روزنوشت‌های لیشام

تب نوشت

انتظار غروری را احساس می‌کنم که دیریست به دور دست خیره مانده گویی تبلوریست از نشانِ نیامده . . . گاهِ آمدن نیست انگار نه آن سوارِ سفید پوش و نه آن اسبِ بال‌دار . . . مادرم مدت‌هاست که مرا به کفایتْ نوید داده و قبایی از سنت‌های خردمند بر حضورم پوشانده و حال می‌فهمم که...

تب نوشت

من و تو در این آسمان به تنهایی پرواز ایمان می‌آوریم و ابر بودن را تجربه می‌کنیم. گرییدنمان، نشاطی است جاری در نماز دهقان . . .

ما رو چه به سیاست

هیچ وقت از سیاست خوشم نیومده و نمیاد. تو این هفت هشت سالی که تفلیزیون نداشتیم، نه رادیو گوش می‌کردم و نه روزنامه می‌خوندم. البته خوب این خیلی بدیهیه که چند باری هم از این قاعده تخلف کردم که از این بابت از خودم عذر خواهی می‌کنم. دلیل واضحی داره این کار؛ چون همه ما...

چه کنیم! همین هست که هست…

دوستان خرده می‌گیرن که آقاجون تو دق مرگ می‌کنی ما رو تا سایتت رو بروز کنی! خوب حق هم دارن ولی امان از اتصاع ضد مافوق! [1] البته لطف سایر مرتبطین و غیر مرتبطین با سایت حقیر هم در این امر بی تأثیر نیست! احتمالاً متوجه شدین که قریب به یک هفته سایت بنده قابل دسترسی نبود؛...

سال نو میلادی مبارک

سال نو میلادی رو به تمام دوستانی که تازه شدن رو دوست دارن، صمیمانه تبریک می‌گم. هر وقت که نزدیک کریسمس می‌شه خاطره‌ای برام زنده می‌شه اونم اینکه بعد از گذشت دو سال تو دانشگاه، یکی از دوستان ـ که قطعا همه بچه‌های همقطاری من ایشون رو می‌شناسن ـ در چنین روزهایی، اومد و...

تو سعید منی

[نصف سیگار رو کشیدم و زل زدم تو دیوار] خاک پای سعید آقام! مرد مثه اون ندیدم، خصوص وقتی که جدی می‌شه و می‌ره تو کار خشتک [1] چند وقتیه حاجیمون عاشق شده گویا، محل به کس و ناکس، خودی و غیر خودی نمی‌کنه [2]. حیوونی آواره دشت و بیابون شده و انگاری همچین زده به کلّش. شنیده...