تب نوشت

حضوری را تجربه خواهم کرد،

معمایی تازه؛

و از غلظت این همه احساس

سنگینم انگار.

عشق را برهنه می‌خواهم،

آنچنان زلال

که از میان بافت‌های نازکش

عصیانم را به نظاره بنشینم

و در تدارک گناهی تازه

آنچنان رها

که دغدغه‌ی هیچ رسمی را نپذیرم.

من از تمامی این طراوتِ پر آشوب

تازه‌ام،

چونان که به بوی خاک باران خورده

خیسم کرده باشند . . .

یکم آبان ماه هشتاد و یک

تب نوشت

انتظار غروری را احساس می‌کنم

که دیریست

به دور دست

خیره مانده

گویی تبلوریست

از نشانِ نیامده . . .

گاهِ آمدن نیست انگار

نه آن سوارِ سفید پوش

و نه آن اسبِ بال‌دار

. . .

مادرم مدت‌هاست که مرا به کفایتْ نوید داده

و قبایی از سنت‌های خردمند

بر حضورم پوشانده

و حال می‌فهمم که دیگر من،

من نیستم

. . .

از این تلخ‌تر آیا می‌شد

که مَحْرمی که به بوی آغوشش آغشته‌ای

به حرمتِ خِرَدی نابکار

ـ خردی برخواسته از تعادل شهوت و حرص پول ـ

به تندیِ شکستنِ یک بوسه

از خویش برانی؟

. . .

گاهِ آمدن نیست انگار

و مادرم مدتی است که نیامدن را

نیک به نظاره ایستاده

. . .

تب نوشت

من و تو

در این آسمان

به تنهایی پرواز

ایمان می‌آوریم

و ابر بودن را تجربه می‌کنیم.

گرییدنمان،

نشاطی است جاری

در نماز دهقان . . .

ما رو چه به سیاست

هیچ وقت از سیاست خوشم نیومده و نمیاد. تو این هفت هشت سالی که تفلیزیون نداشتیم، نه رادیو گوش می‌کردم و نه روزنامه می‌خوندم. البته خوب این خیلی بدیهیه که چند باری هم از این قاعده تخلف کردم که از این بابت از خودم عذر خواهی می‌کنم. دلیل واضحی داره این کار؛ چون همه ما می‌دونیم که این رادیو تفلیزیون چه خزعولاتی رو تحویل آدم می‌ده، فعلاً هم که روزنامه درست حسابی نداریم، اگرم داشته باشیم خبرا رو می‌پیچونن تا تعطیلشون نکنن . . .

به قول یکی از دوستان “خدا پدر مخترعین اینترنت رو بیامرزه” که باز یه آب باریکه‌ای هست آدم بفهمه دور و برش چه خبره. هر خبری هم که باشه اوضاع بد جوری شیر تو شیره . . .

چند روز پیش تصمیم گرفتم که کمی در اخبار چرخ بزنم ببینم دنیا دست کیه. خوب! اول می‌ریم سراغ آژانس‌های خبرپراکنی کشورهای غیر خودی: بی بی سی! یه خبر خوب هم از ایران ننوشته بودند. فقط اخبار خشتک پرچم کردن‌های قوه قضاییه بود از وبلاگ‌نویس‌ها؛ تصمیمات استرتژیک اتحادیه اروپا علیه ایران؛ خط و نشان کشیدن‌های آمریکا؛ حقوق بشر و قس علی هذا . . .

خوب حالا می‌ریم سراغ گویا. طبیعتاً انتظار ندارین که بگم اونجا دیگه حرف‌های خوب خوب نوشته بود! نه! به هیچ وجه! فقط فهمیدم که توی چه منجلابی هستم که هر لحظه دارم بیشتر توش فرو می‌رم . . .

خسته می‌شم و شیر اینترنت رو می‌بندم . . .

مثل همیشه ـ که هر بار از این غلطها می‌کنم ـ تا یه هفته اعصابم خورد بود! بعد به خودم می‌گم که آخه پسر! مرض داری اعصاب معصابت رو پیاده می‌کنی واسه هیچی! قرار نیست چیزی عوض شه، همینه هست که هست؛ بهتر نیست بی خیال شی و مثل یه بچه‌ی خوب (یه موجود شریف) سرت رو بندازی پایین و کارتو بکنی؟! . . .

چه کنیم! همین هست که هست…

دوستان خرده می‌گیرن که آقاجون تو دق مرگ می‌کنی ما رو تا سایتت رو بروز کنی! خوب حق هم دارن ولی امان از اتصاع ضد مافوق! [1] البته لطف سایر مرتبطین و غیر مرتبطین با سایت حقیر هم در این امر بی تأثیر نیست! احتمالاً متوجه شدین که قریب به یک هفته سایت بنده قابل دسترسی نبود؛ آن هم به دلیل اینکه من بدبخت پول ندارم برم هاست پولکی بیگیرم، این آقای هاست ما ـ که مجانی هم هست ـ هر وقت، هر غلطی که دلش می‌خواد می‌کنه! مثلاً همین که ما یه روز اومدیم یه سری به سایت خودمون بزنیم، دیدیم که زارپ، کامپیوتر سرور رو برای تعمیرات پیاده کردن! . . .

نکته بعد اینه که نمی‌دونم چرا حرفم نمیاد!! باور بفرماین که بنده تمام تلاشم رو می‌کنم که حرفم بیاد ولی نمیشه! در حالات مختلف: پشت غامپیوتر، زیر میز، توی چال تعمیرگاه، تو حموم، تو دستشویی، در حال فین کردن و خلاصه در تموم فیگورهایی که می‌تونید تصورش رو کنین سعی کردم ولی نشد که نشد . . .

خلاصه اینکه:

ـ بد روزگاریه

ـ پول علف خرسه

ـ روغن ماشینتون رو زودتر از هشت ماه تعویض کنین

ـ سرم شلوغه

ـ دوست ناباب

ـ سعید مرتضوی

ـ شب که می‌خواین بخوابین انگشتاتونو بشمرین کم نشده باشن

ـ بالا رفتن سن ازدواج

ـ دوران شیدایی

ـ مجلس هفتم

ـ بخارات معده حاصل از خوردن نوشابه

ـ . . .

[1] Copyrighted by Sina Sattari Tabrizi

سال نو میلادی مبارک

سال نو میلادی رو به تمام دوستانی که تازه شدن رو دوست دارن، صمیمانه تبریک می‌گم. هر وقت که نزدیک کریسمس می‌شه خاطره‌ای برام زنده می‌شه اونم اینکه بعد از گذشت دو سال تو دانشگاه، یکی از دوستان ـ که قطعا همه بچه‌های همقطاری من ایشون رو می‌شناسن ـ در چنین روزهایی، اومد و به من کریسمس رو به عنوان یه دوست ارمنی خودش تبریک گفت!! خوب طبیعتا من هم به روی خودم نیاوردم و از او به عنوان یه دوست مسلمان خودم تشکر گرمی کردم تا اینکه نماز ظهر رو به جماعت با هم تو مسجد دانشگاه خوندیم و ایشون تا عصر تو کف بود بنده خدا که چه اتفاقی افتاده . . .