روزنوشتهای لیشام
تب نوشت
بیخبرم گویی که باید چنین باشم ... من از این دور واژگون پنداری که آب شدم یله بر ناکجاآبادی که بیخویشم میبرد به گاه بیخبری ... بیخبری، عذابم میدهد ... • • • بیخبری، زکات علمی است که به لطف خداوند، ارزانیام داشتهاند و انگار که باید بسوزم،...
این هم از کابینت
لطف خداوند بر امت همیشه در صحنه و شهیدپرور ایران، جاری شد و دکتر حاج محمود خان احمدینژاد را واسط فیض قرار داد و اعضای کابینه به مبارکی و میمنت معرفی شدند. از آن جا که بنده اصولاً سیاسیبازی، اعم از تحلیل و بررسی و روایت و حکایت، بلد نیستم. لذا در وجنات و سکنات این...
هاست ما را بلاک فرمودند
ما آن قدرها هم بد نیستیم که بگوییم چه پدرسوختههایی هستند این آقایانی که هاست ما را بلاک فرمودند!! به هر صورت لطف کرده بودند و کلی امکانات مجانی داده بودند ملت بایند واسهی خودشان سایت درست کنند ... نعمتی است در این روزگار این چنین سایتهایی ... ما که راضی بودیم و دعا...
سلام …
با خاطرهها چه میکنی؟ ... گریه نکن عزیز، باور میکنم که هنوز کودکانه گریستن را دوست داری و تو نیز باور کن که اشکهایت هنوز پیراهنم را لک میکند و این معمای همیشگی و ناگشودهی مامان است ... ننوشتهام که داغ دلمان را تازه کنیم و بر هر آن چه بوده؛ خون حسرت بگرییم؛...
تب نوشت
هر لحظه جان میدهم و باز ... زاده میشوم ... انگار که نه انگار نسبتی باشد میان من و این همه گذشته ... انگار آن چه که هستم، اولین بارِ بودنم است ... و لذت این همه تازگی سرشارم میکند، مستم میکند، دیوانهام میکند ... از این که ابرهای قلمبه از آسمان نمیافتند متعجبم و...
شایسته است نوشتن
بعد از مدتها تنبلی و پشتگوش انداختنهای بسیار، بالاخره مدتی پیش، خواندن رمان “زندهام که روایت کنم” ـ اثر گابریل گارسیا مارکز ـ را شروع کردم ... این کتاب را به لطف یکی از عزیزترین دوستانم، پنج شش ماه پیش در سالروز تولدم هدیه گرفتم که از این بابت بارها و بارها از او...