وبلاگ

 

 

چند سال پیش وقتی سمت مدیرعاملی مؤسسه‌ی بنیان دانش‌پژوهان رو به عهده داشتم به چندین نفر از دوستان نزدیکم این جمله رو گفته بودم که اگه از این مؤسسه جواب نگیرم می‌رم چوپون می‌شم! البته خیلی از عزیزان این موضوع رو به حساب شوخی و مزاح می‌ذاشتن ولی در واقعیت تقریباً یه همچین چیزی اتفاق افتاده...

خوب؛ این خیلی طبیعیه که آدم وقتی در ساختن یه کاردستی شریکه، چه بخواد و چه نخواد نسبت به اون و آینده‌ای که داره، احساس مسؤولیت می‌کنه. به هر صورت براش وقت گذاشته، خون دل خورده، جنگیده و هزینه کرده. دلش می‌خواد هر روز کامل‌تر بشه، هر روز قوی‌تر بشه، هر روز مونده‌گارتر بشه و خلاصه این که حداقل از سر دل‌سوزی هم که شده تلاش می‌کنه به طور شایسته‌ای براش کار کنه و در نهایت هم به نحو مقتضی، منتفع بشه. مؤسسه‌ی بنیان دانش‌پژوهان برای من، از این جنس بود.

یکی از عمده‌ترین دلایلی که باعث شد همکاری‌هام رو با مؤسسه و بدنه‌ی اجرایی‌اش به هر ترتیبی قطع کنم و در حاشیه باشم، تفاوت دیدگاهی بود که با همکارهای اصلی‌ام داشتم؛ بخصوص اون‌هایی که توی هیئت امنا بودن و هیئت مدیره. گمانم بر این بود اون طوری که باید و شاید برای مؤسسه وقت نمی‌ذارن و کار نمی‌کنن. به نظرم می‌اومد که مؤسسه بیش‌تر براشون حکم یه کار جانبی رو داره که حالا اگر هم کاراش جور نشد، طوری هم نیست؛ یه هابی و تا حدودی یه پاتوق. بدیهیه که این عزیزان، چنین مطلبی رو با قدرت و قوت هر چه تمام‌تر منتفی می‌دونن ولی هنوز هم که هنوزه من به این موضوع ـ حداقل توی اون بازه‌ی زمانی که مؤسسه هم درگیر چالش‌های زیادی بود ـ معتقدم.

وجود این مسأله رو هم مستقیماً متوجه دوستان نمی‌دونستم ـ و الان هم نمی‌دونم ـ و در جای دیگه‌ای ریشه‌یابی می‌کردم و اون هم ساختار مؤسسه بود. ساختار مؤسسه رو شبیه به ساختارهای غیرانتفاعی تعریف کرده بودیم و به لحاظ آیین‌نامه‌ای، هیچ‌کس در سودهای احتمالی مؤسسه ذی‌نفع نبود. البته رسالتی که برای مؤسسه می‌دیدیم، چنین ساختاری رو هم طلب می‌کرد. به نظر من، این رسالت، برخاسته از نگرشی بود که ماها به عنوان پایه‌گذاران گروه‌پژوهشی باشگاه ـ یک نهاد خودجوش ـ به پشتوانه‌ی فعالیت‌مون در باشگاه دانش‌پژوهان جوان، در ذهن داشتیم. بعد از این که مؤسسه ثبت شد، چنین نگرشی رو هم به اون تسری دادیم؛ و این، نقطه‌ای بود که بزرگ‌ترین اشتباه‌مون رو مرتکب شدیم. بدون این که درک درستی از منابع، سرمایه‌ها و امکانات‌مون داشته باشیم، بدون این که محیطی که در اون قرار داریم رو درست بشناسیم و مهم‌تر از همه، بدون این که بدونیم که چه‌کار می‌خواهیم بکنیم، دیدگاه‌ها، رسالت‌ها و اهداف‌مون رو تدوین کردیم. دیدگاه‌ها و رسالت‌های که هنوز هم به نظر من به رسالت‌های یک نهاد و سازمان بزرگ دولتی شبیه هست تا یه مؤسسه‌ای با محدودیت‌های فراوان. بعدها در باره‌ی این که چی شد چنین نگرشی در ما ایجاد شده بود، به جمع‌بندی خشنی رسیدم که به گمونم اگه نگم به‌تر باشه و فقط یادم هست یه‌بار با مسعود شادنام طرحش کردم.

خوب؛ برای من خیلی بدیهی به نظر می‌آد که چنین ساختاری که اصالتی خصوصی داره، با گذشت زمان، برای گردانندگان اصلی‌اش، که در عین غیر انتفاعی بودن، انتظار دارن کارآفرین و مولد هم باشه، ناخودآگاه جذابیت‌هاش رو از دست بده. در نظر بگیرید که با بالا رفتن تجربه و درگیری تدریجی اعضای مجردِ اون موقع با زندگی خانوادگی، نوع و کیفیت نگرش، انگیزه‌ها و نیازمندی‌های شغلی هم بالطبع تغییر می‌کنه. البته رجوع به قالب‌های مشخصی که در ثبت مجموعه‌های شراکتی وجود داره و میزان گسترش و عام بودن اون‌ها هم به نوعی برای من محکم‌ترین دلیل محسوب می‌شه که متأسفانه اون‌ها هم در نظر گرفته نشدن.

با این توصیفات، آخرین تلاشی که انجام دادم برای این که بتونم حداقل در بخشی از کاردستی که توی ساختنش شریک بودم، شریک بمونم این بود که هیئت امنا رو قانع کنم که ساختار مؤسسه از غیر انتفاعی تبدیل بشه به انتفاعی؛ به طور دقیق‌تر منظورم این بود که تبدیل بشیم به یه شرکت سهامی خاص و افرادی که الان در هیئت امنا هستن به عنوان سهام‌دار از محل سود مجموعه به طور مستقیم منتفع بشن؛ که صد البته این تلاش هم ناکام موند. دوستان معتقد بودن که تغییر ناگهانی ساختار مؤسسه به وضعیت فعلی ضربه می‌زنه، مثلاً این که خیلی از کسایی که جذب مؤسسه شده بودن تنها به دلیل همین غیر انتفاعی بودنِ مؤسسه بود که حاضر به همکاری شده بودن! خوب برای مثل منی که در مجموع نزدیک به دو سال، رئیس گروه‌پژوهشی باشگاه و مدیرعامل مؤسسه بودم، این مسأله بسیار بسیار غیرقابل قبول بود. خاصه این که من تجربه‌ی بزرگ و مشابه‌ای مثل عترت رو دیده بودم و بیش از دو سال و نیم از نزدیک با تمامی سطوحش اعم از مدیریتی و اجرایی در ارتباط بودم و حداقل این که همیشه آمارشون رو داشتم. از طرف دیگه، به عنوان بازوی اجرایی هیئت مدیره دقیقاً می‌دیدم که ناخودآگاه ساختار اجرایی مؤسسه با تأیید هیئت مدیره، برای بقا هم که شده مجبوره که انتفاعی عمل کنه و در خیلی از وارد قواعد غیر انتفاعی بودن رو زیر سبیلی رد کنه ـ چه بسا که همین الان هم داره این کار رو می‌کنه.

با توجه به همکاری نزدیک اعضای مؤسسه با باشگاه دانش‌پژوهان جوان و استفاده از رانت‌های مختلف ـ به خصوص المپیادی بودنِ بچه‌های مؤسسه ـ فرصت‌های زیادی پیش‌روی مؤسسه بوده. با این وضعیت مؤسسه رو یه کارخانه‌ی بزرگ فرصت‌سوزی می‌بینم که به دلیل عدم وجود ساختار مناسبی که پاسخ فرصت‌هاش رو بده، مجبوره که اون‌ها رو رها کنه و به تعبیری بسوزونه.

فکر می‌کنم که عاقبتِ تمام مجموعه‌هایی که به تعبیری ساختاری غیرانتفاعی دارن ولی به ناچار تلاش‌شون اینه که فعالیت‌های انتفاعی انجام بدن دو شق کلی داره. یا از هم می‌پاشن و یا این‌که به سمت انتفاعی بودن تغییر مسیر می‌دن و بنده حرکت مؤسسه رو در مسیر دوم می‌بینم و حیف که دیگه انرژی اون رو در خودم نمی‌بینم که بخوام برای چنین سیستمی کار کنم.

البته نکات زیاد دیگه‌ای هم هست که قطعاً باید مد نظر قرار بگیرن ولی فکر کنم که لری قضیه رو به حد کافی گفتم و واضح بود که روی‌کرد علمی به اون نداشتم.



فرزام URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۶ - ۲۰:۵۳ - یکشنبه

سلام. اصول" توي اين مملکت ما هر چي (حتي آب هندونه فروشي) اگه اسم تحقيق و پژوهش بياد روش، گند زده مي‌شه توش... اين يه قانونه. يادت نره. اينم گفتم که يه موقع در امر خيار، خيال تحقيق به سرت نزنه که آخرش اون ته خيار که ريرا مي‌گه هم نصيبت نمي‌شه...


خدايار URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۶ - ۱۹:۴۴ - یکشنبه

نگو عترت كه ياد معيار آزمون ميفتم خيلي حق من اونجا ضايع شد


مژده لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۶ - ۱۷:۱۷ - یکشنبه

خيلي وقت‌ها آدم مياد به جاهاي آشنا سر مي‌زنه تا يه چيز تازه ببينه ولي نمي‌بينه در عوض.. اه راست مي‌گي هيچم دل سوختن نداره!


afra لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۶ - ۱۰:۰۷ - یکشنبه

واي... اسم اون عترت رو نيار كه سر درد مي‌گيرم! اين‌قدر ضايع است كه اون چند ماه رو اصلاً از رزومه‌ام حذف كردم!

لیشام: افراي عزيز، مي‌فهمم كه چي مي‌گي، ولي من دو سال و نيم رو نمي‌تونم از رزومه‌ام حذف كنم. خاصه اين كه اعتراف مي‌كنم اصلي‌ترين پايه‌ي تجربيات حرفه‌ايم رو اون‌جا داشتم. البته من زير دست كسي تربيت شدم كه علي‌رغم تمام انتقاداتي كه به ايشون داشتم واقعاً سيستمش با بقيه‌ي عترتي‌ها فرق مي‌كرد... اون موقع به شوخي مي‌گفتم كه شايد ياد نگرفته باشم كه چه‌جوري مي‌شه كار كرد ولي قطعاً ياد گرفتم كه چه‌جور كارهايي رو نبايد كرد... به هر صورت براي من دوران خوب و تأثيرگذاري بود، غير از اواخرش كه جداً اعصاب مي‌زد...


نويد URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۱۸:۴۶ - شنبه

----

لیشام: :|


مژده لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۱۷:۱۵ - شنبه

او ـ وه چقدر نوشتي نمي‌گي آدم نمي‌رسه بخونه دلش مي‌سوزه!

لیشام: ببخشيد كه طولاني شد. البته مطلب اصليش دوبرابر اين شده بود واسه همين مجبور شدم دو تيكه‌اش كنم. ايشالا بعدي رو چند روز ديگه روي سايت مي‌ذارم... ما كه نفهميديم چيش دل‌سوختن داره، به من هم بگين كمي اميدوار شم به خودم P:


علي بي همتا لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۱۳:۴۹ - شنبه

ها اين غير انتفاعي كه گفتي يعني چه؟ اونم تو اين مملكت كه از آب دهن ميت كره مي‌گيرن

لیشام: آي گفتي، آخ گفتي... ولي نمي‌دوني چه حالي كردم با اين جمله‌ي آخري كه گفتي...


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۱۳:۳۴ - شنبه

كه اين‌طور!...... ام...... هيچي!.... يعني چيزه... حقيقت تلخه!... مث چيز... ته خيار!!.... اون‌وقت جفتشو يه جا ازش حرف بزنن ديگه چي مي‌شه!.... ولي شما نااميد نشين!... ايشالا درست مي‌شه!!؟...

لیشام: شما كه مي‌شناسين من رو، نااميد نيستم و قرار نيست بشم... به نظرم چيزي هم خراب نشده كه حالا بخواد درست شه... همه چيز از اول همون جوري بوده كه بايد... ممنونم ري‌راي عزيز


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۱۳:۲۵ - شنبه

هـمدردی

ايـده‌آليـست بـودن در جــوانـي کار دسـت هـمه مـا داده ليـشام جـان، غـصـه نـخـور | امـا ايـن خـياردرخـتي حـقيـقت زنـدگـيه (متأسـفانـه) ايـن يـکي رو سـفت بـچـسب |

لیشام: البته اين كه فرمودين حقيقت زندگي، خياردرختي هستش خوب، كمي جاي بحث داره D: ولي در مورد ايده‌آل‌گرايي هم جاي بحث وجود داره كه با توجه به شرايط جوي فعلي اصلاً حسش نيست ,)


مسعود Email | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۵:۵۴ - شنبه

عجب

جمع بنديِ عالي رو يادمه. در سياقتِ اين سخن دليري نکني بِه... راستي نکنه بعد از تو مسعود بهنود شده مديرعاملِ موسسه ي بنيانِ دانش پژوهان؟!! (لينکت رو ببين)

لیشام: چه سوتي خفني! البته فعلاً زياد فرقي نمي‌كنه... هاست مؤسسه ساسپنده ,)


نغمه کرباسي لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۵ - ۰:۱۲ - شنبه

سلام! چقدر عصباني!!

لیشام: :)) اي بابا!! به اين مهربوني نوشتم كه...



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian