وبلاگ

می‌خوانم‌شان

 

 

عصر جمعه به تمام دیوارهای شهر تکیه می‌دهد؛ سیگاری روشن می‌کند و سرمای تخمیر جنازه‌های برف مانده و رابطه‌های مرده را در وجود آدم‌ها بازمی‌دمد

( ۵/۹/۹۵ - جمعه - ۱۸:۵۱ )

Follow lisham on Twitter

همه‌شان

 

>

 

نوشته‌های پیشین

تا چه بازی رخ نماید | دوشنبه ۰۱/۰۹/۹۵

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست | دوشنبه ۱۳/۰۲/۹۵

آن لحظه‌ی آغوش | سه‌شنبه ۲۳/۱۰/۹۳

در زندگی زخم‌هایی هست... | دوشنبه ۲۴/۰۶/۹۳

خوشا مراتب خوابی که به ز بیداری‌ست... | سه‌شنبه ۲۳/۰۲/۹۳

زندگی فرآیندی است سیفون لازم | یکشنبه ۱۰/۰۶/۹۲

رای دادن به‌تر است | پنج‌شنبه ۲۳/۰۳/۹۲

و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا | جمعه ۰۹/۰۱/۹۲

کاغذگری طهران | دوشنبه ۲۳/۱۱/۹۱

... | سه‌شنبه ۲۶/۱۰/۹۱

کوفتی به نام سی.اس.آر | جمعه ۰۸/۱۰/۹۱

صحنه را دیدم... | سه‌شنبه ۳۰/۰۸/۹۱

می‌دانم ... می‌دانم ... می‌دانم | دوشنبه ۱۵/۰۸/۹۱

از نو | سه‌شنبه ۰۹/۰۸/۹۱

صحت خواب اخوی | یکشنبه ۳۰/۰۷/۹۱

سودوکو تایم | جمعه ۳۱/۰۶/۹۱

تهِ تاریکِ ذهن | یکشنبه ۱۵/۰۵/۹۱

چهارگانه‌ی خیال‌انگیز | سه‌شنبه ۰۳/۰۵/۹۱

کاغذ درست کنون | شنبه ۳۱/۰۴/۹۱

گم‌شده‌ای دارم... | یکشنبه ۲۵/۰۴/۹۱

آیه‌ی نحص | سه‌شنبه ۰۶/۰۴/۹۱

دور همی بچه‌های مدرسه | جمعه ۲۶/۰۳/۹۱

و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک... | جمعه ۰۵/۰۳/۹۱

نیش‌زنون | چهارشنبه ۲۰/۰۲/۹۱

به غایت بی‌ربط | شنبه ۰۲/۰۲/۹۱

سرور بیسکوییت‌های دو عالم | چهارشنبه ۳۰/۰۱/۹۱

سالی باشد، بی‌لامپ کم‌مصرف :) | پنج‌شنبه ۰۳/۰۱/۹۱

ترقه، سوت و فشفشه | چهارشنبه ۲۴/۱۲/۹۰

هر دو سیمین‌اند | جمعه ۱۹/۱۲/۹۰

دوستت دارم ای نان سنگک | شنبه ۰۶/۱۲/۹۰

کِرم ریختن حال آدم را خوب می‌کند :) | پنج‌شنبه ۲۷/۱۱/۹۰

بهرام داوری | دوشنبه ۲۴/۱۱/۹۰

در وجه شبکه‌ی جهانی اینترنت | سه‌شنبه ۱۸/۱۱/۹۰

به خدا ماه مقصر است... | جمعه ۱۴/۱۱/۹۰

عمل‌کرد تحریم | دوشنبه ۰۳/۱۱/۹۰

نوستالژی مدرسه | یکشنبه ۱۸/۱۰/۹۰

آن فلان زا | یکشنبه ۰۴/۱۰/۹۰

حماسه‌ای شِکرخوابی | شنبه ۱۲/۰۹/۹۰

یا چیزی شبیه به این | شنبه ۲۸/۰۸/۹۰

به ریش مردم می‌خندند... | شنبه ۲۱/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم | یکشنبه ۱۵/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم | دوشنبه ۰۹/۰۸/۹۰

سیر بخورید :) | یکشنبه ۲۴/۰۷/۹۰

سعادتِ حقیقی | جمعه ۱۵/۰۷/۹۰

آرشام و لیشام | یکشنبه ۱۰/۰۷/۹۰

دایی باقر خوران | یکشنبه ۲۷/۰۶/۹۰

خرابی چون که از حد بگذرد... | دوشنبه ۲۱/۰۶/۹۰

اینسومنیا ـ ماهی‌گیری ـ عروسی | شنبه ۱۲/۰۶/۹۰

حکایت کُری‌های گردوبازهای دوست‌داشتنیِ موسسه | یکشنبه ۰۶/۰۶/۹۰

لحظه‌های شکستن... | پنج‌شنبه ۰۳/۰۶/۹۰

آرشیو کامل



لحظه‌های زندگی، گاهی هدیه‌ای به آدم می‌دهند از جایی که به فکرش هم نمی‌رسد. لحظه‌های هر چند کوتاه ولی آن‌چنان شیرین که طعمش تا عمری هست به کام می‌ماند. اصلا مگر چه قدر عمر می‌کنیم که این لحظه‌ها را نبینیم و غنیمت ندانیم. از همین جنس است تمام دوستی‌ها و با هم بودن‌ها و خاطره ساختن‌ها.

این داستان دفتردوزی‌های ما هم هدیه‌ها آورد برایم. یکی از آن‌ها همین چند ساعتی بود که در محضر استاد نصرالله کسرائیان بودم.

واقعا چه کسی فکرش را هم می‌کرد. از سر دفتردوزی سردربیاوریم منزل ایشان و گعده بگیریم و از زمین و زمان بگوییم و ساعاتی، به دور از هر چه ناخوشی این روزگار، خوش باشیم.

شنیدن حرف‌های کسی که عمرش را وقف چیزی می‌کند که به آن ایمان دارد، همه‌اش پند است و خوشی؛ حتی همین که درد و دل کند و بگوید از سر همین ایمان، کجا اشتباه کرده. کجا باید پیش‌تر می‌رفته و کجا باید می‌ایستاده و نظاره می‌کرده.

آدم آیینه‌ای را می‌بیند که در گذر سال‌ها بیش‌تر و بیش‌تر صیقل خورده و بازتاب حقایقی از زندگی است که توان دیدن‌شان را به هر دلیل ندارد.

واقعا حرف‌های ایشان و بزرگانی مثل ایشان شنیدنی است. برای این که امثال من، معیار و سنجه‌ای داشته باشند تا بفهمند و بدانند که خودشان کجای کارند؛ که این جامعه بسیار بیش‌تر از آن‌چیزی به چشم می‌آید به ایشان بده‌کار است.

اهلش بیایند بنشینند کنار این‌ها و بنویسند زندگی‌شان را، تجربه‌هاشان را، خوشی‌ها و دردهاشان را. از لابلای قصه‌های‌شان بی شک، نکته‌ها و پندها دستِ کسانی را می‌گیرد که دل‌شان در گروِ خیر و نیکی است.

ما خیلی چیزهامان را گم کرده‌ایم، گم می‌کنیم. مردمی با این همه گم کرده، ترجیح می‌دهد فراموش‌کار باشد؛ فراموش‌کار بماند...









بیش از سیزده سال پیش بود. خوب به یاد دارم که همزمان بود با دو ماهِ آموزشی سربازی. از سرِ شیدایی، غزلیات حافظ را تایپ کردم. بهانه‌ی ظاهر، این بود که هم اشعار حضرت‌شان را مرور کرده باشم و هم تایپم به‌تر شود؛ ولی فی الواقع تنها دلیل‌ش این بود که «دلم خواست». همین!

حالا ما حصل آن شیدایی، دست‌مایه‌ی این شیدایی شده: «دیوان حافظ» دست‌دوز.

دوست داشتم بعد از این همه نانوشتن، حرفی بنویسم که علاوه بر این که نبضی باشد بر این صفحه‌ی از نفس افتاده، لذت یک شیدایی از شیدایی‌های زندگی‌مان نیز، همراه داشته باشد.


این اثر که می‌بینید دست‌ساخته‌ی من و تمام عزیزانی‌ست که در کارگاه کوچک‌مان ـ سیرا ـ همراهِ هم هستیم.

گفتیم که این دیوان حافظ، تا حد توان، همه‌ی اجزایش باید درست باشد؛ بجا باشد. از همین همه‌اش را خودمان تایپ کردیم. غزلیات‌ش را من، قطعه‌ها و مثنوی‌ها و قصیده‌ها را باقی همکاران. کار بازخوانی و اعراب‌گذاریش هم به گردن حقیر بود. صفحه آرایی و فرم‌بندی را هم تماما بنده انجام دادم. به قید «درست بودن»، تمامی این مراحل، با نرم‌افزارهای متن‌باز انجام گرفت. جلد‌سازی ـ جز یک بخش کوچکش ـ و دوخت آن هم که کارِ دست است.

این اثر هنوز جا دارد که دست‌سازتر باشد، اما فعلا توان بیش از این را نداریم.

همین!

خواستم شما را هم در شادی این شیدایی شریک کنم :)






لحظه‌ای هست در هر به آغوش پیچیدنی که سرت را وامی‌نهی روی موهایش، گونه‌ات را روی شانه‌اش، صورتت را روی سینه‌اش؛ چشم می‌بندی و بعد نخودکی و ریز، سرت را تکان می‌دهی، کج و راست می‌کنی تا آن به‌ترین خلوت لنگرگاهش را بیابی و یک جایی حوالی آن آغوش، پهلو بگیری. آن به‌ترین نقطه‌ای که فقط برای همان لحظه‌ی آغوش است، خاصِ همان خلوت؛ بی هیچ صدایی؛ هیچ حرفی نیست. هر چه هست، شما و بوی عود دلی که در مشام شما...

هر به آغوش پیچیدنی را کاش می‌شد قاب کرد، با تمام جزییات، مانند اثری نفیس، ماندگار کرد و گوشه‌ای از سینه‌ی بی‌کرانه‌ی زندگی آویخت...

پایین هر اثری هم امضا کرد: این لحظه‌ی آغوش را ما خلق کرده‌ایم...






خیلی از آدم‌ها، زندگی را در امتداد کهنه زخم‌هاشان ادامه می‌دهند؛ چنان که گویی هویت‌ و هستی‌شان در تدوام زخم‌ها است و اصالت‌شان در کهنگی. از همین، آن‌ها را دوست دارند، محافظت می‌کنند و زنده نگه می‌دارند. دل‌شان که می‌گیرد، ناامیدی که کام‌شان را تلخ می‌کند، آلبوم زخم‌هاشان را پیش رو می‌گذارند، مادرانه به تک تک‌شان دستی می‌کشند و به نوبت می‌لیسند. نه از آن رو که التیام‌شان دهند. از آن رو که زنده بمانند، خیس و مرطوب و هر چه چرکین‌تر. در این صورت، همیشه حرف تازه‌ای از جنس درد، برای گفتن خواهند داشت و این، برای ما آدمیان تشنه‌ی هم‌دردی، از لوازم است. بی هیچ زخمی، هم‌دردی نیز نخواهد بود...

این هجمه از جملاتِ قصار که گاه و بی‌گاه دست به دست می‌چرخند، خیلی‌هاشان از جنسِ همین لیسیدنند. از جنسِ بازگویشِ زخمی که حالا باید گفته می‌آمد در حدیثِ دیگرانی از ما مثلا به‌تر، مشهورتر، مقبول‌تر؛ تا مگر که در ذهن‌مان قالب بگیرد، قرار بگیرد، بنشیند جایی به نظر درست، درون‌مان. مثل کتاب‌های ناخوانده که استخوان لای زخم مانده‌اند و نمی‌دانیم در کدام قفسه و طبقه بچینیم‌شان، حالا هر قدر هم که دورانداختنی باشند...

حقیقت کجاست؟ یکی به من بگوید حقیقت کجای آن جملاتِ چرکینِ لعنتی، نهفته است که این قدر عزیزشان کرده پیش ما؟ حقیقتی از جنس زندگی، بالیدن، بزرگ شدن؛ نه از جنس تداوم زخم‌ها،دردها، رنج‌ها... اصلا چه شده که این حجم از اندیشه‌ی مولد بشری، بیش از آن که حقیقت را از درون زخم‌ها بیرون بکشد، از خونابه و درد بشوید و رنگ زندگی به آن ببخشد، خود مبهوت و مقهور خود زخم‌هاست؟ از بازتکرارش جز آن که درد بر درد بیافزاید و اندیشه‌های زخم‌آفرین بزاید چه عاید هستی می‌کند؟

زخم‌ها را باید وانهاد و گذارد و رفت. نگاه‌داشت‌شان تنها بهانه‌ی تکرار اشتباه‌هامان خواهد بود...

ما، مردگی می‌کنیم با زخم‌هامان، با به اشتراک گذاشتن‌شان...

کاش بلد بودیم، فقط کمی بلد بودیم به جای زخم‌ها، درس‌هامان را زندگی کنیم...


پ.ن.

ـ می‌دانم جمعه نوشت‌ها و شعرواره‌های گاه و بی‌گاهم نیز از همین جنس است. آدمیم دیگر... یک وقت‌هایی چس‌ناله لازم می‌شویم. به هر صورت من هم که این‌ها را نوشتم هنوز بلد نیستم که زندگی کنم. خرده نگیرید لطفا :)

ـ محتوای اصلی این نوشته را قریب به سه سالی پیش انشا کرده بودم. انرژی بازنوشتنش را از عزیزی گرفته‌ام که بزرگ است و از اهالی فرداست :) دوستش می‌دارم و همواره مدیونش هستم.






دی‌شب خواب میرحسین را دیدم.

دیدم که عده‌ای رفته بودند مهندس را از بیمارستان بیرون آوردند و با آمبولانس سعی داشتند فراریش دهند؛ چه می‌دانم؟ تو بخوان آزادش کنند. حضرات کمی دیر متوجه شده بودند و بالاخره در تعقیب و گریز، آمبولانس را گیر انداختند؛ ولی از میرحسین خبری نبود! ظاهرا یک جایی وسط راه مهندس را جابجا کرده بودند.

توی خواب هیچ کس را نمی‌شناختم. همه غریبه بودند. توی یک سوییت چهل پنجاه متری همراه با آقای دکتری تنها بودم و اخبار را دنبال می‌کردم. پر سن و سال بود. گمانم هفتاد و اندی سال، با موهایی سفید سفید. عینکی بود. صدای پری داشت. قد بلند و چهارشانه. لباس دکتریش هم تنش بود. خیلی خونگرم و انگار آب توی دلش نمی‌لرزید.

شایعه‌ی آزاد کردن مهندس توی شهر پیچیده بود و از آن سو از رادیو، پشت سر هم موضوع را تکذیب می‌کردند.

خواب زنده‌ای بود. همه چیزش با تمام جزییات سر جایش بود.

با دکتر گپ و گفت می‌زدیم و نگران مهندس بودیم تا آن که زنگ در به صدا درآمد. دکتر در را باز کرد و آن لحظه‌ی باورنکردنی اتفاق افتاد. مهندس با لبخندی همراه با دو سه نفر دیگر که سرشار از ترس و نگرانی بودند وارد شدند.

مهندس دست داد و حال و احوال پرسید. زبانم بند آمده بود. نتوانستم خودم را معرفی کنم. آقای دکتر مرا معرفی کرد

مهندس را بردند آن اتاق خواباندند روی تخت و دکتر سریع معاینه‌اش کرد. فشارش را گرفت.

مهندس همچنان لبخند داشت. دلش قرص قرص.

آن دو سه نفر رفتند. من را نشاندند پای تخت مهندس که مواظبش باشم.

دکتر هم توی اتاق نبود.

تنها چیزی که یادم می‌آید آن بود که با مهندس از هر دری سخنی گفتیم.

و من در کمال ناباوری، سیر نمی‌شدم از دیدار مهندس و از هم صحبتیش.

...

صبح از خواب که بیدار شدم فقط داشتم سعی می‌کردم جزییات بیش‌تری از خواب را به یاد بیاورم.

و سرشار بودم از یک احساس خیلی خیلی خوب.

دوست داشتم که صورتش را ببوسم و در آغوشش بگیرم و با افتخار عیدش را تبریک بگویم؛ روزش را تبریک بگویم...






۲۴/۸/۹۳ - شنبه - ۱۲:۲۰
سرگشته در گشایش چهارسوی دعا
عزیزان‌م را گم کرده‌ام
هروله‌های تب‌آلودم را
بر شوره‌زار تنی بی‌آفتاب
مذاق تمام سیب‌های ممنوعم را
و صدای قلب تو را
که تا آسمان‌ها و ستاره و نور
پروازم می‌دهد
...
قسم به چهار سو
به آن یگانه گل سرخ
ـ که خون انگشتانم را
دوست می‌دارد ـ
به حیرتِ دمیده از طالعِ ناگاه
به ماه
به نور
به حسرت دانسته‌های دیر
که نمی‌دانی
هراس کودکی گم‌شده در راه ستاره چیست
زوایای کور و ممنوع آینه‌ها
دلالت کدام رؤیا است
حقیقت در کدام کنج زادروزت
پنهان مانده است
...
من گم شده‌ام

(نظر بدین)


۱۲/۸/۹۳ - دوشنبه - ۰۰:۰۲
در خونِ آفتاب
نشسته‌ام
بی تو
سراب آلود
...
دلم از تپیدن
می‌هراسد
بی تو

(نظر بدین)


۲۱/۳/۹۳ - چهارشنبه - ۱۱:۳۶
از بختِ دیر
دردهایم را آویخته‌ام
خیالم کرم می‌گذارد
دارکوب‌ها
پوست خشک و خونینم را
آشنایت می‌کنند
...
محراب شب‌هایم
از تو خالی نمی‌شود

(نظر بدین)


۱۸/۱/۹۳ - دوشنبه - ۱۱:۵۴ - پیدا... خیلی پیدا
یعنی چشم باز کنی و ببینی یک عیدی، یک نوروزی از سرِ سال همین سال‌ها، تعطیلات تمام که شد، از صبحِ اولین روزِ معمولی تا پایان همیشه‌ی این زندگی که قرار باشد به جبر روزگار مثلا در این شهر گذران عمر کنیم، خیابان‌ها همیشه همین خلوت، آسمان همیشه همین آبی، هوا همیشه همین بی‌دود، دماوند همیشه همین معلوم...
خلاصه یک‌جورهایی محترمانه، جمعیت شهر کم شده باشد، مثل عید...
و لطفا دانه‌های دل همین مردم کم شده، پیداااا، خیلی پیداااااااااا

(نظر بدین)


۴/۶/۹۲ - دوشنبه - ۲۱:۵۳ - دردِ مقسوم
پنجره از غروب
صداقتِ مرگ را می‌تپد

خاکسترِ رابطه‌های لکنت‌گرفته
بازی‌چه‌ی حزنِ باد
در بهتِ آسمان

صدای پیرمردِ فاصله‌ها
تا دوردستِ هر آن‌چه اشک
از صبرِ اتاق
لبریز

...

من
سهمِ دردهای مقسوم
آخرین تلاطم این دریا
تندیس بی‌تحرک موجی
که بر آغوش رؤیاهایش
خشکید

(نظر بدین)


۱۰/۵/۹۲ - پنج‌شنبه - ۱۳:۰۸ - ... کلاغ‌ها می‌دانند ...
صندلیِ رنجور
از رازهای نهفته‌مان
لب‌ریز
...
درختانِ کاج
قالب تهی کرده‌ از شکوهِ شهر
پوست می‌اندازند
و دردهامان را
به گوشِ کلاغ‌های مسلول
زمزمه می‌کنند
...
ما
زندگی را
ایستاده، مرده‌ایم
کلاغ‌ها به‌تر از ما می‌دانند

(نظر بدین)


۷/۵/۹۲ - دوشنبه - ۰۹:۵۷ - آوار
پیشانیِ گریه
بر سینه‌ی دیوار
انگشتان‌ام
امتدادِ ترک‌های یک‌نفس تا آوار
...
شکستن‌ام
زحمتِ نگاهِ تو
و کلام‌ات
نمازِ کفن‌های پوسیده‌ام

(نظر بدین)


۱/۵/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۰:۵۴ - ... کبوتری شده‌ام ...
مذاقِ گم‌شده‌ی سیب‌ام
آتشِ خاموشِ از شرمِ ابراهیم
تب‌دار
یله بر آغوشِ گلستانِ قالی
عمریست که ماهِ تمام را
خیره و خمار
زندگی می‌کنم
...
و حالا سرشار از دمِ عیسوی‌ات
کبوتری شده‌ام
که پرواز را به خاطر نمی‌آورد

(نظر بدین)


۲۵/۴/۹۲ - سه‌شنبه - ۰۰:۰۸ - ... دل بی‌قرار من نیز ...
صدای پروازِ تو
هر چه آرام
آرام‌تر از حضورِ پروانه
هر چه دور
دورتر از بغض غروب
خلوتِ شمع می‌آشوبد
دلِ بی‌قرارِ من نیز...

(نظر بدین)


۲۲/۴/۹۲ - شنبه - ۱۹:۵۹ - گم می‌شوم ... در غروب تابستان
انتظار
در تبِ سیگار
می‌پیچد از درد
...
می‌رود بالا
بغض‌آلود
گم می‌شود
در غروبِ تابستان

(نظر بدین)


جسته گریخته‌های کهنه


Google+ By Lisham Shahbazian