انتخاب صفحه

دلم گرفته بابا…

خوابت را می‌بینم با همان حال شیدایی

فارغ از غوغای جهان انگار کودکی باشی که شیطنت از چشمانش می‌بارد

می‌پرسم: من کی‌ام بابا؟

با لهجه‌ی کردی می‌گویی: تو آقا لیشامی

و بلند می‌خندی

بابا من اعتراف می‌کنم که از حال خوش‌ت خیلی سوء استفاده می‌کردم

من اعتراف می‌کنم که به زور

کلی دعا از این حال خوش‌ت به جانم گرفته‌ام

دعاها را بلند می‌خواندم و تو تکرار می‌کردی

با همان لهجه‌ی کردی

هر روز از زبانت دعا می‌گرفتم بارها و بارها

حرز من بود دعاهایت بابا

با آن لهجه‌ی کردی

حالا من چه کار کنم بابا؟

تو بگو من چه کار کنم؟

حرز من کجاست؟

دعاهای من کجاست؟

خوش‌دلی من کجاست بابا؟

بوسیدنت را می‌خواهم بابا

نوارش کردنت را می‌خواهم بابا

صدا کردنت را می‌خواهم بابا

بغل کردنت را می‌خواهم بابا

غذا دادنت را می‌خواهم بابا

تر و خشک کردنت را می‌خواهم بابا

دعا خواندنت را می‌خواهم بابا

دلم یک دنیا گرفته بابا…

عکس را برادر کوچکترم آرش از ما گرفت؛ سیزدهم فروردین ۱۳۸۸

عصر جمعه

عصر جمعه

بر شکوهِ خمودِ این شهر بی‌جان می‌ایستد

سیگاری بر لب

دستی می‌کشد به ابر

تا مبادا ببارد

بر دل بی‌قرار من نیز

تا مبادا امیدی پر داده باشد به آسمان

تب نوشت

آسمانِ تلخ

مبهوت

کرانه می‌پوشد

از دمِ مسلولش،

شکسته از شکوهِ عبوسِ شهر؛

آفتابِ کج‌تاب،

بی‌رمق؛

دردها،

مقسوم؛

منِ بی‌رؤیا

سرشار از طنینِ گمِ پرواز

بی‌ابر و بی‌باران

نیستی‌هایم را مرور می‌کنم

مذاقِ تمامِ سیب‌های ممنوعم را

بر شوره‌زارِ تنی بی‌آفتاب

آن لحظه‌ی آغوش

لحظه‌ای هست در هر به آغوش پیچیدنی که سرت را وامی‌نهی روی موهایش، گونه‌ات را روی شانه‌اش، صورتت را روی سینه‌اش؛ چشم می‌بندی و بعد نخودکی و ریز، سرت را تکان می‌دهی، کج و راست می‌کنی تا آن به‌ترین خلوت لنگرگاهش را بیابی و یک جایی حوالی آن آغوش، پهلو بگیری. آن به‌ترین نقطه‌ای که فقط برای همان لحظه‌ی آغوش است، خاصِ همان خلوت؛ بی هیچ صدایی؛ هیچ حرفی نیست. هر چه هست، شما و بوی عود دلی که در مشام شما…

هر به آغوش پیچیدنی را کاش می‌شد قاب کرد، با تمام جزییات، مانند اثری نفیس، ماندگار کرد و گوشه‌ای از سینه‌ی بی‌کرانه‌ی زندگی آویخت…

پایین هر اثری هم امضا کرد: این لحظه‌ی آغوش را ما خلق کرده‌ایم…

یا چیزی شبیه به این

(اینجا قبلا یه عکس بود به این نشانی. دیدم که کلهم عکس و صاحب عکس غیب‌شان زده و پیدایشان نیست. من هم بی‌خیال شدم | بیست و نهم آبان ماه نود و نه)

تهِ کلامم همیشه می‌گرفته. زبانِ اَلکنم جزیی همیشگی از بودنم بوده و هست؛ آن قدر که حتی آن جایی که باید خودم را می‌فهمیدم، نفهمیدم و بی‌آواز از رازِ نگاهِ ملتمسم گذر کرده‌ام به تمامِ جاهایی که نباید. خودم را امتداد داده‌ام به همه‌ی افق‌هایی که همیشه نافهمیده گذاشتم‌شان. برای این منِ خِنگ، این منِ ساده، این منی که واضح‌ترینِ حرف‌ها، اتفاق‌ها، تصویرها را درست نمی‌بیند ـ نمی‌خواهد ببیند ـ استعاره و کنایه که دیگر خود فاجعه بود. جا مانده‌ام از استعاره‌ها و کنایه‌ها، همیشه. زمانی می‌فهمیدم‌شان که فایده‌ای نداشت و چشم که باز می‌کردم، به سادگی و بچگی و بی‌سیاستی، به صلابه کشیده بودندم؛ چشم که باز می‌کردم، من مانده بودم و تنهاییِ درونیِ غریبی که از درون ذره ذره تحلیل‌ام می‌برد.

شاید این رفتارِ بیمارگونه‌ی مینیمالیستی‌ام، سادگیِ احمقانه‌ای که دوست دارم در همه چیز و همه جا باشد ـ ولی نیست ـ از همین است. شاید اصلا می‌ترسیده‌ام که درست ببینم‌شان؛ همان‌گونه که هستند: پیچیده. شاید توان این را هیچ‌گاه نداشته‌ام که این همه جزییات و ظرافت‌های مربوط و نامربوط را با هم یک جا ببینم و بفهمم؛ و دست آخر خودم را اسیرِ «چرا»هایی می‌دیدم که همیشه گریزان بوده‌ام از آن‌ها. تلخ است؛ از جنسِ درونِ آدم، از جنس بغض، از جنس خفقان، از جنسِ این که تهِ تهِ وجودت، تنهایی. تلخ است؛ تلخ‌تر از تلخیِ همه‌ی آن چه را که در فضای بیرون از ذهن‌مان، زندگی نام‌اش کرده‌ایم.

یک چیزی کم است بینِ من و خودم، بینِ من و زندگی. چیزی، مترجمی، مبدلی که سادگی و پیچیدگی را به هم، درست و دقیق ترجمه کند، تبدیل کند…

حالا گفتنی‌تر است… این که هر جا که با تمام وجود تلاش کرده‌ام چیزی را که در ذهنم نقش بسته است، به زبان بیاورم و نتوانسته‌ام، پایانش را به تلخی و ناامیدی، آگاه و ناخودآگاه اضافه کرده‌ام: … یا چیزی شبیه به این.