۱۰ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
امروز هم, گمان خاطرهای تلخ, وجودم را میلرزاند. انگار که هر لحظهام باید چنین باشد …
از لابلای نوشتههای غبار گرفته, این یکی را عجیب دوست میدارم. سوم مردادماه هشتاد و یک:
امروز
دیرْ بود که غروب کردیم
میانِ تمامِ ناباوریهایمان و صبر را
انگارْ مُثله کرده بودند.
شاید که ما باشیم،
آن دو حجمِ ابرْ که سرگردانِ دستِ بادند؛
شاید که ما باشیم،
آن دو کبوتری که لبریز از شوق پروازند.
تندیس نفسهایمان را
دیریست که قاب گرفتهاند،
میان آیینه و شمعدان.
باید دلخورده باشیم
وگرنه با کدام نگاه،
قرار خویش را ثابت میکنیم.
کمی صبر کن!
تمامی آن چند لحظه تشنه را دیروز نفس به نفس دوره کردم.
دیدم چگونه ماندهام میانِ سادهترین انگار.
خاطرهها عجیب فراموش کارند.
ماییم و تخیل بی تحرکی که گه گاه بر زنگار تخیلمان
سرد و آهسته
گذر میکند.
باور کن که حلاوت و تلخیش را نمیفهمیدم؛
میدانستم فقط میدانستم که باید باید
مینوشیدم،
دیوانهوار، خونآلود، صبور.
بغض و کینهام
عجیب دور است.
۱۲ شهریور ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
از دو چیز خیلی بدم میاد، یکی تلویزیون وقتی که روشن باشه، یکی این که آدم تو دستشویی باشه آب قطع شه. البته اعتراف میکنم که اولی از دومی خیلی بدتره.
سرتون رو درد نیارم. بالاخره بعد از هفت سال، تلویزیون خریدیم. البته به ضرب و زور مامان. چارهای هم نبود. هم بابا و هم مامان بازنشستهاند، بالاخره تلویزیون یه جورایی سرگرمشون میکنه. باور کنید که اگه به خودم بود هیچ وقت تلویزیون نمیخریدم. اصلا وقتی روشنه احساس میکنم که خونه آشوبه. داستانهای مزخرف برنامههای تلویزیون هم این آشوب رو دو چندان میکنه. ترجیح میدم به جای اون همه صدای نامربوط صدای ساز خودم رو بشنوم، یا بشینم پای صحبتهای مامان و حرفهاش رو گوش کنم، یا برای چند لحظه، تو سکوت خونه غرق شم و روی فرش اتاقم دراز بکشم.
آخه لامصّب هیچ چیش هم دست آدم نیست. روشن که میکنی، چه دلت بخواد چه نخواد، همون چیزی هست که پخش میشه و نه اون چیزی که تو میخوای. فیلم سینمایی خوب هم اگه زبونم لال پخش کنن، از دستشون درمیره و بیشتر از یک سومش رو نشون نمیدن. آخه کدوم فیلم سینمایی هست که فقط ۴۵ دقیقه طول بکشه؟!
کامپیوتر رو ترجیح میدم. آلبومی که دوست دارم رو میشنوم. فیلمی که دوست دارم رو میبینم. سایتی که میخوام رو وصل میشم و از همه مهمتر، ازش پول هم درمیارم…
۲۴ مرداد ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
قومی گفتند که ما اندرون سه قسمت کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب و قسمی برای نفس.
قومی گفتند که ما اندرون دو قسم کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب، نفس، لطیف چیزی است، خود جای خود کند.
و قومی گفتند که ما اندرون یک قسم کنیم، قسمی برای نان، آب، لطیف چیزی است، خود جای خود کند، نفس، خواه بیاید خواه نیاید …
۱ مرداد ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
سینا هم رفت و همهمون میدونیم که اونم بر نمیگرده، میشه یه آیکونِ بعضی وقتها خندون، توی مسنجرامون؛ مثل همه دوستای دیگهای که از حضورشون فقط چند دقیقه چت کردن رو میفهمیم که اونم بعد چند وقت، وقتی که حرفامون نم کشید، درش تخته میشه . . .
خدایار مثل همیشه نبود. تقریبا میدونستم ته دلش چی میگذره. ناراحتیش رو پشت لودگیهاش قایم میکرد؛ ولی من خوب میشناسمش. از اینکه سینا میره خیلی ناراحته. شاید بیشتر از اون چیزی که میتونم اینجا بنویسم. قرار بود با سینا بره خرید تا بیشتر با هم باشن. خیلی دوست داشتم من هم باهاشون بودم ولی از بدشانسیم، بابا تنها بود و من باید بهش میرسیدم . . .
خداحافظی آخرمون سعی کردم که طبیعی باشه. مثل همه خداحافظیهایی که تا به حال داشتیم. انگار قراره که صد بار دیگه همدیگه رو ببینیم و باز خداحافظی کنیم. ولی هر دومون میدونستیم این یکی فرق داره. همهمون دوست داشتیم بریم فرودگاه. ولی بعدش بی خیال شدیم. من یکی که میدونستم جو گیر میشم و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن . . .
خودت رو جای ما بذار. بعد حق بهمون بده که وقتی یه دوست پونزده شونزده ساله که تقریبا هر روز میبینیش، بره بلاد راقیه. مثل خیلی دیگه از دوستامون که رفتن . . .
دیروز مسعود رفت و حسین و آرمان. امروز هم سینا. فردا هم نوید و شاید خیلیهای دیگه . . .
دوره کردن خاطرات کار بیخودیه. خصوصا وقتی که بخوای همش یاد بیاری و آه بکشی. ولی وقتی احساس کنی یه چیزی رو از دست دادی که روزای بعد اذیتت میکنه، شاید بدت نیاد که یه چند دقیقهای رو هم بذاری برای یاد آوردن و آه کشیدن. کمکی آدم رو آروم میکنه . . .
آدم احمقی بهم گفت: مگه دوست قحطیه؟! بهش نگاه سادهای کردم و تو دلم گفتم: آره . . .
۲۹ تیر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی… (احساس کنید جانتان دارد در میآید، دهان خود را تا حد امکان باز کرده، ماهیچههای گردن را منقبض کرده، چشمانتان را گرد و قلمبه نموده، سپس از انتهای حلق، صوت مذکور را چنان که شایسته است ادا نمایید)
«اوف… این پنجمیش بود، سه تای دیگه مونده…»
اصلاً فکر نکنید بنده از آمپول میترسم؛ ابداً…! فقط وقتی پنجم دبستان بودم یک عدد آمپول به بنده زده شد که جاش تا اول دبیرستان درد میکرد. نتیجهگیری:
یکم ـ آمپول چیز بدی نیست ولی مریضی بدتر از آن میباشد.
دوم ـ بدهید آمپولتان را یک آقا بزند. به چند دلیل:
ـ آقاها اصولاً بهتر آمپول میزنند.
ـ خانمها اصولاً خوب آمپول نمیزنند.
ـ خانمها اگر هم خوب آمپول بزنند جایش تا سه چهار سال درد میکند.
سوم ـ به شخص آمپول زننده بفهمانید، سرنگ با دارت فرق میکند.
چهارم ـ از سرنگ خارجکی بجای سرنگ ایرانی استفاده نمایید. به چند دلیل:
ـ هنگام عملیات زجر کمتری میکشید. (به این دلیل است که سوزن خارجکی بافت را صرفاً سوراخ میکند ولی اگر سوزن ایرانی باشد، شما صدای پاره شدن بافتهای آن ناحیه محترم را میشنوید. یک چیزی شبیه به: خیرچ…)
ـ بعد از عملیات خون کمتری از شما میرود. (تقریباً به میزان یک به صد صرفهجویی میکنید)
پنجم ـ تا وقتی که خونتان بند نیامده پشت فرمان ننشینید.
ششم ـ هنگام عملیات تقلای بیخود نکنید.
هفتم ـ صبر پیشه کنید باشد که رستگار شوید.
هشتم ـ قرصهای تببر را سر وقت بخورید.
۱۶ تیر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
از وقتی نوشته استاد گرانقدر نوید غفارزادگان را در وبلاگ معظمشان خواندم، یک عدد کک به تنبانمان افتاد که از اصطلاح “آقای . . .” استفاده کنیم و مطلبی بنویسیم بلکه روحمان سرشار از شادی و وجودمان خالی از رخوت ننوشتن شود:
یکم آنکه ـ توی دنیا یک آقا بیشتر نداریم، آن هم آقای سونی میباشد.
دوم آنکه ـ آقای سونی حرف حالیش میباشد ولی بقیه مثل نوکیا، زیمنس و علی الخصوص سامسونگ حرف حالیشان نمیباشد.
سوم آنکه ـ آقای سونی آنقدر خوب است که حتی در سایت معظم اورکات هم یک گروه با عنوان “دارندگان آقای سونی” تشکیل یافته، در حالی که باقی موجودات مثل نوکیا، زیمنس و علی الخصوص سامسونگ دارای چنین گروههایی نمیباشد یا اگر هم میباشد، به درد اجداد محترمشان میخورد.
چارم آنکه ـ گیرم که بر حسب اشتباه بقیه هم داخل آدم جماعت حساب شده و آقا باشند؛ در نظر داشته باشید که به قول استاد غفارزادگان، “آقا بودن” صرفا بسته به قراردادها و شرایط فیزیکی نمیباشد بلکه ملزومات خاصی را میطلبد که بقیه مثل نوکیا، زیمنس و علی الخصوص سامسونگ شایسته آن نمیباشند.
پنجم آنکه ـ اگر فکر میکنید که بنده تا به حال با هیچ کدام از سایر موجودات مثل نوکیا، زیمنس و علی الخصوص سامسونگ ارتباط نداشتهام، سخت در اشتباه هستید. ارتباط داشتهام و دریافتهام که در این بین فقط آقای سونی آقا میباشد و بقیه فاقد ارزش برای صحبت کردن میباشند.
ششم آنکه ـ نه تنها من بلکه بهمنیترین آقایان هم به همین ترتیب نظر بند پنجم را مورد تأیید و تأکید قرار داده میباشند.
هفتم آنکه ـ بنده هیچ پورسانتی بابت عرایضم از آقای سونی دریافت نکرده میباشم.
هشتم آنکه ـ اگر چشم شیطان کور، گوش شیطان کر، خواستید با یکی از موجودات فوق الذکر مثل نوکیا، زیمنس و علی الخصوص سامسونگ ارتباط برقرار کنید، مجبور به تجدید نظر در روابط دوستانهام با شما میباشم.
نهم آنکه ـ آدمی جایز الخطاست و باب توبه هم باز. سایر موجودات را دور بیندازید و با آقای سونی بیعت نمایید، امید آنکه بخشوده شوید. ان شاء الله.
|
۱۶ خرداد ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
از آنجا که تعدادی چند از حلیون عاقل و بالغ نسبت به عضویت در گروه Helli 75 در سایت معظم orkut.com دچار شک گشته و سؤالاتی مربوط و نامربوط پرسیدهاند، لذا طی استفتانامهای از دفتر آیت ا… حاج خدایار جیرودی (مد ظله علی کل رئوس الهفتاد و پنجیون) جوابیهای دریافت گردیده که بدین شرح به استحضار میرسد:
بسمه تعالی
مسأله اول ـ در صورتیکه دیدید در سال هفتاد و پنج فارغ گشته و یا در آستانه فراغت هستید، عضویت در این گروه واجب عینی است.
توضیح: رسیدن به سن بلوغ به موازات فراغت، اشکالی ندارد.
توضیح: در صورتی که متأهل هستید، احتیاط مستحب آن است که در ماههای حرام به این گروه وارد نشوید.
مسأله دُیّم ـ در صورتیکه خاطرتان نیامد و یا شک داشتید که در سال 75 فارغ شدهاید، در صورتیکه حداقل دو نفر از فارغان عاقل و بالغ هفتاد و پنجی شهادت بدهند که شما فارغ هفتاد و پنج هستید، احتیاط واجب آن است که به عضویت گروه مذکور نایل آیید.
مسأله سِیّم ـ در صورتیکه حداقل دو نفر فارغِ عاقل و بالغِ هفتاد و پنجی پیدا نشد ـ که این امر بسیار محتمل است ـ به دفتر بنده مراجعه فرموده، با پرداخت هزینهای جزیی شخصا رسیدگی مینمایم.
توضیح: پذیرفتن شوخی فیزیکی به جای پرداخت نقدی بلامانع میباشد.
مسأله چارم ـ عضویت در گروه مذکور، نافی عقل و بلوغ نمیشود، مگر آنکه فراغت، به ابزار نامشروع حاصل شده باشد.
توضیح: فراغت این دسته از عزیزان، پذیرفته نبوده و باید از اول شروع کنند.
در پایان دوام حلیون را از خداوند بزرگوار خواستارم.
دفتر آیت الله حاج خدایار جیرودی ـ علیه الرحمه
تهران ـ پنجم ربیع الثانی یکهزار و چارصد و بیست و پنج هجری قمری
|
۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
از آنجا که مدتی است سال جدید از آغاز گذشته و به انجام خویش نزدیک میشود و همچنان که تا به امروز دیدید در یادداشتهای روزانهمان تغییری رخ نداده، چاره بر آن دیدیم جهت اطمینان خاطر دوستان از تداوم حیات در کالبد حقیر، با بیان مطالبی چند در باب برخی موضوعات، حضور عزیزانی که منت نهاده و این صفحه را رؤیت نمودهاند، عرض ارادتی خاص نماییم. شعر:
«ای که از کوچه معشوقه ما میگذری»
ما هم از کوچه معشوقه تو میگذریم
و اینجا بود که چون موضوعات خاصی به ذهنمان نرسید، افسار شتر حرافی را بر دوشش انداخته و هی دادیم تا برود و گورش را گم نماید تا نه وقت ما را زایل گرداند و نه خاطرمان را پریشان، لذا زبان در کام فروکشیدیم و سکوت پیشه نمودیم باشد که برخی موضوعات که شایسته محضر رفقا است، بر ذهنمان خطور نماید . . . ان شاء الله که به زودی خطور مینماید . . .
|
۲۴ اسفند ۱۳۸۲ | دستهبندینشده |
|
دوستان عزیز
سالی سرشار از
نیکی و خوبی برای شما و خانواده محترمتان
آرزو دارم.
|
|
۲ اسفند ۱۳۸۲ | دستهبندینشده |
|
|
کلاه عزیزم! برگرد!
قول میدهم مواظبت باشم که دیگر گم نشوی! اصلاً تقصیر آن راننده تاکسی بود که حواسم را پرت کرد. تو هدیه تولدم بودی و نباید این قدر با من بی وفایی کنی. وقتی تو را گم کردم، رفتم و از مامان به خاطر اینکه زحمت چند روزهاش را تالاپّی به باد دادم عذر خواهی کردم. خیلی هم در میدان رسالت دنبالت گشتم ولی افسوس! پیدایت نکردم که نکردم. کلاه عزیز! از موقعی که تو را گم کردم هیچ کلاهی سرم نمیرود. همین باعث شده که در سرمای زمستان سینوسهایم دوباره مشکلدار شوند. تو تنها کلاهی بودی که کلّه من را میفهمیدی. موهای من فقط در حضور گرم تو احساس آرامش میکردند و اکنون کلهام در فراق تو میسوزد. ای کلاه گرم و نرم! کدامین کلاه خواهد بود که جای خالی تو را روی سرم پر کند؟ کدامین کلاه خواهد بود که روی موهای ژولیپولیام دست نوازش بکشد؟ کدامین کلاه . . . اما آه، دیگر نمیتوانم سخن بگویم. دوری از تو قلبم را در چنگولش میفشارد و زبانم دیگر نمیچرخد.
امیدوارم هر جا که هستی، سر آدم نااهل نروی . . .
و اما شما ای امت شهیدپرور!
داغی بر دلم نهاده شده که زبان را یارای گفتن آن نیست. همانگونه که خواندید، یکشنبه بیست و ششم بهمن ماه هشتاد و دو، داغ واقعهای تلخ بر من حادث گشته و آن گم شدن کلاه مامان بافت من بود. از شما تقاضا دارم که در آستانه انتخابات با شکوه هفتمین دوره مجلس شورای اسلامی با یافتن کلاه عزیزم و بازپس دادنش، دل شوریدهام را شاد گردانید. پیشاپیش از دلگرمی دادنها و توجه شما سپاسگزارم.
|
|