روزنوشت‌های لیشام

وصف حال امروز من است، حالی که مقام شد ... عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان، دستی، که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم بر کام دل کی رسم چون روزگار از دست رفت؟ بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ کاندرین غم هر چهار از دست رفت عشق و سودا و هوس در سر بماند صبر و آرام و...

تب نوشت

اولین بوسه به چشم درویش شیرین است ... من می‌بینم که از کاکل قاصدهای آواره حروف بریده بریده‌ام را می‌خوانی من می‌فهمم که از نوازش نسیم سرد صبح بر گونه‌های رنگ پریده‌ات حضور نارس مرا می‌خواهی ... چندی است که در تدارک منزلی دیگرم شاید به حرمت زمان دیگر نباید بهایی داد...

من تلویزیون نبین

دو سه شب پیش بعد از دعوای مفصلی که با مامان تو ماشین داشتم، به علاوه کلی پشت دسته موندن، بلاخره رسیدم خونه‌ی دایی عزیزم. سلام و چاق سلامتی و از این بند و بساطا که استثنائاً این دفعه دایی زود سر و تهش رو هم آورد و نشست پا تلفیزیون؛ بعدشم با لحنی پدرانه بهم گفت: ـ بشین!...

تب نوشت

و آنچه را که در هوس عشق باخته‌ایم، به سادگی عقل مانندْ می‌کنیم. من حرمتی را می‌شناسم که از تقدّمِ بوسه، به انزوای آغوشی برهنه گریخت، و به صبرْ سالیانی را ساخت، به استواریِ بغضی ماندگار. تقدیر این آفرینش را تبسمی ساده، به آیات خداوند می‌فروشد؛ که از زنبق نارسته‌ای میان...

بعضی وقتا ووووو…ع

گاهی اوقات آدم از کار کردن هم چندشش میاد، جوری که دوست داره همه کارهاشو یوهو اوغ بزنه تو صورت همکاراش!! این اتفاق وقتی می‌افته که احساس کنی همه یه جورایی دارن تو پاچت می‌کنن و فکر می‌کنن که تو نمی‌فهمی و تو هم چون آدم خوبی هستی D: به روی خودت نمیاری که انگار نه انگار...

تب نوشت

حضوری را تجربه خواهم کرد، معمایی تازه؛ و از غلظت این همه احساس سنگینم انگار. عشق را برهنه می‌خواهم، آنچنان زلال که از میان بافت‌های نازکش عصیانم را به نظاره بنشینم و در تدارک گناهی تازه آنچنان رها که دغدغه‌ی هیچ رسمی را نپذیرم. من از تمامی این طراوتِ پر آشوب تازه‌ام،...