۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ | روزنوشت, شکم سرایی |
باور میفرمایید یا نمیفرمایید بنده با صد و هشتاد و سه سانت قد تا پیش از شهریور هشتاد و یک، زیر شصت کیلو بودهام. دو ماه آموزشی سربازی هم که دست بر قضا به من ساخت و رکورد شصت و پنج را زدم. از آن موقع به بعد بین شصت و سه تا شصت و هفت در نوسان بودم. فوق فوقش شام که میخوردم گاهی شصت و هشت را هم میزدم اما کلیت داستان همان حدود بود.
حالا فکر کنید کسی به ابعاد و سابقهی مذکور فقط طی شش ماه اخیر ده کیلو دیگر هم بار بزند و بشود هفتاد و هفت! انصافاً خیلی حرف است! کار به جایی کشیده که آشنا و غیر آشنا اول حال اعتبارمان را میپرسند و بعد حال خود ما را…
حقیر خیلی کاشف به عمل آوردیم که برای هیکل قلمی و ترکهایمان از چه این چنین جهش ابعادی رخ داده. دریافتیم که مستدلترین و درخورترین پاسخها ناهار پژوهشگاه است. البته فعالیت بدنی نداشتن و کار شیک پشت میز نشینی هم مزید بر علت است اما گمان نمیکردیم تا بدین پایه.
حالا چند ماهی است که البسه و پوشاک پیشین را به ضرب و زور و سلام و صلوات میپوشانیم به خودمان. مامانمان هم که کلی حال میکند که پسرش “یه پیرهن گوشت” گرفته و دم به دقیقه اسفند دود میکند و به تخته میکوبد.
گاهی که میایستیم جلو آینه و دستی به سر و رویمان میکشیم، ناخواسته گوشهی چشمی هم به شکم نافرممان میاندازیم، آه میکشیم و از جوانی یاد میکنیم که چگونه مثل یک موجود نجیب پنجاه کیلویی در زمین بسکت بالا و پایین میپریدیم…
۱۹ فروردین ۱۳۸۶ | روزنوشت |
مهم است آدم سنگ یک چیزهایی را پیش از آن که با آنها مواجه شود، با خودش وا بکند. به عنوان مثال بنده مدتهاست تکلیفم را با این داستان مکرر دست به آب شدنهای اورژانسی روشن کردهام. وقتی میدانم که به این زودیها به محل موعود نمیرسم، بدیهیست که سلامتی نظام شاشآییام را در اولویت خواهم گذاشت، حتی اگر شمشادهای اتوبان همت نیز همراهیام نکنند.
داستان جنگ احتمالی نیز از همین چیزهاست. باید نشست و فکر کرد که به عنوان یک سرباز بالقوه که تا بیست و چند سال دیگر مفتخر به این عنوان شریف هستیم، میرویم زیر علم هستهبازیهای آقایان سینه بزنیم یا نه. اگر فراخواندند و نرفتیم، به مرض قانونشکنی و فراری بودن دچار میشویم؛ اگر هم که رفتیم، دور جان و زندگیمان را باید خیط بکشیم. همینجوری که کیلویی میگویم ساده هست و مسخره. دچارش که شویم میبینیم چه مصیبتهایی هستند همینها.
از آنجایی که بنده جانم را از سر راه پیدا نکردهام، در نظرم احمقانه میآید که حالا بخواهم شرطبندیاش کنم بر سر قماربازیهای اتمی. هیچ رقم هم به کتم نمیرود که هستههای آقایان از زمرهی نوامیس ملی و دینیاند.
فردا پسفردا در هیر و بیر جنگ، اگر دیدید آمدند در خانهمان، با شلوارک مرا به زور کشیدند و بردند سربازی، لطفاً نخندید به ریش ما؛ از تبعات همین سنگواکنونهای جنگیست. اگر هم که خندیدید، زودا که ما هم به ریش شما خواهیم خندید…
فردا قرار است خبر خوش هستهای در کنند از خودشان. خدا به خیر کند…
۴ فروردین ۱۳۸۶ | روزنوشت, شادمانه |
ببخشید که دیر شد. البته میدانیم که دیگر میدانید که کلا سیستم اینجا همین طوریهاست. همهچیز با تأخیر است. به هر ترتیب، علاوه بر تنبلی، عواملی چند هم مزید بر علت بود امسال که نتوانیم به موقع عرض ادب کنیم حضور دوستان. در مجموع عارضیم به حضورتان که سال نو مبارک. نوروزتان هم مبارک. سالی سرشار از هر چه نیکی و نیکویی است آرزومندیم برای شما و عزیزانتان. از درگاه پروردگار متعال شنگولیت ابدی خواستاریم برای همگی. شاد و پیروز باشید 🙂
۵ اسفند ۱۳۸۵ | روزنوشت |
ـ رئیس پژوهشگاه تنبیهم کرده است تا یک لنگی، این طوری بایستم.
ـ آمادگی زلزله را تمرین میکنم.
ـ دمبل میزنم تا سرشانههایم قوی شود.
ـ میخواهم آن را بکوبم توی سر شما.
ـ دارم پزش را میدهم.
ـ عکس تبلیغاتی انداختهام.
ـ باران میبارد.
ـ دارم تکنولوژی اطلاعات درس میدهم.
ـ عکس فوق هویجوری است و شما سر کارید.
ـ در حال ریاست یا تشویش هستم.
ـ از خودم خنگولانه درکردهام.
ـ قرصهایم را به موقع نخوردهام.
ـ جملات قصار، عکسها/کلیپها یا سخنرانیهای الف نون را خوانده، دیده یا شنیدهام.
ـ احساس کردهام آدم بامزهای هستم.
ـ بلانسبت شما، فضول میسنجم.
ـ فرار مغزها میکنم.
ـ در وجه “شبکهی جهانی اینترنت” چک کشیدهام.
…
پ.ن. دوستان و همکاران محترم و مطلع از موضوع، فعلاً بیخیالی طی کنند تا ببینیم رفقای دیگر چه ایدهای دارند.
۲۲ دی ۱۳۸۵ | روزنوشت |
این که میبینید مدتی سایتمان میگفت به دپارتمان بیلینگ/ساپورت و این برنامهها سر بزنید اصلاً بیربط نبود به شما! حالا چه ربطی به شما دارد؟ میگویم الان. اصولاً آبرو، پیش اشخاص دوم به بالا است که ریختنی است و گر نه گیرم که شب هنگام، دمدمای خوابیدن، ناغافل بوی نامتعارفی از خودتان ول بدهید زیر پتو. با پتو و شکم خود که رودربایستی ندارید. میماند اخوی شما (مثلا) که سربزنگاه سر و کلهاش پیدا میشود تا یک کوفتی را که یادش رفته، بردارد و برود.
البته لنگ در هوایی سایت حقیر ابدا ناشی از بو و امثال آن نیست. مربوط به پول است. پول که ندهی همین میشود. آبرویت را پیش ملت میبرند که پول نداده این بیچارهی مفلوک. اقلا نمیکنند یک ایمیلی یواشکی در کنند که اوهوی! بیا پول وده؛ و به جای آن سیاه نامهی روی سایت، محترمانه مینوشتند که مثلا این سایت به دلایلی قابل نمایش نیست فعلا و از این حرفها. حالا همهی عالم و آدم باید بدانند ما پول ندادیم؟ من نمیدانم که در این بیآبرو کردن ملت چه لذتی نهفته است که از بیل کلینتون گرفته تا همچو منی را دامنگیر میشود…
مایی که به فیض ایرانی بودن مشمولیم و دستمان از هرگونه تجارت برقیه با ممالک راقیه علی الخصوص آمریکای خون مردم بمک، کوتاه، ناچار باید هر بار آویزان این و آن باشیم که دستی بکشند به سر ما و اجازه دهند از کارتهای اعتباریشان استفاده کنیم؛ این بار اشکال از کارت اعتباری مورد استفاده بود…
و اما این اشکال چه بود که این چنین کرد با ما؟ بروید از رئیسجمهور محترم بپرسید. گویا پسوند لافهای اتمیک ایشان، آن بانک قبرسی که نه سر پیاز است و نه ته پیاز، واسط بانک ملی است و سیستمهای جهانی، خودش را خواسته چس کند حضور اعاظم فرنگ که ما هم بله و اینها و فلان کرده وسط معاملات مالی مای بدبخت. اینها گفتم تا بدانید که بوی فیض معجزهی هزارهی سوم تا به چه پایه نافذ است که حتی این جزییترین مسأله از شخصیترین مسایل را مشمول حال خود میکند. الحق و الانصاف که بد معجزهای است این بو…
بماند…
همچنان که میدانید، ما اصولا دستمان زیاد به نوشتن نمیرود. اگر این بلا هم نازل نمیشد، بعید میدانم در این مدت چیز جدیدی میگذاشتیم این جا. به هر ترتیب خدا را سپاس میگوییم که باز این در گشود و حقیر را به همصحبتی دوستان، فرصتی دوباره بخشید 🙂
و من الله التوفیق و علیه التکلان…