۱۲ آذر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
خیلی خستهایم؛ ولی حیفمان آمد که ننویسیم. به هر صورت آنچه که کم نیست، تنبلیست؛ پس غنیمیتیست همین یکی دو لحظه “حیف آمدن”.
صبح علی الطلوع، به یمن صدای میمون تلفن همراه ـ بدل از صدای خروس ـ پریدیم از میانهی خوابی شیرین، پریدنی؛ و هراسان و نفسزنان ـ چونان مستی که به نوازش، خشتی کوفته باشند بر سرش ـ دست به هر سو مییازیدیم تا مکان آن ناساز را بیابیم و صدایش ببرّیم و وای بر ما که در گولی آن لحظات ناشکیب، به یاد نمیآوردیم که آن عزیز گور به گور شده را کجا پنهان کرده بودیم. این حیلتیست که هر شام به کار میبندیم تا شاید سحرگاه، پیش از آنکه بانگش در نطفه خفه شود و امید بیدارشدنمان از دست برود؛ رخصتی داده باشیم سر شیداییمان را تا خویشتن خویش بازبیابد و نماز، قضا نکند. القصه که دستمان یافت آنچه که نباید مییافت در آن کوتاه زمان و خرخرهی بیچاره را فشرد تا صدایش بیش از آن بلند نگردد.
افتان و خیزان، چشم مالان و نالان و از کرده پشیمان، چار دست و پای و گاه سینهخیز، راه دستشویی سپردیم و با خفّتی وصف ناشدنی آن کردیم که همانا مستحق بود این قفس خاکی را … از بیان جزییات در این باب اکیداً معذوریم.
وضو ساختیم و حضرت حق را سپاس گویان، نماز به جای آوردیم باشد که کردار روزمان را سببساز هدایتمان سازاد. اسباب چایی و بالطبع، پنیر و کره فراهم آوردیم و زدیم در رگ، زدنی. هم آن زمان بود که تازه شد جان و دلمان و چشمانمان گشوده شد و تازه دانستیم که از چه موضع و چه مسیر، سلوک کردیم بدانجایی که بودیم، فرود آمدیم.
با چشمانی گشوده، غبغبی راسخ، مویی ژولیده، بسماللهیی گفتیم و عزم سفر جزم نمودیم تا بلکه در زمان موعود دودر نکرده باشیم وعدهی سحرگاهیمان را با آن دلیر مرد خطهی عباسآباد، آرش خان مرادی (مد ظله علی کل الخیارون و الخیارات). نهنهمان برگ سفر اندوخت در کولهبارمان و دعای خیری کرد بدرقهی راهمان. پایچهای گلین و پوتینی خاکاندود، کولهای سنگین و چهرهای خمود. راه اصطبل پیش گرفتیم و خمیازهکشان کاویدیم جیبهامان را به امید کلید و کاویدیم دوباره به همان امید و همچنان کاویدیم و کاویدیم و کاویدیم تا یافتیم که تنبانمان را که عوض کردیم، محتویاتش تحویل نشد. پس باز آمدیم و کلید بر گرفتیم بلکه افسار رخش را بازگردانیم و تاختن آغازیم …
و سلام بر روح رخش بزرگوارمان، و سلام بر روح لاستیکهای سابیدهاش و سلام به روی خاک گرفتهاش و سلام بر درهای غور شدهاش و درود بر آن روح بلندی که دوسالیست سنگینی مرا بی هیچ شکایتی بر گرده کشیده و جور این صاحب را لایق خود دیده و از تصادفها نرهیده، همچنان رکاب خویش بر ما بازمیگسترد… دوامش مستدام…
راه سپردیم تا بنزینچپان کنیم رخشمان را ولی نمیدانیم از چه سبب تا به ما رسید، نوبت ممیزی ممیزان گردید و پمپها خاموش گشت. ربع ساعتی در حسرت و حیرانی شمارگان پمپها سوختیم و دست آخر چونان شد که باید بشود…
آرش، چون شیرمردی، زره بر تن گرفته، لپها و نوک دماغ سرخگون، بخار از بینی بلند، یک ساعتی ایستاده بود به انتظار، رسیدن ما را. چون فرمان داد که رخشمان را به بار بندیم؛ بستیم، بفرموده، باری سنگین بر دوش آن بیچاره. آن کردیم که نباید. اما آن امر چونان شایسته صورت پذیرفت که خود نیز بر سر ذوق آمدیم و پیش خود گفتیم که اگر شش میلیون میداشتیم، سه تای دیگر، همینجوریاش را ابتیاع مینمودیم. الحمد لله که در آن لحظه نداشتیم. نداشتن یکی از چهارگانهی دندانهای عقل هم آدمی را اوصافی مترتب میکند که لازم نمیبینیم همه را برشماریم…
راه ورامین صعب راهیست، خاصه که نأشگی خمار آلود صبحدم را به خوابآلودگی گرمای خورشید در هم آمیزند آن هم بر گردهی رخشی چنان رهوار. به هر ضرب و زوری که بود رسانیدیم خودمان را به منزلگاه؛ آرامکدهی خیارهای نکاشته و گلخانهی نزده و پنیر نخورده و بربری و گوجهفرنگی…
دستکش برکشیدیم دستان نحیف خودکار دیدهی خاک ندیده را تا مبادا به سنگش آزرده سازد کلوخ و خار و چوب و مار… خدای را هزاران بار شکر و سپاس میگوییم که “نشمینگز” جز افسانهای بیش نیست که اگر بود آن هم در بلاد کشاورز پرور ورامین به کدام امید میتوانستیم چنین آسوده بیاغازیم علفکنان را…
ظهر است و کمکم کوچکی، قصد بزرگی کند به نیت خوردن. پس دستها و گوجهها شسته میشوند… نان و پنیر و گوجه به غذای انبیا نزدیکتر است گویا…
و خستگی روز، به تصویر هزاررنگ و خیره کنندهی غروب، بار میبندد و تداعی میکند آن بیت استاد بزرگوارم حضرت حافظ را که
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت …
۷ آذر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
مینویسیم که فقط بگوییم هستیم و نفسی در کالبد بیجانمان جاری … اتفاقی نیفتاده بود. همین نزدیکیها بودیم؛ میپلکیدیم و به گمان عقل ناقصمان راه زندگی میسپردیم. در گیر و دار بدهی به میزبان وب محترم، چنین شده بود که در این دو هفته دیدید. سعیمان بر این خواهد بود که دیگر چنین نشود. اگر هم شد که شد. فدای سر مبارکمان …
چیزهایی نوشته بودیم در این دو هفته که اگر حالی باقی بود و صبری در خور، مینویسیم و سایتچپان میکنیمشان، إن شاء الله …
امید داریم شادی مدام همهی عزیزان را
۲۱ آبان ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
ما همچنان بدون وزیر ماندیم 🙂 البته نمیتونم بگم که این، نکتهی مثبتیه ولی همین که اثرات حضرت رئیسجمهور منتخب، دیرتر میرسه به حوزهی کاری بنده، حداقل برای من، نعمت بزرگی محسوب میشه چون معلوم نیست که اون وقت، تمدید قرارداد که پیشکش، همین قراردادی که دارم رو لغو کنن یا نه؛ خاصه این که ظاهر بنده ـ به شهادت عکسهایی که گاه و بیگاه از من میبینید ـ به هر چی میخوره غیر از رئیس یه واحد کوچولو توی یه سازمان دولتی …
این قضیهی آقای محصولی هم کلی نکته داشت توش که به نظر من مسعود بهنود، تحلیل خوبی از اون ارایه داده و تقریباً تمام چیزهایی که توی ذهنم بود رو خیلی بهتر و دقیقتر گفته. همون اول که فهمیدم این بندهی خدا یه میلیاردر کار درسته ـ البته صرف نظر از سوابق نظامیش ـ به نظرم رسید که عمدهترین دلیلی که میتونسته وجود داشته باشه که احمدینژاد برای وزارت نفت، بره سراغ یه مایهدار مثل ایشون، اینه که پیش خودش حساب کرده کسی باید وزیر نفت بشه که عدد و رقم گنده به اندازهی کافی دیده و چشم و دلش سیره! اگه غیر از این بوده چهطور ممکنه کسی با این طرز فکر که هر کی پولداره، اخه، اصلاً با همچین افرادی ارتباط داشته باشه … البته با توجه به رزومهای که داشت و لطفی که احمدینژاد در حقش کرد و از اون دفاع نکرد، انتخاب خیلی بهتری از سعیدلو بود. قطعاً منظورم هم این نبود که انتخاب خوبی برای وزارت نفت بود!!
یکی از دوستان و شرکای کاری حقیر در امر خیار!! دیروز داشت میگفت که داییش از بلاد کفر بهش زنگ زده و گفته که: سازمان تجارت جهانی یه گزارش از وضعیت سرمایهگذاریهای ایرانیها داده که طبق اون فرار سرمایه از ایران طی یک سال اخیر، معادل با کل سرمایهای بوده که از ابتدای انقلاب تا اون موقع از ایران خارج شده. اگه درست باشه اون وقته که باید گفت: چه شود!! من امروز کمی دنبال این گزارش گشتم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم. اگه کسی از این گزارش اطلاعی داره ممنون میشم لینکش رو هم به من بگه.
در مورد طرح ابتکاری “مهرورزی با خلق خدا” هم یه پنج شش هفت هشت خطی نوشته بودم که به دلایل جانی، از درج آن معذورم! … این خود سانسوری هم از اثرات همین مهرورزیست. فقط امیدوارم تو چشممون نره …
۱۳ آبان ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
• اینکه چرا بروز نمیکنم خودم هم نمیدونم چرا. البته بعضی از دوستان یه جورایی طی یه کامنتایی با یه الفاظی، سعی کرده بودن که یه چیزایی رو بگن؛ به هر صورت، همون طوری که همهتون هم میدونین، خیلی از این وصلهها به ما چی؟… نمیچسبه …
• طی این مدت، از مباحث مستقیم و غیر مستقیم مرتبط با احمدینژاد که بگذریم:
ـ یک دندون عقلم رو به اختیار، از دست دادم
ـ یک ماهیگیری ناموفق داشتم
ـ دو هفته سرفه و “اخ تف” تحویل ملت دادم با دو تا آمپول اضافه
ـ یه سر رفتم کرمونشاه و بالطبع، برگشتم
ـ و نهایتاً عوض خودم؛ این بار داداشم تصادف کرد و در ماشین رو غر کرد.
• أثرگذارترین مطلبی که خوندم، مباحث قلمی آقایان بهمنپور و دکتر سروش بود. برای من خیلی مفید بود. البته من دنبال اون حرفهای اولی دکتر سروش گشتم ولی پیدا نکردم. اگه کسی میدونه که کجا میشه اونا رو پیدا کرد ممنون میشم که به من خبر بده. پیشاپیش عرض کنم که حقیر به هیچ وجه جزو عشاق سینهچاک آقای سروش نیستم و این متنی که از دکتر سروش به اون لینک دادم، اولین اثری بود که از ایشون خوندم! واسهی راحتی خیال عزیزان: لعنت بر پدر و مادر آدم دروغگو D:
• این قضیهی آقای هاشمی ثمره هم سیستم جالبیه! البته کلاً سیستم جالبه!
• لینک دوست نادیده، سرکار خانم مریم مؤمنی هم به لیست وبلاگها اضافه شد.
• تعدادی عکس هم به آرشیو عکس در بخش پرتره، اضافه کردم.
• راستی! عیدتون هم مبارک! البته ببخشین که یه نمه دیر شد.
۲۲ مهر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
لذت خوردن ماهییی که خود آدم صیدش کرده باشه رو امشب چشیدم 🙂
قصه از اون جا شروع شد که با خدایار عزیز، چهارشنبه هفته پیش رفته بودم پایین میدون فردوسی واسه خرید بعضی وسایل ماهیگیری. همین جوری که داشتیم تو یکی از مغازهها میپلکیدیم و چوبها و انواع و اقسام وسایل رو خراب میکردیم تو سر فروشنده خدایار هم به موازات از مشتریهایی که میومدند آمار میگرفت که کجا میرن ماهیگیری. قیافهها تابلو بود که کی اینکاره هست و کی نیست. جالب بود که یکی از این بندگان خدایی که اومده بود وسیله بخره کارمند سفارت روسیه بود. ازش که پرسیدیم کجا میری ماهیگیری با جدیت تمام گفت توی سفارت، یه حوض هست که ماهی داره!! D:
دست آخری که داشتیم خریدهامون رو جمعبندی میکردیم که دیگه بریم، خدایار، از دو نفر آدم میانسالی که احیاناً یکیشون از یک جای شریف حضرت فیل، به منصهی ظهور رسیده بود، آمار گرفت. گفتن که ما با تور میریم و شمارهی تور رو به ما دادن. بعد این که اومدیم بیرون از مغازه تصمیم گرفتیم که ما هم یه زنگی بزنیم ببینیم سیستم چه جوریاست.
فردا صبحش بعد از کمی مراودات تلفنی با آقای تور و قیمت گرفتن و یه سری آمار کلی، تصمیم نهایی خودمون رو گرفتیم و خدایار اسمهامون رو داد تا جا برامون رزرو کنن. پیش خودمون حساب کردیم که صرف نظر از هزینهی تور، حداقل اینه که با دو تا جا واسه ماهیگیری آشنا میشیم و از چند تا آدم حرفهای چیز یاد میگیریم که خودش کلی میارزه. اون آقای تور هم لو نمیداد که کجا قراره ما رو ببرن؛ فقط میگفت اطراف زنجان.
دردسرتون ندم؛ ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون که برم دنبال خدایار و از اونجا بریم سر قرار. گفته بودن که ساعت سه و چهل و پنج دقیقه جلوی ونوس برگر باشید. ما هم دقیقاً همون موقع رسیدیم. غیر از ما، سیزده چهارده نفری زودتر اومده بودن. از بین اونا، فقط به یه نفرشون میومد که ماهیگیر باشه؛ سیستم باقی عزیزان هم بیشتر به گذروندن وقت با عناصر محترم اناث میخورد تا ماهیگیری. از اولش هم حدس زدیم که احتمالاً هم صحبتی توی این سفر نخواهیم داشت.
بالاخره مسؤول تور رضایت دادند و بعد از تأخیری تقریباً یک ساعته حرکت کردیم. فکر نکنم لازم باشه که جزییات یه سفری که حداکثر باید چهار ساعت طول میکشید؛ ولی هفت ساعته رسیدیم رو توضیح بدم؛ تنها نکته ناجالب اما قابل ذکر تجهیزاتی بود که ملت با خودشون آورده بودن و کُریهایی که میخوندن که چشم آدم رو مبهوت میکرد و گوش فلک رو کَر.
اونجایی که قرار بود ملت پلاس بشن و ماهیگیری کنن دریاچهی یه سد خاکی بود. منظرهیی خشک ولی قشنگی داشت. واسه این که از سر و صدای ملت دور باشیم، دور زدیم و رفتیم طرف دیگهی دریاچه که هم خلوتتر بود و هم آبش بیموجتر. کمی اون ور تر، آقای سن بالا و متشخصی، قبل از ما نشسته بود که بعدش هم، بهترین همصحبت ما شد.
نزدیک آب که شدیم، خدایار تو نگاه اول گفت که این جا یا ماهی نداره یا اگه داشته باشه خیلی کمه. به هر صورت اومده بودیم ماهیگیری. نمیشد که قلاب نندازیم.
وسایل رو آماده کردیم، قلابهامون رو طعمه زدیم و انداختیم به آب؛ اما دریغ از یه توک زدن. محض رضای خدا حتی یه ماهی هم پیدا نشد که یه توک ناقابل به طعمههای ناقابلتر ما بزنه. چند بار فاصلهی شناور رو زیاد کردیم و وزن وزنهها رو تغییر دادیم ولی باز همون جوری بود که نباید. مدت زیادی به همین منوال گذشت و ناخودآگاه شروع کردیم به غرولند کردن که این چه وضعشه و این دریاچه که ماهی نداره و سر ما کلاه گذاشتن و از این حرفا که … طلسم شکسته شد و بعد از دو ساعت، اولین ماهی رو خدایار گرفت. کپور بود و نسبتاً هم بزرگ. اون لحظه واقعاً شادی بخش بود. حداقلش این بود وقتی برمیگشتیم خونه لازم نبود تن ماهی بخریم! اون آقایی هم که کنار مانشسته بود خیلی خوشحال شد و چشماش از دیدن ماهی برق زد. خدایار قلاب رو از دهنش با احتیاط درآورد و انداختش تو یه توری؛ بعدش توری رو بند کردیم به یه چوب و انداختیم به آب تا ماهی نمیره.
در فاصلهای که قلابها به کار خودشون مشغول بودن، از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به تمرین عکاسی. فکر کنم نزدیک به شصت و سه چهار تایی عکس گرفتم که بعضیهاشون بد درنیومدند.
ماهی دوم رو من گرفتم. وقتی فهمیدم که چوبم داشت رو زمین کشیده میشد و میرفت توی آب! البته طعمه رو خدایار سر قلابم گذاشته بود. جداً دستش درد نکنه. ماهی سوم رو هم خدایار گرفت؛ ولی این بار نه چوبش. بلکه با یه قرقره نخ که فقط یه قلاب بهش بود و با چوب محکمش کرده بود به زمین. وقتی خدایار رفته بود اون طرف که با همسایهمون صحبت کنه، دیدم این قرقرهای که کاشته بود داره با سرعت عجیبی باز میشه. بدیهی بود که ماهیه. من هم در حالی که خدایار رو صدا میکردم بلند شدم و قرقره رو گرفتم و آروم شروع کردم به کشیدن و جمع کردن نخ تا خدایار برسه. سه تا ماهی کپور نسبتاً بزرگ کنار هم. واقعاً صحنهی زیبایی بود و خستگی رو از تنمون به در میکرد.
وقت برگشتن که شد ماهیها رو گذاشتیم توی یه یخدون کوچولو که قبلاً هم یخ ریخته بودیم توش. اونجا فهمیدیم که از سی، سی و پنج نفری که اومده بودن فقط پنج تا ماهی گرفته شده بود که سه تاش مال من و خدایار بود. از اون لحظه به بعد دیگه من و خدایار شده بودیم مرجع تقلید. هر کی میومد و یه چیزی میگفت. این مسؤول تور هم دلش رو به این خوش کرده بود که: دیدی گفتم این جا ماهی داره! یکی دیگه هم گفت حتماً وسیلههاتون خیلی خوب بوده. نمیدونید چه قیافهای به خودش گرفته بود وقتی گفتیم که یکیشون رو با یه قرقرهی خالی گرفتیم …
برگشتن ما هم همون قصهی رفتن صبح شد. منتها به جای هفت ساعت، شش ساعت طول کشید. نهایت این که ساعت یک و نیم شب رسیدیم دم ونوس برگر.
…
الان که دارم این رو مینویسم وقتی هست که شام، همون ماهی رو خوردم که گرفته بودم و نمیدونید با چه لذتی خانوادگی نشستیم و خوردیم. به خدایار هم که زنگ زدم گفت که اونا هم سبزی پولو ماهی دارن! چه بساطی بود امشب!!
اصولاً وقتی که غذا ماهی باشه، قاشق و چنگال محلی از اعراب ندارن؛ این جور غذاها رو باید با دست خورد …
باقی عکس هایی که گرفتم رو می تونید توی این آلبوم ببینید 🙂
۱۵ مهر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
شناور روی آب میلرزد و امواج ریزی ایجاد میشود؛ معنای مشخصی دارد: ماهی دارد با طعمه بازی میکند. برای لحظهای شناور به زیر آب کشیده میشود؛ این هم معنای مشخصی دارد: ماهی طعمه را در دهان گرفته و اگر زود نجنبم بعد از بازی کردن با طعمه و خوردن آن، قلاب را رها میکند … و آن گاه است که باید نخ را بکشم. نخ را به طرز فجیعی بکشم. لازم نیست فکر کنم که دارد آن پایین چه اتفاقی میافتد؛ مهم آن است که نخ را به موقع بکشم …
نخ به طرز فجیعی کشیده میشود … و لحظهای بعد …
لبخند شادمانی روی لبهایم مینشیند. تقلای ماهی برای آزادی در امتداد نخ بالا میآید و به دستانم میرسد. لرزش تلاشش با کوتاه شدن نخ آرام میگیرد. آرام و آرامتر …
قزلآلاست … کوچک است. وول میخورد هنوز. نخ را بالا میآورم و با دستم ماهی را میگیرم. لیز و لزج است. به طرز چندشآوری لیز و لزج است. آقای قلاب سقف دهانش را شکافته و از وسط پیشانیاش بیرون آمده. همه جای سرش خونیست. سعی میکنم قلاب را بیرون بیاورم. ماهی را محکم میگیرم و قلاب را به زور بیرون میکشم. تلاشم را میکنم تا آسیب کمتری ببیند اما خون و انواع و اقسام مایعاتی که نمیدانم چیست از خلل و فرج سرش بیرون میزند. ماهی نفس نفس میزند …
قلاب بیرون آمده و تکههایی از گوشت و لختههایی از خون نیز به آن چسبیده است. ماهی باید زجر کمتری بکشد. باید سرش را به سنگ زد تا زودتر بمیرد. ماهی را محکم میگیرم و سعی میکنم که سرش را به سنگ بزنم. تق … تق … بعد از دو ضربه، ماهی از دستم سر میخورد و میافتد. ماهی تقلا میکند میان سنگها و من هجوم میبرم و یکبار دیگر ماهی را میگیرم و دوباره … این فرآیند سه بار تکرار میشود. سنگها خونی شدهاند و ماهی هنوز زنده است و جان میکند …
دیروز،
در کمال آرامش،
با تمام شادمانی،
اولین ماهی زندگیام را گرفتم …