روزنوشتهای لیشام
تب نوشت
دستان آسمان ناز باران را به عشوهی عطش نمیفروشد کاری است پنهانی با دل من تب ابر و بوسهی خاک آنگاه است که میبارد نمیدانستی؟ ... • • • سکوت ابر سترون بی حکمتی نیست ما از طریق عشق میدانیم آنچه را که در حسرت دلهامان نمیدهند ... • •...
تب نوشت
شاید نمیتوان گفت آنچه که در حریم سینههامانست آیینهایست یادگار روزهای بارانی ... در دستانی کودکانه، سیبی سرخ و چشمانی خیره که آفت دلهامان شد و با بوی خاک باران خورده درآمیختیم چونان که با بوی آغوشت ... شاید، دیگر نباید گفت...
توضیح المسائل
مسأله: چرایی قرمزبودگی برخی از کلمات فکر کردم که اگه بعضی از کلمات رو یه رنگ دیگه کنم، خواننده کمتر حوصلهاش سر میره!! دلیل دیگهاش اینه که خوندن متن رو راحتتر میکنه. وقتی شما یه متن رو خصوصاً به زبان مادری میخونین، مغزتون بیشتر از اینکه به حروف نوشته شده حساس...
احساس میکنم هویجم …
طی این سه روز ـ از شنبه تا حالا ـ مصایبی بر بنده وارد شد که دیدم اگه نگمشون، غمباد میگیرم. دوستان نزدیک بنده در جریان هستند که بابای گوگولی من بیش از دو سالی هست که تصادف کردند و ضربهی مغزی شدند. به واسطهای همین، ایشون اصولاً توی این دنیا زندگی نمیکنن! با توجه به...
اسباببازی امشب
آدمها کوچکند ولی اسباببازیهای بزرگی دارند ... از هیجان انگیزترین اسباببازیهای یکی از این آدمها، اخراج کردن یکی از کارمندها در هر ماه است. این آدم از اینکه میبیند یک آدم دیگر که هیچ اسباببازی ندارد، التماسش کند لذت میبرد. همچنین این آدم از اینکه با آدمهای...
تب نوشت
آسوده باش کوچک من! آن مرد غریبه دیگر جایی برای ماندن ندارد ... آسوده باش دختر من! شاید که این آخرین آسودگیست ... میتوانی کودکانههایت را در آغوش پر حرمت خیمههای ابر در تب سبز و نمناک درختان با شکوه نفسگیر اولین عشقبازی آغازی دوباره کنی میتوانی در تناقض تلخی و...