وبلاگ

می‌خوانم‌شان

 
۲۸/۲/۹۲ شنبه
 

 

... عصر جمعه، می‌لغزد ... و کاغذهایم را به غم‌بارترین کلماتِ نانوشته‌ی عالم، آبستن می‌کند ...

( ۲۷/۲/۹۲ - جمعه - ۲۰:۲۷ )

Follow lisham on Twitter

همه‌ی تک‌مضراب‌های من

 

>

 

آرشیو نوشته‌ها

و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا | جمعه ۰۹/۰۱/۹۲

کاغذگری طهران | دوشنبه ۲۳/۱۱/۹۱

... | سه‌شنبه ۲۶/۱۰/۹۱

کوفتی به نام سی.اس.آر | جمعه ۰۸/۱۰/۹۱

صحنه را دیدم... | سه‌شنبه ۳۰/۰۸/۹۱

می‌دانم ... می‌دانم ... می‌دانم | دوشنبه ۱۵/۰۸/۹۱

از نو | سه‌شنبه ۰۹/۰۸/۹۱

صحت خواب اخوی | یکشنبه ۳۰/۰۷/۹۱

سودوکو تایم | جمعه ۳۱/۰۶/۹۱

تهِ تاریکِ ذهن | یکشنبه ۱۵/۰۵/۹۱

چهارگانه‌ی خیال‌انگیز | سه‌شنبه ۰۳/۰۵/۹۱

کاغذ درست کنون | شنبه ۳۱/۰۴/۹۱

گم‌شده‌ای دارم... | یکشنبه ۲۵/۰۴/۹۱

آیه‌ی نحص | سه‌شنبه ۰۶/۰۴/۹۱

دور همی بچه‌های مدرسه | جمعه ۲۶/۰۳/۹۱

و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک... | جمعه ۰۵/۰۳/۹۱

نیش‌زنون | چهارشنبه ۲۰/۰۲/۹۱

به غایت بی‌ربط | شنبه ۰۲/۰۲/۹۱

سرور بیسکوییت‌های دو عالم | چهارشنبه ۳۰/۰۱/۹۱

سالی باشد، بی‌لامپ کم‌مصرف :) | پنج‌شنبه ۰۳/۰۱/۹۱

ترقه، سوت و فشفشه | چهارشنبه ۲۴/۱۲/۹۰

هر دو سیمین‌اند | جمعه ۱۹/۱۲/۹۰

دوستت دارم ای نان سنگک | شنبه ۰۶/۱۲/۹۰

کِرم ریختن حال آدم را خوب می‌کند :) | پنج‌شنبه ۲۷/۱۱/۹۰

بهرام داوری | دوشنبه ۲۴/۱۱/۹۰

در وجه شبکه‌ی جهانی اینترنت | سه‌شنبه ۱۸/۱۱/۹۰

به خدا ماه مقصر است... | جمعه ۱۴/۱۱/۹۰

عمل‌کرد تحریم | دوشنبه ۰۳/۱۱/۹۰

نوستالژی مدرسه | یکشنبه ۱۸/۱۰/۹۰

آن فلان زا | یکشنبه ۰۴/۱۰/۹۰

حماسه‌ای شِکرخوابی | شنبه ۱۲/۰۹/۹۰

یا چیزی شبیه به این | شنبه ۲۸/۰۸/۹۰

به ریش مردم می‌خندند... | شنبه ۲۱/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم | یکشنبه ۱۵/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم | دوشنبه ۰۹/۰۸/۹۰

سیر بخورید :) | یکشنبه ۲۴/۰۷/۹۰

سعادتِ حقیقی | جمعه ۱۵/۰۷/۹۰

آرشام و لیشام | یکشنبه ۱۰/۰۷/۹۰

دایی باقر خوران | یکشنبه ۲۷/۰۶/۹۰

خرابی چون که از حد بگذرد... | دوشنبه ۲۱/۰۶/۹۰

اینسومنیا ـ ماهی‌گیری ـ عروسی | شنبه ۱۲/۰۶/۹۰

حکایت کُری‌های گردوبازهای دوست‌داشتنیِ موسسه | یکشنبه ۰۶/۰۶/۹۰

لحظه‌های شکستن... | پنج‌شنبه ۰۳/۰۶/۹۰

سندرم در... | دوشنبه ۲۴/۰۵/۹۰

لکنت گرفته‌ام انگار | شنبه ۱۳/۰۱/۹۰

مثل پیش‌ترها نیستم دیگر... | سه‌شنبه ۱۹/۱۱/۸۹

توهمات یومیه | دوشنبه ۰۶/۱۰/۸۹

مناسب برای کودکان 30 الی 33 سال | دوشنبه ۲۴/۰۸/۸۹

استراحت می کنیم... | یکشنبه ۲۵/۰۷/۸۹

همدانیه | یکشنبه ۱۸/۰۷/۸۹

آرشیو کامل


بسته‌ی نان سنگک را از فریزر بیرون می‌آورم و سر صبر روی گاز گرم می‌کنم. از حواس پرتی، یکی‌شان را خیلی شیک می‌سوزانم. بابا ساعت‌ها است که در خانه تنها بوده و از وقتِ ناهارش به افق بابا گذشته است. بابا، بابای بی‌تاب و گرسنه را می‌آورم و پشت میز نهارخوری می‌نشانم؛ به قول خودش: پارک می‌کنم. ناهار، الویه‌ی مامان‌ساز داریم.

قسمت‌های خشک و تیز نان را جدا می‌کنم تا دهانِ بی‌دندان‌اش، آزرده نشود. برای بابا لقمه می‌گیرم. لقمه‌های کوچک. لقمه‌های پرملات. لقمه‌های خوش‌مزه. لقمه‌های دعا خوانده...

بابا لقمه‌ها را با دندان‌های نداشته‌اش می‌جَوَد...

و نگاه‌اش می‌کنم؛ تمام جزییات صورت‌اش را و تمام ظرایف حرکت‌اش را...

و عشق است حالا که در همه‌ی وجودم تپیدن می‌گیرد...

و به این فکر می‌کنم که در سی و پنج سالگیِ زندگی‌ام، چه خوب است دوست داشتنِ بابا، به تماشا نشستن‌اش، در آغوش کشیدن‌اش، نوازش کردن‌اش، بوسیدن‌اش، حمام بردن‌اش، تر و خشک کردن‌اش...

یاد مامان می‌افتم که چهار تا بچه‌ی شر به‌زور کم‌اش بوده و حالا ده سال است با چه سختی، تیماردار بابا بوده...

و باز سرشار می‌شوم از احساس شگرف دوست داشتن...

و تک تک اعضای خانواده‌ام ـ به‌ترین دوستان و همراهان زندگی‌ام ـ را مرور می‌کنم...

و به این فکر می‌کنم که چه خوب خواهد بود که یک سال دیگر، چنین روزی، چنین جایی بنشینم کنار بابا و برای‌اش لقمه‌های نان سنگک بگیرم و به سی و شش سالگیِ زندگی‌ام فکر کنم و لب‌ریز شوم از عشق...






آدمی باید کرم‌های وجودش را جدی بگیرد. اگر نگیرد، جایی می‌ریزدشان که نباید. داستان گل‌خانه‌ی خیاردرختی برای‌ام حکمِ کرم داشت. البته حُکماً خیاردرختی بی‌شباهت به کرم نیست؛ ولی خوب! اگر همان موقع جدی‌اش نمی‌گرفتم محتمل بود می‌زدم به کار کشت ماریجوانا؛ که البته حالا که خوب فکر می‌کنم بد هم نبود؛ هم فال بود و هم تماشا.

دو سال پیش هم که از بختِ تصادف‌خیز ما، تصادف کردم و جلو پنجره‌ی ماشین نازنین‌ام شکست و مناسبِ حال‌اَش، در بازار چیزی پیدا نشد، ساختِ جلوپنجره‌ی دست‌ساز شورلت نوا، شد کرم دیگری که باید در جا ریخته می‌شد. البته بگویم آن فلان فلان شده که یک جلوپنجره‌ای که گویا شکسته هم بوده و در انبار ورامینِ حضرت آقا خاک می‌خورد و نادیده، می‌خواست به ما دویست هزار تومان، فروش کند هم در فربه شدن کرم مذکور بی‌تاثیر نبود. تازه پیشکی هم طلب می‌کرد کل پول را مرتیکه‌ی چیز.

بحث کرم، خیلی مهم است البته؛ که در این‌جا به قدر یک مقدمه، کفایت می‌کند.

و اما اصل ماجرا...

این کاغذها که می‌بینید دستاوردِ یک کرمِ دیگر است. کرمِ کاری از جنسِ چوب، علف، کاه، گل، ساقه، برگ، آب و از جنس هر آن‌چه جاری است در دامن آفتاب. کاری که عطش به آفریدنِ متورم در وجودم را کمی آرام کند و در عین حال، آرامش طبیعت در آن جاری.

پیش از این، در کنار کارِ اصلی‌اَم، مدت‌ها پی کاری می‌گشتم که همین‌ها که گفتم را برای‌ام یک‌جا داشته باشد. خیز برداشته بودم که جستی بزنم به کارهای چوبی ولی به هر دلیل، نشد. گذشت و قلقلکِ کرمِ تازه را تحمل می‌کردیم که ییهو، از برکتِ دورهمی‌های دوستان هم‌مدرسه‌ای، تالاپی، ایده‌ی کاغذ دست‌ساز را زدند توی صورت‌ام. همین هم قصه‌ی بانمکی دارد که بماند برای بعد.

حالا با دو نفر از دوستان قدیمی‌ام، علی و خدایار، کارگاهِ کاغذ دست‌ساز راه‌انداخته‌ایم؛ کاغذگری طهران :)

البته فقط کاغذ نیست، محصولات دیگری از جنس کاغذ هم هست. مثلا دفترهایی که تقریبا همه چیزش دست‌ساز است و طبیعی. برنامه داریم که اگر عمری باقی بود و کارها خوب پیش رفت، تنوع خوبی از انواع کاغذ و محصولاتِ برپایه‌ی کاغذ را داشته باشم.

پنج ماهی می‌شود که از شروع به تجهیز کارگاه گذشته اما عملا یک ماه است می‌توانیم بگوییم کاغذِ دست‌سازِ قابلِ ارایه داریم.

خلاصه این که کاغذهای دست‌ساز ما را بخرید لطفا :)

بعدتر، بیش‌تر خواهم نوشت، إن شاء اللّه :)






برگ‌هایی از خاطرات را باید تندتر از همیشه ورق زد و رد شد. باید تندتر ورق زد تا مبادا نگاه‌ات فرصت گره خوردن داشته باشد با نگاهی، لبخندی و شاید گریه‌ای، حک شده در ناکجای ذهن‌ات. نه این که بد باشند. نه این که احساس خوبی را زنده نکنند. چیزی دارند در خودشان که انگار آدم توان مرور کردن‌اش را ندارد. چیزی که دل آدم را خالی می‌کند. چیزی که اگر لحظه‌ای بیش‌تر درنگ کنی، تو را می‌کشند درون خودشان و می‌برندت تا ته خیال؛ جان می‌گیرند با همه‌ی همان کیفیت‌ها و ریزترین جزییات، انگار که همان لحظه، همان جا واقع شده باشند، آن قدر واقعی که حس‌شان می‌کنی...

و بعد...

تو می‌مانی و انبوهِ حسرت‌ها، انبوهِ کاش‌ها...

انبوهِ تمام دردهایی که دیر یا زود باید رهایشان کنی...






بینایی‌ام که ابرآگین... هوای زندگی، ابرآلود... روزها نیز کمابیش ابری...

حالی می‌شوم... ابر اندر ابر اندر ابر...

در این احوال، آدم خزیدن‌اش می‌گیرد؛ که بخزد کنجی، که بخزد توی رخت خواب، که بخزد در تاریک‌ترین عمق تنهایی و هی به چیزهای زندگی‌اش، چیزهای ذهن‌اش بگوید: باشد برای بعد...

این‌ها را که می‌نویسم نیز از آن‌ها است که افتاده‌اند برای بعد. می‌نویسم که اگر کسی به چنین دردی گرفتار شد، گمان نبرد که کوفت گرفته، یا ام.اس. دارد. مثل خیلی دردهای برخاسته از تلخی‌ها، اجرای وظیفه می‌کند که بی‌مقدمه، سربرآورد از آن گوشه‌های تاریک درون و حال آدم را چند روزی، هفته‌ای، ماهی، شاید سالی به چیز بکشد و برود پی کارش؛ یا نرود...

البته هنوز نرفته. تغییر شکل داده. الان می‌گویم چه شکلی.

قریب به یک ماه پیش ـ جمعه شبی ـ بود در کارگاه کاغذگری که دید چشمان‌ام تالاپی نافرم شد. تابه‌تا می‌دیدم. به حساب خستگی گذاشتم. فردای‌اش حسابی اذیت‌ام کرد و تشخیص نمی‌دادم دقیقا مشکل چیست. فقط می‌دانستم که هست. عصرش، کاملا اتفاقی مکشوف شد که یک تکه ابر گردالی، در مرکز دید چشم راست جا خوش کرده و هر سو که می‌نگرم، ابراز وجود می‌کند. جستجوی اینترنتی هم که فقط بر ناخوشی‌مان افزود...

فهمیدم که مشکل، جدی است. ابری که با نگاه بچرخد، با هیچ‌کس شوخی ندارد.

به توصیه و راه‌نمایی دوستان، صبح یک‌شنبه رفتیم بیمارستان چشم نگاه و اورژانسی عکس چشم‌مان را گرفتند. مشکل تشخیص داده شد: سی.اس.آر. آب داخل چشم، نشت می‌کند به زیر شبکیه و یک قلمبگی می‌سازند شاید از سر سوزن کوچک‌تر؛ که البته همان کافی است که نظام زندگی‌ات به هم بریزد.

و هر چهار نفری که چشم‌ام را معاینه کردند، دلیل‌اش را یک چیز گفتند: بای دیفالت، استرس بیش از حد.

آن موقع که این را گفتند برای‌ام عجیب می‌نمود. باور نمی‌کردم. اما در این مدت که در احوال‌ام غور نمودم، دیدم که سرشار از استرس هستم و خودم را گول می‌مالیدم که استرس ندارم. به همین قاعده، عوارض دیگری را که فکر نمی‌کردم داشته باشم نیز، کشف شد. پس‌مانده و رسوب استرس‌ها و بی‌خوابی‌های این دو سه سال است به نظرم خودم که گیر کرده بود یک جایی و تا حال‌مان را نمی‌گرفت ـ که گرفت ـ دست بردار نبود.

آقای دکتر متخصص، خیلی ناز و ملو، فرمودند که هیچ چیز خاصی نیست! نترس! گور بابای اینترنت! و کلا نهایت تلاش‌اش را کرد که من را به زندگی امیدوار کند و بگوید که ارزش خودکشی ندارد. البته این را هم گفت که دوا درمان خاصی هم ندارد. باید خودش جذب شود، خوب شود. اگر بعد از سه چهار ماه ـ برای شما که هولی، یک ماه ـ اگر خوب نشد یا بیش‌تر شد، بیا دوباره معاینه و این‌ها و تشخیص مجدد؛ شاید عمل لازم شوی. با لیزر می‌زنند می‌ترکانند ابر مزاحم را، به تعبیری، شبکیه‌ی بدبخت را.

ساخته‌ایم در این مدت با این مهمان ناخوانده. داستان فقط تار دیدن نیست. مشکل اساسی این‌جا است که چشم تار می‌بیند، مغز فکر می‌کند که چشم فلان فلان شده درست فوکوس نکرده، بعد هی دستور می‌دهد به عدسی بدبخت که: اوهوی! فوکوس کن! و آن بی‌چاره هی چاق و لاغر می‌کند خودش را که بالاخره مغز بفهمد آن به نظر زیباروی ده متر جلوتر، چه طوری‌ها است؛ ولی نمی‌شود که نمی‌شود. البته مغز، آخرش می‌فهمد، ولی وقتی که دیر شده. دماغِ اکستریم عقابی و سیبیل اپیلاسیون نشده، زیر یک من آب و لعاب، از فاصله‌ی یک متری نمی‌تواند قابل تشخیص نباشد. همین می‌شود خستگی بیش از حد چشم‌ها و آخرش سردرد.

رانندگی هم برای کشتی‌سوارِ میلی‌متری رد کنی مثل حقیر نیز که حالا تجلی آدرنالین است، خاصه آن که باران هم بیاید و زوایا و فاصله‌ها همین جوری هم لوچ و معوج به نظر آیند.

از شوکِ حاصل از شب‌رنگ شاشیدن بعد از عکس و سردرد و خستگی پنج ساعت پیاده‌روی در بازار تهران، در یکی از آلوده‌ترین روزهای پایتخت و تصادف همان روز عصر و در جوب افتادن ماشین نازنین‌ام بعد از تصادف که فاکتور بگیریم، کلا نکته‌ای نداشت گویا این مهمان ناخوانده.

سرتان را درد ندهم. الان به‌ترم. آقای ابرِ باران نبارِ دید تار کن، همچنان هست اما گردالی نیست. کوچک شده و شبیه به سوراخ‌های پشت ساعت دیواری، متمایل به سمت بالا و راست.

و اما درسی که می‌شود از این داستان گرفت:

حواله‌دان‌های‌تان را ـ هر چه که هست ـ جدی‌تر بگیرید :)


پ.ن.

از همه‌ی دوستان عزیزی که در این مدت راه‌نمایی‌ام کرده‌اند، جویای احوال بوده‌اند، جد بلیغ نموده‌اند که الکی هم شده امیدم دهند، عمیقا سپاس‌گزارم :)






صحنه، از این قرار بود...

در ترافیکِ در حالِ حرکتِ همت به غرب، ورودی حقانی، حضرت موتور کمی بد رانندگی کرد و راننده‌ی سمند، نهیب‌اش زد. همان طور که آهسته می‌راندند، بحث‌شان شد. از تکاپوی هر سه سرنشین سمند، به نظر می‌رسید چیزهای خوبی به موتوری و سرنشین‌اش نمی‌گفتند. جنب و جوش بالا گرفت و ناگهان، به طرزی عجیب، موتوری ایستاد و از سمند فاصله گرفت. سمندی‌ها که ظاهری علیه السلام داشتند و سیاه پوشیده بودند برمی‌گشتند عقب و با تلخ اخمی، خطاب به موتوری، لب می‌جنباندند و دست تکان می‌دادند. موتوری‌ها، در گوش هم نجوا می‌کردند و فاصله را حفظ. سمندنشینان دست بردار نبودند و به ژانگولر مشغول. تا این که...

تا این که صحنه را دیدم...

آن جوانک سیاه‌پوش، آن جوانک علیه السلام که عقب نشسته بود و لابد رخت عزای محرم به تن داشت، نیم‌تنه از پنجره‌ی عقب خودش را بیرون کشید و تفنگ در دست موتوری را نشانه رفت...

یک لحظه تمام ماشین‌ها فریز شدند. کسی جرأت تکان خوردن نداشت. موتوری، رنگ پریده، کنار گارد ریل ایستاده بود و همراه سرنشین‌اش، مبهوت، حرکات وقیح جوانک را می‌پایید...

سمند، رفت. جوانک، سلاح در دست، خودش را درون ماشین کشید؛ سلاح‌اش آخر از همه...

...

یک سری چیز، قطار شد توی ذهن‌ام...






۲۰/۲/۹۲ - جمعه - ۲۰:۴۸
روزی
شکسته‌تر از هر چه برگِ پاییزی
رهاتر از هر چه ابرِ بی‌باران
می‌خزم به ناکجای آغوش‌ات

(نظر بدین)


۳۰/۱/۹۲ - جمعه - ۲۱:۴۱
دانه‌های معصومِ برف حالا
حسرت تپیدن در رگ‌های شقایق‌ها را دارند
زادگان زمستانیِ آسمان
همیشه همین‌قدر هرزه بوده‌اند

(نظر بدین)


۶/۱/۹۲ - سه‌شنبه - ۲۲:۰۱
خاطراتِ گم‌شده‌ی گس
در زوایای کورِ ممنوعِ آیینه
سال‌هاست که خفته‌اند
خاطرات گم‌شده‌ای
بر گرمای کویریِ تنی بی‌آفتاب
که سراب کرانه‌های لب‌خندش
مرا گم می‌کند
تا بی‌نهایتِ تشنگی
در دور دستِ آیینه‌ی ممنوع

(نظر بدین)


۴/۱/۹۲ - یکشنبه - ۰۴:۴۳
می‌آیی... همیشه همین وقت‌ها، دیر یا زود می‌آیی و تمام رویاهای‌ام را بیدار می‌کنی...
و آهسته زیر لب می‌گویی «برای‌ات آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟»...
چرا... تشنه هستم... به خدا تشنه هستم...قسم به همین صبح تشنه هستم...
به قدر تمام باران‌های نباریده‌ی همین ابرها... وقتی که آسمان لعنتی می‌شود و دریغ‌اش می‌گیرد...

(نظر بدین)


۱/۱/۹۲ - پنج‌شنبه - ۱۲:۱۲
دمِ حافظ، گرم است. می‌داند کی بدمد تا جان و روح را تازه کند. ببینید اول تفال امسال‌مان را چه هدیه‌ی بجایی داد:

بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی
خاصه اکنون که صبا مژده‌ی فروردین داد

جسارت به حضرت ایشان نباشد البته، اما به عرض رسد که تکلیف‌مان ـ تقریبا ـ با دست و دامن و لب روشن است.
نمی‌دانیم با این من و سرو و جوی دقیقا چه باید کنیم :)

(نظر بدین)


۱۲/۱۲/۹۱ - شنبه - ۲۱:۰۹
این دفتر رو دی‌شب از کاغذهایی که کمی ایراد داشتن درست کردم
برای یادداشت‌های کاری و روزانه :)
سپاس‌گزارم از امیر عزیز برای عکس :)
(کاغذگری طهران)


(نظر بدین)


۷/۱۲/۹۱ - دوشنبه - ۲۳:۳۹
روان‌ام تاول می‌زند...
و تاول‌ها، سر باز می‌کنند...
و محتویات‌شان می‌ریزد مابین تمام خاطرات، تمام زندگی...
لزج، تلخ، گس...
و تهوعی که آینه، بی فوت وقت هدیه‌ی روانِ تاول‌زده‌ام می‌کند...
همین...
به همین سادگی...
به همین خوشمزگی...

(نظر بدین)


۷/۱۱/۹۱ - شنبه - ۱۸:۴۵
تعدادی از دوستان‌ام کارهاشون رو توی این نمایشگاه عرضه خواهند کرد
اکثر کاغذهای دست‌ساز ما به این نمایشگاه نمی‌رسه ولی آثاری از اون‌ها رو خواهید دید :)


(نظر بدین)


۱۷/۹/۹۱ - جمعه - ۲۳:۱۸

تاب نیاوردم نگاه مادرش را...
تسلیت گفتم... به بغض، به درد...
با نگاهی شکسته، خشک از اشک، تکیده از گریستن...
گفت...
تسلیت چرا... تبریک بگویید...
انگار که مثیم جان گرفته باشد...
در نگاه مادرش...
تاب نیاوردم کلام مادرش را...
بغض در گلوی‌ام شکست...

(نظر بدین)


۱۰/۹/۹۱ - جمعه - ۲۳:۲۴
حرف‌ها سر می‌خورند روی انگشتان‌ام...
می‌افتند و جان می‌دهند مثل ماهی...
روی «پوست کشیده‌ی شب»...

(نظر بدین)


جسته گریخته‌های کهنه


Free counter and web stats