روزنوشتهای لیشام
حاج هادی خان نیلفروشان و رفقا
در اینکه وجود پربرکت حاج آقا هادی خان نیلفروشان، مالامال از بذل و بخشایش است، شکی نیست که صد البته اگر از جیب ایشان به جانب ما رفقا نصیبی نرسید، بی شک، هر یک هدیهای در خور از زبان و کلام شیوای ایشان، در چنته خاطرات اندوختهایم. ضبط و محافظت از وقایعی نادری که در...
بهمن هفتاد و شش
ای طوافِ دستهایت خاطرِ دستانِ من ای نمازِ چشمهایت چشمِ خون افشان من ای نگاهت گوشهای از شوق شرمآگین صبح غنچهای با من بچین از دامنِ پرچینِ صبح دامنِ مهری که صبح از شوقِ رویت کرده باز چشمة لطفی که مهر از تابِ مویت کرده باز صبحِ امیدی که رویش از...
تب نوشت
امروز هم, گمان خاطرهای تلخ, وجودم را میلرزاند. انگار که هر لحظهام باید چنین باشد ... از لابلای نوشتههای غبار گرفته, این یکی را عجیب دوست میدارم. سوم مردادماه هشتاد و یک: امروز دیرْ بود که غروب کردیم میانِ تمامِ ناباوریهایمان و صبر را انگارْ مُثله کرده...
و اینک تلویزیون
از دو چیز خیلی بدم میاد، یکی تلویزیون وقتی که روشن باشه، یکی این که آدم تو دستشویی باشه آب قطع شه. البته اعتراف میکنم که اولی از دومی خیلی بدتره. سرتون رو درد نیارم. بالاخره بعد از هفت سال، تلویزیون خریدیم. البته به ضرب و زور مامان. چارهای هم نبود. هم بابا و هم...
ما اندرون یک قسم کنیم
قومی گفتند که ما اندرون سه قسمت کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب و قسمی برای نفس. قومی گفتند که ما اندرون دو قسم کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب، نفس، لطیف چیزی است، خود جای خود کند. و قومی گفتند که ما اندرون یک قسم کنیم، قسمی برای نان، آب، لطیف چیزی است، خود جای...
سینا هم رفت …
سینا هم رفت و همهمون میدونیم که اونم بر نمیگرده، میشه یه آیکونِ بعضی وقتها خندون، توی مسنجرامون؛ مثل همه دوستای دیگهای که از حضورشون فقط چند دقیقه چت کردن رو میفهمیم که اونم بعد چند وقت، وقتی که حرفامون نم کشید، درش تخته میشه . . . خدایار مثل همیشه نبود. تقریبا...