وبلاگ

 

 

از مجموعه‌ی این حرفا چیز دیگه‌ای رو می‌خواستم بگم...

از سه‌شنبه‌یی که گذشت؛ بنده پا به بیست و نهمین سال زندگی‌ام گذاشتم. چقدر زود گذشت و قطعاً بقیه‌اش هم زودتر از اون چیزی که فکر می‌کنیم خواهد گذشت. حالا من به عنوان یه آدم بیست و هشت ساله، با کار و حرفه‌ام ـ که یکی از مهم‌ترین مسایل زندگی منه ـ چه برخوردی داشتم؟ نگاه می‌کنم به رزومه‌ی کاری‌ام. می‌بینم که نسبتاً بد نیست و به اندازه‌ی کافی دهن‌پرکن هست. اما... آیا الان من تونستم پایه‌ی حرفه‌ایم رو طوری بنا کنم که برای سال‌های بعد هم ـ به خصوص از لحاظ درآمدی ـ پشتوانه‌ی من بشه؟...

می‌خوام صرفاً به مسأله‌ی حرفه و شغل نگاه کنم. چیزی که تخصص، مهارت و تجربه‌مون رو درش به کار می‌بندیم و درآمد کسب می‌کنیم. برای این که بفهمیم که حوزه‌ی مناسب برای انتخاب شغل‌مون چیه فرصت زیادی نداریم. برای این که توی انتخاب‌مون هم تجربه کسب کنیم و مهارت‌هامون رو افزایش بدیم، فرصت زیادی نداریم؛ و مهم‌تر از همه این‌که توان‌مندی‌هامون رو با اتکا به مهارت‌ها و تجربه‌هامون، عملیاتی کنیم؛ برای اون هم فرصت زیادی نداریم...

در تمامی فعالیت‌هام، دنبال همین فرصت‌ها بودم و تا حالا آخرین و مهم‌ترینش مؤسسه‌ی بنیان دانش‌پژوهان بود. خیلی‌ها در تلاشن که شرکتی بزنن و با دوستاشون توی حوزه‌ی تخصصی‌شون فعالیت کنن و در بسیاری از مواقع به دلایل مختلف، موفق نمی‌شن و کار کارمندی رو ترجیح می‌دن. البته این اصلاً چیز بدی نیست، ولی تا حالا به طور کلی نتونستم باهاش کنار بیام. منظورم این نیست که کار کارمندی تا حالا نکردم. خیلی از وقت‌ها چنین کارهایی رو پذیرفتم ولی با این دید که بعدها شیوه رو تغییر بدم. پذیرش مدیرعاملی مؤسسه هم از این روی‌کرد مستثنی نبود. در عمق قضیه، مدیرعاملی هم کاری‌ست کارمندی.

مؤسسه، بسیاری از شرایط رو به به‌ترین شکل داشت و برای من فقط یه حلقه کم بود. حلقه‌ای که به نظرم نه تنها من رو شارژ می‌کرد بلکه خیلی‌های دیگه رو ناخواسته می‌تونست شارژ کنه و اون هم سهامی خاص شدن مؤسسه بود.

از تقریباً دو سال پیش، از زمانی که با استعفا از مدیرعاملی و هیئت امنای مؤسسه، پیوندهای حرفه‌ایم رو از مؤسسه جدا کردم، در این فکر بودم که خودم رو تو یه زمین تازه بکارم و ریشه‌هام رو توی یه خاک تازه بدوونم. از زمانی که به یاد دارم، تقریباً همه‌ی کارهایی که کردم، با شراکت دوستان هم‌مدرسه‌ایم بود؛ دوستانی پانزده شانزده ساله و در دورترین حالت، فارغ‌التحصیل‌های سال‌بالایی مدرسه. این نکته‌ایه که بارها و بارها برای برادر بزرگ‌ترم کاوه، به عنوان بزرگ‌ترین نقطه ضعف در تجربیات کاریم ذکر کردم. این نیاز رو در خودم دیدم که باید کمی هم ریسک‌های جدیدی رو بپذیرم، آدم‌های جدید، شیوه‌های جدید. هر چند که ممکنه کمی دیر شده باشه ولی گریزی هم نیست...

ریاست مرکز ایده‌پردازان توی پژوهشگاه، به‌ترین فرصت برای من بود ـ و هست ـ تا بتونم این دوره‌ی گذار رو طی کنم. هم نوع کارش در راستای علاقه‌ی من هست، هم به نوعی هم‌چنان با بچه‌های مؤسسه در ارتباطم، هم کار توی یه ساختار کلاسیک اداری رو تجربه می‌کنم و نهایت این‌که کار پژوهشگاه، پشتوانه‌ی بسیار مناسبیه تا با حاشیه‌ی امنی که برام ایجاد می‌کنه، بتونم با حوزه‌های مختلف چالش کنم و صد البته یکی از مهم‌ترین این حوزه‌ها، فعالیت شریف چوپونی‌ست!!

همیشه عرض کردم خدمت عزیزان که ما مهندسین صنایع، اگه بریم چوپونی هم کنیم باز می‌تونیم ادعا کنیم که کاری که می‌کنیم همون کار مهندسی صنایع‌ست!

لطفاً نگین نه! خودمون این‌کاره‌ایم!

دو سالی بود که در کنار سایر کارهام، داشتم کارهای مختلف دام‌داری و دام‌پروری رو ـ به طور کیلویی البته ـ امکان‌سنجی می‌کردم ولی بعدها فرصت خوبی برام پیش اومد که توی یه کار کوچیک کشاورزی ـ یعنی همین کاری که گاه و بی‌گاه یه چیزایی ازش می‌نویسم ـ شریک بشم و از این بابت بسیار بسیار بسیار خوشحال و شنگولم.

خیلی زوده که بخوام آینده‌ی کاریم رو با این کار ـ منظورم کار کشاورزیه ـ گره بزنم ولی نکات مثبت زیادی هست که اشتیاقم رو به اون زیاد می‌کنه. این نکات خیلی هستن ولی اگه بخوام چند تاش رو بگم، یکیش اینه که حداقل باعث می‌شه چند روزی توی تهران نباشم. یکی دیگه‌اش اینه که چند روزی هوای تازه تنفس می‌کنم و آسمان آبی می‌بینم. یکی دیگه این که ظاهراً درآمدش بد نیست و مهم‌ترین عامل به خصوص از دیدگاه مدیریتی اینه که خیارها حرف آدم‌ها رو به‌تر می‌فهمن D:



bahar لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۲۱:۱۴ - سه‌شنبه

سلام اشتباه تايپي قبليم و با پوزش اصلاح مي‌کنم "28 سالگي" ممنون از تذکر آيين‌نامه‌اي شما منظور از تفاوت هم يه دو برابري بود! (:>

لیشام: خواهش مي‌شود :)


کیانوش لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۷:۲۷ - سه‌شنبه

اعـتراف

بـنده در حـمايـت از نـقطه نـظر قـبليم درباب خـياردرخـتي بـودن حـقيقـت زنـدگي.. مـي‌خـوام اضـافه کـنم که بـه عـلت رويـدادهـاي عـجيب چـند روزه گـذشـتـه در آن بـلاد زبـان مـبارکـم از هـرگـونه افـاضه‌اي قـاصـــر مي‌باشـد که بـــــــدجــوري بـوي بـهـم ريخـتـن هـمـه چـيزو مـي‌ده حـتي کاشـت و برداشـت خـيــار درخـتي

لیشام: با توجه به عدم توانايي ذهني در درك مسايل و مشكلات، متوسل مي‌شوم به حضرت حافظ كه مي‌فرمايند: حافظا! تكيه بر ايام چو سهوست و خطا ـ من چرا عشرت امروز به فردا فكنم... خاصه اين كه كاري هم از دستم بر نمي‌آد... حالا كه قراره دهان‌مون آسفالت شه، چرا از هميني كه دارم لذت نبرم؟


مهشید غفارزادگان لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۴:۱۹ - سه‌شنبه

ای باب

شیرینی تولدتونو فراموش نکنید!

لیشام: اي بابا! شما كه جزو اولين نفرايي بودين كه شيرينيش رو خوردين... D:


کیوان URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۳:۱۷ - سه‌شنبه

.

از اين دو تا پست آخر خيلي خوشم اومد. البته اين رو هم بگم که کلاً خيلي با طرز نوشتنت حال مي‌کنم و هر جا شده يه تبليغي هم براي وبلاگت کردم (بعداً بريز به حسابم..). من به شخصه چند ماه بيشتر نيست که تو مؤسسم و چندان صلاحيت اظهار نظر ندارم ولي در کل با چکيده کلام موافقم. سازمان غيرانتفاعي نمي‌تونه اهداف انتفاعي رو به خوبي دنبال کنه. به هر حال اميدوارم خيارهاتون همچنان گوش به فرمان شما به رشد خود ادامه بدن.

لیشام: كيوان عزيز. شما هم مثل ساير دوستان، به حقير لطف دارين، ممنونم :)
ريختم به حساب! البته يه مشكلي كه هميشه براي من در اين مورد وجود داشته اينه كه چي رو بايد بريزم به حساب. ولي خوب، چون دوستان اصرار دارن، بنده هم مي‌ريزم به حساب D:
يه وقت هست يه مؤسسه‌اي غيرانتفاعيه، شرايط غيرانتفاعي بودنش رو هم داره، احتمالاً مشكل اصولي‌يي براش پيش نمي‌آد. مي‌شه راجع به اين شرايط بحث كرد، اما واقعاً درك نمي‌كنم، وقتي كه اكثر اين شرايط مهيا نيست، چه اصراريه كه همچنان زور بزنيم تا به خودمون بقبولونيم كه هست! تمامي تناقض‌هايي كه واقع مي‌شه در عمل‌كرد انتفاعي‌مون نسبت به تئوري‌هاي غيرانتفاعي بودن‌مون، حاصل عدم واقع‌بيني و يك نوع نگرش انتزاعيه به خيلي از مسايل، و ريشه‌اي‌ترِ اون، حاصل تربيت غلطيه كه... واقعاً حال و حوصله ندارم... بي‌خيال... حالا كه دور هميم، به‌تره يه چاي مشتي بخوريم، پايه‌اي؟...
البته رشد خيارها قطعاً در يدقدرت حقير نيست، اگه بود كه واسه سالاد امشب مجبور نبودم پول خيار بدم ,)


مژده لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۲:۲۲ - سه‌شنبه

حالا كه صحبت خيار شد بذار بپرسم ميلم رو گرفتي و جواب ندادي؟

لیشام: مژده‌ي عزيز. تاديشب كه ميل‌هام رو كامل چك كردم ميلي از شما دريافت نكرده بودم. عموماً هم اي‌ميل‌هام رو بي‌پاسخ نمي‌ذارم و كم پيش مي‌آد كه به خاطر اشتغال چيزي رو از قلم بندازم. به هر صورت اگر كوتاهي از بنده بوده، عذر مي‌خوام. ترجيحاً با اي‌ميل ياهوي من مكاتبه كنين lisham_sh@yahoo.com


مريم URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۰:۴۰ - سه‌شنبه

سلام. | ريسك پذيري شما قابل تحسينه.


rira URL | لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۱۰:۱۲ - سه‌شنبه

سلام

بنده كلاً با توجه به درايت شما حسن نگاه‌تون به زندگي و صد البته ميزان اميدواري‌تون به همه چيز! خيلي خيلي به استراتژي‌ها و تصميمات شما احترام مي‌ذارم... فقط اگه باز دعوام نمي‌كني! با اين جمله‌ي آخري بدجوري موافقم!

لیشام: قطعاً فرمايش‌هاي شما لطف طبع بزرگ‌وارتون رو به حقير مي‌رسونه و گر نه ما خودمون هم مي‌دونيم كه خبري نيست!! به هر صورت ممنونم ريراي عزيز... البته بنده مي‌خواستم جمله‌ي آخر رو در باب شغل شريف چوپاني به مصداق بگيرم ولي ديدم كه خيلي خيلي ضايع مي‌شه، و چون ما هم تصميم گرفتيم كه ديگه حرف سياسي از خودمون در نكنيم، دست به دامن خيار شديم D:


نغمه کرباسی لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۷:۰۹ - سه‌شنبه

انتفاعي يا غيرانتفاعي بودن رو نمي‌دونم... اما قطعا کار کردن روي زمين خدا خيلي لذت داره... حتي اگه انتفاعي نباشه...

لیشام: خوب البته اين يه بحث ديگه‌ايه كه صد در صد با اون موافقم. ممنونم :)


bahar لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۸ - ۰:۵۸ - سه‌شنبه

تولد 29 سالگي‌تون مبارک. ولي تفاوت زيادي بين سن شناسنامه‌اي و طرز فکره! موفق باشيد.

لیشام: ممنونم بهار عزيز... حالا سنم مي‌خوره به طرز فكرم؟ يا هنوز بچه‌ترم از اون كه بشه با من بحث كرد P:؟... ضمناً به نظرم رسيد يه تذكر آيين‌نامه‌اي بدم كه درسته من وارد 29امين سال زندگيم شدم ولي في الواقع 28 سالمه ,) گفتم كه گفته باشم! به هر صورت يه سال هم يه ساله...


خدایار لینک دایم | ۸۴/۱۱/۱۷ - ۱۷:۰۰ - دوشنبه

سلام آقا ماشينت چي شد؟

لیشام: آآآي دست رو دلم نذار كه خونه... دلم نافرم تنگ شده براش...



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian