انتخاب صفحه

دریغ از این همه ناباوری…

این ناخودآگاه لعنتی، در اولین روز عید
از راه نرسیده، دستم را گرفت و برد به آستانه‌ی اتاق همیشگی بابا و در را باز کرد…
«سلام بابا» را کشید از زیر زبان و عمق وجودم بیرون و پرت کرد به فضای آن اتاق حالا خالی…
جای خالی بابا انگار هنوز خالی نبود در عمق این ذهن لعنتی، قلب لعنتی، وجود لعنتی…
چند ثانیه‌ای وقت می‌خواستم تا بفهمم که نیست؛ که رفت…
در را بستم و هراسان از آن که مامان ندیده باشد، آرش ندیده باشد، گلاویژ ندیده باشد…
ندیده بودند…

دریغ از این همه دوست‌داشتنی که آدمی را می‌کشاند تا ناکجای هر آن‌چه جنون…
دریغ از این همه جای خالی…
دریغ از این همه ناباوری…

یک سال پیش دقیقا همین روز بود…
همین روز بود…
همین روز تا به ابد لعنتی…
مادرم زنگ زد…
دلم ریخت…
سر تا به پای وجودم، ریخت…
وقتی رسیده بودم رفته بود…

چشم‌هایش بود هنوز…
دست‌هایش، پاهایش بود هنوز…
کمی از گرمای وجودش هنوز…
رفته بود…

دریغ از این همه دوست‌داشتنی که آدمی را می‌کشاند تا ناکجای هر آن‌چه جنون…
دریغ از این همه جای خالی…
دریغ از این همه ناباوری…

هشت سال پیش، تقریبا در چنین روزهایی: و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا

دلم گرفته بابا…

خوابت را می‌بینم با همان حال شیدایی

فارغ از غوغای جهان انگار کودکی باشی که شیطنت از چشمانش می‌بارد

می‌پرسم: من کی‌ام بابا؟

با لهجه‌ی کردی می‌گویی: تو آقا لیشامی

و بلند می‌خندی

بابا من اعتراف می‌کنم که از حال خوش‌ت خیلی سوء استفاده می‌کردم

من اعتراف می‌کنم که به زور

کلی دعا از این حال خوش‌ت به جانم گرفته‌ام

دعاها را بلند می‌خواندم و تو تکرار می‌کردی

با همان لهجه‌ی کردی

هر روز از زبانت دعا می‌گرفتم بارها و بارها

حرز من بود دعاهایت بابا

با آن لهجه‌ی کردی

حالا من چه کار کنم بابا؟

تو بگو من چه کار کنم؟

حرز من کجاست؟

دعاهای من کجاست؟

خوش‌دلی من کجاست بابا؟

بوسیدنت را می‌خواهم بابا

نوارش کردنت را می‌خواهم بابا

صدا کردنت را می‌خواهم بابا

بغل کردنت را می‌خواهم بابا

غذا دادنت را می‌خواهم بابا

تر و خشک کردنت را می‌خواهم بابا

دعا خواندنت را می‌خواهم بابا

دلم یک دنیا گرفته بابا…

عکس را برادر کوچکترم آرش از ما گرفت؛ سیزدهم فروردین ۱۳۸۸

عصر جمعه

عصر جمعه

بر شکوهِ خمودِ این شهر بی‌جان می‌ایستد

سیگاری بر لب

دستی می‌کشد به ابر

تا مبادا ببارد

بر دل بی‌قرار من نیز

تا مبادا امیدی پر داده باشد به آسمان

تب نوشت

آسمانِ تلخ

مبهوت

کرانه می‌پوشد

از دمِ مسلولش،

شکسته از شکوهِ عبوسِ شهر؛

آفتابِ کج‌تاب،

بی‌رمق؛

دردها،

مقسوم؛

منِ بی‌رؤیا

سرشار از طنینِ گمِ پرواز

بی‌ابر و بی‌باران

نیستی‌هایم را مرور می‌کنم

مذاقِ تمامِ سیب‌های ممنوعم را

بر شوره‌زارِ تنی بی‌آفتاب

آن لحظه‌ی آغوش

لحظه‌ای هست در هر به آغوش پیچیدنی که سرت را وامی‌نهی روی موهایش، گونه‌ات را روی شانه‌اش، صورتت را روی سینه‌اش؛ چشم می‌بندی و بعد نخودکی و ریز، سرت را تکان می‌دهی، کج و راست می‌کنی تا آن به‌ترین خلوت لنگرگاهش را بیابی و یک جایی حوالی آن آغوش، پهلو بگیری. آن به‌ترین نقطه‌ای که فقط برای همان لحظه‌ی آغوش است، خاصِ همان خلوت؛ بی هیچ صدایی؛ هیچ حرفی نیست. هر چه هست، شما و بوی عود دلی که در مشام شما…

هر به آغوش پیچیدنی را کاش می‌شد قاب کرد، با تمام جزییات، مانند اثری نفیس، ماندگار کرد و گوشه‌ای از سینه‌ی بی‌کرانه‌ی زندگی آویخت…

پایین هر اثری هم امضا کرد: این لحظه‌ی آغوش را ما خلق کرده‌ایم…