عنوانم نیامد

خیلی وقت‌ها شده که خودم رو رها می‌کنم توی خاطراتم؛ گفته‌ها، شنیده‌ها و وقایع گذشته و بی‌اختیار، سعی می‌کنم که اون‌ها رو با تمام جزییات به خاطر بیارم و مجسم کنم؛ جوری که تلخی و شیرینی‌شون رو انگار که همون لحظه اتفاق افتاده باشن، با تمام وجود احساس کنم. یه حس آشنای دوست داشتنی به من می‌ده؛ یه نشئگی عجیب. بعد که بخودم می‌آم می‌بینم که ساعت‌ها داشتم توی فضایی غوطه می‌خوردم که مدت‌هاست که از عمرشون گذشته و تنها چیزی که دست‌گیرم شده، فقط و فقط همون احساس نشئگیه.

شبیه به این رفتار رو هم توی اغلب روابط دوستانه و کاریِ روزانه‌ام، توی محاوره‌های کوچه و بازار و تاکسی، توی وبلاگ‌هایی که می‌خونم و توی خانواده‌ام و خیلی جاهای دیگه، به وفور و وضوح می‌بینم. خیلی‌ها به نوعی تلاش بی‌شائبه‌ای دارن که به یاد بیارن و همه چیز رو قیاس کنن با آرشیو احساسات دیروزین خودشون و بالطبع آآآآه بکشن و یا شادی کنن.

همچین مسأله رو به صورت کلان هم می‌تونیم تعمیم بدیم به خیلی از رفتارهای عمده‌ی اجتماعی‌مون که به هر دلیل اپیدمی شده. مثلاً این که اغلب‌مون خیلی با این مسأله حال می‌کنیم که هخامنشیان اجداد ما بودن و دارای تمدن کهنی هستیم و کلی آثار باستانی داریم و… مسایلی از این دست.

نمی‌دونم که چنین رفتاری چه‌جوری توی خون خیلی از ما ایرانی‌ها نهادینه شده و اصولاً توان تحلیلش رو هم ندارم. به طور عام نمی‌تونم بگم که چیز خوبیه و حتی نمی‌تونم بگم که چیز بدیه. صرفاً یه چیزیه که هست و به نظرم محرک اصلی خیلی از ویژگی‌های فردی و اجتماعی ما هم محسوب می‌شه. البته به طور شخصی عرض می‌کنم که این مسأله رو برای خودم چیز خوبی نمی‌دونم.

چند سالی هست که آموختم نگرشم نسبت به این مسأله این گونه باشه که اکثر وقایعی که به آدم حادث می‌شه، محملیه که باید آدم از اون درسی رو فرابگیره و گر نه خود اون واقعه، چیزی نیست که ارزش حمل کردنش رو برای سالیان سال داشته باشه. هر اتفاقی افتاد باید ببینیم که چه درسی می‌تونیم ازش بگیریم و بعد خود اون رو رها کنیم. جوری رها کنیم که حتی یه ساعت بعد هم به خاطر نیاریم که اون اتفاق چی بوده.

قطعاً خیلی آدم باید قوی باشه که به تمام و کمال بتونه این روش رو پیش بگیره؛ ولی همون مقداری که تونستم این شیوه رو توی کارهام استفاده کنم، باعث شده که ذهنم به طرز خیلی خوبی خالی بشه؛ حواسم خیلی به خودم و به خصوص اکنونم باشه؛ از لحظه‌هام لذت بیشتری ببرم؛ انرژی‌ام چندین برابر بشه؛ به‌تر بتونم فکر کنم و تصمیم بگیرم؛ دوستان بیشتری داشته باشم؛ به‌تر به روابط دوستانه‌ام بپردازم؛ صادق‌تر باشم و خلاصه یه مشت خاصیت خوب…

مامان داره خفن پشتیبانی می‌کنه. پنج دقیقه پیش پرتقال آورد و حالا انار دون شده. واقعاً لذت بخشه دیدن دونه‌های انار که ولو شدن توی سرخی آب انار و یه نمه هم گل‌پر روشون ریختن؛ به خصوص احساس مزه‌ی ترش و شیرینش… ممممم… دیوانه کننده‌ست سیستم…

و هذا من فضل ربی

معرفی می‌کنم. ایشون رخش بنده هستن. بنده قبل از این‌که ایشون رو ابتیاع کنم، حضرت ایشون، قریب به یک‌سال جور! نه! ببخشید! وجود پرفیض و مبارک برادرم و خانم‌شون رو بر گرده می‌کشیدن. زمانی که ایشون به تعلق حقیر دراومدن، تقریباً نو بودن! عرض کنم که… می‌خواستم بگم که… بگم کــــه… آها! یادم اومد! می‌خواستم عرض کنم که ایشون، هنوز هم نو هستن… تقریباً.

ایشون خیلی حرف گوش کن هستن. مثلاً امروز زحمت کشیدن یک عدد بخاری گازی رو با یک فرش شش متری، از سیدخندان تا ورامین آوردن بی اون که به روی خودشون بیارن 🙂

همچنین ایشون لطف کردن و باقی‌مانده‌ی لوله‌های سه رو از ورامین تا پیشوا، مطابق تصویر، حمل کردن. راستش، پنج‌شنبه‌ای هم همین کار رو کردن ولی چون مغازه تعطیل بود، علاوه بر ورامین تا پیشوا، همین زحمت رو از پیشوا تا ورامین نیز، متقبل شدن.

یه آلاچیق زدیم نزدیک گل‌خونه. سقف این آلاچیق نیاز به مقادیر معتنابهی نی داره تا سایه‌ی مورد نیاز تأمین بشه. آقای رخش لطف فرمودن و نی‌هایی رو که از نی‌زارهای اطراف ورامین چیده بودیم، تا سر زمین آوردن.

نزدیک به چهارصد کیلو نایلون برای پوشوندن گل‌خونه خریده بودیم و پنجاه کیلو مفتول فلزی، از مغازه‌های پیشوا… بدون هیچ تعارفی، بالطبع پذیرا شدن درخواست حقیر را… چون ممکن بود که نایلون‌ها به دلیل سنگینی یوهو وسط راه کله‌کنن و بیفتن، آرش زحمت کشید و رفت عقب روشون نشست.

اضافه‌ی چوب‌های پایه‌های گل‌خانه را با خاکساری تمام تحویل چوب‌بری همسایه دادن و زوارهای بریده شده را با همان خاکساری تحویل گرفتن. البته چون زوارها یه نمه کلفت بود مجبور شدیم این فرآیند رو یه بار دیگه تکرار کنیم تا زوارها رو آقای نجاری نصف کنن.

تقریباً پنجاه کیلو قیر خریده بودیم که به همان صورت و کیفیتی که تا به حال عرض شد، ترتیب‌شون رو دادن.

یه بار هم که قبلاً اشاره کرده بودم، یک گاز پنج شعله رو ـ که توی ماشین درست حسابی جا نمی‌شد و نهایتاً مجبور شدیم که در صندوق عقب رو با طناب ببندیم ـ از سیدخندان بردن تا سر زمین. به اضافه‌ی انواع و اقسام وسایل خرد و ریز زندگی از جارو گرفته تا بشقاب و کتری و نمکدان و قس علی هذا…

خلاصه سرتون رو درد ندم! هر چی گفتن ایشون اطاعت کردن بی اون که خم به ابرو بیارن.

ما شاء الله به این توان، به این قدرت، به این جاداری، به این مشتی بودن.

آآآآآی اونایی که می‌گین پول‌ها رو چی کار می‌کنی؟

آآآآآی اونایی که می‌گین بنز، زانتیا، پرایدت کو؟

باور بفرماین که پول ندارم!

دیّومندش! به فرض این که داشتم! با کدوم سواری بنز، زانتیا،… پراید… اصلاً… پیکان!… آره… با کدوم پیکانی می‌شه یه همچین کارایی کرد!!

ماماااان! اسفند رو دود کن که چشم حسوداش بترکه ایشالا…

باقی عکس های رخش بنده را می توانید در آلبوم زیر ببینید 🙂

My-ex-car

شهید زنده، مهدی غلامی

دیروز صبح طی یک فقره کوه‌پیمایی، دیداری تازه کردم با دوست قدیمی، شهید زنده، حضرت مهدی غلامی (رحمه الله علیه).

ایشون قرار بود که با اون هواپیمای C130 نفرین شده پرواز کنه. همونی که سقوط کرد و صد و خرده‌ای آدم نفله شدن. تا پای هواپیما هم رفت، ولی پرواز نکرد. شش تا از هم اتاقی‌هاش رفتن و بالطبع، مردن. هیچ‌وقت دوست ندارم که جای اون بودم. خودش می‌گه که: تا سه روز هنگ کرده بودم! خوب حق هم داره! شاید اگه ما بودیم، کارای دیگه هم می‌کردیم…

خیلی حال داد، یه بار دیگه!

امروز توی تاکسی، آقای اخبار گفت که چون طرح زوج و فرد ماشین‌ها خیلی خوب و ملت خوش‌شون اومد، لذا تا اطلاع ثانوی برقراره… یادم افتاد که چند سال پیش هم که قرار بود طرح زوج و فرد رو پیاده کنن، کلی بحث روش بود و دست آخر هم بی‌خیالش شدن. البته نه از این باب که زبونم لال فکر کرده باشن و بررسی، بلکه به خاطر موضوعات حاشیه‌ای و همیشگی عزیزان: مسایل امنیتی!

همون موقع‌ها، یکی از استادای دانشکده‌مون که اصلاً یادم نمی‌آد کی بود، توضیح داد که همین طرح هم مدتی طولانی در فلان شهرِ فلان کشور، پیاده شد و نتیجه‌ی عکس داد! قضیه این بود که بعد از مدتی، ملت دو تا ماشین داشتن!! یعنی اونایی که پلاکشون زوج بود، رفتن یه ماشین با پلاک فرد هم خریدن و بالعکس!! نمونه‌ی این قضیه رو دیروز دیدم! عزیزی که سرشون بیش از حد شلوغ بود و کاراشون بی‌ماشین پیش نمی‌رفت، زحمت کشیده بودن و ماشین دوم ابتیاع کرده بودن با پلاکی فرد.

درسته که این روش ممکنه واسه چند روزی جواب بده ولی واسه‌ی بلند مدت چی؟ حالا غیر از این قضیه‌ی دوماشینی شدن و دامن زدن به مسأله‌ی ترافیک؛ اون هم تو تهرانی که روزی 1400 تا ماشین رو پلاک می‌کنن، چشم بسته می‌شه گفت که کلی عوارض جانبی از جمله بازارهای کاذب هم ایجاد می‌شه؛ سیستم‌های مافیایی جدید توی پلیس و نیروی انتظامی در حوزه‌ی پلاک کردن ماشین‌ها راه می‌افته و ده‌ها و ده‌ها مسأله‌ی دیگه که بالطبع، نه می‌تونم و نه حال دارم در موردشون صحبت کنم D:

حقیر بسیار مسرورم که اعاظم کشور ما از حیث منشأ أثر بودن، مصادیق عینی این شعر جاودانند که

هر دم از این باغ بری می‌رسد

تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسد…

به نوبه‌ی خودم این درایت بی‌نظیر دوستان را در مهار آلودگی هوای تهران، به کلیه‌ی هم‌وطنان غیور و… ایران تبریک و تهنیت عرض می‌کنم…

…اگر چه با استخوان خویش؟

چند ماه پیش، هم‌زمان با عقب‌نشینی اسراییل از کرانه‌ی باختری رود اردن و نوار غزه. بحثی پیش اومد بین دوستان درباره‌ی حمله‌ی آمریکا به ایران. اون موقع نظرم این بود که بعیده آمریکا مستقیماً تن به درگیری بده. کاری که آمریکا انجام می‌ده اینه که پرونده‌ی هسته‌ای ایران رو به سمت و سویی می‌بره و افکار عمومی رو جوری جهت می‌ده که خودش مستقیماً درگیر جنگ با ایران نشه، بلکه اسراییل رو می‌ندازه وسط و اون رو شارژ می‌کنه.

چیزی که ذهنم رو مشغول می‌کرد و هنوز هم گاهی بهش فکر می‌کنم، عقب‌نشینی عجیب و غیرمنتظره‌ی اسراییل و تحویل دادن شهرک‌های یهودی‌نشین بود. به نظرم عجیب می‌رسه که چه‌طور ممکنه اسراییل بعد از این همه سال، از خیر سرمایه‌گذاری‌های نجومی که توی شهرک‌های یهودی نشین کرانه‌ی باختری کرده و سایر هزینه‌های بین‌المللی که پرداخته، تالاپی تصمیم بگیره که بی‌خیال قضیه بشه و اون‌ها رو دودستی برگردونه به فلسطینی‌ها. اگه اسراییل این کار رو نمی‌کرد هم فکر نمی‌کنم کسی باز بهش می‌گفت که بالای چشمش ابروه. انگار که داوطلبانه خواسته باشه یه پُهن گنده بده واسه یه نقشه‌ی بزرگ‌تر. نظرم اینه که با این کار خواست یه حال مشتی به عرب‌ها بده تا زمینه رو واسه‌ی یه جنگ آماده کنه؛ جنگ با ایران. جنگی که اگه عرب‌ها قبلاً ممکن بود کمی متمایل به ایران باشن ـ که بعید می‌دونم ـ در حال حاضر قطعاً بی‌طرف ظاهر می‌شن.

تازه این مال وقتی بود که حضرت رییس‌جمهور منتخب، افاضات درخشان‌شون رو در مورد قضیه‌ی محو کردن اسراییل و یهودکشی و انتقال، نفرموده بودن. فکر نمی‌کنم که اسراییلی‌ها، دیگه فرصتی به‌تر از این واسه خودشون ببینن. تبلیغاتی که خبرگزاری‌های بزرگ هم که می‌کنن به نظرم غیر از این رو نشون نمی‌ده. همه دارن افکار عمومی رو آماده می‌کنن واسه‌ی صلاحیت بخشیدن به همچین درگیری‌یی. یه جمله‌ای از ابراهیم نبوی خوندم توی روزآن‌لاین که دقیقش رو به یاد ندارم ولی تو این مایه‌ها بود که اسراییل سال‌ها بود می‌خواست اثبات کنه که ایران قصد حمله به اون‌جا رو داره اما نمی‌تونست؛ آقای ر.م.ش.ن زحمت کشیدن و این کاری که با میلیون‌ها دلار هم برای اسراییل ناممکن بود، بدون هیچ کارمزدی، به صورت مجانی انجام دادن!

یه مدتی آمریکا کوتاه اومده سر قضیه‌ی پرونده‌ی اتمی. حالا دیده که از این ور قضیه‌ی اسراییل داره جدی می‌شه و بدون انجام هیچ کار خاصی اوضاع به نفعش پیش می‌ره، حالا دوباره شروع کرده خط و نشون کشیدن‌ها اتمی!

این پازلی که گفتم، داره کم کم تکمیل می‌شه؛ متأسفانه. اتفاقی که هیچ‌وقت نباید می‌افتاد و هنوز هم امید دارم و دعا می‌کنم که هیچ‌گاه چنین وضعیتی پیش نیاد که ایران بخواد در جنگی درگیر بشه ولی احساس خوبی ندارم نسبت به این اوضاعی که ایجاد شده. خاصه این اخباری که اخیراً هم شنیدم که اسراییل داره برنامه‌ریزی جدی می‌کنه واسه‌ی این کار.

بحث این نیست که بخوام از کسی دفاع کنم و علیه کس دیگه‌ای نظر بدم. بحث اینه که من و خانواده‌ام و خیلی از کسانی که دوست‌شون دارم، این‌جا، توی این کشور زندگی می‌کنیم. اگه جنگی بشه، ماهاییم که سختیش رو باید بکشیم؛ ماهاییم که می‌فرستن‌مون لب تیغ؛ ماهاییم که جور حماقت‌های یه‌سری از خدابی‌خبری که ادعای مسلمانی هم دارن رو باید بکشیم… من ایران رو دوست دارم ولی سقفی نمی‌بینم که بخوام استخوانم رو ستونش کنم…

با تمام این اوصاف دلیل نمی‌شه که با دوستان عزیزم کله‌پاچه نخوریم، قلیون نکشیم، بیلیارد بازی نکنیم، وبلاگ ننویسیم، شعر نگیم، کوه نریم، آواز نخونیم، ساز نزنیم…

و وای از روزی که در کمال ناباوری، همه‌ی این‌ها رنگ خاطره بگیره، خاطره‌هایی سرشار از حسرت…

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده‌ی غیب

نیست معلوم که در پرده‌ی اسرار چه کرد…

وهم و الهام

بامزه‌اند این آقایان. دوست‌مون ـ الهام ـ دی‌شب اومد تو اخبار و گفت که این فیلم معروفی که این‌قدر سر و صدا کرده و تمام خبرگزاری‌های مهم با ترجمه و زیر نویس در اقصی نقاط جهان پخش کردن، واقعی نیست و ساختگی‌ست و همه چیز رو هم تکذیب فرمودند…

بنده واقعاً برای قدرت چشم‌آیی و گوش‌آیی و آنالیز صوتی تصویری خودم متأسف شدم که چه‌طور نتونستم بفهمم این فیلم ساختگیه؛ چه‌طور نتونستم قیافه‌ی عمه‌ی خدابیامرزم رو از چهره‌ی منور و نوربالازننده‌ی رییس‌جمهور منتخب، تشخیص بدم؛ چه‌طور نفهمیدم اونی که اون‌ور نشسته بود وهم بود نه الهام…

حالا خوب شد فیلم کاملش رو هم دیدم وگر نه تا آخر عمر توی این غفلت می‌سوختم که چشم‌ها و گوش‌هام ایراد دارن نه دم و دماغ آقایون.

ولی خودمونیم ها… دروغ خیلی کار زشتیه خاصه وقتی که دم خروسه، رنگی هم باشه…

تهران، کابوسی‌ست دیگر

در تنگنا و خفقان ترافیک، در آشوب صدای ماشین‌ها و بوق‌های انتقام، در تفاهم احمقانه‌ی چراغ‌های قرمز و عابران ناچار، به این می‌اندیشم که آیا مستحقم به چنین زنده بودنی؟…

حجمی از دودِ کبودِ اتوبوسی بی‌شرم، با غرشی حکیمانه، سرتابه‌پای وجودم را، قرین رحمت خویش می‌سازد…

گمان می‌کنم که بعضی چیزها را فراموش کرده‌ایم.

مثلاً یادمان رفته که آسمان، آبی رنگ‌ست و آن‌چیزی که مفهوم سایه را غنی می‌کند، شاخسار و برگ بیدست نه آسمان‌خراش‌ها و دود…

مثلاً این‌که بدانیم افق جایی‌ست که کرانه‌ی آسمان و زمین را به تفاهم می‌رساند و نه دلگیری چند ساعتی که در خطوط نابسامان پشت‌بام‌ها نصیب‌مان می‌شود.

مثلاً این‌که باران را نوید رویش و رحمت بدانیم، رؤیای شیرین بوی خاک و علف و طراوت بی‌منتها و خنکای نسیم و نه امید لحظه‌ای تنفس بی‌دود و کابوس مکرر کارواش.

مدت‌هاست در این فکرم که از این حوالی بگریزم به ناکجایی که این‌جا نیست؛ ناکجایی که مجبور نباشم به یاد بیاورم بعضی چیزها را…

علف‌کنون

خیلی خسته‌ایم؛ ولی حیف‌مان آمد که ننویسیم. به هر صورت آن‌چه که کم نیست، تنبلی‌ست؛ پس غنیمیتی‌ست همین یکی دو لحظه “حیف آمدن”.

صبح علی الطلوع، به یمن صدای میمون تلفن همراه ـ بدل از صدای خروس ـ پریدیم از میانه‌ی خوابی شیرین، پریدنی؛ و هراسان و نفس‌زنان ـ چونان مستی که به نوازش، خشتی کوفته باشند بر سرش ـ دست به هر سو می‌یازیدیم تا مکان آن ناساز را بیابیم و صدایش ببرّیم و وای بر ما که در گولی آن لحظات ناشکیب، به یاد نمی‌آوردیم که آن عزیز گور به گور شده را کجا پنهان کرده بودیم. این حیلتی‌ست که هر شام به کار می‌بندیم تا شاید سحرگاه، پیش از آن‌که بانگش در نطفه خفه شود و امید بیدارشدن‌مان از دست برود؛ رخصتی داده باشیم سر شیدایی‌مان را تا خویشتن خویش بازبیابد و نماز، قضا نکند. القصه که دست‌مان یافت آن‌چه که نباید می‌یافت در آن کوتاه زمان و خرخره‌ی بیچاره را فشرد تا صدایش بیش از آن بلند نگردد.

افتان و خیزان، چشم مالان و نالان و از کرده پشیمان، چار دست و پای و گاه سینه‌خیز، راه دست‌شویی سپردیم و با خفّتی وصف ناشدنی آن کردیم که همانا مستحق بود این قفس خاکی را … از بیان جزییات در این باب اکیداً معذوریم.

وضو ساختیم و حضرت حق را سپاس گویان، نماز به جای آوردیم باشد که کردار روزمان را سبب‌ساز هدایت‌مان سازاد. اسباب چایی و بالطبع، پنیر و کره فراهم آوردیم و زدیم در رگ، زدنی. هم آن زمان بود که تازه شد جان و دل‌مان و چشمان‌مان گشوده شد و تازه دانستیم که از چه موضع و چه مسیر، سلوک کردیم بدان‌جایی که بودیم، فرود آمدیم.

با چشمانی گشوده، غبغبی راسخ، مویی ژولیده، بسم‌الله‌یی گفتیم و عزم سفر جزم نمودیم تا بلکه در زمان موعود دودر نکرده باشیم وعده‌ی سحرگاهی‌مان را با آن دلیر مرد خطه‌ی عباس‌آباد، آرش خان مرادی (مد ظله علی کل الخیارون و الخیارات). نه‌نه‌مان برگ سفر اندوخت در کوله‌بارمان و دعای خیری کرد بدرقه‌ی راه‌مان. پای‌چه‌ای گلین و پوتینی خاک‌اندود، کوله‌ای سنگین و چهره‌ای خمود. راه اصطبل پیش گرفتیم و خمیازه‌کشان کاویدیم جیب‌هامان را به امید کلید و کاویدیم دوباره به همان امید و همچنان کاویدیم و کاویدیم و کاویدیم تا یافتیم که تنبان‌مان را که عوض کردیم، محتویاتش تحویل نشد. پس باز آمدیم و کلید بر گرفتیم بلکه افسار رخش را بازگردانیم و تاختن آغازیم …

و سلام بر روح رخش بزرگ‌وارمان، و سلام بر روح لاستیک‌های سابیده‌اش و سلام به روی خاک گرفته‌اش و سلام بر درهای غور شده‌اش و درود بر آن روح بلندی که دوسالی‌ست سنگینی مرا بی هیچ شکایتی بر گرده کشیده و جور این صاحب را لایق خود دیده و از تصادف‌ها نرهیده، همچنان رکاب خویش بر ما بازمی‌گسترد… دوامش مستدام…

راه سپردیم تا بنزین‌چپان کنیم رخش‌مان را ولی نمی‌دانیم از چه سبب تا به ما رسید، نوبت ممیزی ممیزان گردید و پمپ‌ها خاموش گشت. ربع ساعتی در حسرت و حیرانی شمارگان پمپ‌ها سوختیم و دست آخر چونان شد که باید بشود…

آرش، چون شیرمردی، زره بر تن گرفته، لپ‌ها و نوک دماغ سرخ‌گون، بخار از بینی بلند، یک ساعتی ایستاده بود به انتظار، رسیدن ما را. چون فرمان داد که رخش‌مان را به بار بندیم؛ بستیم، بفرموده، باری سنگین بر دوش آن بیچاره. آن کردیم که نباید. اما آن امر چونان شایسته صورت پذیرفت که خود نیز بر سر ذوق آمدیم و پیش خود گفتیم که اگر شش میلیون می‌داشتیم، سه تای دیگر، همین‌جوری‌اش را ابتیاع می‌نمودیم. الحمد لله که در آن لحظه نداشتیم. نداشتن یکی از چهارگانه‌ی دندان‌های عقل هم آدمی را اوصافی مترتب می‌کند که لازم نمی‌بینیم همه را برشماریم…

راه ورامین صعب راهی‌ست، خاصه که نأشگی خمار آلود صبح‌دم را به خواب‌آلودگی گرمای خورشید در هم آمیزند آن هم بر گرده‌ی رخشی چنان ره‌وار. به هر ضرب و زوری که بود رسانیدیم خودمان را به منزل‌گاه؛ آرام‌کده‌ی خیارهای نکاشته و گل‌خانه‌ی نزده و پنیر نخورده و بربری و گوجه‌فرنگی…

دست‌کش برکشیدیم دستان نحیف خودکار دیده‌ی خاک ندیده را تا مبادا به سنگش آزرده سازد کلوخ و خار و چوب و مار… خدای را هزاران بار شکر و سپاس می‌گوییم که “نشمین‌گز” جز افسانه‌ای بیش نیست که اگر بود آن هم در بلاد کشاورز پرور ورامین به کدام امید می‌توانستیم چنین آسوده بیاغازیم علف‌کنان را…

ظهر است و کم‌کم کوچکی، قصد بزرگی کند به نیت خوردن. پس دست‌ها و گوجه‌ها شسته می‌شوند… نان و پنیر و گوجه به غذای انبیا نزدیک‌تر است گویا…

و خستگی روز، به تصویر هزاررنگ و خیره کننده‌ی غروب، بار می‌بندد و تداعی می‌کند آن بیت استاد بزرگ‌وارم حضرت حافظ را که

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت …

Golkhaneh-840829

سلام و سلام

می‌نویسیم که فقط بگوییم هستیم و نفسی در کالبد بی‌جانمان جاری … اتفاقی نیفتاده بود. همین نزدیکی‌ها بودیم؛ می‌پلکیدیم و به گمان عقل ناقص‌مان راه زندگی می‌سپردیم. در گیر و دار بدهی به میزبان وب محترم، چنین شده بود که در این دو هفته دیدید. سعی‌مان بر این خواهد بود که دیگر چنین نشود. اگر هم شد که شد. فدای سر مبارک‌مان …

چیزهایی نوشته بودیم در این دو هفته که اگر حالی باقی بود و صبری در خور، می‌نویسیم و سایت‌چپان می‌کنیم‌شان، إن شاء الله …

امید داریم شادی مدام همه‌ی عزیزان را

خبری نیست که نیست

ما همچنان بدون وزیر ماندیم 🙂 البته نمی‌تونم بگم که این، نکته‌ی مثبتیه ولی همین که اثرات حضرت رئیس‌جمهور منتخب، دیرتر می‌رسه به حوزه‌ی کاری بنده، حداقل برای من، نعمت بزرگی محسوب می‌شه چون معلوم نیست که اون وقت، تمدید قرارداد که پیش‌کش، همین قراردادی که دارم رو لغو کنن یا نه؛ خاصه این که ظاهر بنده ـ به شهادت عکس‌هایی که گاه و بی‌گاه از من می‌بینید ـ به هر چی می‌خوره غیر از رئیس یه واحد کوچولو توی یه سازمان دولتی …

این قضیه‌ی آقای محصولی هم کلی نکته داشت توش که به نظر من مسعود بهنود، تحلیل خوبی از اون ارایه داده و تقریباً تمام چیزهایی که توی ذهنم بود رو خیلی بهتر و دقیق‌تر گفته. همون اول که فهمیدم این بنده‌ی خدا یه میلیاردر کار درسته ـ البته صرف نظر از سوابق نظامی‌ش ـ به نظرم رسید که عمده‌ترین دلیلی که می‌تونسته وجود داشته باشه که احمدی‌نژاد برای وزارت نفت، بره سراغ یه مایه‌دار مثل ایشون، اینه که پیش خودش حساب کرده کسی باید وزیر نفت بشه که عدد و رقم گنده به اندازه‌ی کافی دیده و چشم و دلش سیره! اگه غیر از این بوده چه‌طور ممکنه کسی با این طرز فکر که هر کی پول‌داره، اخه، اصلاً با همچین افرادی ارتباط داشته باشه … البته با توجه به رزومه‌ای که داشت و لطفی که احمدی‌نژاد در حقش کرد و از اون دفاع نکرد، انتخاب خیلی بهتری از سعیدلو بود. قطعاً منظورم هم این نبود که انتخاب خوبی برای وزارت نفت بود!!

یکی از دوستان و شرکای کاری حقیر در امر خیار!! دیروز داشت می‌گفت که داییش از بلاد کفر بهش زنگ زده و گفته که: سازمان تجارت جهانی یه گزارش از وضعیت سرمایه‌گذاری‌های ایرانی‌ها داده که طبق اون فرار سرمایه از ایران طی یک سال اخیر، معادل با کل سرمایه‌ای بوده که از ابتدای انقلاب تا اون موقع از ایران خارج شده. اگه درست باشه اون وقته که باید گفت: چه شود!! من امروز کمی دنبال این گزارش گشتم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم. اگه کسی از این گزارش اطلاعی داره ممنون می‌شم لینکش رو هم به من بگه.

در مورد طرح ابتکاری “مهرورزی با خلق خدا” هم یه پنج شش هفت هشت خطی نوشته بودم که به دلایل جانی، از درج آن معذورم! … این خود سانسوری هم از اثرات همین مهرورزی‌ست. فقط امیدوارم تو چشم‌مون نره …