره سرک بکشه! اونا که می‌رن کار درست رو انجام می‌دن مایی که می‌مونیم &#8230;.دیم</p>
<p><span style="color: #FF6600">لیشام:</span>  تو من رو دیوونه کردی خدایار با این خاطره&#8230; یادت می‌آد صبح از سرما بیدار شدیم دیدیم رونی پتو رو از روی کرسی کشیده، پیچیده دور خودش&#8230;</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: Darya		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c/#comment-6838</link>

		<dc:creator><![CDATA[Darya]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Jun 2006 22:12:55 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=108#comment-6838</guid>

					<description><![CDATA[It was a beautiful text... I hope the best for your friends... I by the way DO AGREE WITH YOU ABOUT ALL... take care… write more]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>It was a beautiful text&#8230; I hope the best for your friends&#8230; I by the way DO AGREE WITH YOU ABOUT ALL&#8230; take care… write more</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
	</channel>
</rss>
