روزنوشتهای لیشام
دایی باقر خوران
(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید) دعوا کردنها و دل و قلوه درآوردنها و گیس کشیدنهای کاری، دانشی است که سهم هر حلقهای از همکاران نمیشود؛ این که همهی اینها اتفاق بیفتد و باز بعد از سالها، همچنان بهترین دوستان باشید برای هم. باور دارم که توسعهی...
خرابی چون که از حد بگذرد…
اخوی میگفت که: اگر ما هم آن زمان بودیم و دو تا از این چاووشها را میشنیدیم، اختیار از کف میدادیم و میریختیم در خیابانها... و صد البته درست میگفت اخوی؛ شعرها، حرفِ دلِ مردم؛ آهنگسازیها، رنگ و بوی شور و حماسه؛ نوازندگیها و آوازها برخاستهی دلهای خون و فریادها؛...
اینسومنیا ـ ماهیگیری ـ عروسی
(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید) این چهارشنبه شب تا صبح باز بیخوابی مهمانم بود. دیگر از آن ناخواندهها نیست؛ وقتی میآید معذب نیستم؛ در دل نفرینش نمیکنم. گاه و بی گاه سری میزند و تمام انرژیام را خونآشاموار میمکد و میرود پی کارش. مینشانمش...
حکایت کُریهای گردوبازهای دوستداشتنیِ موسسه
گردو بازی، یک نوع بازی قدیمی بوده که اصولا پیش نیاز هر گونه بازی ـ ولو کانتراسترایک ـ میباشد 🙂 دوستان وقتی خوب گردو بازی تمرین نکرده باشند و کری خواندنشان گوش عالم و آدم را پر کند همین میشود که امروز دیدید. این را گفتم که برخی دوستان مدعی بدانند و آگاه باشند که...
لحظههای شکستن…
واقعیات را باید پذیرفت؛ آن چنان که هستند. پذیرایشان که نباشی به فراست میافتی که صورت مسأله را پاک کنی، عوض کنی، چشمانت را ببندی و مدام خودت را گول بزنی، فرار کنی و خلاصه هر کاری کنی که نپذیری که هست؛ و دست آخر به امید این که همه چیز خوابی بیش نبوده، چشمانت را باز...
سندرم در…
هر دری که باز میکنم... توهم گذر از هر آن چه بودهام مرا میگیرد... توهم یک ریست شدن احمقانه... چشمانم را میبندم... و گذر میکنم... و انگار سالها طول میکشد این گذار... از این سوی در... تا آن سوی در... و صدای بسته شدن در... نویدِ رفتنِ هر آن چه بودهام میشود......