روزنوشتهای لیشام
…
برگهایی از خاطرات را باید تندتر از همیشه ورق زد و رد شد. باید تندتر ورق زد تا مبادا نگاهات فرصت گره خوردن داشته باشد با نگاهی، لبخندی و شاید گریهای، حک شده در ناکجای ذهنات. نه این که بد باشند. نه این که احساس خوبی را زنده نکنند. چیزی دارند در خودشان که انگار آدم...
کوفتی به نام سی.اس.آر
بیناییام که ابرآگین... هوای زندگی، ابرآلود... روزها نیز کمابیش ابری... حالی میشوم... ابر اندر ابر اندر ابر... در این احوال، آدم خزیدناش میگیرد؛ که بخزد کنجی، که بخزد توی رخت خواب، که بخزد در تاریکترین عمق تنهایی و هی به چیزهای زندگیاش، چیزهای ذهناش بگوید: باشد...
صحنه را دیدم…
صحنه، از این قرار بود... در ترافیکِ در حالِ حرکتِ همت به غرب، ورودی حقانی، حضرت موتور کمی بد رانندگی کرد و رانندهی سمند، نهیباش زد. همان طور که آهسته میراندند، بحثشان شد. از تکاپوی هر سه سرنشین سمند، به نظر میرسید چیزهای خوبی به موتوری و سرنشیناش نمیگفتند. جنب...
میدانم … میدانم … میدانم
میخواهم بخوابم... یکجایی حوالی همین دیروز... میان همان پتوی سبزی که دو تا ببر داشت و بوی مادربزرگ میداد، بوی نای زیرزمینِ کرمانشاه، بوی علاء الدین تازه نفت شده... سلام کنم به ستارههای نزدیک، ستارههای افتاده روی خرپشته، بگیرمشان بگذارم زیر متکا، دم دب اکبر را...
از نو
نوشتههای مرتبط: اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم
صحت خواب اخوی
نوشخوار کردن مسایلی چند دست چرخیده هم نمک خودش را دارد. از این جنس است که از کسی لجات گرفته باشد و تا خودت لگدی نزنی، نیشگونی نگیری، دلات خنک نمیشود. میگذاریم پای کودکِ درونی که پیش از این، ذکرِ خیرش رفت. به نظرم رفتارِ امروزِ بازاری جماعت، منطقی است که آن زمان ـ...