<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: سلام &#8230;	</title>
	<atom:link href="https://lisham.com/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-2/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/</link>
	<description>یادداشت‌های لیشام شهبازیان</description>
	<lastBuildDate>Sat, 17 Dec 2005 12:25:25 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.18</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: Darya		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6156</link>

		<dc:creator><![CDATA[Darya]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Dec 2005 12:25:25 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6156</guid>

					<description><![CDATA[after such a long while ....after all distance from the time of being in ...what am amazing flash back.what amazing words.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>after such a long while &#8230;.after all distance from the time of being in &#8230;what am amazing flash back.what amazing words.</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ......		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6155</link>

		<dc:creator><![CDATA[......]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2005 22:18:54 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6155</guid>

					<description><![CDATA[سلام خوبی؟ چه فایده از تکرار این سوال پوزخندی‌ست به بی‌خبری‌مان من شکایت دارم باید در دادگاه حاضر شویم هوم هوم چی دارم می‌گم لیشام اصلاً من با تمام این خطا قهرم حیف مقدسند نمی‌شه باهاشون قهر کرد دوست ندارم این چیزها رو دیگه دوست ندارم .............................................................................................]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خوبی؟ چه فایده از تکرار این سوال پوزخندی‌ست به بی‌خبری‌مان من شکایت دارم باید در دادگاه حاضر شویم هوم هوم چی دارم می‌گم لیشام اصلاً من با تمام این خطا قهرم حیف مقدسند نمی‌شه باهاشون قهر کرد دوست ندارم این چیزها رو دیگه دوست ندارم &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: سینا		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6154</link>

		<dc:creator><![CDATA[سینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2005 00:13:20 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6154</guid>

					<description><![CDATA[منظورت از این عکس جدید به نام ~ و جواد اینه که جواد و جواد؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>منظورت از این عکس جدید به نام ~ و جواد اینه که جواد و جواد؟</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: من		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6153</link>

		<dc:creator><![CDATA[من]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Sep 2005 09:33:51 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6153</guid>

					<description><![CDATA[لیشام یعنی چی؟؟؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>لیشام یعنی چی؟؟؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: فرزام		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6152</link>

		<dc:creator><![CDATA[فرزام]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Sep 2005 23:33:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6152</guid>

					<description><![CDATA[حالا چند ـ چند باختی تو امشب؟! ضمن&quot; : بی‌معرفت میری جمشیدیه ما رو خبر نمی‌کنی؟ خوشت میاد ما خودمون تهنا تهنا بریم بام تهران؟! ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالا چند ـ چند باختی تو امشب؟! ضمن&#8221; : بی‌معرفت میری جمشیدیه ما رو خبر نمی‌کنی؟ خوشت میاد ما خودمون تهنا تهنا بریم بام تهران؟! </p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: کیانوش		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6151</link>

		<dc:creator><![CDATA[کیانوش]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Sep 2005 13:26:49 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6151</guid>

					<description><![CDATA[. . . کـجاســت سـنـگ رنــوس؟..... مـن از مـجاورت یـک درخـت می آیـم..... که روی پـوسـت آن دســت های سـاده غــربـت..... اثـر گـذاشـــته بــود: (بـه یـادگار نـــوشــتم خــــطی ز دلــتنـگی)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>. . . کـجاســت سـنـگ رنــوس؟&#8230;.. مـن از مـجاورت یـک درخـت می آیـم&#8230;.. که روی پـوسـت آن دســت های سـاده غــربـت&#8230;.. اثـر گـذاشـــته بــود: (بـه یـادگار نـــوشــتم خــــطی ز دلــتنـگی)</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: باران		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6150</link>

		<dc:creator><![CDATA[باران]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Sep 2005 09:44:59 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6150</guid>

					<description><![CDATA[به راه عشق ما می‌سوز و می‌ساز .... به درد بی دوا می‌سوز و می‌ساز .... سفر دیگر مکن زینجا به جایی، در اقلیم بلا می‌سوز و می‌ساز ... حرف‌های دیگه‌ای هم هست. دوباره هم کامنت می‌ذارم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به راه عشق ما می‌سوز و می‌ساز &#8230;. به درد بی دوا می‌سوز و می‌ساز &#8230;. سفر دیگر مکن زینجا به جایی، در اقلیم بلا می‌سوز و می‌ساز &#8230; حرف‌های دیگه‌ای هم هست. دوباره هم کامنت می‌ذارم</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ن		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6149</link>

		<dc:creator><![CDATA[ن]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2005 19:50:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6149</guid>

					<description><![CDATA[از تمام نوشته چشمم در جمشیدیه خیره می‌ماند، زبانی برای گفتن نیست. &#124;  آهی می‌کشم و می‌بینم، پاک فراموش کرده‌ام که عاشقم!!! &#124; (چقدر لحظات مشترک برای آدم‌ها وجود دارد _ البته بی با هم بودن _)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از تمام نوشته چشمم در جمشیدیه خیره می‌ماند، زبانی برای گفتن نیست. |  آهی می‌کشم و می‌بینم، پاک فراموش کرده‌ام که عاشقم!!! | (چقدر لحظات مشترک برای آدم‌ها وجود دارد _ البته بی با هم بودن _)</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: rira		</title>
		<link>https://lisham.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-2/#comment-6148</link>

		<dc:creator><![CDATA[rira]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2005 15:53:54 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lisham.com/p=64#comment-6148</guid>

					<description><![CDATA[بعضی حرف‌هارا... &quot;به هر زبان که بگویی و بشنوی نامکرر است!&quot; ... بعضی قصه‌ها با آن که پایان قشنگی دارند ... اما این ماییم که همیشه آخرشان را خواب رفته‌ایم! ... و بعضی یادها ... چه بخواهی چه نخواهی نگینند بر انگشتری خاطراتت ... (همان انگشتری که روزگار به اجبار به انگشت اشاره ات! فرومی‌کند و به اجبار تو همراه و هم رکابش می‌شوی!! ...... عجیب نیست که در این بودن اجباری من گاهی اختیارم را بدجوری گم می‌کنم!!! نه؟! ..) ..... راستی آن کلاغ بیچاره هم که عمری‌ست در قصه‌های ما مسافر است به امید آن که روزی شاید به خانه‌اش برسانیم!! اگر دل به افسانه‌های آدمیان نبسته بود تا به حال بارها به مقصد رسیده بود!!.... نمی‌دانست این آدمیان هرگز به عهدشان وفا نمی‌کنند ........ من فکر می‌کنم تا پروازی دوباره بی سر و سامان نشده ... یکی باید این را به پرنده‌ها بگوید ....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی حرف‌هارا&#8230; &#8220;به هر زبان که بگویی و بشنوی نامکرر است!&#8221; &#8230; بعضی قصه‌ها با آن که پایان قشنگی دارند &#8230; اما این ماییم که همیشه آخرشان را خواب رفته‌ایم! &#8230; و بعضی یادها &#8230; چه بخواهی چه نخواهی نگینند بر انگشتری خاطراتت &#8230; (همان انگشتری که روزگار به اجبار به انگشت اشاره ات! فرومی‌کند و به اجبار تو همراه و هم رکابش می‌شوی!! &#8230;&#8230; عجیب نیست که در این بودن اجباری من گاهی اختیارم را بدجوری گم می‌کنم!!! نه؟! ..) &#8230;.. راستی آن کلاغ بیچاره هم که عمری‌ست در قصه‌های ما مسافر است به امید آن که روزی شاید به خانه‌اش برسانیم!! اگر دل به افسانه‌های آدمیان نبسته بود تا به حال بارها به مقصد رسیده بود!!&#8230;. نمی‌دانست این آدمیان هرگز به عهدشان وفا نمی‌کنند &#8230;&#8230;.. من فکر می‌کنم تا پروازی دوباره بی سر و سامان نشده &#8230; یکی باید این را به پرنده‌ها بگوید &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
	</channel>
</rss>
