روزنوشتهای لیشام
و باران لالایی میخواند
چشمهایم گشوده میشود بیاختیار... پلکها نیمگشودهاند... سقف این اتاق چرا اینقدر بلندست؟ به زحمت میتوان پاهای کوتاهِ عنکبوتِ همیشگی را تشخیص داد. حالی میکند آن بالا. قطعاً گرمتر از اینجاست... هیچ حرکتی جایز نیست. حتی چشمها را نباید گرداند... آرامش صبح بارانی...
خیاربانی
و اینک منم، مردی تنها، در آستانهی فصلی سرد... مشغول به امر خطیر خیاربانی... بعد از مدتها، آرامشی نسبی بر اوضاع و احوال حقیر حاکم شد و بنده هماکنون در اتاق کارگری خودمون در قریهی ورامین، پشت لپتاپ نشستم و در حالی که پشتم به بخاریه و احساس مطبوعی از گرمای صادره از...
رخسار تصادفمردی مغموم
فقط مانده بود که پشت فرمان رخشمان بخوابیم... که خوابیدیم... سرعت: خواب بودم، نفهمیدم؛ حدس میزنم هفتاد هشتاد تا رو داشتم، شایدم بیشتر. زمان: دیروز، حوالی ساعت یازده و نیم. مکان: مهدیهی تهرا... آخ ببخشید! منظورم جادهی ورامین بود؛ ابتدای فیروزآباد D: نتیجه: تصادف...
شخمزنون
او کیست؟ آیا او یک تروریستست که دارد تونل حفر میکند؟ نــــــه!! اون منم که دارم شخم میزنم D: این لباسی هم که میبینید یادگار دوران پرمشقت سربازیست. دوستانی که آمار بنده رو توی این دوران دارن لطف کنن یکی دو ماهی دندون رو جیگر بذارن... دیروز و امروز مهمترین کاری...
عنوانم نیامد
خیلی وقتها شده که خودم رو رها میکنم توی خاطراتم؛ گفتهها، شنیدهها و وقایع گذشته و بیاختیار، سعی میکنم که اونها رو با تمام جزییات به خاطر بیارم و مجسم کنم؛ جوری که تلخی و شیرینیشون رو انگار که همون لحظه اتفاق افتاده باشن، با تمام وجود احساس کنم. یه حس آشنای دوست...
و هذا من فضل ربی
معرفی میکنم. ایشون رخش بنده هستن. بنده قبل از اینکه ایشون رو ابتیاع کنم، حضرت ایشون، قریب به یکسال جور! نه! ببخشید! وجود پرفیض و مبارک برادرم و خانمشون رو بر گرده میکشیدن. زمانی که ایشون به تعلق حقیر دراومدن، تقریباً نو بودن! عرض کنم که... میخواستم بگم که... بگم...