کوچولوهای من
هیچ چیز خراب نبوده که بخواهی درستش کنی… هر آن چیزی که میبینی همانی است که باید باشد. هیچ طوری نبوده که حال بخواهد طور دیگر باشد و مردم نیز این چنیناند. همانی هستند که باید؛ چه دوستشان بداری یا نه. چه دوستت بدارند یا نه. قدر حوصلهشان را تو نمیدانی و شاید بر تو نباشد که بدانی…
اگه در خاطر مبارک داشته باشین، پیش از این به ذکر مصایب وارد بر حقیر و البته خانوادهی گرامی، در باب گرفتن قیومیت پدرم، پرداخته بودم. بقیهی قصهاش به اینجا کشید که دادگاه تجدید نظر در نهایت و بر خلاف حکم ادارهی سرپرستی، حکم به این داد که پدرم نیاز به قیم داره و بعد از گذشت بیش از نه ماه، چند روز پیش هم به ما ابلاغ شد. آخرش هم نوشته بود که تا بیست روز پس از زمان ابلاغ، فرصت اعتراض وجود داره. امروز، رفتم ادارهی سرپرستی تا ببینم سیستم چه جوریاست.
بعد از یک ساعت طبقهنوردی بسیار، مداوم و طاقت فرسا، نهایتاً برگشتن گفتن که هنوز قطعیتش نیومده. پرسیدم یعنی چی. گفتن یعنی این که باید مهلت قانونی اعتراض به حکم بگذره، اگه کسی اعتراض نکرد، اون وقت حکم قطعی میشه.
حالا سؤال اینه که چه کسی ممکنه به این حکم اعتراض کنه؟ ادارهی سرپرستی یا بابای من!!
حالا باید هویجوری صبر کنیم تا این که الکی الکی بیست و یکی دو روز بگذره تا حکم قطعی شه!
میبینید! عدالت رو که ورز بدن این جوری میشه هاااا…
|
دیروز بعد از سالها نشستم و یه دل سیر نقاشی کردم 🙂 البته اینبار، روی سفال… برنامهی بسیار جالب و شنگولانهای ترتیب داده بودن ساناز و پویا. قرار بود که ملت جمع شن و بعد با مقادیر معتنابهی کاغذ رنگی، مداد رنگی، گواش، قلمو، چسب، سفال، چوب و خلاصه هر چیز مرتبط و نامرتبط بشینن و هر کاری که دوست دارن انجام بدن؛ نقاشی بکشن، کاردستی درست کنن؛ تو سر و کلهی هم بکوبن و هر چی که تو همین مایههاست… |
||
![]() |
![]() |
![]() |
|
واقعاً عالی بود! هنوز هم که یادم میفته دلم ذوق ذوق میکنه براش و هر لحظه یه ایدهی جدید واسه رنگ کردن تخممرغها و زنگولههای سفالی به ذهنم میرسه… |
||
![]() |
![]() |
![]() |
|
و خلاصه این که دیروز شنگول شدم شنگول شدنی 🙂 |
||
![]() |
| Naghashikeshoun-841118 |
از مجموعهی این حرفا چیز دیگهای رو میخواستم بگم…
از سهشنبهیی که گذشت؛ بنده پا به بیست و نهمین سال زندگیام گذاشتم. چقدر زود گذشت و قطعاً بقیهاش هم زودتر از اون چیزی که فکر میکنیم خواهد گذشت. حالا من به عنوان یه آدم بیست و هشت ساله، با کار و حرفهام ـ که یکی از مهمترین مسایل زندگی منه ـ چه برخوردی داشتم؟ نگاه میکنم به رزومهی کاریام. میبینم که نسبتاً بد نیست و به اندازهی کافی دهنپرکن هست. اما… آیا الان من تونستم پایهی حرفهایم رو طوری بنا کنم که برای سالهای بعد هم ـ به خصوص از لحاظ درآمدی ـ پشتوانهی من بشه؟…
میخوام صرفاً به مسألهی حرفه و شغل نگاه کنم. چیزی که تخصص، مهارت و تجربهمون رو درش به کار میبندیم و درآمد کسب میکنیم. برای این که بفهمیم که حوزهی مناسب برای انتخاب شغلمون چیه فرصت زیادی نداریم. برای این که توی انتخابمون هم تجربه کسب کنیم و مهارتهامون رو افزایش بدیم، فرصت زیادی نداریم؛ و مهمتر از همه اینکه توانمندیهامون رو با اتکا به مهارتها و تجربههامون، عملیاتی کنیم؛ برای اون هم فرصت زیادی نداریم…
در تمامی فعالیتهام، دنبال همین فرصتها بودم و تا حالا آخرین و مهمترینش مؤسسهی بنیان دانشپژوهان بود. خیلیها در تلاشن که شرکتی بزنن و با دوستاشون توی حوزهی تخصصیشون فعالیت کنن و در بسیاری از مواقع به دلایل مختلف، موفق نمیشن و کار کارمندی رو ترجیح میدن. البته این اصلاً چیز بدی نیست، ولی تا حالا به طور کلی نتونستم باهاش کنار بیام. منظورم این نیست که کار کارمندی تا حالا نکردم. خیلی از وقتها چنین کارهایی رو پذیرفتم ولی با این دید که بعدها شیوه رو تغییر بدم. پذیرش مدیرعاملی مؤسسه هم از این رویکرد مستثنی نبود. در عمق قضیه، مدیرعاملی هم کاریست کارمندی.
مؤسسه، بسیاری از شرایط رو به بهترین شکل داشت و برای من فقط یه حلقه کم بود. حلقهای که به نظرم نه تنها من رو شارژ میکرد بلکه خیلیهای دیگه رو ناخواسته میتونست شارژ کنه و اون هم سهامی خاص شدن مؤسسه بود.
از تقریباً دو سال پیش، از زمانی که با استعفا از مدیرعاملی و هیئت امنای مؤسسه، پیوندهای حرفهایم رو از مؤسسه جدا کردم، در این فکر بودم که خودم رو تو یه زمین تازه بکارم و ریشههام رو توی یه خاک تازه بدوونم. از زمانی که به یاد دارم، تقریباً همهی کارهایی که کردم، با شراکت دوستان هممدرسهایم بود؛ دوستانی پانزده شانزده ساله و در دورترین حالت، فارغالتحصیلهای سالبالایی مدرسه. این نکتهایه که بارها و بارها برای برادر بزرگترم کاوه، به عنوان بزرگترین نقطه ضعف در تجربیات کاریم ذکر کردم. این نیاز رو در خودم دیدم که باید کمی هم ریسکهای جدیدی رو بپذیرم، آدمهای جدید، شیوههای جدید. هر چند که ممکنه کمی دیر شده باشه ولی گریزی هم نیست…
ریاست مرکز ایدهپردازان توی پژوهشگاه، بهترین فرصت برای من بود ـ و هست ـ تا بتونم این دورهی گذار رو طی کنم. هم نوع کارش در راستای علاقهی من هست، هم به نوعی همچنان با بچههای مؤسسه در ارتباطم، هم کار توی یه ساختار کلاسیک اداری رو تجربه میکنم و نهایت اینکه کار پژوهشگاه، پشتوانهی بسیار مناسبیه تا با حاشیهی امنی که برام ایجاد میکنه، بتونم با حوزههای مختلف چالش کنم و صد البته یکی از مهمترین این حوزهها، فعالیت شریف چوپونیست!!
همیشه عرض کردم خدمت عزیزان که ما مهندسین صنایع، اگه بریم چوپونی هم کنیم باز میتونیم ادعا کنیم که کاری که میکنیم همون کار مهندسی صنایعست!
لطفاً نگین نه! خودمون اینکارهایم!
دو سالی بود که در کنار سایر کارهام، داشتم کارهای مختلف دامداری و دامپروری رو ـ به طور کیلویی البته ـ امکانسنجی میکردم ولی بعدها فرصت خوبی برام پیش اومد که توی یه کار کوچیک کشاورزی ـ یعنی همین کاری که گاه و بیگاه یه چیزایی ازش مینویسم ـ شریک بشم و از این بابت بسیار بسیار بسیار خوشحال و شنگولم.
خیلی زوده که بخوام آیندهی کاریم رو با این کار ـ منظورم کار کشاورزیه ـ گره بزنم ولی نکات مثبت زیادی هست که اشتیاقم رو به اون زیاد میکنه. این نکات خیلی هستن ولی اگه بخوام چند تاش رو بگم، یکیش اینه که حداقل باعث میشه چند روزی توی تهران نباشم. یکی دیگهاش اینه که چند روزی هوای تازه تنفس میکنم و آسمان آبی میبینم. یکی دیگه این که ظاهراً درآمدش بد نیست و مهمترین عامل به خصوص از دیدگاه مدیریتی اینه که خیارها حرف آدمها رو بهتر میفهمن D:
چند سال پیش وقتی سمت مدیرعاملی مؤسسهی بنیان دانشپژوهان رو به عهده داشتم به چندین نفر از دوستان نزدیکم این جمله رو گفته بودم که اگه از این مؤسسه جواب نگیرم میرم چوپون میشم! البته خیلی از عزیزان این موضوع رو به حساب شوخی و مزاح میذاشتن ولی در واقعیت تقریباً یه همچین چیزی اتفاق افتاده…
خوب؛ این خیلی طبیعیه که آدم وقتی در ساختن یه کاردستی شریکه، چه بخواد و چه نخواد نسبت به اون و آیندهای که داره، احساس مسؤولیت میکنه. به هر صورت براش وقت گذاشته، خون دل خورده، جنگیده و هزینه کرده. دلش میخواد هر روز کاملتر بشه، هر روز قویتر بشه، هر روز موندهگارتر بشه و خلاصه این که حداقل از سر دلسوزی هم که شده تلاش میکنه به طور شایستهای براش کار کنه و در نهایت هم به نحو مقتضی، منتفع بشه. مؤسسهی بنیان دانشپژوهان برای من، از این جنس بود.
یکی از عمدهترین دلایلی که باعث شد همکاریهام رو با مؤسسه و بدنهی اجراییاش به هر ترتیبی قطع کنم و در حاشیه باشم، تفاوت دیدگاهی بود که با همکارهای اصلیام داشتم؛ بخصوص اونهایی که توی هیئت امنا بودن و هیئت مدیره. گمانم بر این بود اون طوری که باید و شاید برای مؤسسه وقت نمیذارن و کار نمیکنن. به نظرم میاومد که مؤسسه بیشتر براشون حکم یه کار جانبی رو داره که حالا اگر هم کاراش جور نشد، طوری هم نیست؛ یه هابی و تا حدودی یه پاتوق. بدیهیه که این عزیزان، چنین مطلبی رو با قدرت و قوت هر چه تمامتر منتفی میدونن ولی هنوز هم که هنوزه من به این موضوع ـ حداقل توی اون بازهی زمانی که مؤسسه هم درگیر چالشهای زیادی بود ـ معتقدم.
وجود این مسأله رو هم مستقیماً متوجه دوستان نمیدونستم ـ و الان هم نمیدونم ـ و در جای دیگهای ریشهیابی میکردم و اون هم ساختار مؤسسه بود. ساختار مؤسسه رو شبیه به ساختارهای غیرانتفاعی تعریف کرده بودیم و به لحاظ آییننامهای، هیچکس در سودهای احتمالی مؤسسه ذینفع نبود. البته رسالتی که برای مؤسسه میدیدیم، چنین ساختاری رو هم طلب میکرد. به نظر من، این رسالت، برخاسته از نگرشی بود که ماها به عنوان پایهگذاران گروهپژوهشی باشگاه ـ یک نهاد خودجوش ـ به پشتوانهی فعالیتمون در باشگاه دانشپژوهان جوان، در ذهن داشتیم. بعد از این که مؤسسه ثبت شد، چنین نگرشی رو هم به اون تسری دادیم؛ و این، نقطهای بود که بزرگترین اشتباهمون رو مرتکب شدیم. بدون این که درک درستی از منابع، سرمایهها و امکاناتمون داشته باشیم، بدون این که محیطی که در اون قرار داریم رو درست بشناسیم و مهمتر از همه، بدون این که بدونیم که چهکار میخواهیم بکنیم، دیدگاهها، رسالتها و اهدافمون رو تدوین کردیم. دیدگاهها و رسالتهای که هنوز هم به نظر من به رسالتهای یک نهاد و سازمان بزرگ دولتی شبیه هست تا یه مؤسسهای با محدودیتهای فراوان. بعدها در بارهی این که چی شد چنین نگرشی در ما ایجاد شده بود، به جمعبندی خشنی رسیدم که به گمونم اگه نگم بهتر باشه و فقط یادم هست یهبار با مسعود شادنام طرحش کردم.
خوب؛ برای من خیلی بدیهی به نظر میآد که چنین ساختاری که اصالتی خصوصی داره، با گذشت زمان، برای گردانندگان اصلیاش، که در عین غیر انتفاعی بودن، انتظار دارن کارآفرین و مولد هم باشه، ناخودآگاه جذابیتهاش رو از دست بده. در نظر بگیرید که با بالا رفتن تجربه و درگیری تدریجی اعضای مجردِ اون موقع با زندگی خانوادگی، نوع و کیفیت نگرش، انگیزهها و نیازمندیهای شغلی هم بالطبع تغییر میکنه. البته رجوع به قالبهای مشخصی که در ثبت مجموعههای شراکتی وجود داره و میزان گسترش و عام بودن اونها هم به نوعی برای من محکمترین دلیل محسوب میشه که متأسفانه اونها هم در نظر گرفته نشدن.
با این توصیفات، آخرین تلاشی که انجام دادم برای این که بتونم حداقل در بخشی از کاردستی که توی ساختنش شریک بودم، شریک بمونم این بود که هیئت امنا رو قانع کنم که ساختار مؤسسه از غیر انتفاعی تبدیل بشه به انتفاعی؛ به طور دقیقتر منظورم این بود که تبدیل بشیم به یه شرکت سهامی خاص و افرادی که الان در هیئت امنا هستن به عنوان سهامدار از محل سود مجموعه به طور مستقیم منتفع بشن؛ که صد البته این تلاش هم ناکام موند. دوستان معتقد بودن که تغییر ناگهانی ساختار مؤسسه به وضعیت فعلی ضربه میزنه، مثلاً این که خیلی از کسایی که جذب مؤسسه شده بودن تنها به دلیل همین غیر انتفاعی بودنِ مؤسسه بود که حاضر به همکاری شده بودن! خوب برای مثل منی که در مجموع نزدیک به دو سال، رئیس گروهپژوهشی باشگاه و مدیرعامل مؤسسه بودم، این مسأله بسیار بسیار غیرقابل قبول بود. خاصه این که من تجربهی بزرگ و مشابهای مثل عترت رو دیده بودم و بیش از دو سال و نیم از نزدیک با تمامی سطوحش اعم از مدیریتی و اجرایی در ارتباط بودم و حداقل این که همیشه آمارشون رو داشتم. از طرف دیگه، به عنوان بازوی اجرایی هیئت مدیره دقیقاً میدیدم که ناخودآگاه ساختار اجرایی مؤسسه با تأیید هیئت مدیره، برای بقا هم که شده مجبوره که انتفاعی عمل کنه و در خیلی از وارد قواعد غیر انتفاعی بودن رو زیر سبیلی رد کنه ـ چه بسا که همین الان هم داره این کار رو میکنه.
با توجه به همکاری نزدیک اعضای مؤسسه با باشگاه دانشپژوهان جوان و استفاده از رانتهای مختلف ـ به خصوص المپیادی بودنِ بچههای مؤسسه ـ فرصتهای زیادی پیشروی مؤسسه بوده. با این وضعیت مؤسسه رو یه کارخانهی بزرگ فرصتسوزی میبینم که به دلیل عدم وجود ساختار مناسبی که پاسخ فرصتهاش رو بده، مجبوره که اونها رو رها کنه و به تعبیری بسوزونه.
فکر میکنم که عاقبتِ تمام مجموعههایی که به تعبیری ساختاری غیرانتفاعی دارن ولی به ناچار تلاششون اینه که فعالیتهای انتفاعی انجام بدن دو شق کلی داره. یا از هم میپاشن و یا اینکه به سمت انتفاعی بودن تغییر مسیر میدن و بنده حرکت مؤسسه رو در مسیر دوم میبینم و حیف که دیگه انرژی اون رو در خودم نمیبینم که بخوام برای چنین سیستمی کار کنم.
البته نکات زیاد دیگهای هم هست که قطعاً باید مد نظر قرار بگیرن ولی فکر کنم که لری قضیه رو به حد کافی گفتم و واضح بود که رویکرد علمی به اون نداشتم.