وبلاگ

 

 

لذت خوردن ماهی‌یی که خود آدم صیدش کرده باشه رو امشب چشیدم :)

قصه از اون جا شروع شد که با خدایار عزیز، چهارشنبه هفته پیش رفته بودم پایین میدون فردوسی واسه خرید بعضی وسایل ماهی‌گیری. همین جوری که داشتیم تو یکی از مغازه‌ها می‌پلکیدیم و چوب‌ها و انواع و اقسام وسایل رو خراب می‌کردیم تو سر فروشنده خدایار هم به موازات از مشتری‌هایی که میومدند آمار می‌گرفت که کجا می‌رن ماهی‌گیری. قیافه‌ها تابلو بود که کی این‌کاره هست و کی نیست. جالب بود که یکی از این بندگان خدایی که اومده بود وسیله بخره کارمند سفارت روسیه بود. ازش که پرسیدیم کجا می‌ری ماهی‌گیری با جدیت تمام گفت توی سفارت، یه حوض هست که ماهی داره!! D:

دست آخری که داشتیم خریدهامون رو جمع‌بندی می‌کردیم که دیگه بریم، خدایار، از دو نفر آدم میان‌سالی که احیاناً یکی‌شون از یک جای شریف حضرت فیل، به منصه‌ی ظهور رسیده بود، آمار گرفت. گفتن که ما با تور می‌ریم و شماره‌ی تور رو به ما دادن. بعد این که اومدیم بیرون از مغازه تصمیم گرفتیم که ما هم یه زنگی بزنیم ببینیم سیستم چه جوریاست.

فردا صبحش بعد از کمی مراودات تلفنی با آقای تور و قیمت گرفتن و یه سری آمار کلی، تصمیم نهایی خودمون رو گرفتیم و خدایار اسم‌هامون رو داد تا جا برامون رزرو کنن. پیش خودمون حساب کردیم که صرف نظر از هزینه‌ی تور، حداقل اینه که با دو تا جا واسه ماهی‌گیری آشنا می‌شیم و از چند تا آدم حرفه‌ای چیز یاد می‌گیریم که خودش کلی می‌ارزه. اون آقای تور هم لو نمی‌داد که کجا قراره ما رو ببرن؛ فقط می‌گفت اطراف زنجان.

دردسرتون ندم؛ ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون که برم دنبال خدایار و از اونجا بریم سر قرار. گفته بودن که ساعت سه و چهل و پنج دقیقه جلوی ونوس برگر باشید. ما هم دقیقاً همون موقع رسیدیم. غیر از ما، سیزده چهارده نفری زودتر اومده بودن. از بین اونا، فقط به یه نفرشون میومد که ماهی‌گیر باشه؛ سیستم باقی عزیزان هم بیشتر به گذروندن وقت با عناصر محترم اناث می‌خورد تا ماهی‌گیری. از اولش هم حدس زدیم که احتمالاً هم صحبتی توی این سفر نخواهیم داشت.

بالاخره مسؤول تور رضایت دادند و بعد از تأخیری تقریباً یک ساعته حرکت کردیم. فکر نکنم لازم باشه که جزییات یه سفری که حداکثر باید چهار ساعت طول می‌کشید؛ ولی هفت ساعته رسیدیم رو توضیح بدم؛ تنها نکته ناجالب اما قابل ذکر تجهیزاتی بود که ملت با خودشون آورده بودن و کُری‌هایی که می‌خوندن که چشم آدم رو مبهوت می‌کرد و گوش فلک رو کَر.

اون‌جایی که قرار بود ملت پلاس بشن و ماهی‌گیری کنن دریاچه‌ی یه سد خاکی بود. منظره‌یی خشک ولی قشنگی داشت. واسه این که از سر و صدای ملت دور باشیم، دور زدیم و رفتیم طرف دیگه‌ی دریاچه که هم خلوت‌تر بود و هم آبش بی‌موج‌تر. کمی اون ور تر، آقای سن بالا و متشخصی، قبل از ما نشسته بود که بعدش هم، بهترین هم‌صحبت ما شد.

نزدیک آب که شدیم، خدایار تو نگاه اول گفت که این جا یا ماهی نداره یا اگه داشته باشه خیلی کمه. به هر صورت اومده بودیم ماهی‌گیری. نمی‌شد که قلاب نندازیم.

وسایل رو آماده کردیم، قلاب‌هامون رو طعمه زدیم و انداختیم به آب؛ اما دریغ از یه توک زدن. محض رضای خدا حتی یه ماهی هم پیدا نشد که یه توک ناقابل به طعمه‌های ناقابل‌تر ما بزنه. چند بار فاصله‌ی شناور رو زیاد کردیم و وزن وزنه‌ها رو تغییر دادیم ولی باز همون جوری بود که نباید. مدت زیادی به همین منوال گذشت و ناخودآگاه شروع کردیم به غرولند کردن که این چه وضعشه و این دریاچه که ماهی نداره و سر ما کلاه گذاشتن و از این حرفا که ... طلسم شکسته شد و بعد از دو ساعت، اولین ماهی رو خدایار گرفت. کپور بود و نسبتاً هم بزرگ. اون لحظه واقعاً شادی بخش بود. حداقلش این بود وقتی برمی‌گشتیم خونه لازم نبود تن ماهی بخریم! اون آقایی هم که کنار مانشسته بود خیلی خوشحال شد و چشماش از دیدن ماهی برق زد. خدایار قلاب رو از دهنش با احتیاط درآورد و انداختش تو یه توری؛ بعدش توری رو بند کردیم به یه چوب و انداختیم به آب تا ماهی نمیره.

در فاصله‌ای که قلاب‌ها به کار خودشون مشغول بودن، از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به تمرین عکاسی. فکر کنم نزدیک به شصت و سه چهار تایی عکس گرفتم که بعضی‌هاشون بد درنیومدند.

ماهی دوم رو من گرفتم. وقتی فهمیدم که چوبم داشت رو زمین کشیده می‌شد و می‌رفت توی آب! البته طعمه رو خدایار سر قلابم گذاشته بود. جداً دستش درد نکنه. ماهی سوم رو هم خدایار گرفت؛ ولی این بار نه چوبش. بلکه با یه قرقره نخ که فقط یه قلاب بهش بود و با چوب محکمش کرده بود به زمین. وقتی خدایار رفته بود اون طرف که با همسایه‌مون صحبت کنه، دیدم این قرقره‌ای که کاشته بود داره با سرعت عجیبی باز می‌شه. بدیهی بود که ماهیه. من هم در حالی که خدایار رو صدا می‌کردم بلند شدم و قرقره رو گرفتم و آروم شروع کردم به کشیدن و جمع کردن نخ تا خدایار برسه. سه تا ماهی کپور نسبتاً بزرگ کنار هم. واقعاً صحنه‌ی زیبایی بود و خستگی رو از تن‌مون به در می‌کرد.

وقت برگشتن که شد ماهی‌ها رو گذاشتیم توی یه یخ‌دون کوچولو که قبلاً هم یخ ریخته بودیم توش. اونجا فهمیدیم که از سی، سی و پنج نفری که اومده بودن فقط پنج تا ماهی گرفته شده بود که سه تاش مال من و خدایار بود. از اون لحظه به بعد دیگه من و خدایار شده بودیم مرجع تقلید. هر کی میومد و یه چیزی می‌گفت. این مسؤول تور هم دلش رو به این خوش کرده بود که: دیدی گفتم این جا ماهی داره! یکی دیگه هم گفت حتماً وسیله‌هاتون خیلی خوب بوده. نمی‌دونید چه قیافه‌ای به خودش گرفته بود وقتی گفتیم که یکی‌شون رو با یه قرقره‌ی خالی گرفتیم ...

برگشتن ما هم همون قصه‌ی رفتن صبح شد. منتها به جای هفت ساعت، شش ساعت طول کشید. نهایت این که ساعت یک و نیم شب رسیدیم دم ونوس برگر.

...

الان که دارم این رو می‌نویسم وقتی هست که شام، همون ماهی رو خوردم که گرفته بودم و نمی‌دونید با چه لذتی خانوادگی نشستیم و خوردیم. به خدایار هم که زنگ زدم گفت که اونا هم سبزی پولو ماهی دارن! چه بساطی بود امشب!!

اصولاً وقتی که غذا ماهی باشه، قاشق و چنگال محلی از اعراب ندارن؛ این جور غذاها رو باید با دست خورد ...

باقی عکس هایی که گرفتم رو می تونید توی این آلبوم ببینید :)

Fishing-Zanjan-840722


عالیه Email | لینک دایم | ۸۵/۸/۲۱ - ۲۱:۲۲ - یکشنبه

وای خیلی خوش مزه بود، انگار خودم هم اونجا بودم، ممنون لذت بردم. هم از این متن و هم در کل از وبلاگتون :)


رامين لینک دایم | ۸۵/۸/۱۰ - ۱۸:۱۶ - چهارشنبه

خوب بيد


امین Email | لینک دایم | ۸۵/۳/۲۵ - ۱۴:۳۳ - پنج‌شنبه

قرقره

بابا چه جوری باید نخ را به دور قلاب بپیچم؟


كاوه لینک دایم | ۸۴/۸/۱۴ - ۹:۰۸ - شنبه

هوي! چرا آپديت نمي‌كني؟

لیشام: چه مي‌دونم عزيز... اگه فهميدي به من هم بگو...


farhad Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۸/۱۳ - ۲۲:۴۸ - جمعه

ماتحت گشاد مایه‌ي نشاط! بی‌زحمت دفعه‌ي دیگه که رفتی ماهی‌گیری ما رو به شام دعوت کن تا ماهی بخوریم. بوس

لیشام: واااو!! ببين كي سر زده اين‌جا!! خوبي تو پسر! اين صراحتت من رو اسير خودش كرده ديگه ... به روي چشم. ايشالا يه برنامه‌اي مي‌چينيم دور هم بشينيم و اختلاط كنيم D:


فرزام Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۸/۱۲ - ۱۱:۳۲ - پنج‌شنبه

تيغ ماهي؟!

سلام آقا ليشام! نكنه ماهيش تيغ داشت رفت تو گلوت كه ديگه هيچي نمي‌گي!! البته تا اونجا كه ما اطلاع داريم قزل آلا (يا به فرموده حضرت‌عالي: غزل آلا) تيغ نداره... اما خب حتماً ماهي بي‌چاره راضي نبوده ديگه... هي من مي‌گم ماهي نخور... با سنگ تو ملاج ماهي بدبخت نزن... حالا بيا تحويل بگير!

لیشام: اين هيچي نگفتن ما به تيغ ربط نداره، يه چيزي هست تو مايه‌هاي تخم كفتر كه بعيد مي‌دونم اون هم دردي دوا كنه. عرض كرده بودم كه اين دفعه‌اي كپور بود نه قزل‌آلا. راضي بوده يا نبوده ما خورديمش، خيلي هم حال كرديم خاصه اين كه مامان لطف كرده بود و تنگش روغن كرمونشاهي هم گذاشته بود. خيلي مخلصيم :)


maryam Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۸/۱۰ - ۱۷:۴۴ - سه‌شنبه

سلام. اين نوشته خيلي خوب بود. آفرين

لیشام: لطف دارين. ممنون :)


saeedi Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۸/۹ - ۱۸:۰۱ - دوشنبه

ببخشید آخرش نگفتین این سد کجا بود شاید ما فقیر فقرا هم بتونیم بریم یه سر بزنیم. لطفاً بزرگ‌واری نمایید و یه خبر به ما بدهید. خداوند شما را از برادری کم نکند ...

لیشام: سلام سعيدي! من كه نوشته بودم كه اطراف زنجان ... ما هم خودمون نفهميديم دقيقاً كجاست، ولي آخرين ده‌يي كه رد كرديم يه جايي بود به نام خدابنده ...


هما Email | URL | لینک دایم | ۸۴/۸/۹ - ۱۶:۴۳ - دوشنبه

منم بازی!

بنده به طرز خفن دیسناکی دلم خواست!

لیشام: :)


Azadeh لینک دایم | ۸۴/۸/۶ - ۴:۱۸ - جمعه

salam

salam besiyar ziba bood khosh be haletoon be jaye ma ham ageh raftid mahi begirid :) goody lucky

لیشام: سعادت نصيب حقير نبود كه شما رو به خاطر بيارم، با اين حال ما كليه‌ي دوستان و عزيزان رو توي شادي خودمون سهيم مي‌دونيم ...


....... لینک دایم | ۸۴/۸/۴ - ۱۲:۰۴ - چهارشنبه

.......

سلام، از اظهار لطفي که نسبت به نوشته‌ام داشتين متشکرم اما راستش رو بخواين من چند روز پيش که به سايت‌تون اومدم حس کردم اصلا نبايد اونو براتون مي‌نوشتم. آقاي شهبازيان اگر از نوشته‌ي من آزرده شدين ... جسارت مي‌کنم اون حس تنهايي که نوشته بودين ... اين که فکر کردين به اجبار دل بسته‌ايد به آن که ... از شما عذرخواهي مي‌کنم. بايد مرا ببخشيد


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۸/۴ - ۱۰:۴۲ - چهارشنبه

چـی شــد!؟

لیـشام گـرامـی درود... آقا ایـن مـاهی‌گـیری چـه بلائی رو نـازل کـرد که شـما آپدیـت نـمی‌کــنی؟

لیشام: بلايي نازل نشده كيانوش جان! يه مشكل ذاتي، دوباره اود كرده D:


زهرا URL | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۹ - ۱۴:۰۲ - جمعه

من که خیلی گشنه‌ام شد :)

لیشام: خودم هم هر وقت مي‌خونم، گشنه‌ام مي‌شه D:


afra لینک دایم | ۸۴/۷/۲۷ - ۱۴:۲۵ - چهارشنبه

وای... گرسنه شدم!این چه خاطره‌ایی بود اخه؟ چرا فکر خوندنش رو توسط یک آدم شکمو نمیکنی؟ گذشته از این حرف‌ها.. خوب شد با تور رفتی، چون اگه ماشین خودت بود که دوباره حتما یک تصادف دیگه!! ,-)

لیشام: افرا جان باور بفرماين كه بنده قصدي غير از اين نداشتم كه لذتم رو با دوستان خوش خوراكي مثل شما تقسيم كنم D: در مورد تصادف هم بگم كه اگه چشمم نزنن، تا دهم اين برج، شش ماهي مي‌شه كه تصادف نكردم ... همون طور كه مي‌بينين اوضاعم هم اون قدر خراب نيست ديگه (, اين شام آخر پروژه هم دوردر شد رفت ديگه؟!


مانا Email | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۶ - ۲۱:۲۵ - سه‌شنبه

خیلی خوب بود! بد جوری آدم رو به حسادت وا می‌داشت!

لیشام: قطعاً طبع شما بزرگ‌تر از اونه كه بخواين حسودي كنين! با اين حال، ممنون


ن لینک دایم | ۸۴/۷/۲۶ - ۱۳:۱۲ - سه‌شنبه

وحشتناك‌تر از اين نمي‌شه كه آدم شمالي باشه با دهن روزه و چشماي گرسنه يكي از ماهي براش تعريف كنه! از نوشت‌تون واقعاً عذاب كشيدم.

لیشام: اولندش كه ان الله مع الصابرين، ديومندش، شما عذاب نكشيديد، ثواب بردين! اصولاً سعي كنين خودتون رو در اين موقعيت‌ها قرار بدين تا ثواب‌تون چند برابر بشه D:


كاوه لینک دایم | ۸۴/۷/۲۶ - ۹:۴۱ - سه‌شنبه

آقا اين بلاگ رولينگ هم سركاري است! لذا پيشنهاد مي‌شود تمام وباليگ موجود در سياهه سايت‌تان را اعم از باخود و بي‌خود از محضر صاحب كمال خود بگذرانيد و هفته‌اي يك بار امر شريف فوق را اجرا كنيد تا بي‌خبراني چون ما از به روز آمدن مطالب و تصاوير مپشوخه (پخشانيده) دوستان در صفحات برقيشان اطلاع يابيم. با تشكر فراوان

لیشام: كاوه جان! امروز صبح ـ چهارشنبه 26/7/84 ـ كه چك كردم، گويا رديف شده بود.


سينا URL | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۶ - ۸:۴۰ - سه‌شنبه

ليشام جان دستت درد نكنه! انقدر خوب نوشته بودي كه من باهاتون اومدم ماهي‌گيري و برگشتم. فقط بجاي سبزي پلو، امشب پيتزا داشتم.

لیشام: سينا جان! اعتراف مي‌كنم كه وقتي نوشته‌تون رو خوندم، دلم گرفت ... جاي تو واقعاً خاليه اينجا. يادم نمي‌آد كه با خدايار باشيم و ذكر خير تو نباشه. خصوصاً تو اين سفر خيلي يادت بوديم. ايشالا اين چرخ روزگار يه جوري بچرخه كه دوستاي قديمي و خوبي مثل شما رو بازم دور هم جمع كنه ... ضمناً! اين سايتت رو هم راه بنداز ديگه، هر بار كه مي‌آم مي‌خورم به ديوار ... شاد باشي


جواد لینک دایم | ۸۴/۷/۲۶ - ۸:۰۱ - سه‌شنبه

ناز شصتت!

آقا اين خيلي خوب بوده ديگه! من كه اونقدر جو گير شدم كه يه قلاب از پنجره اتاقم انداختم ببينم چي مي‌شه!

لیشام: در بعضي از روايات هست كه خيلي چيزها ممكنه بشه، به خصوص اگه قلاب‌تون رو از پنجره‌ي ماشين بيرون بندازين. انجام فعل فوق در ماه رمضان توصيه نمي‌شود D:


kamran لینک دایم | ۸۴/۷/۲۵ - ۲۱:۲۹ - دوشنبه

agha in english minevise! manam bisavadam kary nemitoonam bokonam barash! faghat khastam bedoonam poole oon toor chand bood!?!?

لیشام: اولش نفري شونزده تومن گفته بودن ولي آخرش يه پونصدي هم حواله كردن با پاچه‌مون ... هر جوري با خدايار حساب كرديم ديديم مي‌ارزيد.


كيانوش لینک دایم | ۸۴/۷/۲۵ - ۱۵:۰۸ - دوشنبه

MmMmMmMm

ری‌را عـزیز... پیـشـنهاد بـسـیار مـعقـولی اسـت مـخصـوصاً که از جـانـب شـماسـت!!! ولـی حالا اگـه دسـتپـخت لیـشام عـزیز بـخوبـی قـلمـفرسـائی‌اش نـباشـه، تکلیـف مـن و شـما با سـبزی پلـوی غـیر قابل خـوردن چـی میـشه؟؟؟!!!....... در ضـمن لیـشام جان چـطور عـجله نیـست؟؟؟ ایـنجور که شـما و خـدایار گـرامی دارید مـاهی‌های مادر مـرده رو درو مي‌کنـید، بزودی برای احـقاق حـقشون تـظاهـرات خیابونی راه میـندازن :)))

لیشام: نكات بسيار معقول‌تري رو شما يادآوري فرموديد، لذا مراتب تشكر حقير رو از همين موضعي كه نشستم پذيرا باشيد... اصولاً ما فقط يه جور غذا بلديم درست كنيم اون هم نيم‌رو هست :D


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۵ - ۱۳:۱۱ - دوشنبه

ليشام عزيز ايندفه جداً خيلي خوشمزه نوشته بودي... يه جور اشتها ساز هوس برانگيز!... ضمناً كيانوش چيزي به كسي نميده مگر اينكه يه سبزي پولو با ماهي پسرنشون تميز مهمونمون كني... مگه نه كيانوش؟!!! D:

لیشام: اومدي نسازيا! اصلاً شما چرا اين وسط نون ما رو آجر مي‌كني!! ... از شوخي گذشته خوشحال مي‌شيم در خدمت دوستان باشيم. سبزي پولو ماهي نشد، با يه پيتزا سر و ته‌ش رو هم مي‌ياريم ...


كاوه لینک دایم | ۸۴/۷/۲۵ - ۱۱:۴۷ - دوشنبه

جيگر قلمتو بخورم!!! (واقعا نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اين نگم!)

لیشام: شما هميشه به بنده لطف داشتين كاوه جان! ... بنده يه چند ساعتي هست كه دل و روده‌ي خودكارم رو ريختم بيرون ببينم جيگرش كجاست! ما رو سر كار گذاشتي


علي بي همتا Email | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۵ - ۱۰:۱۳ - دوشنبه

آقا اين دفه خواستين برين منم ميام ... فقط عوض يخدون بايد چمدون بيارين چون من زير 50 تا ماهي گرفتنو اصلا ماهي گيري نمي دونم D: ضمنا آقا خدايار خيلي مخلصيم بازم ضمنا ليشام تولدت چه روزيه؟

لیشام: افتخار مي‌دين علي جان! خيلي خيلي خوشحال مي‌شم كه در خدمت شما باشيم و با هم يه كَل حسابي بندازيم... من يازدهم بهمن به دنيا اومدم، نيك روزي‌ست علي جان، نيك روزي ...


خدايار URL | لینک دایم | ۸۴/۷/۲۴ - ۱۵:۳۲ - یکشنبه

ایول! ماجرا رو قشنگ نوشتی. نوشتن خاطرات ماهیگیری کلا همه جای دنیا مرسومه. ضمناً کیانوش عزیز ممنون از اینکه به فکر من هم هستید.

لیشام: حالاحالاها ما بايد شاگردي كنيم استاد! به اميد خاطرات بيشتر و بهتر :)


كيانوش لینک دایم | ۸۴/۷/۲۴ - ۱۴:۵۷ - یکشنبه

بـه بـه نـوش جان

پـس بفـرمائید که بـزودی نـسل مـاهــی در آب‌های ایران تـوسط شـما دو نـفر ور خـواهد افـتاد... اسـتفاده از قاشق و چـنگال وقـت ماهی خـوردن اهـانـت اسـت به فـرهـنگ مـاهی‌خـورها جـناب، اگه دیدی یـکی ایـن کار رو می‌کنه از طرف مـن هم که شــده مـــــحــــکـــم بزن رو دسـتش!! پیلیز :))... اما کادوی تـولد! آخـه به چـه آدرسی بـفرسـتم مـرد مـومن؟! در ضـمن برای ایـن که خـدای نـکرده بین دوستان دعوا نـشه یـکی هـم برای جـناب خدایار می‌فـرسـتم :)).. البـته به مـحض ایـن که آدرس بـدی!!

لیشام: كيانوش عزيز! از اين كه به فكر ما هستي خيلي ممنون ولي به هيچ وجه راضي به زحمت نيستيم... حالا عجله‌اي هم نيست، هر وقت اومدي ايران واسه ما هم بيار D:



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian