روزنوشتهای لیشام
الف.نون. و مافیای علی آقای بقال
علی آقای بقال، آن اوایل که آمد بساطش را راه انداخت در محل، برای اهالی فرق چندانی نمیکرد که از او خرید کنند یا از یک بقالی آن ور شهر. زمان که گذشت، هم او اعتبار پیدا کرد بین اهالی و هم مشتریان ویژهاش اعتبار پیدا کردند پیش او. همین کهنهشدگی و جاافتادگی، مجوز خدمات...
آدمی، و..ق
"چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو..." و ماشینها به احترام چراغ قرمز، صف میکشند و حضور دودآلودشان را بی هیچ حرکتی، به انتظار نوید سبز دیگری مینشانند. هوا بیرحمانه گرم است. نور، بازیش میگیرد روی تن تفتیدهی ماشینها و جادویم میکند... قطرهای چموش، سر میخورد از...
و سوییچ نزول میکند
بچه آویزان میشود به پدر فاقد مویش و سوییچ را طلب میکند. با سراپای وجودش، سوییچ ماشین را طلب میکند. انگار تمام دنیایش سوییچ باشد. پدر، پدر کبیر، نشسته است دور میز و با ملت گرم گرفته؛ و باز بچهی آویزان، سوییچ ماشین را طلب میکند... دستگاهی اختراع خواهم کرد که مقدار...
کرسیشعرهای الف.نونی
قدیمترهایی نه چندان دور، هرگاه جماعت ادیبان و شعرا گعدهای میگرفتند و بازار عکاظشان به راه میشد، شروع میکردند به شعرخوانی و متن ادبی در کردن از خودشان و به به و چه چه گفتن و بادام و پسته لمباندن و یحتمل، نوشیدنیهای ویژه نوشیدن. همین میشد که پس از چند دقیقهای،...
هادی عزیز و هادی عزیز
همین الان که آمدی و با هم صحبت کردیم، بلافاصله نشستم و خواندم نوشتهات را. از همان ابتدا محبت را خواندم میان کلمه به کلمهی نوشتهات. به میانه که رسیدم لبخند از لبانم جدا نمیشد. انگار که نکتههایی تازه کشف کرده باشم از نگاه دیگران دربارهی خودم. در همان لحظات تصمیم...
شوشگیر شدیم رفت…
رانندگی دور میدان شوش، علاوه بر جگر، ملزومات دیگری را هم میطلبد که حقیر حتی بالقوه هم فاقدشان هستم؛ اما به هر ترتیب وقتی که آدم مستأصل میشود، گاهی حرکات فی البداههیی از خود صادر میکند که صد دوست و آشنا و فامیل انگشت به دهن میمانند و نمیدانند چگونه ممکن است که...