وبلاگ

 

 

بچه آویزان می‌شود به پدر فاقد مویش و سوییچ را طلب می‌کند. با سراپای وجودش، سوییچ ماشین را طلب می‌کند. انگار تمام دنیایش سوییچ باشد. پدر، پدر کبیر، نشسته است دور میز و با ملت گرم گرفته؛ و باز بچه‌ی آویزان، سوییچ ماشین را طلب می‌کند...

دستگاهی اختراع خواهم کرد که مقدار شوق را اندازه می‌گیرد: شوق سنج! و حد بالایش، شوق این پسر تعریف خواهد شد. داشتم فکر می‌کردم که تا بدین پایه که پسر مشتاق سوییچ است شاید هیچ‌گاه مشتاق نبوده‌ام و پسر هم‌چنان از عمق وجود، سوییچ ماشین را طلب می‌کند...

پدر فاقد مویش نیم نگاهی صبورانه حواله‌ی پسر می‌کند و آرام می‌پرسد: سوییچ ماشین را می‌خواهی؟

ترسی آمیخته با شکی ناخوانده در چهره‌ی پسر می‌دود. می‌گوید: آله...

و پدر، بزرگ‌ترین و غنی‌ترین موجود زمین، کریم‌ترین خدایان، سروش آرمان و آرزوها، بزرگی و غنا و کرمش را جاری می‌کند...

و سوییچ، سوییچ بزرگ، سوییچ دوست‌داشتنی، از جیب سربرمی‌آورد...

نگاه پسر حالا از شوق جاری است و چهره‌ی پسر از لبخند سرشار؛ و دست بلند می‌کند به سوی بزرگ‌ترین آرزوی آن لحظه‌اش و دست بلند می‌کند به سوی شیرین‌ترین احساس...

سوییچ تلو تلو می‌خورد میان انگشتان پدر ـ آن بزرگ‌ترین خدای خدایان ـ و سوییچ از بالا نزول می‌کند با دست بزرگ‌ترین و کریم‌ترین موجود آن لحظه‌ی پسر...

و دستان پسر هم‌چنان کشیده به سوی آسمان، چنان تشنه‌ی سوییچ که هیچ‌گاه به خاطر ندارم چنین تشنگی را به وجود خویش حس کرده باشم...

و سوییچ نزول می‌کند هم‌چنان...

و دست‌ها کشیده می‌شود هم‌چنان...

و نگاه‌ها خیره می‌ماند هم‌چنان...

و لحظه‌ی حماسه سر می‌رسد و حماسه ـ آن حماسه‌ی بزرگ ـ رخ می‌دهد: سوییچی که در دستان پسر قفل شده است...

حالا پسر همه چیز دارد، تمام دنیا را در دستانش دارد، زندگی را جاری می‌بیند بین انگشتانش...

و انگار که سوییچ نیز میان انگشتان کودک شاد است...

پسر آرزویش را ـ بزرگ‌ترین آرزوی آن لحظه‌اش را ـ حالا می‌فشارد روی سینه‌اش و سر بالا می‌گیرد و چشم می‌بندد و بلند می‌خندد، بلند می‌خندد؛ و باز بلند می‌خندد...

و آسمان بلند می‌خندد...



yaser URL | لینک دایم | ۸۷/۶/۲۱ - ۱:۳۷ - پنج‌شنبه

اون است است نه استم
اگه سر زدی بگو ببینم این پایینیه چه وگویند بهش
خیلی با کلاسه فقط کمی دردسر سازه


yaser URL | لینک دایم | ۸۷/۶/۲۱ - ۱:۳۳ - پنج‌شنبه

اتفاقی که نه ولی... قبلا نمی شناختمت که بیام و سر بزنم نوشته هات به دلم نشست
خوشحال می شم سلامهای منو هم بخونی
عکستم خیلی متفکرانه استم مثل نوشته هات


عبیده لینک دایم | ۸۷/۶/۸ - ۱۰:۲۲ - جمعه

بی نظیر بود ....


ليلا لینک دایم | ۸۷/۶/۶ - ۹:۳۳ - چهارشنبه

شما كه اشك ما رو در آوردي اخوي!


كاوه لینک دایم | ۸۷/۵/۳۱ - ۲۱:۵۳ - پنج‌شنبه

كسي اين را ميخواست بيان كند، ديگر لازم نيست كه به زحمت بيفتد. به بياني ديگر دقيقا همين. خوب، قوي و دقيق...تمام كودكان خيالم را دوره كردم و سر آخر به مسيح رسيدم كه آنان را عزيز ميداشت. اين نوشته شما مراتب دقت و صحت و عمقي ديگر هم دارد كه از حوصله خودم به وقت اذان صبح خارج است، از نو بگويمت؛ دست مريزاد از اين اجتماع به جاي احساس، بيانگري و دقت و سلامت قلم!


کامران URL | لینک دایم | ۸۷/۵/۳۱ - ۱۹:۳۵ - پنج‌شنبه

آقا با فرزاد ذکر خیر شما بود. فرمودند که شدیدا کار می کنی و گرفتاری و کلی مطلب دیگر گفتند. ضمنا این مطلب شما هم کرسی شعر بودها! اما شما هرچی بنویسی ما دوست داریم.


راه میانبر URL | لینک دایم | ۸۷/۵/۳۱ - ۲:۰۱ - پنج‌شنبه

آقا یک چیزی بنویس که ما درک کنیم.

لیشام: ما مخلصيم علي جان! ما يك چيزي هويجوري نوشتيم كه كمي نوشته باشيم، همين ؛)



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian