روزنوشتهای لیشام
بادنجان وایرلس
تصویر گویاتر از آن است که بخواهم به نوشتن و وصف کردنش لوث کنم داستان را؛ اما از آن جا که این ترکیبی که مشاهده میکنید بدون برنامهریزی حادث شده، لازم است کمی توضیح دهم. عزیزان مستحضر هستند که ابوی ما کمی هوش و حواسشان به بعضی مسایل نیست؛ همین امر هم باعث میشود که...
اندر باب ساعت بیدارباش
نمیدانم چه حکمتی است که صبح علی الطلوع که میخواهیم ندای ساعت موبایل را لبیک بگوییم، هیچ رقم به کتمان نمیرود که سر ضرب با زنگ اول ترک رخت خواب کنیم. این میشود که اول بار که دستمان به یافتن مکان موبایل توفیق یافت، حسب عادت، در گولی خواب و بیداری، اسنوزش میکنیم به...
حق الناف
روبروی آیینه میایستم. چشمان خسته و گودرفتهام، صورت اصلاح نکرده و چرکم را دوره میکند. بوی ترافیک میدهد وجودم؛ بوی تاکسی. پیراهنم را بالا میزنم. نافم، با نگاه معصومی، از آیینه به من سلام میکند. یادم میافتد که سالهاست احوال نافم را نپرسیدهام. به فکر میافتم که...
سوگند به قلم
گاهی فکر میکنم که تایپ کردن ذهن آدم رو هم تنبل میکنه. نوشتن با قلم روی کاغذ به خصوص اگه کاهی باشه، یه حس دیگهای داره. یه جورایی احساس میکنم که تایپ کردن مستقیم اون چه که توی ذهنم هست، بخشی از انرژی نهفته در لابلای حرفهام رو فیلتر میکنه. نمیذاره همهی حرفم رو...
کابوی بازیهای وطنی
ظاهرا در آن دورانی که هنوز سیستمهای متعالی مدنی و غیر مدنی در بلاد غرب راه نیفتاده بود و آمریکا را غرب وحشی میخواندند، سیستم تقسیم اراضی تازه کشف شده، شیوهی مشتی و ردیفی داشت به این صورت که مدعیان زمینها سوار بر درشکههایشان پشت خطی (شاید فرضی) صف میکشیدند و با...
فلیکربازی؛ اصفهان
(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید) جای رفقا خالی، دو روزی همراه عیال، در معیت جمع کثیری از دوستان اهل حال، به قصد تفرج، تشریفمان را برده بودیم اصفهان. هر چند که خیلی کوتاه بود و حسابی هم سرما خوردیم اما مجموعاً کیفمان کوک شد. اول روز که پنجشنبهی...