خواب مدرسه میبینم هنوز… خوابهای نازک مدرسه. همان بچهها هستند و همان بازیها و شیطنتها. همان معلمها هستند و همان دهانصافکردنها. پانزده سال است که خواب مدرسه میبینم؛ پانزده سال…
همه هستند؛ همدورهایها؛ سالبالاییها؛ سالپایینیها؛ معلمها؛ ناظمها؛ علیآقا؛ آقای امیدی (کوتیلت)؛ آقای نیکپور (دیود). خوابها شادند؛ سرشار از شوق و شوخی و خنده و بسکتبال و فوتبال. هیچکس بزرگ نمیشود در این خوابها. هیچکس کوچک نمیشود در این خوابها. همه، همان هستند که هستند…
این شِکرخوابهای بامدادی هم خاطرههایی میسازد گاهی که میشود با آن از نو بنفراخی را تعریف کرد؛ چه بسا همتِ مضاعف را. چه ربطی دارد؟ میگویم الان. بگذارید این آخرین حماسه را برایتان نقل کنم و یک احسنت گنده، حوالهام کنید.
اسبابِ بیدارباش ما موبایلمان است که به نوای قطعهی «سلام» هر صبح ما را و البته همسایههای ما را مینوازد. آقای موبایل به شرط اسنوز، هر ۹ دقیقه به مدت حداکثر یک دقیقه سلام میگوید.
برای این که دستمان زود محضر موبایل را درک نکند، شبها بعد از کوک کردن، میگذاریماش روی میز ناهار خوری، بلکه آن چهار پنج متر راه رفتن از تختِ خواب تا میز، خواب را از سرمان بپراند.
و اما حماسهی روز پنج شنبه…
ساعت هفت آقای موبایل سلام گفتن آغازید. از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و اسنوزش نمودیم. سپس به آشپزخانه رفته، کورمال کورمال کتری را آب نموده، روی گاز گذاشته، روشن نموده و یک کله مجدداً چپیدیم در بستر.
ساعت هفت و ده دقیقه تقریباً، به همان ترتیب از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و باز اسنوزش نمودیم. سپس دوباره به آشپزخانه رفته و این بار، کورمال کورمال چایی را بار گذاشته، زیر گاز را کم نموده و بی فوتِ وقت پیچیدیم به آغوشِ بستر.
ساعت هفت و بیست دقیقه تقریباً، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، اسنوزش نمودیم و چون خیلی خوابمان میآمد و حال بیدار شدن نداشتیم، دوباره محضرِ بستر و اینا.
…
مختصر و مفید: ساعت تقریباً ده، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، کمی ایستادیم، فکر کردیم، رفتیم جلوی آینه و به خودمان ادای احترام نمودیم 🙂
یعنی حقیر ۱۸ بار ـ تقریباً هر ده دقیقه یک بار ـ از توی رختِ خواب بلند شدم، تلو تلو خوران خودم را به موبایل رساندم و اسنوزش کردم و دوباره بگشتم به رخت خواب…
نزدیک به چهار سالی هست حالا که در رستهی آمریکاییسوارها دستهبندی میشوم. تعریف بهتر و درستتری از موجودی به نام ماشین دارم. در این مدت، هر روز هم که گذشته راضیتر بودهام از داشتنش.
با کودکِ درونم که خلوت میکنم و شروع میکنیم رویاپردازی، به ایشان عرض میکنم اگر پولدار بودم، این را که نگه میداشتم، هیچ، قطعا دو تا ماشین دیگر هم میخریدم. یک کادیلاک برای مهمانی و امورِ باکلاسی، یک پونتیاک ترنزم هم برای عشق و حال و جوانی. این شورلت را هم میگذاشتم برای سفر و خرید و تأدیب ورود ممنوع آمدگان و لاییکشندگان و سبقت بیجا گیرندگان و جای پارک گشاد کردن و کوچه باز نمودن و از این جور امور روزمره.
و حالا اندر فواید ماشین آمریکایی.
عرض شود که آمریکایی سوار شدن خیلی حُسن دارد که الان به چندتایی از آنها اجمالا میپردازم.
⭕️ همانگونه که گفتم، نگاه و تعریفات را از ماشین بما هُوَ ماشین، اصلاح میکند. دیگر پراید و پژو و کلا خیلی از ماشینها برایت حکمِ حداکثر سهچرخه را پیدا میکند. کلا بچهبازی میشود این چور چیزها.
⭕️ البته تعریفات را از خیلی چیزهای دیگر هم عوض میکند. از راحتی، تصادف، احترام، ایمنی، فرهنگ رانندگی، سپر. حتی تعریفات را از افق هم عوض میکند. افق جایی نیست که آسمان و زمین به هم میرسد؛ افق جایی است که آسمان و کاپوت به هم میرسد و چه افقی شاعرانهتر از این که فرو بروی توی صندلی و چُپُق و چایی در دست، از حد فاصل کمان بالایی فرمان و داشبورد غروب خورشید را نظاره کنی.
⭕️ بزرگت میکند. دریا دلت میکند. نمیتوانم دقیقا بگویم یعنی چه ولی ترکیبی است از حوصله، ترحم و احساسِ پدرانه داشتن به باقیِ ماشینها و رانندهها. دیگر از این که کسی نافرم رانندگی کند و بد رویت بکشد، شاکی نمیشوی. احساسِ ترحم نسبت به دیگران قُل میزند در وجودت؛ و یا کلا چیزهایی شبیه به این. به موقعش هم میتوانی پدری کنی و فرزندان چموش را جای خودشان بنشانی. هر چند که ممکن است چند تا فحش و لیچار هم نصیبت شود ولی آخرش مهم است که هیچ کس هیچ غلطی نمیتواند بکند.
⭕️ احترام داری کلا. وقتی میخواهی بپیچی، همه میایستند تا کمر خم میشوند، از شدت شوق 😁 بوق میکشند تا شما اول بپیچید. حق تقدم اصولا در همه جا با شماست. چه دیگران بخواهند و چه نخواهند.
⭕️ به موقعش میتوانی به دیگران زور بگویی و از روی دیگران رد شوی. این نکته در تهران از اهم نکات و ویژگیهاست.
⭕️ میتوانی با خیال راحت تصادف کنی یا دیگران با تو تصادف کنند. و خوب! شما به جوراب چپتان هم نباشد.
⭕️ میتوانی در جایی که لازم باشد، جای پارک باز کنی؛ یا حتی کوچهای که به خاطر بد پارک کردن یک ماشینِ ابله بسته شده را باز کنی و خیرت به دیگران هم برسد.
⭕️ میتوانی ماشین در جوی افتادگان را در بیاوری؛ یا بالعکس، در جوی نیافتادگان را در جوی بیاندازی؛ که خوب! البته این آخری توصیه نمیشود بای دیفالت.
⭕️ درست است که وزنش سه برابر پراید است و مصرفش دو برابر ولی در نظر بگیرید که نصف یک پراید پول دادهای، ده برابر پراید راحتی و آسایش داری، شونصد برابر پراید ایمنی داری، هزینهی نگهداری تعمیراتش ـ اگر ماشین سالم و روی پا باشد و شما هم ماشیننگهدار ـ تقریبا برابر پراید است.
⭕️ از لحاظ سرعت در کفی حرفی زیادی برای گفتن ندارد اما در سرابالایی خفن جواب میدهد. به شخصه تجربهی سوسک کردن به طرز بسیار جدی سمند، پرشیا، دویست و شش و لوگان را داشتهام. یک بار هم به طرز راضی کنندهای یک راس آزرا را در جادهی شمال متحیر کردم. ماشین ما پنج نفر بود با صندوق عقب پر. حضرت آزرا سه نفر داشت و با سرعتی کمی بیش از سرعت ما سبقت گرفت و صدای موتورش نشان میداد که دارد جر میخورد. کلا ماشین، قدرتی است تا سرعتی.
⭕️ دوستان زیادی هستند دور و بر که کُری ماشینهاشان را میخوانند. اگر زیادی رجز خواندند، بگویید: هر وقت ماشینتان در دندهی دو، صد و ده تا پر کرد، آن وقت بیایید با هم حرف بزنیم! عموما همین کفایت میکند.
⭕️ اگر ناچار شدید جایی پارک کردید که نوشته بود «حمل با جرثقیل» خیالتان راحت است که حضراتِ نیسانِ آبیِ بالابردارِ چراغ چرخولکی، جگر نمیکنند چپ هم نگاه ماشین شما کنند. اگر هم به اشتباه نگاه چپ نمودند، باکتان نباشد، دو سه متر جلوتر میگذارند و میبوسند و میروند پیِ کارشان.
و چیزهای دیگر که فعلا یادم نیست.
جمعبندی آن که به نظرم بسیار منطقی است که آدم به جای آن که مثلا پانزده میلیون تومان پول زبان بسته را بدهد دویست و شش یا هر دوچرخهای در این رده بخرد، برود سه چهار تا شورلت نوا بخرد. یا این که یک دانه بخرد و باقی پولش را اساسا عشق و حال کند.
باور بفرمایید حقیر نیز مانند بسیاری از همین شماها تا چند سال پیش به ماشینِ آمریکایی میگفتم لگن. با خودم کنار نمیآمدم که این موجوداتِ اُوِر اِسکِیل را داخلِ ماشین جماعت حساب کنم. اصلا چه معنی داشت آن همه آهنِ مملکت که حداقل سه تا پراید ازش درمیآید بشود یک ماشین؟!
زمانی که عزم کرده بودم اولین ماشینم را ابتیاع کنم، رفقای آمریکاییباز روی مخم رژه رفتند که یک فروند بیوک بخرم. میترسیدم. شایعه زیاد شنیده بودم که چنین و چنان. آخرش هم دلم راضی نشد و آن چه داشتم و نداشتم را دادم یک رأس رنو خریدم. ماشین خوبی بود خدا بیامرز. پوستش را کندم و آخ نگفت.
همزمان با من، یکی از همان دوستان رفت و به نصف پولی که من داده بودم، یک بیوک خرید. سرمهای، سقف چرم، اتوماتیک، کولر روشن، پنجره برقی، یک کلام عروس. هر دومان هم راضی از ماشینهامان. نقطهی مشترکی داشتیم هر دو؛ دست به تصادفمان خوب بود؛ با این تفاوت که رنوی بیچارهی من مرتب در صافکاری و تعمیرگاه بود و حقیر در پی مطالباتِ خسارات؛ بالعکس، بیوک گوگولی ایشان همیشه زیر پایش بود و خودشان هم در حال خسارت دادن به این و آن.
خلاصه این که سالها گذشت، آخرین تصادف هم در خدمت خدابیامرز ماندم تا با هم چپ کنیم و مجبور شوم تصادفی بفروشمش. همان موقع که داشتم میفروختمش آن یکی دوستم با بیوکش تمام ایران را میگشت و حق سفر و مسافرت را کف دستشان میگذاشت.
و اما در یکی از روزهای خوب خدا که نمیدانم کی بود، یکی از حلقهی آن دوستان که عرض شد کوچولویش را آورده بود محل کار. یک فروند کادیلاک فلیت وود ۷۴. زردِ خوشرنگ که به نخودی میزد و تا دلت بخواهد دراااااز.
ماشینم را که کنارش پارک کرده بودم احساس سوسکیت میکردم کلا. این احساس سوسکیت البته مزمن ماند تا مدتها.
در آن روز حضرت باری تعالی خواست و پرتویی از هدایتش بتابد به دل گمراه ما.
گمان کنم دو ساعتی وقت گذاشت بامداد عزیز و ماشینش را پرزنت کرد و هی گفت و هی گفت و هی گفت و ما هم هی متحیر و متحیر و متحیر ماندیم.
از آن روز به بعد تعریف ماشین برایم عوض شد. چند باری هم پشت ماشین این و آن نشستیم و میخش محکم شد در وجودمان. دیگر ماشین آمریکایی که میدیدم برایم احترام داشت. بیشتر از خودش، رانندهاش.
یکی دو سالی بیماشین بودم و کک افتاده به تنبانم هر روز بیشتر میخاراند، ناکس. دست آخر دل به دریا زدم و ضمن گرفتم تأییدات اولیه از رئیس، بعد از نه ماه گشتن و دعا خواندن و خواب دیدن و شانسِ آوردنِ عجیب، ما هم صاحب یک شورلت نوا شدیم ☺️
این نوشته، دومی هم دارد؛ اندر فواید ماشین آمریکایی
گرگ و میش دمِ غروب بود که تازه رسیدم بندر عباس. مناقصه باخته و اعصاب خرد و خسته از دو ساعت و نیم ایستادن در صفِ قایقهای قشم به بندر. شرجی و گرمی هوا احساس چندش آور و سنگینی کت پوشیدن را دو چندان میکرد. برای طبع گرماییام کنایه که نه؛ خود جهنم بود آن وضعیت. جنبش موزیانهی دانههای عرق در مسیرهای پیشبینی نشده، از فرق سر و شقیقهها تا زیر چانه و توی یقه، فکرِ سگ دو زدنهای بعدی توی فرودگاه برای بلیتِ برگشت را خودِ کابوس میکرد. مانده بود فقط حضرات مرغان هوا به سرمان پیپی کنند که از بخت بد، این سعادت نصیبمان نشد؛ که اگر میشد یک عمر خاطره میساخت برای ما از آن شب؛ اما خدا خواست که این خاطرهی عمری، گونهای دیگر رقم بخورد برای ما.
ایستاده بودم منتظر ماشین به قصد فرودگاه که نوای رقصِ سماع آقای موبایل بلند شد. شماره ناشناس بود. با اکراه برداشتم. صدایِ گرمِ آقای ناشناس دیری نپایید که شناس شد؛ رضا خان امیر 🙂
واقعا غیرِ منتظره بود و بسیار خوشحال کننده. کلی انرژی مثبت گرفتم که در آن بلبشویی که عرض شد، دوستی بعد از این همه سال هوای فقیر فقرا کرده بود و ما را از تنهایی رهانید.
حالا اینها که گفتم خواستم به جای بامزهی داستان برسم که آغازش میشود همین تماس. فرمودند که آقا جان! رفیقی از بچههای سال بالایی مدرسه، آقا صادق خان قریشی، بابا شده؛ دوقلو و پسر.
گوش میکردم و سعی داشتم ارتباطی برقرار کنم بینِ تماس رضا امیر و بچههای دو قلوی جناب قریشی و بندهی سراپا تقصیر. با تعجب گفتم: خوب؟!
ادامه دادند که: میخواهند اسمشان را بگذارند: آرشام و لیشام!!!
و این جا بود که بالاخره افتاد و نیشمان باز شد 🙂
و ادامه دادند که: رفتهاند ثبت احوال و وقتی اسم را گفتند، پاسخ شنیدند: آخه لیشام هم شد اسم؟! برو سند بیاور! آقا صادق هم گفتند که سند چیه؟ میرم زندهاش رو مییارم! (یا چیزی شبیه به این)
خلاصه آن که قرار شد که وقتی رسیدم تهران ایشان با من تماس بگیرند و کمک کنم که مسأله حل شود.
سرتان را درد ندهم. آخر الامر اسکنِ شناسنامه و کارتِ ملیام را فرستادم برای آقا صادق و نهایتا تیرِ آخرِ ترکش که حسب ظاهر همین هم کارساز شد:
دعوا کردنها و دل و قلوه درآوردنها و گیس کشیدنهای کاری، دانشی است که سهم هر حلقهای از همکاران نمیشود؛ این که همهی اینها اتفاق بیفتد و باز بعد از سالها، همچنان بهترین دوستان باشید برای هم. باور دارم که توسعهی این دانش، کارِ هر جمعی نیست. کافی نیست که فقط عالم و عاملِ کار باشی. بی دلسوزی نمیشود؛ بی همدلی و همراهی نمیشود؛ بی گذشت نمیشود…
این اعاظم صاحب اعتبار که میبینید بخشی از آن حلقهی همکاراناند که گفتم. به طرفه العینی ۱۲ سال گذشت از آن موعد که کار را بهانه کردیم و دور هم گردآمدیم. در حساب سن و سال ما، عمری است برای خودش. اعتبار ـ تو بخوان شکم ـ هم به قول یکی از همین رفقا، چیزی نیست جز حاصل انباشت دانش که از بخت بد، قرعهی فالِ منِ بیچاره این چنین شد که شدیم بی اعتبارترینِ ایشان، ظاهرا.
چشم خمار و چشمانداز ارتفاعات لشگرک مجملی است از حدیثِ مفصلِ یکی از دایی باقر خورانهایی که رفقا هماهنگ فرمودند؛ حالا این حدیثِ مفصل چیست فعلا بماند تا شاید سالها بعد گفته آید در حدیث دیگران 🙂
محل حادثه: جادهی فشم
زمان وقوع: یکشنبهی هفتهی پیش، بیستم شهریور
حادثهدیدگان از راست به چپ: علیرضا کاظمپور، هادی نیلفروشان، جواد حکیمزاده، بنده، فرزان نیکپور، حامد کمالی، صادق پیمانخواه؛ جای باقی دوستان هم سبز 🙂