انتخاب صفحه

دعای روز اول

خدایا!

ما خیلی چاکریم! خیلی زمین‌خورده‌ایم!

کمک‌مان کن که این ماه رمضانی

نیم‌چه شکمی که آوردیم را به نحو مقتضی آب کنیم…

و توان‌مان بده تا شنیدن این را شمارش معکوس ننماییم…

و خنگ‌مان کن تا بابت دوقرون و ده‌شاهی، بچه زرنگ بازی درنیاوریم…

و بی‌خودکی پنبه‌ی دیگران را در دل‌مان نزنیم…

و یادمان بده که مثل بچه‌ها، صادقانه جای‌مان را خیس و بدان اعتراف کنیم…

و راه‌نمایی‌مان کن تا این دل صاب مرده‌ی ما، دم دقیقه “از پی نظر نرود”…

و چوب‌های مورد نظر برای پاچه‌ی ما را، در همین دنیا، ترتیب اثر بده…

و این کودک درون را خفه کن تا الکی توی نخ ملت نباشیم…

و مهارت‌های مشروع دل‌بری و نظربازی را در ما افزون کن…

و بیماری حافظه‌ی تاریخی داشتگی را در میان‌مان شایع فرما…

و کیفیت زیپ‌های دهان‌مان را بالا ببر، تا سر بزن‌گاه، در نرود…

و تناسب هر مقوله‌ی هسته‌ای را با دهان‌مان قطع نما…

و تمام بیماران به خصوص ابوی ما را به جرگه‌ی سالمین پیوند بده…

خدایا!

نیک می‌دانی که اوضاع درونی‌مان نافرم خیط است…

و اوضاع بیرونی‌مان نیز مرغ سحری است…

لذا علاوه بر درخواست‌های معنوی فوق

مجموعه‌ای از درخواست‌های مادی نیز دارم

بلکه با برآورده شدن‌شان، دل کودکانه‌مان، به دنیایش خوش باشد…

خدایا!

یک کاری کن که در قدم اول مامان ما به ماشین آمریکایی نگوید لگن…

در گام بعد از ماشین آمریکایی خوشش بیاید…

و نهایتاً عاشق ماشین آمریکایی شود…

و اجازه بدهد که یک عدد شورلت نوای مامانی بخرم…

و با توجه به این که پول ندارم

یک کاری کن که در صبحی از صبح‌های زیبای پاییزی

یک آدم فرشته سیرت

شورلت نوای 6C مدل 65 خودش را که بیست سال است خوابیده

هویجوری به من هدیه کند…

آمیـــــــــــن

مال‌کنون

همیشه به فکر بوده‌ام از باب تفنن، چند روزی زندگی عشایری را تجربه کنم، زیر سیاه چادر بخوابم، شیر تازه بز و گوسفند بنوشم، الاغ سواری کنم و خلاصه آن که از نزدیک ببینم سیستم‌شان چه‌طوری‌هاست. به یمن طالع شنگولم، این چند روزی که غیبت داشتم، مشغول همین سیستم بودم. البته بماند که همان چیزی که خواب می‌دیدم هم از آب درنیامد؛ نه سوار الاغ شدم و نه شیر تازه نوشیدم ولی به هر حال احوالی نیکو بر بنده رفت که از زمره‌ی به یادماندنی‌ترین خاطراتم خواهد بود.

انصافاً این اینترنت لاکردار هم خوب چیزی‌ست و از آن خوب‌تر نظام فیلترینگ مملکت که ما شاء الله کل ملت را در تمامی فنون زیرآبی ماهر کرده. به سحری ناباورانه، جماعتی را گرد هم می‌آورد از اقصی نقاط ممالک مختلف به بهانه‌های متفاوت. نمونه‌اش، همین همایش چهارم فلیرکریون ایرانی که بنا داشتیم دو سه روزی در معیت عشایر بختیاری باشیم و با آن‌ها کوچ کنیم.

قرار اولیه را جمعه صبح، روبروی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان گذاشته بودند. شب پیشش که رسیدم اصفهان، تک و تنها در باغ غدیر، چادر علم کرده بودم. شش و نیم بیدار شدم؛ نیم‌چه صبحانه‌ای خوردم؛ وسایل را جمع و جور کردم و راهی شدم طرف دانشگاه. سر قرار که رسیدم، فقط فرهنگ آمده بود. کم کم بچه‌ها سر و کله‌شان پیدا شد. احساس این که حضور واقعی دوستان اینترنتی را آدم درک کند بی‌شباهت به کشف قاره‌های جدید نیست. آدم قلقلکش می‌گیرد و کلی پیش خودش شیطنت می‌کند که صد البته گفتن‌شان جایز نیست این جا.

نهایتاً ساعت نه بود که با مینی‌بوس راه افتادیم طرف بروجن و از آن جا شروع کردیم دنبال عشایر گشتن. روز اول ـ که همان جمعه باشد ـ بخت با ما یار نبود که محل اتراق عشایر را پیدا کنیم. هر جا که می‌رسیدیم آثار خاکستر کاروان‌هاشان بود و خودشان پیش‌تر رخت بسته بودند به سرزمین‌های موعودشان. خلاصه آن که به جز چند ساعتی که در سواحل دریاچه‌ی سد چغاخور (!) به قصد ناهار نگه داشتیم، بقیه‌ی عمر شریف را به مینی‌بوس سواری اشتغال ورزیدیم.

دم دمای غروب، وقتی که دست از پا درازتر در یکی از دهات‌ها نگه داشتیم بلکه کمی آب ذخیره کنیم، پدرآمرزیده‌ای در باغش مهمان‌مان کرد تا شب را آن جا بگذرانیم. چادر به پا داشتیم و بساط روشنایی به راه. دوستان رفتند مرغ و مخلفات خریدند تا به امور شام برسند. از همین موضع دست همه‌ی عزیزان دست‌اندرکار را می‌بوسم که جماعت گرسنه‌ای را به فیض رساندند. از جهت رفع ابهامات شرعی به عرض می‌رسانم که کلیه‌ی عزیزان مذکور، از عناصر ذکور و برگزیده‌ی حضرت باری‌تعالی بودند.

بنده شام را که خوردم زودتر از بقیه اشهد را خواندم و به کیسه خواب خزیدم. انصافاً خوابیدم خوابیدنی. فقط گاه و بی‌گاه این هاپ هاپ سگ‌ها کمی مزاحم می‌شد که آن هم چیزی نبود که بخواهم خاطر آزرده کنم و از خوابم بزنم. صبح که بیدار شدم فهمیدم که باقی مانده‌ی جوجه کباب چه قصه‌های سگانه‌ای که نساخته بود آن شب.

گمانم صبح زود، تقریباً هشت و نیم بود که از خواب ناز بیدار شدم. در حقیقت بیدارم کردند. تا صبحانه را خوردیم و بساط چادرها را جمع کردیم، شد نه و نیم. راه افتادیم بلکه پیدا کنیم عشایر را. بعد از ساعت‌ها گشتن یکی از انگشت‌های‌مان بالاخره رسید به ضریح و دو تا سیاه چادر پیدا کردیم و خراب شدیم سرشان. حالا فرض کن که بیست تا آدم قد و نیم قد، همه هم دوربین به دست، از هر چه که می‌شد عکس گرفتند، از موی دماغ آقایان بز گرفته تا باقی پشم چسبیده به مشک‌ها. کلاً دو تا خانواده بودند آن جا که هر کدام چهار پنج نفر جمعیت داشتند. بی‌راه نیست اگر بگویم که از هر کدام‌شان بیست سی عکسی گرفته شد.

ابتدای امر احساس می‌کردم که کمی معذب هستند ولی پیش‌تر که رفتیم و فهمیدند که بین ما دو تا دکتر هست و برای‌شان دوا نوشتند و دوا دادند کمی اوضاع به‌تر شد. دو ساعتی آن جا پلکیدیم و بعد از آن عزم ناهار کردیم. نزدیکی‌های آن جا دهاتی بود به نام اگر اشتباه نکنم نصیرآباد که چشمه‌ای هم داشت. کنار چشمه بساط پهن کردیم. بنا داشتیم ناهار، کباب ماهی بخوریم. بیست تا ماهی قزل‌آلا را از حوض‌چه‌ای همان نزدیکی‌ها خریدیم و شروع کردیم پاک کردن. حاصل عملیات، سه فقره زنبور گزیدگی و بیست ماهی پاک کرده بود. نمی‌دانید که چه خین و خین‌ریزی راه افتاده بود آن‌جا.

زغال فراهم آوردیم و کبابیدن آغازیدیم. کلاً شش تا سیخ هم بیش‌تر نداشتیم و برای آن که چشمان منتظر هم‌قطاری‌ها را منتظرتر نگذاریم مجبور شدیم از ترکه‌ی تازه‌ی درختان استفاده کنیم که آن هم مکافات خود را داشت.

در خاطر دارم که تا شش، شش و نیم همان حوالی بودیم و چرخ می‌زدیم. از آن جا راه افتادیم طرف سیاسرد، بلکه شب را آن جا بگذرانیم. آن جا که رسیدیم بانگ برآمد چادر ممنوع! یکی از آشنایان علی‌رضا همان نزدیکی‌ها باغی داشت و به مهمانی پذیرفت‌مان. تا رسیدیم روشنایی علم کردیم و چادر زدیم. پیش از شام پانتومیم بازی کردیم. هر چند کوتاه بود ولی خاطره‌ای شد، علی الخصوص با بازی پر شور “صفا” و دل‌نشین جناب آقای رهبر (مد ظله علی کل رئوس الفلیکریون).

این کیسه خواب ما هم نعمتی است. خدا پدر حسین آقا را بیامرزاد که تحفه‌ای این‌چنینی را برای‌مان آورد. امیدوارم حضرت حق ایشان را با کیسه خواب داران بهشتی محشور فرمایند. گویا تا صبح، ملت از سرما چند باری بیدار شده بودند. حقیقت آن است که حقیر مثل خرس ـ دور از جان خرس ـ چنان خوابیدم که مطلقاً به یاد ندارم کی کپیدم و کی برخاستم. حدود هشت و نیم بود که بیدارم کردند نامردها با آن سر و صدایی که راه انداخته بودند. تا صبحانه خوردیم و چادر و کیسه خواب جمع کردیم، شد ده و نیم. از آن جا راهی چشمه‌ی سیاسرد شدیم تا هم به دست‌شویی سری زده باشیم و هم حساب کتاب هزینه‌های سفر را به انجام برسانیم.

کارها که به انجام رسید حامد و متعلقین از ما جدا شدند. از آن به بعد، برنامه تخصیص یافت به اماکن تاریخی که تا آن جایی که ممکن باشد سری بزنیم به آن‌ها و عکس بیاندازیم. اولین جایی که رفتیم قلعه‌ی نهچیر بود. قلعه‌ای خشتی با قدمتی نزدیک به 300 سال. هیچ کس کار به کارش نداشت، نه کنترلی، نه نظارتی. ظاهراً ورودی‌های قلعه را آجر گرفته بودند که کسی نرود ولی گویا مشتاقینی به دالان‌های تاریک و خلوت، پیش از ما بودند که راه خود را باز کنند. ما هم از همان راه‌های ایجاد شده وارد قلعه شدیم و هیچ‌کس هم نگفت خرتان به چند من. بامزه آن بود که گوشه‌ای از قلعه را خانه کرده بودند و مغازه زده بودند!

توی قلعه پر بود از آثار فسق و فجور ملت. بماند که چه‌ها که ندیدیم آن‌جا. اما در کل دیدنی بود. واقعاً حیف است که اثر به این زیبایی را چگونه به حال خود رها کرده‌اند تا بیش‌تر از پیش بپوسد و از جلوه بیفتد.

کارمان که با قلعه تمام شد تقریباً ساعت سه بود. ناهار هم که نخورده بودیم. سوار مینی‌بوس که شدیم پیشنهاد دادم که این بار ناهار، عوض کنسرو و این جور چیزها برویم رستورانی، غذایی گرم در معیت پلو نوش جان کنیم. با پشتیبانی گرم آقای رهبر، کنسروها روی دست صاحبان‌شان باد کرد و راهی رستوران شدیم. دل‌مان را حسابی صابون زده بودیم که بالاخره یک نوبت هم که شده چلو می‌خوریم. از بخت بد، چلو تمام شده بود و به ناچار تن دادیم به همان یک سیخ کباب لقمه که انصافاً هم به جا بود.

ناهار خورده و شنگول رفتیم آرام‌گاه پیربکران. بنایی با قدمتی نزدیک به هفت‌صد سال. راننده‌ی مینی‌بوس خودش بچه‌ی پیربکران بود. می‌گفت تازگی‌ها نگهبان گذاشته‌اند برای آن جا و نشان داد که چگونه کاشی‌های بنا را به تاراج برده‌اند. در آرام‌گاه بسته بود. نیم ساعتی منتظر ماندیم تا آقای نگهبان آمد و در را باز کرد.

حس عجیبی داشت آن جا. احساس می‌کردم که فضا متفاوت شده. عرض ادبی حضور پیر کردم و باب عکاسی را باز نمودم. ترک‌های بزرگی روی دیوارها دیده می‌شد. دلیل را که پرسیدیم به عمق فاجعه رسیدیم. نزدیک شهر معدن سنگی است که هر از چند گاهی برای استخراج، انفجارهایی را ایجاد می‌کنند و آن انفجارها عامل آن ترک‌های بزرگ است و هر روز بیش از پیش بزرگ‌تر نیز می‌شود.

آخرین جایی که سر زدیم، آرام‌گاه سارا خاتون بود از جمله زیارت‌گاه‌های کلیمیان؛ پشت زیارت‌گاه هم گورستان کلیمیان. چیزی که به چشم می‌آمد، سنگ‌های گور بسیار بزرگ و گران‌قیمت بود که روی گورها گذاشته بودند علاوه بر بافت و فضای گورستان، نوشته‌های سنگ‌ها هم جلب توجه می‌کردند.

آفتاب هم گویا خسته شده بود از تابیدن. نزدیک غزوب، راهی اصفهان شدیم. بین راه کم کم بچه‌ها پیاده شدند. نهایتاً من و فرهنگ هم رفتیم ترمینال تا بلکه اتوبوسی گیر بیاوریم برای تهران. آخرش هم گیر نیاوردیم و به ناچار، با شخصی آمدیم.

من تقریباً ساعت دو رسیدم خانه و تالاپی به آغوش رخت خواب پیچیدم و جای شما خالی تا یک و نیم بعد از ظهر دوشنبه، تخت خوابیدم.

در این جا از همه‌ی دوستانی که زحمت کشیدند در مقاطع مختلف سفر تا لحظاتی به یادماندنی را در کنار هم داشته باشیم تشکر می‌کنم و از درگاه حضرت باری‌تعالی دوام شادی و شادکامی ایشان را خواستارم.

چند تایی عکس دیگر هم هست که می توانید در آلبوم زیر ببینید 🙂

MalKanoun-850624

شنگولانه‌های شهریوری

همیشه دوست داشتم قدم زدن در بازار و دیدن جوش و خروش مردم را. بازار تهران که می‌رفتیم، ازدحام مردم، فریادهای مغازه‌داران، چانه‌زنی‌ها، بالا و پایین کردن اجناس، چرخ‌دستی‌های سرگردان و هزار نکته‌ی ریز و درشت این تصویر پرنقش، مرا مجذوب خود می‌کرد. جریان زندگی را احساس می‌کردم، صدای تپیدن نبضش را می‌شنیدم و انگار خود را در شوق خرید کفش تازه‌ی کودکان سهیم می‌دیدم…

بعد از مدت‌ها فرصتی دست داد هم‌راه دوست عزیزم فرهنگ، گشتی بزنیم در بازار تجریش و چند تایی عکس بیاندازیم. برای منی که عکاس نیستم، عکاسی هم خوب بهانه‌ای است برای آن که لحظاتی در کوک مردم و کارهای‌شان باشم!

پیش از بازار، سری هم به ظهیرالدوله زده بودیم و مشام جان به زیارت ایرج میرزا روشن کرده بودیم. دوستان ایرج شناس خوب می‌دانند چه می‌گویم ؛) خداوند خیرش دهاد که فاتحه خوانی‌اش هم بعد از این همه سال، خنده است و شادی با آن شعر شنگولانه‌هایی که سر مزارش نوشته‌اند…

فروغ فرخ‌زاد، رهی معیری، ملک الشعرای بهار، درویش خان و بسیاری دیگر از بزرگان سده‌ی اخیر ـ که اکنون نام‌شان در خاطرم نیست ـ سپردگان جاوید خاک ظهیرالدوله‌اند. قطعاً به یک بار دیدنش می‌ارزد. هم از آن جهت که دیداری تازه کنیم با بسیاری از بزرگان اهل قلم و موسیقی و هنر و هم از آن جهت که برخی از احکام الهی را که اغلب فراموش می‌کنیم، به یاد بیاوریم…

همان‌طور که مشغول به عکاسی بودیم، آمدند با ما دعوا کردند که عکاسی تخلف است و شما باید عکس‌ها را پاک کنید. ما هم که داشتیم از تعجب شاخ درمی‌آوردیم که چطور ممکن است عکاسی از گورستان جرم باشد، زدیم به صحرای کربلا و از این در درآمدیم که برای ما افتخاری است که از مزار بزرگان اهل ادب و هنر عکس درکنیم از خودمان! ما به این‌ها افتخار می‌کنیم! ما خاک پای این بزرگان هم نیستیم و از این حرفا! آن‌ها هم یک دنده ایستاده بودند سر حرف‌شان می‌گفتند که نخیر، ما گول نمی‌خوریم! عکس‌ها را پاک کنید! خلاصه آن که بعد از کلی مجادله و مکالمه و مکاشفه تازه دریافتیم که درد آقایان چیست. البته یک جورایی حق هم داشتند ولی انصافاً هم دلایل‌شان آب دوغ خیاری بود و هم برخورد خوبی نداشتند. اگر از اول قصه را می‌گفتند، آن قدر گیس‌کشی نمی‌کردیم!

قضیه این است که این بندگان خدا و کلاً متعلقین ظهیرالدوله سال‌هاست که با حکومت سر و کله می‌زنند که مبادا آن‌جا را خراب کنند. گویا چند باری آمده بودند از آن‌جا جوری عکس گرفته بودند که انگار ظهیرالدوله، خرابه‌ای است از خرابه‌های شمیران و داستان را در رسانه‌ها علم کرده بودند که باید هر چه زودتر بکوبندش و جایش پارکی، چیزی بنا کنند که خلق را نفع رساند. این‌ها هم شده بودند مارگزیدگانی که تا دوربین می‌بینند، کهیر می‌زنند. نهایت کار به آن جا رسید که از ما قول درویشی از جنس “به جان مولا علی” گرفتند که عکس‌ها را فقط برای خودمان داشته باشیم. ما هم که چاره‌ای نداشتیم، قول مردانه دادیم. هر چه باشد به‌تر از پاک کردن عکس‌ها بود…

تقریباً ساعت یک بود که از فرهنگ جدا شدم که بروم خانه. سری به موبایلم زدم که دیدم یک پیام کوتاه آمده از خدایار بدین مضمون که: بیداری؟ زنگ زدم ببینم قصه چیست. پیشنهاد داد که برویم ماهی‌گیری. من هم از خدا خواسته گفتم بپوش که آمدم. یک ربع بعد به منزلش رسیدم و همان‌جا سر ضرب راه افتادیم طرف تهران‌پارس تا من هم وسایلم را بردارم و عازم شویم…

نزدیک به دو بود که رسیدیم کنار سد لتیان و بی‌درنگ طعمه زدیم به قلاب‌ها و انداختیم به آب. شکر خدا بسیار خلوت بود و اوضاع توک زدن ماهی‌ها هم ردیف. حین ماهی‌گیری خدایار یاد خاطرات گذشته می‌گفت که قدیم‌ها چه‌قدر برکت داشته این لتیان و الان چه بی‌برکت شده. از ماهی‌های که گرفته می‌گفت و از شیطنت‌های گروهی‌اش با آرمان. تا غروب آفتاب کنار آب بودیم، گپ زدیم و نوسان نوک چوب‌ها را پاییدیم. حاصل کار سه تا کپور بود و هفت هشت تا ماهی خیلی کوچک که غیر از کپورها، بقیه را آزاد کردیم.

کپورها را که می‌خواستیم ببریم کلی پایین و بالا می‌پریدند و آرام نداشتند. یاد باتومی افتاده بودیم که دوستی عزیز از بلاد راقیه ارسال کرده بودند مخصوص بی‌هوش کردن ماهی! در یک کار گروهی، خدایار ماهی‌ها را گرفت و حقیر با آن باتوم معظم به فرق سرشان کوبیدم. خلاصه آن که دوست عزیز! همین جا به اطلاع می‌رسانیم که باتوم‌ها در صحت و سلامت کار می‌کنند!

حقیر که روزهای این‌چنینی را می‌گذرانم تازه احساس می‌کنم که در مقام آدمی، چه‌قدر لذت بخش است زندگی…

فقر آگاهی

این اصلا چیز عجیبی نیست اگر اکثریت جامعه، حتی بسیاری از طبقه‌ی دانشگاهیان و به اصطلاح تحصیل‌کردگان، جوامع غربی را، مفسد و بیمار بدانند. هر چه باشد، در نظام تبلیغی این مملکت، هر چه دیده و شنیده می‌شود، یا دلیل بر فساد فرهنگی و اخلاقی غربی‌هاست یا بر جنگ‌طلبی و استثمارگری. البته از آن طرف نیز همین است. آنان نیز مردمان‌مان را در هیأتی آراسته به چفیه و قطار فشنگ و تفنگ و خنجر می‌پندارند. مردمانی تروریست که بقای خود را در ذبح آسایش غربی‌ها می‌بینند.

کسی که تا حدودی با شرایط زندگی در هر دوی این جوامع آشنا باشد و از سوی دیگر آرا و نظرات منعکس در رسانه‌های هر دو را پی‌گیری کند، درک این نکته بسیار آسان است که آن‌چه از هر طرف، در رسانه‌های دیگری تصویر می‌شود، تنها دربرگیرنده‌ی بخش‌های منفی و بسیار کوچک از حقیقت و واقعیت جاری در آن جوامع است. اطلاعاتی انتخابی و هدایت شده که در نهایت، استفاده‌کنندگان آن‌ها را قانع می‌کند که مثلاً ایران چیزی نیست جز کشوری حامی تروریسم و خطرناک برای امنیت بین‌المللی و بالعکس، آمریکا چیزی نیست جز موجوی فاسد، استثمارگر و غرق در لذات دنیوی. بدیهی است که نظر آحاد نیز بر همین اساس است که شکل می‌گیرد.

اما تفاوت‌های وجود دارد به نظر من در این فرآیند آگاهی، میان آن‌چه که در جامعه‌ی ما رخ می‌دهد، با جامعه‌ی کشورهای غربی. فاحش‌ترین آن میزان گستردگی حوزه‌ی انتخاب‌هاست. کسی که در بلاد راقیه نشسته آزاد است که مجرا و ابزار آگاهی خود را، از همان جنسی انتخاب کند که خود می‌خواهد. حالا چه دست به دامن سی.ان.ان شود، چه بی.بی.سی و چه روزنامه‌ی فخیمه‌ی کیهان؛ چه شیر اینترنت را باز کند، پیچ تلویزیون را بپیچاند و چه از گیشه‌ای روزنامه‌ای بخرد؛ خلاصه آن که به انتخاب خود و به هر میزان که می‌خواهد، می‌تواند از منابع و رسانه‌های قابل دست‌رسی، بهره داشته باشد.

و اما بر کسی که در کشور صاحب کرامات ایران نشسته، اوصافی مترتب است که از هر گونه شرحی مستغنی است. وضعیت تلویزیون ـ رسانه‌ی ملی ـ که روشن است. از مجموعه‌ی نشریات، انگشت‌شماری هستند که تلاش بر آگاهی دادن دارند که آن‌ها هم دچار سانسور شدیدند و یا آن‌قدر حقایق را جهت قرارگیری در چارچوب‌های نظام، می‌پیچانند که هیچ چیز از آن، قابل تشخیص نیست. وضعیت اینترنت را هم که این لینک به درستی به تصویر کشیده است. داشتن آلات دریافت برنامه‌های ماهواره‌ای هم که فعلاً جرمی است در حد شرب خمر. حالا شما بگویید که به کجایش بیاویزم این قبای ژنده را… [+] [+]

اکیداً سیاه و سفیدم

اهل گیر دادن به این نیستم که چرا آفتابه‌های مسجد شاه، قرمز است؛ خودزنی هم نمی‌کنم که حالا مثلاً چون رییس‌جمهور ما فلانی است، پس خاک بر سرم. اصلاً گور بابای هر چه آفتابه و رییس‌جمهور!

حرف من این است که آقا جان! می‌خواهم مثل عادی‌ترین آدم‌ها زندگی‌ام را داشته باشم؛ سیر بخورم، توپ بخوابم، به الواتی‌ام برسم، کار هم به قدر لازم، آن قدری که وقت احتیاج مجبور نباشم از آسایشم بزنم. حالا تو هی بیا و بگو آب سنگین! انرژی هسته‌ای! مردم مظلوم فلسطین! حزب الله لبنان! اسراییل جنایت‌کار!

آخر پدر من! اگر همه چیز مرتب بود و کم و کاستی نبود باز هم سرم برای دعوا و مرافه که درد نمی‌کرد بیایم جلوی یک آدم سبیل از بناگوش دررفته‌ی قلچماق خدانشناس، شاخ و شانه بکشم که های! من ال می‌کنم، بل می‌کنم… چه کشکی عمو! چه پشمی! این‌ها حرف است، دعوا سر لحاف ملاست!…

پول نفت‌مان را که قرار بود لوله‌کشی کنید سر سفره‌ی مردم، اشتباهاً لوله‌کشی کردید لبنان و سوریه. شایستگی را هم که از علم و حکمت گرفتید و دادید به چاپلوسی و ریا و پاچه‌خاری. همان نیم‌چه آبرو و حیثیت چند ساله را همان سه ماهه‌ی اول به باد فنا دادید و رفت. یک‌باره بگویید می‌خواهید با حجت الاسلام بوش، مناظره‌ی تلویزیونی کنید…

جان خودت بگذار به زندگی‌مان مشغول باشیم. جنگ راه نینداز، تحریم‌مان هم نکن که مطلقاً حال و حوصله‌ی این بند و بساطها را ندارم. فردا مثل بچه‌ی آدم، مثل یک مرد بلند شو و بگو خر ما از کرگی دم نداشت! این قدر هم از ماها مایه نگذار که خواست، خواست ملت است. وقتی که انقلاب شد ما که داشتیم پستانک میک می‌زدیم، حالی‌مان نبود؛ حالا هم که خیر سرمان هست، خواست ما چیزهای دیگری است که عجالتاً نمی‌شود گفت و این‌جا نوشت…

فرزاد

توی عکاسی به هیچ وجه تجربه ندارم و به طور علمی نمی‌دونم که به چه عکسی می‌گن خوب؛ ولی از دیدن عکس خیلی لذت می‌برم. بارها شده که فقط خواستم یه لحظه به فلیکر سر بزنم ولی لاگین کردن همانا و ساعت‌های متمادی گشت و گذار بین عکس‌ها هم، همان…

این باری که سعادت آشنایی با عزیزان فلیکری نصیبم شد، علاوه بر لذت مصاحبت و معاشرت با دوستان تازه، چیزی که برام خیلی ارزش‌مند بود نکات و مطالبی بود که در کنار اون‌ها، آموختم. اتفاق بدی هم که افتاد، “ویر” خرید یه دوربین حرفه‌ای بود که می‌دونم با این وضعیت مالی درامی که حالاحالاها دارم، فعلاً باید دورش یه خیط گنده بکشم…

توی سفر با بچه‌ها بحث این شد که تا حد امکان نباید عکس‌ها رو دست‌کاری کامپیوتری کرد. بنده هم با این حرف کاملاً موافقم. مثلاً همین عکس رو ببینید. امیدوارم به فکرتون هم خطور نکرده باشه که توش دست‌کاری کردم D: باور بفرماین که این سایه روشن به خاطر اینه که دوست‌مون دارن تمرین شهادت می‌کنن P:

ضمناً فرزاد جان! به خاطر تمام دفعاتی که خدایار صدات کردم، عذر می‌خوام D: