۹ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
تب کردم وقتی خواندمش… در وبلاگ مسعود بهنود…
غزلیست از سیمین بهبهانی…
همواره اشعارش را دوست میداشتم و از این که چگونه کلمات و مفاهیم را رام میکند به وجد میآمدم. این نیز اینگونه است…
و نگاه کن به شتر، آری که چگونه ساخته شد باری
نه زآب و گل که سرشتندش، ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دید فریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری، به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضور گستره را دیدن، چه نگاهی از سر بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا، ز شیار شوره نشان دارد
چو خطوط خشگ پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت، ز هرآنچه مایه آگاهی
و تو این تهی شده را باید، ز کدام هیچ بینباری
و در این تهی شده میبینی، هیمان اشتر عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گرانباری
و جنون دو تیشهی رخشان شد، به صف خشونت دندانها
که ز صبر کینه به یار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی، رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری
…
۶ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
چشمهایم گشوده میشود بیاختیار… پلکها نیمگشودهاند…
سقف این اتاق چرا اینقدر بلندست؟ به زحمت میتوان پاهای کوتاهِ عنکبوتِ همیشگی را تشخیص داد. حالی میکند آن بالا. قطعاً گرمتر از اینجاست…
هیچ حرکتی جایز نیست. حتی چشمها را نباید گرداند…
آرامش صبح بارانی دیوانهام میکند… چه لذتی بالاتر از این که در سکوتی رؤیایی، پلکها را روی هم بگذاری و با لبخندی که نمیدانم از کجا هدیه میآید، بتوانی بشماری تکتک قطرهها را… بشماری باران را… و ابرها همه چیز را رنگ میکنند و همه چیز سیاه و سفید میشود…
پلکها روی هم میافتند… صدای باران لالاییست…
بدنم لمسست. نمیتوانم خودم را تکان بدهم. حتی اگر بخواهم نیز نمیتوانم… و گرمای زیر پتو چه لذتی دارد…
“بلند شو پسر! کلی کار مانده. باید سر بزنی به بخاریها…” ای بابا… شما هم که وقت گیرآوردهاید…
وجودی ناجنس و بیموقع، به نمایندگی از چیزی شبیه به وجدان، در درونم به کلنجار برمیخیزد… متأسفانه پیروز میشود و دستور به حرکت میدهد…
باران همچنان لالایی میخواند…
دستم با کراهتی وصف ناشدنی به حرکت میآید و آقای سونی را جستجو میکند. زیاد لازم نیست دنبالش گشت. حالا نوبت میرسد به جاهای سخت داستان: باز کردن چشمها… چند دقیقهای وقت لازمست…
چندین دقیقهای وقت لازمست…
واقعاً چه تصمیم شجاعانهایست آگاه شدن…
چشمها با طمأنینه گشوده میشوند. سرم به مقداری که لازمست روی بالش لیز میخورد و آنگاهست که… آگاهی مرا در برمیگیرد: شش و پنجاه و سه دقیقه…
آگاه شدن فایده نمیکند… چشمها تصمیم خود را گرفتهاند…
باران خاکستریم میکند… لالایی میخواند…
چشمها، آرام، چنان میکنند که باید…
دیوانهای مرا تنگ در آغوش کشید و آرام پیش گوشم چیزی زمزمه کرد. چیزی که اگر بگویم، مامانم پوستم را میکند. پس گیر نده لطفاً. قول میدهم خواب بعدی که دیدم ـ اگر افتخار دادی و آمدی ـ آرام پیش گوشت زمزمه کنم…
۴ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
|
و اینک منم، مردی تنها، در آستانهی فصلی سرد… مشغول به امر خطیر خیاربانی…
بعد از مدتها، آرامشی نسبی بر اوضاع و احوال حقیر حاکم شد و بنده هماکنون در اتاق کارگری خودمون در قریهی ورامین، پشت لپتاپ نشستم و در حالی که پشتم به بخاریه و احساس مطبوعی از گرمای صادره از اون دارم و البته با آسودگی خاطر، شرح حال مینویسم 🙂
به طور خلاصه حضور عزیزان عرض کنم که:
بالاخره روز موعود ـ نشاکارون ـ فرا رسید… پنجشنبهی هفتهی پیش، بار عام دادیم تا دوستان شناس و ناشناس بیان هم کمکی کرده باشن و هم فیضی برده باشن. غیر از من و آرش و سلطان، آیدا، سینا، محمد، حسین، الهام، پویا و میثاق هم اومده بودن. از زمان ورود، کارها رو تقسیم کردیم. بعد از یه دورهی کارآموزی کوتاه در حوزهی چالهکنون ـ که سلطان برگزار فرمودن ـ سینا، الهام، آیدا و محمد شروع کردن به درآوردن چالههای نشاها توی کرتها. حسین، آرش، پویا و سلطان هم رفتن زمین آقا کورش تا نشاها رو بچینن تو جعبه. 2400 تا نشا رو باید توی صد تا جعبه میچیدن. من و میثاق هم رفتیم مشمای پلاستیکی بخریم و کمی خرت و پرت دیگه. خریدمون که تموم شد، ما هم رفتیم زمین کورش و به بچهها کمک کردیم تا جعبهها رو توی وانت بذارن و از اونجا همگی راهی شدیم طرف گلخونه. با سیستمی مورچهوار، جعبهها رو آوردیم توی گلخونه و چیدیم کنار کرتها. تقریباً ساعت یک بود و ملت به دلایلی به هیچ صراطی مستقیم نبودن، لذا نشستیم و صبحونه رو که قرار بود ساعت نه بخوریم، جای ناهار به خوردشون دادیم.
بعد از تجدید قوا، با آرایشی جدید شروع به کار کردیم. اکثر نیروها به امر چالهکنون و نشاکارون مشغول شدن و من و پویا و سینا و میثاق، نایلون داخل گلخونه رو زدیم. ساعت پنج بود که با حسین و الهام و پویا، زودتر از بقیه راه افتادیم طرف تهران تا به دعوت عروسیهامون برسیم. اون شب عروسی جواد بود و هیچرقمه راه نداشت که دودر کنم. آرش باید اون شب میموند خیاربانی. تازه؛ شب قبل هم مونده بود تا بخاریها رو روشن کنه و گلخونه رو گرم کنه. فرض کنید که توی این بر و بیابون، برق هم قطع باشه. جدا دلم براش سوخت بندهی خدا…
با اون پوستی که پنجشنبهای از ملت کنده بودیم، دور از ذهن نبود که واسهی جمعه هیچ داوطلبی نداشته باشیم. کلی از نشاها هم هنوز مونده بودن توی جعبهها و باید زودتر میکاشتیمشون. خانوادهی مرادی، جمیعاً قبول زحمت فرمودن و راهی شدن طرف ورامین. جمعه هم کارمون فقط به کاشتن نشاها گذشت ولی نهایتاً دو کرت موند برای شنبه. نکتهی بسیار مهم و قابل توجه در روز جمعه، این بود که به همت خانوادهی مرادی، ناهار، قرمه سبزی داشتیم! در همین جا بنده از خانم مرادی و نیز آقای مرادی تشکر خاص میکنم که برگی بر خاطرات قرمهسبزیخورون بنده اضافه کردن 🙂
جمعه شب قرار بود که من خیاربان باشم. شب اول واقعاً به من سخت گذشت. علیرغم خواب بسیار طولانی، بیدارشدنهای دوساعت به دوساعت، خیلی خستهام کرد. مضاف بر این که شنبه شب هم مجدداً خیاربان بودم ولی به هر ترتیبی که بود، اون دو شب رو گذروندیم. از اون به بعد برنامه رو با آرش جوری تنظیم کردیم که یه شب در میون بمونیم.
دارم کمکم به این سیستم عادت میکنم. داره دستم میاد که چهوقتهایی برم به بوته خیارهای سر بزنم و چهجوری دمای گلخونه رو تنظیم کنم. تنهایی این جا هم قصهایه واسه خودش. البته از این که مجبور نیستم صدای تلویزیون رو تحمل کنم خیلی خوشحالم ولی به هر صورت بینصیبم از لذت همصحبتی با مامان و بابا و آرش و گلاویژ… شام هم فراموش نشود البته.
|
|
|
|
|
بقیه ی عکس هایی که از این روز به یادماندنی گرفتم رو توی آلبوم زیر می تونید ببینید 🙂
۲۷ دی ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
فقط مانده بود که پشت فرمان رخشمان بخوابیم… که خوابیدیم…
سرعت: خواب بودم، نفهمیدم؛ حدس میزنم هفتاد هشتاد تا رو داشتم، شایدم بیشتر.
زمان: دیروز، حوالی ساعت یازده و نیم.
مکان: مهدیهی تهرا… آخ ببخشید! منظورم جادهی ورامین بود؛ ابتدای فیروزآباد D:
نتیجه: تصادف خفن!
قبلاًها فکر میکردم که چهطور ممکنه که آدم پشت فرمون خوابش ببره. خوب! گمون نکنم که در این مورد، دیگه نیازی به فکر کردن باشه. خودم هم باورم نمیشد ولی به همین سادگی: خوابم برد…
احساس کردم که ماشین داره سر و صدا میکنه چشم که باز کردم دیدم دارم میرم توی خاکی و چون توی اون لحظه گیج خواب بودم و هنوز هم درست یادم نمیآد که چی شد، فرمون دادم که بیام تو مسیر ولی چون بد فرمون دادم، ماشین به تاب افتاد و نتونستم کنترل کنم و آخرش… تق… البته دو تا تق… گوشهی جلو ماشین سمت راننده خورد به گوشهی عقب ماشین جلویی، سمت راننده و بعد ماشین کله کرد و ته ماشین سمت راننده دوباره خورد به همون تاکسیه… به بیان دیگه وقتی فرآیند تصادف به اتمام رسید جلوی ماشین در جهت خلاف جاده بود. به گفتهی شاهدان عینی، اگه اون تاکسیه نبود، قطعاً چپ میکردم.
طبق بررسیهایی که انجام دادم چهار عامل مهم در خواببردگی بنده مؤثر بودن. اولین و مهمترین عامل، راحتی و رهواری بیش از حد ماشین D: عامل دوم، آلبوم بر آستان جانان آقای شجریان. سومین عامل، بخاری ماشین و چهارمین عامل، تابش مستقیم حضرت خورشید به صورتم…
بگذریم… واقعاً حال ندارم که در مورد دردسرهایی که این دو روز کشیدم چیزی بگم که خدا نصیب نکنه. هر چی بود گذشت…
حالا فعلاً که بردمش پیش علی آقا، راست و ریستش کنه. دیگه عادت کرده بنده خدا؛ هر بار میام پیشش میدونه قضیه چیه…
اما…
اما خدا نسازه واسه اون چشمشورهایی که نداشتن ببینن که چه رخش نازی دارم! هر چی صدقه دادیم و تخممرغ شکوندیم و اسفند دود کردیم و دخیل بستیم ظاهراً فایده نداشت که نداشت…
و آخر کلام، البته با اجازهی حضرت شاملو:
… چه پیش آمده است؟ به چهرهاش بنگرید
تصادف به چهرهی پریده رنگش فروپاشیده
رخسار تصادفمردی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است…
۲۲ دی ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
او کیست؟
آیا او یک تروریستست که دارد تونل حفر میکند؟
نــــــه!!
اون منم که دارم شخم میزنم D:
این لباسی هم که میبینید یادگار دوران پرمشقت سربازیست. دوستانی که آمار بنده رو توی این دوران دارن لطف کنن یکی دو ماهی دندون رو جیگر بذارن…
دیروز و امروز مهمترین کاری که کردیم سمپاشی خاک بود. با توجه به نتیجهی آزمایش خاک که روز سهشنبه گرفتیم، لازم بود که واسه از بین رفتن برخی قارچهایی که هنوز کامل از بین نرفته بودن، این کار رو انجام بدیم. اول سلطان ـ اسم رو حال میکنین؟! ـ سمها رو قاطی کرد و بعد به نسبت مساوی رو کرتها پاشید. بعدشم بخشهای سمپاشی شده رو شخم زدیم. دو بار. یه بار دیروز و یه بار امروز. هنوز کلی کار دیگه مونده؛ نصب لولهبخاریها، آوردن تانکر، وصل کردن شیلنگ گازها و فلوتیها، نصب چهارشاخهای گازوییلی و صد تا کار دیگه که فعلاً یادم نمیآد. امیدواریم که به لطف حضرت باریتعالی، دوشنبه یا حداکثر سهشنبه نشاها رو بکاریم.
کلی استیل شخم زدنم خوب شده. یاد گرفتم چهجوری فشار روی کمرم رو کم کنم. زاویهی گرفتن بیل و فاصلهی دستها هم از سر بیل، دستم اومده. خلاصه کلی آپگرید شدم.
یه سری عکس از دیروز و امروز رو اینجا گذاشتم…
۱۸ دی ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
خیلی وقتها شده که خودم رو رها میکنم توی خاطراتم؛ گفتهها، شنیدهها و وقایع گذشته و بیاختیار، سعی میکنم که اونها رو با تمام جزییات به خاطر بیارم و مجسم کنم؛ جوری که تلخی و شیرینیشون رو انگار که همون لحظه اتفاق افتاده باشن، با تمام وجود احساس کنم. یه حس آشنای دوست داشتنی به من میده؛ یه نشئگی عجیب. بعد که بخودم میآم میبینم که ساعتها داشتم توی فضایی غوطه میخوردم که مدتهاست که از عمرشون گذشته و تنها چیزی که دستگیرم شده، فقط و فقط همون احساس نشئگیه.
شبیه به این رفتار رو هم توی اغلب روابط دوستانه و کاریِ روزانهام، توی محاورههای کوچه و بازار و تاکسی، توی وبلاگهایی که میخونم و توی خانوادهام و خیلی جاهای دیگه، به وفور و وضوح میبینم. خیلیها به نوعی تلاش بیشائبهای دارن که به یاد بیارن و همه چیز رو قیاس کنن با آرشیو احساسات دیروزین خودشون و بالطبع آآآآه بکشن و یا شادی کنن.
همچین مسأله رو به صورت کلان هم میتونیم تعمیم بدیم به خیلی از رفتارهای عمدهی اجتماعیمون که به هر دلیل اپیدمی شده. مثلاً این که اغلبمون خیلی با این مسأله حال میکنیم که هخامنشیان اجداد ما بودن و دارای تمدن کهنی هستیم و کلی آثار باستانی داریم و… مسایلی از این دست.
نمیدونم که چنین رفتاری چهجوری توی خون خیلی از ما ایرانیها نهادینه شده و اصولاً توان تحلیلش رو هم ندارم. به طور عام نمیتونم بگم که چیز خوبیه و حتی نمیتونم بگم که چیز بدیه. صرفاً یه چیزیه که هست و به نظرم محرک اصلی خیلی از ویژگیهای فردی و اجتماعی ما هم محسوب میشه. البته به طور شخصی عرض میکنم که این مسأله رو برای خودم چیز خوبی نمیدونم.
چند سالی هست که آموختم نگرشم نسبت به این مسأله این گونه باشه که اکثر وقایعی که به آدم حادث میشه، محملیه که باید آدم از اون درسی رو فرابگیره و گر نه خود اون واقعه، چیزی نیست که ارزش حمل کردنش رو برای سالیان سال داشته باشه. هر اتفاقی افتاد باید ببینیم که چه درسی میتونیم ازش بگیریم و بعد خود اون رو رها کنیم. جوری رها کنیم که حتی یه ساعت بعد هم به خاطر نیاریم که اون اتفاق چی بوده.
قطعاً خیلی آدم باید قوی باشه که به تمام و کمال بتونه این روش رو پیش بگیره؛ ولی همون مقداری که تونستم این شیوه رو توی کارهام استفاده کنم، باعث شده که ذهنم به طرز خیلی خوبی خالی بشه؛ حواسم خیلی به خودم و به خصوص اکنونم باشه؛ از لحظههام لذت بیشتری ببرم؛ انرژیام چندین برابر بشه؛ بهتر بتونم فکر کنم و تصمیم بگیرم؛ دوستان بیشتری داشته باشم؛ بهتر به روابط دوستانهام بپردازم؛ صادقتر باشم و خلاصه یه مشت خاصیت خوب…
مامان داره خفن پشتیبانی میکنه. پنج دقیقه پیش پرتقال آورد و حالا انار دون شده. واقعاً لذت بخشه دیدن دونههای انار که ولو شدن توی سرخی آب انار و یه نمه هم گلپر روشون ریختن؛ به خصوص احساس مزهی ترش و شیرینش… ممممم… دیوانه کنندهست سیستم…