روزنوشت‌های لیشام

به خدا ماه مقصر است…

کسانی هستند در زندگی که شنیدن اسم‌شان یا دیدن و شنیدن اثری از آثارشان، کلیدِ صندوق‌چه‌ی هزاران هزار خاطره و احساسِ شگرفی است که در انبوهِ کدورتِ روزمرگی و اندوهِ لاجرمِ این روزگار، شادی و تازگی‌شان را وانهاده‌اند و دست‌مان به بازگشودن‌شان نمی‌رود. حالا هر بهانه‌ای که...

عمل‌کرد تحریم

وضعیت به گونه‌ای است که نوشتن از هر چه که تنه بزند به آگاهی، بوی سیاست می‌گیرد و خشتک نویسنده در معرض خطر. برای مایی که به هزار و یک دلیل، باید سرمان در آخورِ خودمان باشد، ننوشتن از این‌گونه حوزه‌ها، از بدیهیات است؛ اما یک چیزی هست که توی گلوی‌مان گیر کرده است این چند...

نوستالژی مدرسه

(برای دیدن عکس‌های بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید) خواب مدرسه می‌بینم هنوز... خواب‌های نازک مدرسه. همان بچه‌ها هستند و همان بازی‌ها و شیطنت‌ها. همان معلم‌ها هستند و همان دهان‌صاف‌کردن‌ها. پانزده سال است که خواب مدرسه می‌بینم؛ پانزده سال... همه هستند؛ هم‌دوره‌ای‌ها؛...

آن فلان زا

احمقانه به نظر می‌رسد ـ ظاهرا ـ این که کسی باشد، گاه و بی‌گاه هوس کند بیمار شود، آن‌چنان که بیافتد گوشه‌ای و نتواند ساده‌ترین کارهایش را خودش انجام دهد. تبش بگیرد و لرز کند و بسوزد. چند لا لباس بپوشد و شُر و شُر عرق بریزد. آن‌قدر ناتوان شود که برای یک لحظه هم شده مرگ...

حماسه‌ای شِکرخوابی

این شِکرخواب‌های بامدادی هم خاطره‌هایی می‌سازد گاهی که می‌شود با آن از نو بن‌فراخی را تعریف کرد؛ چه بسا همتِ مضاعف را. چه ربطی دارد؟ می‌گویم الان. بگذارید این آخرین حماسه را برای‌تان نقل کنم و یک احسنت گنده، حواله‌ام کنید. اسبابِ بیدارباش ما موبایل‌مان است که به نوای...

یا چیزی شبیه به این

(اینجا قبلا یه عکس بود به این نشانی. دیدم که کلهم عکس و صاحب عکس غیب‌شان زده و پیدایشان نیست. من هم بی‌خیال شدم | بیست و نهم آبان ماه نود و نه) تهِ کلامم همیشه می‌گرفته. زبانِ اَلکنم جزیی همیشگی از بودنم بوده و هست؛ آن قدر که حتی آن جایی که باید خودم را می‌فهمیدم،...