روزنوشت‌های لیشام

فلیکرانه

با خودمان قرار کرده بودیم که این یکی را دیگر نپیچانیم. فرزاد که زنگ زد و گفت پای رفتن است، ما هم کیف‌مان کوک شد و عزم‌مان جزم‌تر برای پیوستن به خیل فلیکریون. این بار بنا بود که همدان را پاتوق کنند دوستان... نمی‌دانم از چه حساب است که خواب ما و اتوبوس بین شهری،...

یادواره

این را به یادگار از ماشین عزیز و نابود شده‌مان، آویزان کرده‌ایم کنار یکی از آینه‌های خانه. هر بار که می‌آییم دستی به سر روی‌مان بکشیم، داغ دل‌مان تازه می‌شود و آه می‌کشیم، کشیدنی. چه خاطره‌ها که نداشتیم با هم... در بحر تفکر که مستغرق می‌شویم می‌بینیم که این حرف آقای...

اَ همچون «اَمُرداد»

یکی از دوستان پژوهشگاهی بنده، علاقه‌ی زیادی به مسایل فرهنگی و تاریخی ایران باستان داره. هر از چند گاهی بحثی بین ما پیش می‌آد و ایشون نکاتی رو می‌گه که برای من هم جالبه و هم خیلی آموزنده‌ست. توی همین بحث‌ها یه بار به گاه‌شماری ایران باستان اشاره کرد و نکاتی راجع به اون...

تخت حوضی

پیش‌تر که اخوی بزرگه‌ی ما به قید تأهل ترک منزل نفرموده بودند، جمع ما چهار تا برادر و خواهر بساطی داشتیم شب‌ها. شام که تمام می‌شد همان پای سفره شروع می‌کردیم هم‌خوانی آوازهای شجریان و ناظری؛ بعد تصنیف‌های‌شان را می‌خواندیم. جلوتر می‌رسیدیم به تصنیف‌های قدیمی‌تر، از...

پیرانه‌ی زرد

عجب رنگی دارند این‌ها. پیرانه‌سر، سحرت می‌کنند، بی‌عشوه‌ای، بی‌کرشمه‌ای، بی‌طمع طعمی گس... عجب حالی دارند این‌ها. آن سبز سیر بشاش را به خاطر دارید؟ حالا زردش؛ کمی غبار گرفته‌تر... شاد باد زادن‌شان؛ شاد باد رفتن‌شان... به قدر چشم به هم زدنی بود این دور... آخر چه‌اندازه...

لیشام هستم

• "تا دو سال تو دانشگاه دنبال لیشام می‌گشتم ببینم این دختره کیه..." این یه نمونه‌ی کوچیک از مجموعه‌ی اعترافات دوستان بنده است. می‌بینید! یه اسم این تریپی، می‌تونه چه سعادتی رو نصیب آدم بکنه که هر چی سیبیل راه بیفتن دنبال آدم که آمار بگیرن!! ای بخشکی شانس......