انتخاب صفحه

یکی را از ملوک عجم

حکایتِ سیرا، خیر و برکتش زیاد بود و هست. ‌کم‌ترین‌ش این که در آشوبِ روزمرگی‌ها، کتاب‌ها و شعرهایی که باید پیش از این بیش‌تر می‌خواندم را خواندم؛ هم بیش‌تر و هم دقیق‌تر؛ یکی از آن‌ها همین گلستان سعدی.

مناسب احوال این روزگار، این چند خط را نیابتا هدیه‌ی دوستان می‌کنم:

یکى را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذّیت آغاز کرده تا به جایى که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کُربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهى ماند و دشمنان زور آوردند.

هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردى کوش

بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود

لطف‌کن، لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز

درست است که خیر سرمان، سن و سالی از ما گذشته؛ ولی خوب دیگر! یک جاهایی، یک کارهایی را آدم باید بگذارد کنار برای بچگی‌های درون‌ش که به تجربه، قاعده نمی‌پذیرد و سن و سال برنمی‌دارد.

همین سرخوشی‌های کوچک زندگی، دل‌مان را خوش می‌دارد و این زمزمه را آهسته نجوا می‌کند که زنده‌ایم هنوز مثلا…

هم‌راستای همان سرخوشیِ پیشین، اواخر سالِ پیش نشستیم و رباعیات خیام را تایپ کردیم به مدد دوستان و حاصل‌ش شد یک کتاب دست‌سازِ دیگر؛ رباعیات خیام دست‌دوز.

هر کدام‌شان را که می‌سازیم و می‌دوزیم عین بچه‌های آدم دوست‌داشتنی‌اند، تک تک‌شان به گونه‌ای.

وقتی می‌بینیم‌شان، دل‌مان غنج می‌زند و قربان صدقه‌شان می‌رویم، تفالی می‌زنیم و دماغی تازه می‌کنیم.

القصه؛ گفتیم عکس این یکی بچه‌مان را هم بگذاریم و با دوستان شریک شویم این حس شادمانه و کودکانه را.

سپاس‌گزارم از همه‌ی عزیزانی که یاریم کردند 🙂

پ.ن. لطفا بروید و باقی کارهای ما را ببینید روی سایت دست‌ساخته‌های سیرا

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

بیش از سیزده سال پیش بود. خوب به یاد دارم که همزمان بود با دو ماهِ آموزشی سربازی. از سرِ شیدایی، غزلیات حافظ را تایپ کردم. بهانه‌ی ظاهر، این بود که هم اشعار حضرت‌شان را مرور کرده باشم و هم تایپم به‌تر شود؛ ولی فی الواقع تنها دلیل‌ش این بود که «دلم خواست». همین!

حالا ما حصل آن شیدایی، دست‌مایه‌ی این شیدایی شده: «دیوان حافظ» دست‌دوز.

دوست داشتم بعد از این همه نانوشتن، حرفی بنویسم که علاوه بر این که نبضی باشد بر این صفحه‌ی از نفس افتاده، لذت یک شیدایی از شیدایی‌های زندگی‌مان نیز، همراه داشته باشد.

این اثر که می‌بینید دست‌ساخته‌ی من و تمام عزیزانی‌ست که در کارگاه کوچک‌مان ـ سیرا ـ همراهِ هم هستیم.

گفتیم که این دیوان حافظ، تا حد توان، همه‌ی اجزایش باید درست باشد؛ بجا باشد. از همین همه‌اش را خودمان تایپ کردیم. غزلیات‌ش را من، قطعه‌ها و مثنوی‌ها و قصیده‌ها را باقی همکاران. کار بازخوانی و اعراب‌گذاریش هم به گردن حقیر بود. صفحه آرایی و فرم‌بندی را هم تماما بنده انجام دادم. به قید «درست بودن»، تمامی این مراحل، با نرم‌افزارهای متن‌باز انجام گرفت. جلد‌سازی ـ جز یک بخش کوچکش ـ و دوخت آن هم که کارِ دست است.

این اثر هنوز جا دارد که دست‌سازتر باشد، اما فعلا توان بیش از این را نداریم.

همین!

خواستم شما را هم در شادی این شیدایی شریک کنم 🙂