حق الناف

روبروی آیینه می‌ایستم. چشمان خسته و گودرفته‌ام، صورت اصلاح نکرده و چرکم را دوره می‌کند. بوی ترافیک می‌دهد وجودم؛ بوی تاکسی. پیراهنم را بالا می‌زنم. نافم، با نگاه معصومی، از آیینه به من سلام می‌کند. یادم می‌افتد که سال‌هاست احوال نافم را نپرسیده‌ام. به فکر می‌افتم که ناف، موجودیت پرحماسه‌ای دارد، خاصه برای مادرها. به دلایل واضحی نمی‌توانم یک مادر بالفعل یا حتی بالقوه باشم اما قاعدتاً تا حدودی می‌توانم بفهمم که مادرها نسبت به ناف بچه‌های‌شان احساس ویژه‌ای دارند. احساسی از جنس تعلق، شاید هم از جنس درد و خون. اصلا شاید ناف فرزندان‌شان را گواه مادری خود بدانند. شاید هم همه‌شان اسیر چیزی شبیه به ناف فوبیای مزمن باشند و ترجیح دهند حضور ناف‌شان را نادیده بگیرند. هر چه که هست الان این ناف دارد به من سلام می‌کند و می‌گوید که خیلی دودر هستم و در کمال تواضع حقوق معوقه‌اش را از صاحبش طلب می‌کند. راست می‌گوید بنده‌ی خدا؛ اما هر چه که فکر می‌کنم به یاد نمی‌آوردم که در مورد حقوق حضرت ناف چیزی شنیده یا خوانده باشم. به راستی یک ناف چه حقوقی به گردن صاحبش دارد؟

کابوی بازی‌های وطنی

ظاهرا در آن دورانی که هنوز سیستم‌های متعالی مدنی و غیر مدنی در بلاد غرب راه نیفتاده بود و آمریکا را غرب وحشی می‌خواندند، سیستم تقسیم اراضی تازه کشف شده، شیوه‌ی مشتی و ردیفی داشت به این صورت که مدعیان زمین‌ها سوار بر درشکه‌های‌شان پشت خطی (شاید فرضی) صف می‌کشیدند و با علامتی که از یک جایی صادر می‌شد می‌تاختند و هر کس به قدر سرعت و شاید قدرتش بخشی از زمین را صاحب می‌شد. به این ترتیب زمین‌های به‌تر و بزرگ‌تر از آن سریع‌ترها و قدرترها بود. در بینابین این کابوی بازی‌ها هم له و لورده یا سوراخ سوراخ شدن چند کابوی خرده پا هم امری ناگزیر می‌نمود. به هر ترتیب مردمان آن زمان نیز گویا چنین ساز و کاری را به عنوان قاعده‌ی بازی پذیرفته بودند.

قصه‌ی انتقال یافتن واحد کاری ما نیز به جای جدید، بلا تشبیه ما را یاد همین گونه تقسیم اراضی انداخت، منتها این بار به جای آن کابوی‌های هفت تیر کش و شش لول زن، دوستان پژوهشگر و دکتر و مهندس بودند و سوژه‌ی دعوا، اتاق و سالن. تا دی‌روز که فکر می‌کردیم فلان اتاق و سالن مال ماست؛ امروز دیدیم که تابلوی جایی دیگر را نصب کرده‌اند سردرش. کاشف به عمل آمد که نقل و انتقالات خارج از ساعات اداری و در غیاب حریف و توأم با دعوا و مرافه و گیس و گیس‌کشی صورت پذیرفته؛ صد البته که سنبه‌ی کسی که پرزورتر است، جواب ده است؛ نه مایی که سر و ته‌مان را هم بیاوریم در عرصه این ترک‌تازی‌ها نخی از موی مبارک بخشی از آن گاوهایی که قرار است چرانده شوند هم نمی‌شویم، چه رسد به آن که بخواهیم مدعی سالن و اتاق هم باشیم.

البته این چنین هم نیست که وضعیت فوق مختص بنده و هم‌کارانم در جایی مثل پ.ص.ن باشد. حمل بر جسارت نفرمایید اما مملکتی که بای دیفالت ملوک الطوایفی اداره می‌شود، همه جایش همین طوری است.

خلاصه آن که ما هم شدیم جزو آن دسته‌ای که قرار بود سولاخ سولاخ شوند، که شدیم…

یه آروق کوچولو

بعضی حرف‌ها هست که نافرم روی دل آدم می‌ماند برای گفتن‌شان. هیچ‌گاه هم درست و حسابی پا نمی‌دهد فرصتی که آدم با فراغ خاطر بگوید آن‌ها را و از گفتن‌شان حسابی کیف از خودش درکند. عموماً هم حرف‌های هستند که مأخوذ به حیا نیستند ولی آن چنان هم نیستند که نشود گفت‌شان. یک چیز بینابینی هستند. مثلاً همین بحث پر سر و صدای بخارات معده. چیزی است که هم ناجور است و هم ناچار. ناجور از آن حیث که ملت وقتی می‌شنوند، “ایشه” می‌گویند و “عوق” می‌زنند، ناچار از آن حیث که چه بخواهند و چه نخواهند دچارش هستند و قاعدتاً پس از انجام فعل مذکور به راحتی و آسایش می‌رسند.

واقعیت آن است که دفع مناسب و به موقع بخارات معده از ملزومات و تعقیبات غذا خوردن است. الحق و الانصاف هم فعل مفرحی است؛ خاصه بعد از صرف غذایی مبسوط و سرشار از عناصر گاز ول‌دهنده. البته می‌پذیرم چگونگی به فعلیت رسیدن آن باید طوری باشد که آداب متعارف در این باب رعایت گردد که خودش مجال دیگری را می‌طلبد.

باور بفرمایید این چند ساله، آن چنان عناصر مؤدب و پاستوریزه دور ما را احاطه کرده‌اند که اشاره‌ی علنی به این نکته در یک جمع کلاسیک، سال‌هاست که داغ دل‌مان شده، حالا این به کنار، اصلا مهارت‌های مربوطه را هم فراموش کرده‌ایم و همین موضوع گاه باعث ناراحتی‌های ثانوی بسیاری می‌شود.

بحث‌مان چیز دیگری بود. می‌خواستیم بگوییم که القصه، شینطت و کرم گفتن این چیزها ـ که نمی‌دانیم زاده‌ی کدام یک از وجوه انسانی است ـ وقتی که حادث می‌شوند، آی حال می‌دهد، آخ حال می‌دهد.

الان هم که این‌ها گفتیم، حظ و حالی وافر از همین جنس که اشاره شد، بردیم…

غرغرونگ

تورقم می‌گیرد؛

در لالوی روزنامه‌ها و پیوج اینترنت می‌چرخولم؛

بلکه خبری بپیداید؛

تا وجودم را شاید

نخشخاید…

دیگر امروزها،

خبرها بای دیفالت خشخاییدنی‌اند.

قحطان چیزهای خوب است گویا.

در گوراگور هر سولاخی که خبری پپخشد،

جز رنگولانه‌های فقر و فساد و جنگ و نفرت

نمی‌چشمید و نمی‌گوشید.

آه،

به تنبان کدامین منجی

توانیم چنگولیدن؟

همه چیز می‌خستانگولنگد آدمی را…

آثار الف نونی

آن‌چنانی که فی الحال در بحر عشقولانه مستغرقیم، اصولاً گیج‌تر از آنیم که بخواهیم با اتفاقات باحال حادث در پیرامون‌مان نیز حال کنیم. یعنی یک جورایی این پروسسور دل‌مان چنان مشغول پردازش تسک معشوقه است که هیچ رقمه تسک جدیدی به کتش نمی‌رود. همین می‌شود که طی این یکی دو ماه، هر گاه اراده نمودیم در باب موضوعی پستی از خودمان درکنیم، متوجه می‌شدیم که یکی دو هفته‌ای از تاریخ مصرفش گذشته و نوشتنش خالی از لطف. الغرض که در کار یار بودن، کلا کار خفنی است 🙂

با این حال، ضمن عرض ارادت به آستان حضرت عیال، امروز یک خبری خواندیم که طاقت‌مان نیامد، زبان در کام فروبندیم و زورمان نرسید انگشتان رعشه گرفته‌مان را از نوشتن باز گیریم. فلذا جهت تشریک حال و حول، به اطلاع می‌رسانیم که به مبارکی و میمنت، شورای سیاست‌گذاری و نظارت بر انتشار آثار و اندیشه‌های احمدی نژاد تشکیل شد 🙂

پ.ن.1 در این باب ابراهیم نبوی طنز آب‌داری نوشته که توصیه می‌شود. ضمناً متوجه شدیم که این سایت خبرگزاری فارس ظاهرا لینک خبر را غیر فعال نموده. به هر صورت طوری هم نیست. لطفا مراجعه شود به صفحه‌ی دوم روزنامه‌ی همشهری روز یکشنبه، این یکی را دیگر به چشم خودم دیدم و خواندم.

پ.ن.2 الان متوجه شدم که آن مدتی که لینک خبر غیر فعال بوده داشتند متن خبر را اصلاح می‌کردند.

وام مهر محمود

مواقعی هستند در زندگی که آدم احساس می‌کند دوست دارد شخص خاصی را بگیرد و جر بدهد، قیمه قیمه‌اش کند، آتشش بزند، تف کند توی صورتش. طبیعتاً عصبانی هستم. خاصه آن که می‌بینم به لطف یک باد ناغافل معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، دکان هر چه وام است، سر بزن‌گاه تخته شده و مانده‌ایم دست به کمر. هر بانکی که می‌رویم برای گرفتن هر نوع وامی که ممکن باشد، می‌گویند با توجه به تغییرات احتمالی در نرخ بهره، تا آمدن دستورالعمل جدید، هری!

حالا اگر بابای بی‌چاره‌مان داشت و این شاش موش پولی که از صدقه سری وام‌های پر بهره‌ی بانک‌های خصوصی دست‌مان می‌رسید می‌زدیم کنارش، آن وقت این قدری جوش نمی‌زدیم و نگران جور شدن پول پیش خانه و سایر هزینه‌ها نبودیم. اما حالا که این حقیر یک لا قبا، مجبور است عین پانزده تومان پول پیش خانه را وام بگیرد، همان وام‌های خرده ریز، کلی سرنوشت‌ساز می‌شود. این آقا واقعا نمی‌فهمد که با این تصمیمات احمقانه، دستِ ـ به اصطلاح خودش ـ سرمایه‌خوارها را کوتاه نمی‌کند که هیچ، دست عده‌ی زیادی از امثال من را نیز دقیقاً همان وقتی که نیاز به پول دارند، کوتاه می‌کند.

داشتم سر انگشتی حساب می‌کردم، دیدم که نزدیک به ماهی چهارصد تومان قسط وام‌هایم خواهد شد. کمِ کمش، صد و پنجاه تومان هم کرایه خانه که مجموعا می‌شود پانصد و پنجاه تومان. همین الانش هم نزدیک به صد تومان قسط این طرف و آن طرف می‌دهم که آن هم حساب کنید می‌شود ششصد و پنجاه تومان. گمان نمی‌کنم که بیش از این نیاز به توضیح باشد.

به هر ترتیب حضور تمام دوستان و غیر دوستان، آشنایان و غیر آشنایان، اعلام می‌کنیم که در اسرع وقت نیازمند به هر گونه وام علی الخصوص از نوع “الحسنه” و “الپس نده” از پنجاه هزار تا پنجاه میلیون تومان می‌باشیم. ان شاء الله خداوند یک در دنیا صد در آخرت عوض‌تان دهاد P:

بگذریم!

با تمام این اوصاف همین دی‌روز رفتیم در معیت عیال برای‌شان یک سری لوازم ماهی‌گیری ابتیاع نمودیم تا به امید خدا جمعه، مراسم ماهی‌گیران امسال را به نحو مقتضی افتتاح نماییم 🙂