۴ آبان ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
و گاه فکر میکنم که همگی میترسیم …
میترسیم که مبادا دیگران بپندارند که مردهایم.
میترسیم که مبادا دیگر سایهای از خیال ما نیز از ذهنشان عبور نکند.
میترسیم که مبادا دیگر کسی به کمک ما نیازمند نباشد.
میترسیم از آنکه … نتوانیم به دیگران ثابت کنیم که زندهایم …
پس مینویسیم تا بدانند که زندهایم.
میخوانیم تا بدانند که زندهایم.
میگوییم، میرقصیم، فرا می گیریم تا بدانند که زندهایم …
و عجیب احساس حقیری است زمانی که از این ترس بنویسم، بگویم، بخوانم و برقصم …
۱۸ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
در اینکه وجود پربرکت حاج آقا هادی خان نیلفروشان، مالامال از بذل و بخشایش است، شکی نیست که صد البته اگر از جیب ایشان به جانب ما رفقا نصیبی نرسید، بی شک، هر یک هدیهای در خور از زبان و کلام شیوای ایشان، در چنته خاطرات اندوختهایم.
ضبط و محافظت از وقایعی نادری که در جمعیت باشگاهیون چندی یک بار حادث میشود، وظیفه هر مکتب دیدهای در مکتبخانه گروه پژوهشی است. هر چند که زبان حقیر الکن از آن است که شأن و منزلت شبی گرانقدر چون شب نوزدهم مهرماه هشتاد و سه را چونان که بایسته است به تصویر کشد، با این حال نقل گوشهای از وجنات مراسم آن مقام عالی قدر ـ که سایه رحتمشان چند ساعتی شامل حال ما فقرا و به تعبیری رفقا گشته ـ خالی از لطف نبوده، درس عبرتی است بر آنان که اصفهانیون را به دیده خاص نگریسته، شبنامهها و روزنامهها در تصنیف جوانب مختلف دنیوی و معنوی ایشان منتشر میکنند.
در آن شب عزیز، من به چشم خویشتن دیدم و با گوش جان شنیدم و با زبان چشیدم و در بینی بوییدم و با دندان جویدم و… که خوان نعمتی گسترده بود از سر توجه خاندان نیلفروشان علی الخصوص حاج آقا هادی خان نیلفروشان که مردمان و مجددا علی الخصوص باشگاهیون عزیز که بر گردش جمع آمده، بدون دغدغه چشم غرهای از سوی هادی خان، افسار اژدهای درون بر آن عرصه پر فیض، رها کرده بودند. دانستم که دوستان چند روزی است که این ساعات را به پیشواز آمده، ظرف درون را چنان که شایسته مظروف باشد، از حیث هر چه خوراکی پیراسته بودند تا حضِّ فیضِ این خاندان، اثری جاودانی بر ابعاد مختلف جسمانیشان، بر جای گذارد. شعر:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی…
به هر حال، نظر به اینکه آقای هادی خان هم در شلوغی سر، غوطه مبسوطی میخوردند، فرصت نشد که کسب اجازت نماییم از محضر ایشان من باب خالی کردن جای چند تن از رفیقان، به ناچار بدون اخذ مجوز، تصمیم گرفتیم که در خودکامگی تمام، جای استاد اعظم، سرور خورندگان قرون و اعصار، حاج امید خان کاویانیپور را خالی نماییم که این خود نیز از برکات این مجلس بود که یاد عزیزی با این ابعاد را در خود میگنجاند.
سپاه پژوهشیون به راهبری حاج صادق خان پیمانخواه و با مدیریت وصف ناپذیر حاج فرزان خان نیکپور ـ که روایت است ایشان نیز در بلده اطراف اصفهان و بعضا خود شهر مبارک اصفهان نشو و نمایی داشتهاند ـ از وجوه مختلف که از پیش تعیین شده بود، بر خوان نعمت وارد شده، حرکاتی از خود نشان دادند که بروید بعدا خودتان از حامد خان صابر بپرسید که چه نکردند که بنده از بیان جزییات اکیدا معذورم.
در این میان به نظر میرسید که حاج سید جواد خان حکیمزاده حسینی که روابط دوستانه ایشان با حاج هادی خان، مسبوق به سابقه بوده، جنبه احتیاط نگاه داشته، در انظار عموم، اکیدا مراعات حال هادی خان را فرمودهاند. نظر به ارادت قلبی حقیر به ایشان، مجددا از بیان جزییات معذورم.
تکلیف حاج سید حامد خان کمالی و بنده از همه روشنتر بود که قضیه ایشان اصولا جزییاتی ندارد که بنده به عرض برسانم. به یقین، ظرایف و دقایق این لحظات عرفانی بیش از آن است که حوصله صبر و وقت را، گنجایش درک فیوضات آن باشد، بگذریم از آن که مباحثی مبسوط در باب پیجامه و لیوان آب و نوشابه و سایر قضایای مرتبط و نامرتبط با بلاد اصفهان و متأهلین آن، در جمع رفقا طرح شد که بهتر است در سینه طراحان مدفون بماند.
امید آن داریم که این مراسم پر شکوه بابی باشد بر تکرار حماسههایی اینچنینی، همچنین دوام مسرت و نیکی را بر لحظات زندگی این دو عزیز از درگاه خداوند منان خواستارم. ان شاء الله.
تحریر شد در شبانگاه بیست و سیم شعبان یکهزار و چهارصد و بیست و پنج هجری قمری، طهران، قریه طهرانپارس
۱۶ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
ای طوافِ دستهایت خاطرِ دستانِ من
ای نمازِ چشمهایت چشمِ خون افشان من
ای نگاهت گوشهای از شوق شرمآگین صبح
غنچهای با من بچین از دامنِ پرچینِ صبح
دامنِ مهری که صبح از شوقِ رویت کرده باز
چشمه لطفی که مهر از تابِ مویت کرده باز
صبحِ امیدی که رویش از فلق خون کردهاند
مطربانِ شبْ دلش را سهمِ مجنون کردهاند
غنچهای با من بچین از بانگِ خون آلودهاش
عشوههای مست و چشمانِ جنون آلودهاش
لطفِ چشمی هم بنه سهمی برای صبحدم
تا گره بگشایی از بند قبای صبحدم
◊ ◊ ◊
مطربِ مهتابِ رویتْ میزند آهنگِ عشق
مردِ میدانی بیا در بزمگاهِ جنگِ عشق
بزمِ گرمِ لولیانی لاله دمْ آلفته رو
از دمِ سِحْرِسَحَرْ دیوانه سرْ آشفته گو
بزمِ گرمِ لولیانی پیرهن چاک از حذر
گونههاشان شرمِ شبنم گیر و از پیمانه تر
هر چه شور از حلقه آشوب زیباشان دریغ
دختِ شب بر بوی خونم زان میان آهخته تیغ
دختر شب جامه چاک از خون خور نوشیده باز
بر تن از لطف جنون احرام خون پوشیده باز
شیوه چشمان خون ریزش طرب آلوده نیست
وز دل مغموم من تیغش چنین آسوده نیست
این دل ویران که از شب حسرتی جز تب ندید
تا برآید کام عقلش گندمی ناچیده چید
گندمی هم رنگ خون هم طعم تلخیهای عشق
نازپروردِ دلِ مجنون و سختیهای عشق
◊ ◊ ◊
اینک اینک از دمِ تیغش دلم را کام ده
سر بکش، جامِ طربْ بشکن، مرا دشنام ده
بر رگ پیمانه خون کن هر چه خون آلودهتر
هر چه خون آلودهتر، هر چه جنون آلودهتر
هر چه بانگ نوش میخواران صدایش بیشتر
هر چه جنگ عشق خونینتر، صفایش بیشتر
◊ ◊ ◊
دستِ مهری برْفِشان، حورای شورانگیز من
سرکن آوازِ جنون با چنگِ خونآمیز من
دلْ حرام از آتشِ گرمِ نفسهای تو شد
تا غزالِ عاشقی رامِ هوسهای تو شد
با نفسهایی متین از گرمی گیرای عشق
گیسوی آشفته بر پیراهن زیبای عشق
نازِ چشمی سهم من کن از شب مژگان چشم
تا به خون بنشانمت در جام نرگسدان چشم
۱۰ مهر ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
امروز هم, گمان خاطرهای تلخ, وجودم را میلرزاند. انگار که هر لحظهام باید چنین باشد …
از لابلای نوشتههای غبار گرفته, این یکی را عجیب دوست میدارم. سوم مردادماه هشتاد و یک:
امروز
دیرْ بود که غروب کردیم
میانِ تمامِ ناباوریهایمان و صبر را
انگارْ مُثله کرده بودند.
شاید که ما باشیم،
آن دو حجمِ ابرْ که سرگردانِ دستِ بادند؛
شاید که ما باشیم،
آن دو کبوتری که لبریز از شوق پروازند.
تندیس نفسهایمان را
دیریست که قاب گرفتهاند،
میان آیینه و شمعدان.
باید دلخورده باشیم
وگرنه با کدام نگاه،
قرار خویش را ثابت میکنیم.
کمی صبر کن!
تمامی آن چند لحظه تشنه را دیروز نفس به نفس دوره کردم.
دیدم چگونه ماندهام میانِ سادهترین انگار.
خاطرهها عجیب فراموش کارند.
ماییم و تخیل بی تحرکی که گه گاه بر زنگار تخیلمان
سرد و آهسته
گذر میکند.
باور کن که حلاوت و تلخیش را نمیفهمیدم؛
میدانستم فقط میدانستم که باید باید
مینوشیدم،
دیوانهوار، خونآلود، صبور.
بغض و کینهام
عجیب دور است.
۱۲ شهریور ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
از دو چیز خیلی بدم میاد، یکی تلویزیون وقتی که روشن باشه، یکی این که آدم تو دستشویی باشه آب قطع شه. البته اعتراف میکنم که اولی از دومی خیلی بدتره.
سرتون رو درد نیارم. بالاخره بعد از هفت سال، تلویزیون خریدیم. البته به ضرب و زور مامان. چارهای هم نبود. هم بابا و هم مامان بازنشستهاند، بالاخره تلویزیون یه جورایی سرگرمشون میکنه. باور کنید که اگه به خودم بود هیچ وقت تلویزیون نمیخریدم. اصلا وقتی روشنه احساس میکنم که خونه آشوبه. داستانهای مزخرف برنامههای تلویزیون هم این آشوب رو دو چندان میکنه. ترجیح میدم به جای اون همه صدای نامربوط صدای ساز خودم رو بشنوم، یا بشینم پای صحبتهای مامان و حرفهاش رو گوش کنم، یا برای چند لحظه، تو سکوت خونه غرق شم و روی فرش اتاقم دراز بکشم.
آخه لامصّب هیچ چیش هم دست آدم نیست. روشن که میکنی، چه دلت بخواد چه نخواد، همون چیزی هست که پخش میشه و نه اون چیزی که تو میخوای. فیلم سینمایی خوب هم اگه زبونم لال پخش کنن، از دستشون درمیره و بیشتر از یک سومش رو نشون نمیدن. آخه کدوم فیلم سینمایی هست که فقط ۴۵ دقیقه طول بکشه؟!
کامپیوتر رو ترجیح میدم. آلبومی که دوست دارم رو میشنوم. فیلمی که دوست دارم رو میبینم. سایتی که میخوام رو وصل میشم و از همه مهمتر، ازش پول هم درمیارم…
۲۴ مرداد ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
قومی گفتند که ما اندرون سه قسمت کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب و قسمی برای نفس.
قومی گفتند که ما اندرون دو قسم کنیم، قسمی برای نان و قسمی برای آب، نفس، لطیف چیزی است، خود جای خود کند.
و قومی گفتند که ما اندرون یک قسم کنیم، قسمی برای نان، آب، لطیف چیزی است، خود جای خود کند، نفس، خواه بیاید خواه نیاید …