وبلاگ

می‌خوانم‌شان

 

 

... اگر به دست من افتد فراق را بکشم... عصر جمعه را نیز ...

( ۲/۸/۹۳ - جمعه - ۲۳:۴۵ )

Follow lisham on Twitter

همه‌شان

 

>

 

نوشته‌های پیشین

در زندگی زخم‌هایی هست... | دوشنبه ۲۴/۰۶/۹۳

خوشا مراتب خوابی که به ز بیداری‌ست... | سه‌شنبه ۲۳/۰۲/۹۳

زندگی فرآیندی است سیفون لازم | یکشنبه ۱۰/۰۶/۹۲

رای دادن به‌تر است | پنج‌شنبه ۲۳/۰۳/۹۲

و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا | جمعه ۰۹/۰۱/۹۲

کاغذگری طهران | دوشنبه ۲۳/۱۱/۹۱

... | سه‌شنبه ۲۶/۱۰/۹۱

کوفتی به نام سی.اس.آر | جمعه ۰۸/۱۰/۹۱

صحنه را دیدم... | سه‌شنبه ۳۰/۰۸/۹۱

می‌دانم ... می‌دانم ... می‌دانم | دوشنبه ۱۵/۰۸/۹۱

از نو | سه‌شنبه ۰۹/۰۸/۹۱

صحت خواب اخوی | یکشنبه ۳۰/۰۷/۹۱

سودوکو تایم | جمعه ۳۱/۰۶/۹۱

تهِ تاریکِ ذهن | یکشنبه ۱۵/۰۵/۹۱

چهارگانه‌ی خیال‌انگیز | سه‌شنبه ۰۳/۰۵/۹۱

کاغذ درست کنون | شنبه ۳۱/۰۴/۹۱

گم‌شده‌ای دارم... | یکشنبه ۲۵/۰۴/۹۱

آیه‌ی نحص | سه‌شنبه ۰۶/۰۴/۹۱

دور همی بچه‌های مدرسه | جمعه ۲۶/۰۳/۹۱

و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک... | جمعه ۰۵/۰۳/۹۱

نیش‌زنون | چهارشنبه ۲۰/۰۲/۹۱

به غایت بی‌ربط | شنبه ۰۲/۰۲/۹۱

سرور بیسکوییت‌های دو عالم | چهارشنبه ۳۰/۰۱/۹۱

سالی باشد، بی‌لامپ کم‌مصرف :) | پنج‌شنبه ۰۳/۰۱/۹۱

ترقه، سوت و فشفشه | چهارشنبه ۲۴/۱۲/۹۰

هر دو سیمین‌اند | جمعه ۱۹/۱۲/۹۰

دوستت دارم ای نان سنگک | شنبه ۰۶/۱۲/۹۰

کِرم ریختن حال آدم را خوب می‌کند :) | پنج‌شنبه ۲۷/۱۱/۹۰

بهرام داوری | دوشنبه ۲۴/۱۱/۹۰

در وجه شبکه‌ی جهانی اینترنت | سه‌شنبه ۱۸/۱۱/۹۰

به خدا ماه مقصر است... | جمعه ۱۴/۱۱/۹۰

عمل‌کرد تحریم | دوشنبه ۰۳/۱۱/۹۰

نوستالژی مدرسه | یکشنبه ۱۸/۱۰/۹۰

آن فلان زا | یکشنبه ۰۴/۱۰/۹۰

حماسه‌ای شِکرخوابی | شنبه ۱۲/۰۹/۹۰

یا چیزی شبیه به این | شنبه ۲۸/۰۸/۹۰

به ریش مردم می‌خندند... | شنبه ۲۱/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم | یکشنبه ۱۵/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم | دوشنبه ۰۹/۰۸/۹۰

سیر بخورید :) | یکشنبه ۲۴/۰۷/۹۰

سعادتِ حقیقی | جمعه ۱۵/۰۷/۹۰

آرشام و لیشام | یکشنبه ۱۰/۰۷/۹۰

دایی باقر خوران | یکشنبه ۲۷/۰۶/۹۰

خرابی چون که از حد بگذرد... | دوشنبه ۲۱/۰۶/۹۰

اینسومنیا ـ ماهی‌گیری ـ عروسی | شنبه ۱۲/۰۶/۹۰

حکایت کُری‌های گردوبازهای دوست‌داشتنیِ موسسه | یکشنبه ۰۶/۰۶/۹۰

لحظه‌های شکستن... | پنج‌شنبه ۰۳/۰۶/۹۰

سندرم در... | دوشنبه ۲۴/۰۵/۹۰

لکنت گرفته‌ام انگار | شنبه ۱۳/۰۱/۹۰

مثل پیش‌ترها نیستم دیگر... | سه‌شنبه ۱۹/۱۱/۸۹

آرشیو کامل


خیلی از آدم‌ها، زندگی را در امتداد کهنه زخم‌هاشان ادامه می‌دهند؛ چنان که گویی هویت‌ و هستی‌شان در تدوام زخم‌ها است و اصالت‌شان در کهنگی. از همین، آن‌ها را دوست دارند، محافظت می‌کنند و زنده نگه می‌دارند. دل‌شان که می‌گیرد، ناامیدی که کام‌شان را تلخ می‌کند، آلبوم زخم‌هاشان را پیش رو می‌گذارند، مادرانه به تک تک‌شان دستی می‌کشند و به نوبت می‌لیسند. نه از آن رو که التیام‌شان دهند. از آن رو که زنده بمانند، خیس و مرطوب و هر چه چرکین‌تر. در این صورت، همیشه حرف تازه‌ای از جنس درد، برای گفتن خواهند داشت و این، برای ما آدمیان تشنه‌ی هم‌دردی، از لوازم است. بی هیچ زخمی، هم‌دردی نیز نخواهد بود...

این هجمه از جملاتِ قصار که گاه و بی‌گاه دست به دست می‌چرخند، خیلی‌هاشان از جنسِ همین لیسیدنند. از جنسِ بازگویشِ زخمی که حالا باید گفته می‌آمد در حدیثِ دیگرانی از ما مثلا به‌تر، مشهورتر، مقبول‌تر؛ تا مگر که در ذهن‌مان قالب بگیرد، قرار بگیرد، بنشیند جایی به نظر درست، درون‌مان. مثل کتاب‌های ناخوانده که استخوان لای زخم مانده‌اند و نمی‌دانیم در کدام قفسه و طبقه بچینیم‌شان، حالا هر قدر هم که دورانداختنی باشند...

حقیقت کجاست؟ یکی به من بگوید حقیقت کجای آن جملاتِ چرکینِ لعنتی، نهفته است که این قدر عزیزشان کرده پیش ما؟ حقیقتی از جنس زندگی، بالیدن، بزرگ شدن؛ نه از جنس تداوم زخم‌ها،دردها، رنج‌ها... اصلا چه شده که این حجم از اندیشه‌ی مولد بشری، بیش از آن که حقیقت را از درون زخم‌ها بیرون بکشد، از خونابه و درد بشوید و رنگ زندگی به آن ببخشد، خود مبهوت و مقهور خود زخم‌هاست؟ از بازتکرارش جز آن که درد بر درد بیافزاید و اندیشه‌های زخم‌آفرین بزاید چه عاید هستی می‌کند؟

زخم‌ها را باید وانهاد و گذارد و رفت. نگاه‌داشت‌شان تنها بهانه‌ی تکرار اشتباه‌هامان خواهد بود...

ما، مردگی می‌کنیم با زخم‌هامان، با به اشتراک گذاشتن‌شان...

کاش بلد بودیم، فقط کمی بلد بودیم به جای زخم‌ها، درس‌هامان را زندگی کنیم...


پ.ن.

ـ می‌دانم جمعه نوشت‌ها و شعرواره‌های گاه و بی‌گاهم نیز از همین جنس است. آدمیم دیگر... یک وقت‌هایی چس‌ناله لازم می‌شویم. به هر صورت من هم که این‌ها را نوشتم هنوز بلد نیستم که زندگی کنم. خرده نگیرید لطفا :)

ـ محتوای اصلی این نوشته را قریب به سه سالی پیش انشا کرده بودم. انرژی بازنوشتنش را از عزیزی گرفته‌ام که بزرگ است و از اهالی فرداست :) دوستش می‌دارم و همواره مدیونش هستم.






دی‌شب خواب میرحسین را دیدم.

دیدم که عده‌ای رفته بودند مهندس را از بیمارستان بیرون آوردند و با آمبولانس سعی داشتند فراریش دهند؛ چه می‌دانم؟ تو بخوان آزادش کنند. حضرات کمی دیر متوجه شده بودند و بالاخره در تعقیب و گریز، آمبولانس را گیر انداختند؛ ولی از میرحسین خبری نبود! ظاهرا یک جایی وسط راه مهندس را جابجا کرده بودند.

توی خواب هیچ کس را نمی‌شناختم. همه غریبه بودند. توی یک سوییت چهل پنجاه متری همراه با آقای دکتری تنها بودم و اخبار را دنبال می‌کردم. پر سن و سال بود. گمانم هفتاد و اندی سال، با موهایی سفید سفید. عینکی بود. صدای پری داشت. قد بلند و چهارشانه. لباس دکتریش هم تنش بود. خیلی خونگرم و انگار آب توی دلش نمی‌لرزید.

شایعه‌ی آزاد کردن مهندس توی شهر پیچیده بود و از آن سو از رادیو، پشت سر هم موضوع را تکذیب می‌کردند.

خواب زنده‌ای بود. همه چیزش با تمام جزییات سر جایش بود.

با دکتر گپ و گفت می‌زدیم و نگران مهندس بودیم تا آن که زنگ در به صدا درآمد. دکتر در را باز کرد و آن لحظه‌ی باورنکردنی اتفاق افتاد. مهندس با لبخندی همراه با دو سه نفر دیگر که سرشار از ترس و نگرانی بودند وارد شدند.

مهندس دست داد و حال و احوال پرسید. زبانم بند آمده بود. نتوانستم خودم را معرفی کنم. آقای دکتر مرا معرفی کرد

مهندس را بردند آن اتاق خواباندند روی تخت و دکتر سریع معاینه‌اش کرد. فشارش را گرفت.

مهندس همچنان لبخند داشت. دلش قرص قرص.

آن دو سه نفر رفتند. من را نشاندند پای تخت مهندس که مواظبش باشم.

دکتر هم توی اتاق نبود.

تنها چیزی که یادم می‌آید آن بود که با مهندس از هر دری سخنی گفتیم.

و من در کمال ناباوری، سیر نمی‌شدم از دیدار مهندس و از هم صحبتیش.

...

صبح از خواب که بیدار شدم فقط داشتم سعی می‌کردم جزییات بیش‌تری از خواب را به یاد بیاورم.

و سرشار بودم از یک احساس خیلی خیلی خوب.

دوست داشتم که صورتش را ببوسم و در آغوشش بگیرم و با افتخار عیدش را تبریک بگویم؛ روزش را تبریک بگویم...






دست‌شوییِ محل کار، مکانی است ناچار از زندگیِ کاری هر کارمندِ کلاسیکی و صد البته که بن‌مایه‌ی این ناچاری، شوق رهایی.

سرشار از شوق بودیم چندی پیش و اندر آمدیم به مکانِ ناچار. در را بستیم و تا سر گرداندیم به عزمِ کار و زار، دیدیم ای دل غافل! صحنه نافرم آباد است. در دل از کوره در رفتیم که کدام شخص ناشخیص مکتب نرفته‌ای مسوولیت گندکاری خودش را نپذیرفته و جمع کردن‌اش را گردن بی‌چاره‌ای مثل من انداخته.

با دستی لرزان و دلی پر امید، پاچه‌ی حضرت سیفون را خاراندیم بلکه گشایشی حاصل شود اما دریغ و صد افسوس. دوست‌مان چنان تپل ظاهر شده بود که هیچ سیفونی را یارای رویارویی با آن حجمِ از توانایی نبود.

سرتان را درد ندهم، ربع ساعتی مشغول بودیم و انواع ترکیب‌هایی که می‌شود با یک سیفون و همراهی شیر آب نواخت را اجرا کردیم و البته زجرمان بی اجر نماند و پیروزی حاصل گردید.

پس از فراغت، همچنان که ته دل‌مان از عصبانیت می‌تپید، از رفقا آمار گرفتیم که کدام پدر آمرزیده‌ای چنان هنری به خرج داده. مکشوف شد که شرکتِ همسایه مهمانِ ریش‌دارِ فوق تنومندی داشته‌اند. در وصف‌اش چنان قصیده می‌سرودند که انگار اگر حقیر را از وسط تا می‌کردند و کل هیکل‌ام را سوسیس پیچ، بنده یک ران آن حضرت نمی‌شدم.

کمی گذشت و آرام گرفتم. به ذهن‌ام آمد بخش عمده‌ای از توانِ زندگی، صرف رویارویی با مسایلی می‌شود که ظاهرا دیگران به وجود آورده‌اند. نفسِ این مواجهه‌ی ناچار، عمر گذاشتن و چالش با موضوعاتی از این دست، خودش مساله‌زا است. خود ما می‌شویم عاملی برای مسایلی در حوزه‌های دیگر و دیگرانی باید جور کارهای ما را بکشند. از گندکاری‌های جمعی مثل ترافیک و زباله‌ریزان در خیابان و طبیعت بگیر تا همین چیزی که ذکرش رفت. یک چیزی شبیه به موجی که توان از اشتباه‌های ما می‌گیرد و راه می‌افتد در زندگیِ آدم‌های مرتبط با زندگیِ ما؛ از عواطف و احساسات تا کوچه و خیابان؛ موجی که تنها صورت‌ش در زندگی آن آدم‌ها متفاوت می‌شود ولی جنسِ انرژی و جنبشی که دارد یک چیز است؛ و آن قدر می‌رود که یک نفر پیدا شود که درس‌اش را درست بگیرد و توان از موج، ببرد و همان‌جا نابودش کند. یا نه، کسی پیدا شود که جانی تازه در آن بدمد و بفرستدش در دل زندگی آدم‌های اطراف خودش. تلخیِ بدی در دلِ خود دارد این مکانیزم؛ که مسایلی که در ظاهر، دیگران مسبب‌اش بوده‌اند فی الواقع توانِ اصلی‌اش از گندهایی است که خودمان جایی دیگر به زندگی زده‌ایم و حالا من باب یادآوری یا چه، گذری هم به اوقات ما کرده است...

ما همه اشتباه می‌کنیم، گند می‌زنیم، از همه نوع‌اش؛ فقط نمی‌خواهیم ببینیم و باور کنیم آن‌چه را که عامل‌اش خود ما بوده‌ایم. انگار که می‌ترسیم که با خود واقعی‌مان روبرو شویم؛ و می‌ترسیم از این‌که درس بگیریم از اشتباه‌هامان؛ و همین می‌شود که می‌افتیم در همان دور باطل.






فردا به حسن روحانی رای خواهم داد.

برای مردمی ـ که به هر دلیل ـ در تمام حرکت‌های تاریخی‌شان، نیازمندِ حضورِ پیشوایی بوده‌اند که در سایه‌اش، آگاه و ناآگاه، سینه چاک کنند و علیه جور و ظلم زمان بشورند، هر بهانه‌ای که بتواند بارقه‌ای باشد برای فراگیری این آموزه‌ی اجتماعی که شوریدن هم باید آداب داشته باشد تا نتیجه‌اش نشود فقر و جهل و فساد و دیکتاتوری، خجسته و مبارک است، خاصه وقتی که آن بهانه، تمرین و مشقی باشد بر خیلی چیزهای دیگر.

انتخابات، حتی در معنای حداقلی که فقط صورتی داشته باشد که ملت بیایند برگه‌ای بنویسند و در صندوق رای بیاندازند و نهایت امر، حاکمان قرائت خودشان را از آرا داشته باشند نیز از به‌ترین فرصت‌هاست که مردم، چه در رای دادن و چه در رای ندادن، حرکتِ جمعی بر پایه‌ی تصمیمِ حزبی و صنفی را تمرین کنند. فرا بگیرند که به صرفِ وجودِ پشتیبانیِ احزاب و اصناف ـ حتی به همین دست و پا شکستگی که اکنون هست ـ از شخص خاصی، جایی باید به کسی رای داد و پشت‌اش ایستاد که ممکن است دل‌خواه‌شان نباشد؛ و در سطوح پایین‌ترِ آگاهیِ اجتماعی، فرا بگیرند که غیرت و تعصب فردی، زمانی اثربخش است که در یک هویت بزرگ‌تر بگنجد.

تنها دلیل من برای رای دادن، سهیم بودن در یک حرکت صنفی است. کناره‌گیری عارف، بیانیه‌ی خاتمی، صحبت‌های هاشمی، بیانیه‌ی روحانی و موضع‌گیری‌های افراد مختلف فرهنگی و سیاسی ـ خاصه عزیزان در بند ـ تصمیمِ لرزان‌ام را محکم کرد.


پ.ن.

دل‌گیری چند ساله و بغضی که این چند روز بارها ـ از یادآوری صحنه‌ها و عکس‌ها و نوشته‌های اتفاقات چهار سال پیش ـ در گلوی‌ام ترکید، توان از من بریده بود که بتوانم پیش از این به جمع‌بندی برسم برای رای دادن یا رای ندادن.

در مجموع، دلایل عزیزانی که بنا را بر عدم شرکت در انتخابات گذارده‌اند را غنی‌تر یافتم اما از همان منظر که عرض شد، حرکتِ تحریمِ انتخابات به خصوص با توجه به مختصاتِ این چند روز، خالی از هویت صنفی و حزبی است و تنها به همین دلیل، آن را در شاکله‌ی فعلی، موثر نمی‌دانم.

اشاره‌ام به احزاب و اصناف به قدر درکی است که جامعه از آن دارد، به قدر مجالی است که حکومت برای ظهورش می‌دهد؛ ولی در هر صورت وجود دارد و پنهان و آشکار مردم با آن تعامل می‌کند. مثلا ملت به آن می‌گوید اصلاح‌طلبان بدون آن‌که مرز مشخصی برای آن داشته باشد و ره‌بر اصلاح‌طلبی را خاتمی می‌داند در حالی که به معنای واقعی، اصلا حزبی نیست. خاصه این‌جا که نام حزب و صنف کافی است که حاکمان‌اش کهیر بزنند.






بسته‌ی نان سنگک را از فریزر بیرون می‌آورم و سر صبر روی گاز گرم می‌کنم. از حواس پرتی، یکی‌شان را خیلی شیک می‌سوزانم. بابا ساعت‌ها است که در خانه تنها بوده و از وقتِ ناهارش به افق بابا گذشته است. بابا، بابای بی‌تاب و گرسنه را می‌آورم و پشت میز نهارخوری می‌نشانم؛ به قول خودش: پارک می‌کنم. ناهار، الویه‌ی مامان‌ساز داریم.

قسمت‌های خشک و تیز نان را جدا می‌کنم تا دهانِ بی‌دندان‌اش، آزرده نشود. برای بابا لقمه می‌گیرم. لقمه‌های کوچک. لقمه‌های پرملات. لقمه‌های خوش‌مزه. لقمه‌های دعا خوانده...

بابا لقمه‌ها را با دندان‌های نداشته‌اش می‌جَوَد...

و نگاه‌اش می‌کنم؛ تمام جزییات صورت‌اش را و تمام ظرایف حرکت‌اش را...

و عشق است حالا که در همه‌ی وجودم تپیدن می‌گیرد...

و به این فکر می‌کنم که در سی و پنج سالگیِ زندگی‌ام، چه خوب است دوست داشتنِ بابا، به تماشا نشستن‌اش، در آغوش کشیدن‌اش، نوازش کردن‌اش، بوسیدن‌اش، حمام بردن‌اش، تر و خشک کردن‌اش...

یاد مامان می‌افتم که چهار تا بچه‌ی شر به‌زور کم‌اش بوده و حالا ده سال است با چه سختی، تیماردار بابا بوده...

و باز سرشار می‌شوم از احساس شگرف دوست داشتن...

و تک تک اعضای خانواده‌ام ـ به‌ترین دوستان و همراهان زندگی‌ام ـ را مرور می‌کنم...

و به این فکر می‌کنم که چه خوب خواهد بود که یک سال دیگر، چنین روزی، چنین جایی بنشینم کنار بابا و برای‌اش لقمه‌های نان سنگک بگیرم و به سی و شش سالگیِ زندگی‌ام فکر کنم و لب‌ریز شوم از عشق...






۲۱/۳/۹۳ - چهارشنبه - ۱۱:۳۶
از بختِ دیر
دردهایم را آویخته‌ام
خیالم کرم می‌گذارد
دارکوب‌ها
پوست خشک و خونینم را
آشنایت می‌کنند
...
محراب شب‌هایم
از تو خالی نمی‌شود

(نظر بدین)


۱۸/۱/۹۳ - دوشنبه - ۱۱:۵۴ - پیدا... خیلی پیدا
یعنی چشم باز کنی و ببینی یک عیدی، یک نوروزی از سرِ سال همین سال‌ها، تعطیلات تمام که شد، از صبحِ اولین روزِ معمولی تا پایان همیشه‌ی این زندگی که قرار باشد به جبر روزگار مثلا در این شهر گذران عمر کنیم، خیابان‌ها همیشه همین خلوت، آسمان همیشه همین آبی، هوا همیشه همین بی‌دود، دماوند همیشه همین معلوم...
خلاصه یک‌جورهایی محترمانه، جمعیت شهر کم شده باشد، مثل عید...
و لطفا دانه‌های دل همین مردم کم شده، پیداااا، خیلی پیداااااااااا

(نظر بدین)


۴/۶/۹۲ - دوشنبه - ۲۱:۵۳ - دردِ مقسوم
پنجره از غروب
صداقتِ مرگ را می‌تپد

خاکسترِ رابطه‌های لکنت‌گرفته
بازی‌چه‌ی حزنِ باد
در بهتِ آسمان

صدای پیرمردِ فاصله‌ها
تا دوردستِ هر آن‌چه اشک
از صبرِ اتاق
لبریز

...

من
سهمِ دردهای مقسوم
آخرین تلاطم این دریا
تندیس بی‌تحرک موجی
که بر آغوش رؤیاهایش
خشکید

(نظر بدین)


۱۰/۵/۹۲ - پنج‌شنبه - ۱۳:۰۸ - ... کلاغ‌ها می‌دانند ...
صندلیِ رنجور
از رازهای نهفته‌مان
لب‌ریز
...
درختانِ کاج
قالب تهی کرده‌ از شکوهِ شهر
پوست می‌اندازند
و دردهامان را
به گوشِ کلاغ‌های مسلول
زمزمه می‌کنند
...
ما
زندگی را
ایستاده، مرده‌ایم
کلاغ‌ها به‌تر از ما می‌دانند

(نظر بدین)


۷/۵/۹۲ - دوشنبه - ۰۹:۵۷ - آوار
پیشانیِ گریه
بر سینه‌ی دیوار
انگشتان‌ام
امتدادِ ترک‌های یک‌نفس تا آوار
...
شکستن‌ام
زحمتِ نگاهِ تو
و کلام‌ات
نمازِ کفن‌های پوسیده‌ام

(نظر بدین)


۱/۵/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۰:۵۴ - ... کبوتری شده‌ام ...
مذاقِ گم‌شده‌ی سیب‌ام
آتشِ خاموشِ از شرمِ ابراهیم
تب‌دار
یله بر آغوشِ گلستانِ قالی
عمریست که ماهِ تمام را
خیره و خمار
زندگی می‌کنم
...
و حالا سرشار از دمِ عیسوی‌ات
کبوتری شده‌ام
که پرواز را به خاطر نمی‌آورد

(نظر بدین)


۲۵/۴/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۰:۰۸ - ... دل بی‌قرار من نیز ...
صدای پروازِ تو
هر چه آرام
آرام‌تر از حضورِ پروانه
هر چه دور
دورتر از بغض غروب
خلوتِ شمع می‌آشوبد
دلِ بی‌قرارِ من نیز...

(نظر بدین)


۲۲/۴/۹۲ - شنبه - ۱۹:۵۹ - گم می‌شوم ... در غروب تابستان
انتظار
در تبِ سیگار
می‌پیچد از درد
...
می‌رود بالا
بغض‌آلود
گم می‌شود
در غروبِ تابستان

(نظر بدین)


۲۰/۴/۹۲ - پنج‌شنبه - ۲۲:۱۹ - سرشارم از تو ... مثل مرگ
من از خجالتِ تو
سرشارم
...
مثلِ ابر
که بر بلندای کوه
مثلِ صبح
که بر سینه‌ی کویر
مثلِ نسیم
که بر گیسوی بید
مثلِ دریا
که بر تنِ ساحل
...
من
شرم‌سارم
از تو
...
مثل مرگ
که در واپسین نفس

(نظر بدین)


۱۷/۴/۹۲ - دوشنبه - ۰۱:۱۵ - و مرا همیشه در محاق خواسته‌ای
غریب‌تر از این
بغضی نیست که هدیه‌ام کنی؟
مگر از حیله‌ی کدامین ستاره
مرا همیشه در محاق خواسته‌ای؟
چه‌قدر بغضِ فروخورده
تو را سیراب می‌کند؟
...
تو سیراب نخواهی شد
و ابرها
مرا خواهند بارید

(نظر بدین)


جسته گریخته‌های کهنه


Google+ By Lisham Shahbazian