روزنوشت‌های لیشام

به ریش مردم می‌خندند…

«وقاحت هم حدی دارد» این گزاره از بیخ غلط است. وقاحت، حماقت، بلاهت و هر چیزِ نکوهیده‌ی ناجور حد ندارد و آیینه‌ی تمام عیار این‌ها، مجموع در ... (بعضی چیزها). دوشنبه‌ای ـ عید قربان ـ منزل بودم و سرم به کاری گرم که در خاطرم نیست چه بود. پریسا (بعضی چیزها) را مهمان سکوتِ...

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم

نزدیک به چهار سالی هست حالا که در رسته‌ی آمریکایی‌سوارها دسته‌بندی می‌شوم. تعریف به‌تر و درست‌تری از موجودی به نام ماشین دارم. در این مدت، هر روز هم که گذشته راضی‌تر بوده‌ام از داشتنش. با کودکِ درونم که خلوت می‌کنم و شروع می‌کنیم رویاپردازی، به ایشان عرض می‌کنم اگر...

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم

باور بفرمایید حقیر نیز مانند بسیاری از همین شماها تا چند سال پیش به ماشینِ آمریکایی می‌گفتم لگن. با خودم کنار نمی‌آمدم که این موجوداتِ اُوِر اِسکِیل را داخلِ ماشین جماعت حساب کنم. اصلا چه معنی داشت آن همه آهنِ مملکت که حداقل سه تا پراید ازش درمی‌آید بشود یک ماشین؟!...

سیر بخورید 🙂

می‌شناسم خیلی‌ها را که دوست دارند سیر بخورند اما از عواقبش می‌ترسند. حق دارند خوب؛ هر طور حساب کنید عواقب دارد، این که سرِ شام، مبسوط سیر بخورید و تا صبح توی صورت عیال، آروق با طعمِ سیر بزنید. مبتلا به خر و پف هم که باشید دیگر نور علی نور است. تازه فردایش هم گرفتارید...

سعادتِ حقیقی

فیلم‌ها هر قدر هم که بد باشند و بعدش احساس تهوع و بطالت دستت می‌دهد، وقتی که دیدی‌شان یعنی باید می‌دیدی‌شان؛ یعنی نکته‌ای، پیامی داشته برای تو که باید پیدایش می‌کردی، ولو به قیمت آن احساس ناخوب. کمِ کم‌اش این است که یادبگیری که آمارشان را از پیش بگیری. فیلم‌های خوب هم...

آرشام و لیشام

گرگ و میش دمِ غروب بود که تازه رسیدم بندر عباس. مناقصه باخته و اعصاب خرد و خسته از دو ساعت و نیم ایستادن در صفِ قایق‌های قشم به بندر. شرجی و گرمی هوا احساس چندش آور و سنگینی کت پوشیدن را دو چندان می‌کرد. برای طبع گرمایی‌ام کنایه که نه؛ خود جهنم بود آن وضعیت. جنبش...