۹ دی ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
سال نو میلادی رو به تمام دوستانی که تازه شدن رو دوست دارن، صمیمانه تبریک میگم. هر وقت که نزدیک کریسمس میشه خاطرهای برام زنده میشه اونم اینکه بعد از گذشت دو سال تو دانشگاه، یکی از دوستان ـ که قطعا همه بچههای همقطاری من ایشون رو میشناسن ـ در چنین روزهایی، اومد و به من کریسمس رو به عنوان یه دوست ارمنی خودش تبریک گفت!! خوب طبیعتا من هم به روی خودم نیاوردم و از او به عنوان یه دوست مسلمان خودم تشکر گرمی کردم تا اینکه نماز ظهر رو به جماعت با هم تو مسجد دانشگاه خوندیم و ایشون تا عصر تو کف بود بنده خدا که چه اتفاقی افتاده . . .
|
|
۲۴ آذر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
[نصف سیگار رو کشیدم و زل زدم تو دیوار] خاک پای سعید آقام! مرد مثه اون ندیدم، خصوص وقتی که جدی میشه و میره تو کار خشتک [1] چند وقتیه حاجیمون عاشق شده گویا، محل به کس و ناکس، خودی و غیر خودی نمیکنه [2]. حیوونی آواره دشت و بیابون شده و انگاری همچین زده به کلّش. شنیده بودیم یه چیزایی ولی باور نمیکردیم. اگه آبجیمون جیک و پیک قضیه رو نمیگفت روحمونم خبردار نمیشد که چه خبره. بنده خدا میگفت اون وقتها که . . . [یه پوک عمیق دیگه به سیگار و چشما رو میندازم پایین و در حین اینکه دود رو از دماغ و دهن و سایر منافذ فوقانی بیرون میدم با سوزی وصف ناشدنی میگم:] هی . . . ای بسوز پدر این عشق که داداشمون رو از ما گرفت، طفلی سعید! چی فکر میکرد، چی شد . . . آخه نونت نبود، آبت نبود، کم آوردی رفتی عاشق شدی داش! ای نسازه خدا براش اونی که تو رو زابراه کرد . . . [یه نیگا به مونده سیگار میندازم و دلم دوباره برای سعید قل میزنه] جداً دلم برات یه ریزه شده پسر! از وقتی که رفتم از جمعتون، ان و گهم بد جوری قاط شده [3] یادش به خیر وقتی آوازای اوس جوات رو جمع میخوندیم . . . [دوباره یادش میافتم و جوش میارم] اصلا گور باباش که طرف حالیش نی عاشقشی، چرا خودت رو میچزونی پسر، مگه دختر قحطیه که . . . [سیگار رو با عصبانیت پرت میکنم یه طرف و با عجله میرم طرف دستشویی . . .]
[1] خشتک بخشی از لباس است که قابلیت تبدیل شدن به پرچم را دارا میباشد.
[2] “خودی و غیرخودی” لفظی است بر گرفته از ادبیات سیاسی روز. بر اساس این مفهوم کلیه آدمهای کره خاکی اعم از کسانی که زنده هستند، مرده هستند و یا قرار است به عالم خاکی پای بگذارند به این دو گروه افراز میشوند و معنای آن این است که هر کس خودی نباشد، غیر خودی است و هیچ کس نمیتواند نه خودی باشد و نه غیرخودی.
[3] ضمن عذر خواهی از کلیه مؤدبان مطالعه کننده سایت، منظور حالات روانی است که به دلیل عدم وجود تعادل در ساختار درونی، در ابعاد فیزیکی به ظهور میرسد. لازم به ذکر است که بنده اصلا از این حرفها بلد نبوده و نیستم و صرفا به مقتضای مسیر نمایشنامه(!) عبارت مذکور کشف و مستعمل گردید. امید آنکه مورد قبول اهل نظر واقع شود.
۲۱ آذر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
این مرد فال فروش عجیب به دل مینشیند، اگر چه اخمالوست!
و یقین دارم که حکمتی دارد که جواب امروزم را از دست ایشان بگیرم،
نیت میکنم و راه میپرسم. پاسخ، مثل همیشه راهگشاست …
به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیری است
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و جام میخواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد
۱۵ آذر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی …
۹ آذر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
از آنجا که مدتهاست بنده هیچ احساسی نسبت به هیچچیزی ندارم و چون حس ناسیونالیستی نیز از این قاعده مستثنی نیست و با توجه به اینکه بنده مدتی است که در بروزآوری مطالب این صفحه کوتاهی کردهام و همچنین در این مدت به کلیه امور دنیوی و اخروی پشت پا زده، به امر خطیر بنایی مشغول بودهام لذا به عرض میرسانم که لطف فرموده اولا مرقومه زیر را امضا فرمایید:
http://www.petitiononline.com/persian/petition.html
ثانیاً به سایت معظم گوگل رفته تایپ فرمایید arabian gulf سپس دگمه I’m feeling lucky را فشار مبسوطی دهید! هیچ اشتباهی رخ نداده، با صبر و حوصله مطالعه فرمایید.
ثالثاً میتوانید در همین سایت گوگل جستجو فرمایید عبارت الخلیج العربی را و لینک دوم را باز کنید. با همان ترتیب مطالعه شود.
۲۲ آبان ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
همراه چند تن از دوستان نشسته بودیم و دل میباختیم به غزلیات حضرت حافظ. یاد خاطرهای زنده شد که هنوز به تکرارش دلشادم. تقریباً دو سال پیش، زمانی که در خدمت شریف سربازی، دوره آموزشی را میگذراندم، صبح جمعه روزی، یکی از دوستان بسیار عزیز و دوستداشتنی، با من تماس گرفت و گفت بیا تا عصر جمعه را با هم باشیم. بنده هم علیرغم خستگی ذاتی ناشی از دوران آشفته سربازی، دعوت ایشان را لبیک گفتم و عرض کردم: چشم! تلفن را که قطع کردم چشمم به دیوان حافظ افتاد. از ایشان سؤال کردم که نظر شما چیست؟ فرمودند:
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر . . .
و جواب خودم را از این بیت گرفتم:
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
. . .
بنده هم به دل عرض کردم سمعاً و طاعتاً. اما . . .
ظهر شد، ناهار خوردم و خوابیدم. بیدار که شدم حدود ساعت دو و نیم بود. خستگیِ جسمی و روانیِ دورانِ سربازی بیشتر از آن چیزی بود که اجازه دهد تن سنگین و چشمان نشئه خوابم را حتی در خیال هم به بیرون از خانه بکشم. به زور و زحمت نیمخیز شدم و دوباره چشمم به دیوان حضرت حافظ افتاد. این بار نیز تصمیم گرفتم که از ایشان کسب اجازه کنم تا شاید علی الحساب این یک روز را فاکتور بگیرند و ما به خواب شیرینمان ادامه دهیم. خلاصه؛ با ایشان درد دل کردیم که: خودتان که میدانید ما سرباز هستیم و احوال سربازی، خود حکایتی است که دل هر اندیشمندی را به لرزه میاندازد. باور بفرمایید که بسیار خستهتر از آنم که . . . و گفتیم و گفتیم تا مگر ایشان بیخیال شوند. چشمم را بستم و دیوان را که باز کردم، اولین بیت صفحه جوابم بود:
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم . . .
۱۷ آبان ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
آقا جان! ما یک غلطی فرمودیم میزبانی سایتمان را دادیم دست یک پدر آمرزیدهای به نام 50free.com خداوند خیرشان دهاد در این ماه مبارک چرا که این یک سال جدا به بنده حال دادند ولی این یکی دو ماه دهنمان به صافی گرایید از بس که سرور حضرات down بود. بگذریم! فرصتی دست داد که امروز میزبانی سایت عزیزمان را دادیم دست 100webspace.com که حالا معلوم نیست چند وقت دیگر ایشان هم ما را دودر کنند. در هر صورت دوستان بخاطر تأخیر این چند وقت بر بنده خورده نگیرند و به بزرگی خودشان حقیر را عفو نمایند …
۴ آبان ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
و گاه فکر میکنم که همگی میترسیم …
میترسیم که مبادا دیگران بپندارند که مردهایم.
میترسیم که مبادا دیگر سایهای از خیال ما نیز از ذهنشان عبور نکند.
میترسیم که مبادا دیگر کسی به کمک ما نیازمند نباشد.
میترسیم از آنکه … نتوانیم به دیگران ثابت کنیم که زندهایم …
پس مینویسیم تا بدانند که زندهایم.
میخوانیم تا بدانند که زندهایم.
میگوییم، میرقصیم، فرا می گیریم تا بدانند که زندهایم …
و عجیب احساس حقیری است زمانی که از این ترس بنویسم، بگویم، بخوانم و برقصم …
۱۸ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
در اینکه وجود پربرکت حاج آقا هادی خان نیلفروشان، مالامال از بذل و بخشایش است، شکی نیست که صد البته اگر از جیب ایشان به جانب ما رفقا نصیبی نرسید، بی شک، هر یک هدیهای در خور از زبان و کلام شیوای ایشان، در چنته خاطرات اندوختهایم.
ضبط و محافظت از وقایعی نادری که در جمعیت باشگاهیون چندی یک بار حادث میشود، وظیفه هر مکتب دیدهای در مکتبخانه گروه پژوهشی است. هر چند که زبان حقیر الکن از آن است که شأن و منزلت شبی گرانقدر چون شب نوزدهم مهرماه هشتاد و سه را چونان که بایسته است به تصویر کشد، با این حال نقل گوشهای از وجنات مراسم آن مقام عالی قدر ـ که سایه رحتمشان چند ساعتی شامل حال ما فقرا و به تعبیری رفقا گشته ـ خالی از لطف نبوده، درس عبرتی است بر آنان که اصفهانیون را به دیده خاص نگریسته، شبنامهها و روزنامهها در تصنیف جوانب مختلف دنیوی و معنوی ایشان منتشر میکنند.
در آن شب عزیز، من به چشم خویشتن دیدم و با گوش جان شنیدم و با زبان چشیدم و در بینی بوییدم و با دندان جویدم و… که خوان نعمتی گسترده بود از سر توجه خاندان نیلفروشان علی الخصوص حاج آقا هادی خان نیلفروشان که مردمان و مجددا علی الخصوص باشگاهیون عزیز که بر گردش جمع آمده، بدون دغدغه چشم غرهای از سوی هادی خان، افسار اژدهای درون بر آن عرصه پر فیض، رها کرده بودند. دانستم که دوستان چند روزی است که این ساعات را به پیشواز آمده، ظرف درون را چنان که شایسته مظروف باشد، از حیث هر چه خوراکی پیراسته بودند تا حضِّ فیضِ این خاندان، اثری جاودانی بر ابعاد مختلف جسمانیشان، بر جای گذارد. شعر:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی…
به هر حال، نظر به اینکه آقای هادی خان هم در شلوغی سر، غوطه مبسوطی میخوردند، فرصت نشد که کسب اجازت نماییم از محضر ایشان من باب خالی کردن جای چند تن از رفیقان، به ناچار بدون اخذ مجوز، تصمیم گرفتیم که در خودکامگی تمام، جای استاد اعظم، سرور خورندگان قرون و اعصار، حاج امید خان کاویانیپور را خالی نماییم که این خود نیز از برکات این مجلس بود که یاد عزیزی با این ابعاد را در خود میگنجاند.
سپاه پژوهشیون به راهبری حاج صادق خان پیمانخواه و با مدیریت وصف ناپذیر حاج فرزان خان نیکپور ـ که روایت است ایشان نیز در بلده اطراف اصفهان و بعضا خود شهر مبارک اصفهان نشو و نمایی داشتهاند ـ از وجوه مختلف که از پیش تعیین شده بود، بر خوان نعمت وارد شده، حرکاتی از خود نشان دادند که بروید بعدا خودتان از حامد خان صابر بپرسید که چه نکردند که بنده از بیان جزییات اکیدا معذورم.
در این میان به نظر میرسید که حاج سید جواد خان حکیمزاده حسینی که روابط دوستانه ایشان با حاج هادی خان، مسبوق به سابقه بوده، جنبه احتیاط نگاه داشته، در انظار عموم، اکیدا مراعات حال هادی خان را فرمودهاند. نظر به ارادت قلبی حقیر به ایشان، مجددا از بیان جزییات معذورم.
تکلیف حاج سید حامد خان کمالی و بنده از همه روشنتر بود که قضیه ایشان اصولا جزییاتی ندارد که بنده به عرض برسانم. به یقین، ظرایف و دقایق این لحظات عرفانی بیش از آن است که حوصله صبر و وقت را، گنجایش درک فیوضات آن باشد، بگذریم از آن که مباحثی مبسوط در باب پیجامه و لیوان آب و نوشابه و سایر قضایای مرتبط و نامرتبط با بلاد اصفهان و متأهلین آن، در جمع رفقا طرح شد که بهتر است در سینه طراحان مدفون بماند.
امید آن داریم که این مراسم پر شکوه بابی باشد بر تکرار حماسههایی اینچنینی، همچنین دوام مسرت و نیکی را بر لحظات زندگی این دو عزیز از درگاه خداوند منان خواستارم. ان شاء الله.
تحریر شد در شبانگاه بیست و سیم شعبان یکهزار و چهارصد و بیست و پنج هجری قمری، طهران، قریه طهرانپارس
۱۶ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
ای طوافِ دستهایت خاطرِ دستانِ من
ای نمازِ چشمهایت چشمِ خون افشان من
ای نگاهت گوشهای از شوق شرمآگین صبح
غنچهای با من بچین از دامنِ پرچینِ صبح
دامنِ مهری که صبح از شوقِ رویت کرده باز
چشمه لطفی که مهر از تابِ مویت کرده باز
صبحِ امیدی که رویش از فلق خون کردهاند
مطربانِ شبْ دلش را سهمِ مجنون کردهاند
غنچهای با من بچین از بانگِ خون آلودهاش
عشوههای مست و چشمانِ جنون آلودهاش
لطفِ چشمی هم بنه سهمی برای صبحدم
تا گره بگشایی از بند قبای صبحدم
◊ ◊ ◊
مطربِ مهتابِ رویتْ میزند آهنگِ عشق
مردِ میدانی بیا در بزمگاهِ جنگِ عشق
بزمِ گرمِ لولیانی لاله دمْ آلفته رو
از دمِ سِحْرِسَحَرْ دیوانه سرْ آشفته گو
بزمِ گرمِ لولیانی پیرهن چاک از حذر
گونههاشان شرمِ شبنم گیر و از پیمانه تر
هر چه شور از حلقه آشوب زیباشان دریغ
دختِ شب بر بوی خونم زان میان آهخته تیغ
دختر شب جامه چاک از خون خور نوشیده باز
بر تن از لطف جنون احرام خون پوشیده باز
شیوه چشمان خون ریزش طرب آلوده نیست
وز دل مغموم من تیغش چنین آسوده نیست
این دل ویران که از شب حسرتی جز تب ندید
تا برآید کام عقلش گندمی ناچیده چید
گندمی هم رنگ خون هم طعم تلخیهای عشق
نازپروردِ دلِ مجنون و سختیهای عشق
◊ ◊ ◊
اینک اینک از دمِ تیغش دلم را کام ده
سر بکش، جامِ طربْ بشکن، مرا دشنام ده
بر رگ پیمانه خون کن هر چه خون آلودهتر
هر چه خون آلودهتر، هر چه جنون آلودهتر
هر چه بانگ نوش میخواران صدایش بیشتر
هر چه جنگ عشق خونینتر، صفایش بیشتر
◊ ◊ ◊
دستِ مهری برْفِشان، حورای شورانگیز من
سرکن آوازِ جنون با چنگِ خونآمیز من
دلْ حرام از آتشِ گرمِ نفسهای تو شد
تا غزالِ عاشقی رامِ هوسهای تو شد
با نفسهایی متین از گرمی گیرای عشق
گیسوی آشفته بر پیراهن زیبای عشق
نازِ چشمی سهم من کن از شب مژگان چشم
تا به خون بنشانمت در جام نرگسدان چشم