و هذا من فضل ربی
باقی عکس های رخش بنده را می توانید در آلبوم زیر ببینید 🙂
![]() |
| My-ex-car |
باقی عکس های رخش بنده را می توانید در آلبوم زیر ببینید 🙂
![]() |
| My-ex-car |
امروز توی تاکسی، آقای اخبار گفت که چون طرح زوج و فرد ماشینها خیلی خوب و ملت خوششون اومد، لذا تا اطلاع ثانوی برقراره… یادم افتاد که چند سال پیش هم که قرار بود طرح زوج و فرد رو پیاده کنن، کلی بحث روش بود و دست آخر هم بیخیالش شدن. البته نه از این باب که زبونم لال فکر کرده باشن و بررسی، بلکه به خاطر موضوعات حاشیهای و همیشگی عزیزان: مسایل امنیتی!
همون موقعها، یکی از استادای دانشکدهمون که اصلاً یادم نمیآد کی بود، توضیح داد که همین طرح هم مدتی طولانی در فلان شهرِ فلان کشور، پیاده شد و نتیجهی عکس داد! قضیه این بود که بعد از مدتی، ملت دو تا ماشین داشتن!! یعنی اونایی که پلاکشون زوج بود، رفتن یه ماشین با پلاک فرد هم خریدن و بالعکس!! نمونهی این قضیه رو دیروز دیدم! عزیزی که سرشون بیش از حد شلوغ بود و کاراشون بیماشین پیش نمیرفت، زحمت کشیده بودن و ماشین دوم ابتیاع کرده بودن با پلاکی فرد.
درسته که این روش ممکنه واسه چند روزی جواب بده ولی واسهی بلند مدت چی؟ حالا غیر از این قضیهی دوماشینی شدن و دامن زدن به مسألهی ترافیک؛ اون هم تو تهرانی که روزی 1400 تا ماشین رو پلاک میکنن، چشم بسته میشه گفت که کلی عوارض جانبی از جمله بازارهای کاذب هم ایجاد میشه؛ سیستمهای مافیایی جدید توی پلیس و نیروی انتظامی در حوزهی پلاک کردن ماشینها راه میافته و دهها و دهها مسألهی دیگه که بالطبع، نه میتونم و نه حال دارم در موردشون صحبت کنم D:
حقیر بسیار مسرورم که اعاظم کشور ما از حیث منشأ أثر بودن، مصادیق عینی این شعر جاودانند که
هر دم از این باغ بری میرسد
تازهتر از تازهتری میرسد…
به نوبهی خودم این درایت بینظیر دوستان را در مهار آلودگی هوای تهران، به کلیهی هموطنان غیور و… ایران تبریک و تهنیت عرض میکنم…
چند ماه پیش، همزمان با عقبنشینی اسراییل از کرانهی باختری رود اردن و نوار غزه. بحثی پیش اومد بین دوستان دربارهی حملهی آمریکا به ایران. اون موقع نظرم این بود که بعیده آمریکا مستقیماً تن به درگیری بده. کاری که آمریکا انجام میده اینه که پروندهی هستهای ایران رو به سمت و سویی میبره و افکار عمومی رو جوری جهت میده که خودش مستقیماً درگیر جنگ با ایران نشه، بلکه اسراییل رو میندازه وسط و اون رو شارژ میکنه.
چیزی که ذهنم رو مشغول میکرد و هنوز هم گاهی بهش فکر میکنم، عقبنشینی عجیب و غیرمنتظرهی اسراییل و تحویل دادن شهرکهای یهودینشین بود. به نظرم عجیب میرسه که چهطور ممکنه اسراییل بعد از این همه سال، از خیر سرمایهگذاریهای نجومی که توی شهرکهای یهودی نشین کرانهی باختری کرده و سایر هزینههای بینالمللی که پرداخته، تالاپی تصمیم بگیره که بیخیال قضیه بشه و اونها رو دودستی برگردونه به فلسطینیها. اگه اسراییل این کار رو نمیکرد هم فکر نمیکنم کسی باز بهش میگفت که بالای چشمش ابروه. انگار که داوطلبانه خواسته باشه یه پُهن گنده بده واسه یه نقشهی بزرگتر. نظرم اینه که با این کار خواست یه حال مشتی به عربها بده تا زمینه رو واسهی یه جنگ آماده کنه؛ جنگ با ایران. جنگی که اگه عربها قبلاً ممکن بود کمی متمایل به ایران باشن ـ که بعید میدونم ـ در حال حاضر قطعاً بیطرف ظاهر میشن.
تازه این مال وقتی بود که حضرت رییسجمهور منتخب، افاضات درخشانشون رو در مورد قضیهی محو کردن اسراییل و یهودکشی و انتقال، نفرموده بودن. فکر نمیکنم که اسراییلیها، دیگه فرصتی بهتر از این واسه خودشون ببینن. تبلیغاتی که خبرگزاریهای بزرگ هم که میکنن به نظرم غیر از این رو نشون نمیده. همه دارن افکار عمومی رو آماده میکنن واسهی صلاحیت بخشیدن به همچین درگیرییی. یه جملهای از ابراهیم نبوی خوندم توی روزآنلاین که دقیقش رو به یاد ندارم ولی تو این مایهها بود که اسراییل سالها بود میخواست اثبات کنه که ایران قصد حمله به اونجا رو داره اما نمیتونست؛ آقای ر.م.ش.ن زحمت کشیدن و این کاری که با میلیونها دلار هم برای اسراییل ناممکن بود، بدون هیچ کارمزدی، به صورت مجانی انجام دادن!
یه مدتی آمریکا کوتاه اومده سر قضیهی پروندهی اتمی. حالا دیده که از این ور قضیهی اسراییل داره جدی میشه و بدون انجام هیچ کار خاصی اوضاع به نفعش پیش میره، حالا دوباره شروع کرده خط و نشون کشیدنها اتمی!
این پازلی که گفتم، داره کم کم تکمیل میشه؛ متأسفانه. اتفاقی که هیچوقت نباید میافتاد و هنوز هم امید دارم و دعا میکنم که هیچگاه چنین وضعیتی پیش نیاد که ایران بخواد در جنگی درگیر بشه ولی احساس خوبی ندارم نسبت به این اوضاعی که ایجاد شده. خاصه این اخباری که اخیراً هم شنیدم که اسراییل داره برنامهریزی جدی میکنه واسهی این کار.
بحث این نیست که بخوام از کسی دفاع کنم و علیه کس دیگهای نظر بدم. بحث اینه که من و خانوادهام و خیلی از کسانی که دوستشون دارم، اینجا، توی این کشور زندگی میکنیم. اگه جنگی بشه، ماهاییم که سختیش رو باید بکشیم؛ ماهاییم که میفرستنمون لب تیغ؛ ماهاییم که جور حماقتهای یهسری از خدابیخبری که ادعای مسلمانی هم دارن رو باید بکشیم… من ایران رو دوست دارم ولی سقفی نمیبینم که بخوام استخوانم رو ستونش کنم…
با تمام این اوصاف دلیل نمیشه که با دوستان عزیزم کلهپاچه نخوریم، قلیون نکشیم، بیلیارد بازی نکنیم، وبلاگ ننویسیم، شعر نگیم، کوه نریم، آواز نخونیم، ساز نزنیم…
و وای از روزی که در کمال ناباوری، همهی اینها رنگ خاطره بگیره، خاطرههایی سرشار از حسرت…
ساقیا جام میام ده که نگارندهی غیب
نیست معلوم که در پردهی اسرار چه کرد…
بامزهاند این آقایان. دوستمون ـ الهام ـ دیشب اومد تو اخبار و گفت که این فیلم معروفی که اینقدر سر و صدا کرده و تمام خبرگزاریهای مهم با ترجمه و زیر نویس در اقصی نقاط جهان پخش کردن، واقعی نیست و ساختگیست و همه چیز رو هم تکذیب فرمودند…
بنده واقعاً برای قدرت چشمآیی و گوشآیی و آنالیز صوتی تصویری خودم متأسف شدم که چهطور نتونستم بفهمم این فیلم ساختگیه؛ چهطور نتونستم قیافهی عمهی خدابیامرزم رو از چهرهی منور و نوربالازنندهی رییسجمهور منتخب، تشخیص بدم؛ چهطور نفهمیدم اونی که اونور نشسته بود وهم بود نه الهام…
حالا خوب شد فیلم کاملش رو هم دیدم وگر نه تا آخر عمر توی این غفلت میسوختم که چشمها و گوشهام ایراد دارن نه دم و دماغ آقایون.
ولی خودمونیم ها… دروغ خیلی کار زشتیه خاصه وقتی که دم خروسه، رنگی هم باشه…
در تنگنا و خفقان ترافیک، در آشوب صدای ماشینها و بوقهای انتقام، در تفاهم احمقانهی چراغهای قرمز و عابران ناچار، به این میاندیشم که آیا مستحقم به چنین زنده بودنی؟…
حجمی از دودِ کبودِ اتوبوسی بیشرم، با غرشی حکیمانه، سرتابهپای وجودم را، قرین رحمت خویش میسازد…
گمان میکنم که بعضی چیزها را فراموش کردهایم.
مثلاً یادمان رفته که آسمان، آبی رنگست و آنچیزی که مفهوم سایه را غنی میکند، شاخسار و برگ بیدست نه آسمانخراشها و دود…
مثلاً اینکه بدانیم افق جاییست که کرانهی آسمان و زمین را به تفاهم میرساند و نه دلگیری چند ساعتی که در خطوط نابسامان پشتبامها نصیبمان میشود.
مثلاً اینکه باران را نوید رویش و رحمت بدانیم، رؤیای شیرین بوی خاک و علف و طراوت بیمنتها و خنکای نسیم و نه امید لحظهای تنفس بیدود و کابوس مکرر کارواش.
…
مدتهاست در این فکرم که از این حوالی بگریزم به ناکجایی که اینجا نیست؛ ناکجایی که مجبور نباشم به یاد بیاورم بعضی چیزها را…