۱۰ آذر ۱۳۸۵ | تب نوشت |
آسمان که میگیرد، حس ناخواستهای است در من که لحظههای باریدن را آرزو کنم. مرا به تب میکشاند و چند دقیقهای یک بار، به سوی پنجره میخواند. پرده را کنار میزنم و به آسمان تبگرفته سلام میکنم و با امیدی وصف ناشدنی نشانههای باران و برف را از روشناییها و خیسی کوچهها سراغ میگیرم. میاندیشم که چگونه است که از پس این همه سال، انتظاری چنین کودکانه رنگی از کهنگی به خود نگرفته و ذوق اولین قطرهی باران، اولین دانهی برف، اینچنین مرا دیوانهوار، از پی خویش میکشد؛ حال آن که دیگر از مدرسهای هم خبری نیست تا به امید تعطیل شدنش، دعای برف بالای بیست سانت کنم.
قرابتی است عجیب میان دل من و این همه برف نیامده…
۱ آذر ۱۳۸۵ | خاطرات |
نمیدانم این لپتاپ نفتییی که شرکت نفت به ما داده چه مشکلی پیدا کرده که تا وقتی یک ربعی در یخچال نگذاریاش، روشن نمیشود که نمیشود! انصافاً شما دیگر نخدید به ما! باور بفرمایید توی این شش ماه آخر به اندازهی کافی دوستان به جای شما هم خندیدهاند. اولین کار رسمی هر روزهمان شده این که لپتاپ را بزنیم زیر بغل، خیلی شیک برویم در یخچال را باز کنیم و در خیل نگاه دوستان عزیز، همراه با لبخندی ملوس بگذاریمش زیر یخدان! حالا این که چه شد ما کشف نمودیم که راه چاره، یخچال است، به خدا خودمان هم یادمان نمیآید ولی هر چه که باشد، کار راهبنداز است 🙂
قصه این است که این بندهی خدا، بازیافتی است. یعنی آن که ترکیب دو تا لپتاپ است که شده است این! آن دو لپتاپ مذکور، پیش از حضور حقیر در مرکز، در اختیار بچههای نرمافزاری بوده که ظاهراً دوستان آنها را مستهلک کردهاند. به ناچار عزیزان پژوهشگاهی چارهای ندیدند جز آن که از آن معجونهای پرفسور بالتازاری رویشان بچکانند و تالاپی همینی که الان داریم باهاش تایپ میکنیم را خلق نمایند. حال بماند که سه ماه پس از تحویل گرفتنش، خراب شد و دادیم تعمیر و چون پژوهشگاه صنعت نفت پول تعمیرات را نداشت!!!! هفت ماه دستشان ماند و نهایتاً پس از هزینهای سیصد تومانی سالمش کردند و تحویلمان دادند. پنج ماهی دستمان بود بی هیچ مشکلی تا این که این بساط یخچال بازی، خرمان را چسبید.
با آن که گاهی این موضوع خیلی روی اعصابمان رژه میرود ولی در کل راضی هستیم از این پسر. الان که هوا هم سرد شده، تقریباً نیازی به یخچال پیدا نکرده عزیزم. فقط این که تا از بیرون میرسیم به منزل یا محل کار، باید زارپ روشنش کنیم که اگر ده دقیقه بماند در هوای اتاق، همان آش است و همان کاسه.
به هر ترتیب گر اندکی نه وفق رضاست، نباید خرده گرفت، خاصه در مواردی این چنینی که شکر خدا نفس و حال و عشق و زندگیمان هم بندش نیست 😉
۲۲ آبان ۱۳۸۵ | اجتماعی, سیاسی |
معتقدم که توی یه کشور غیر دموکراتیک مثل ایران، باید با مهرههای موجود بازی کرد و در هر صورت رأی داد حتی مثلاً اگه مجبور باشیم که نهایتاً یکی از دو برادران الف.نون رو انتخاب کنیم. این رو قبلا هم گفته بودم که رأی ندادن جایی اثربخشه که خودش رأی محسوب بشه نه مثل ایران که حتی اگه یه میلیون از سی و خردهای واجد شرایط رأی بدن، باز نتیجهی انتخابات رو ملاک قرار میدن و به حرف بقیهای که رأی ندادن توجهی نمیشه. درست به خاطر ندارم ولی گمون کنم که مجموع رأی دهندگان دور پیش خبرگان رهبری از پونصد هزار نفر تجاوز نمیکرد یا چیزی توی همین مایهها بود. امیدوارم دوستان تحریم کنندهی انتخابات و کسانی که به هر دلیل رأی ندادن و نمیخوان بدن، به قدر کافی حافظهی قوی داشته باشن که استدلالهاشون رو پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال پیش فراموش نکرده باشن و مهمتر از اون، سعی کنن که فرق الف.نون و خاتمی رو ـ که داره توی چشم همهمون میره ـ درک کنن.
هیچ وقت طرفدار دو آتیشهی هیچ جناح سیاسی نبودم. به نظرم اصلاحطلبها همون قدری شاس میزنن که راستیها؛ ولی خوب، از دید صنفی، تمایلم به این بوده که طیف منسوب به اصلاحطلبها زمام رو به دست بگیرن. از این گذشته، با توجه به مجموع شرایط مملکت، رأی دادن برای من یه چیز کاملاً مستقل از جریانهای حزبی و سیاسی و صرفاً یک امر منطقی و عقلیه. هیچ تمایلی به این ندارم که اینجا راجع به “اهمیت اصناف و احزاب در شکلگیری ساختار سیاسی” و از این دست مقولات تحلیل از خودم در کنم. حداقلش اینه که باید بستر حرکات صنفی و حزبی مهیا باشه که بشه راجع به مقولات این چنینی حرف زد. بیشتر تأکیدم به این هست که منطقاً رأی دادن بهتر از رأی ندادن یا پرت و پلا رأی دادنه.
عمیقاً معتقدم که دولت فعلی انتخاب و دسته گل مجموع ماها ـ رأی دهندگان و رأی ندهندگان ـ بوده و اون قدری تقلب نشده که کلیت قضیه رو تغییر بده؛ و باز هم معتقدم که اگه ملتی که به هر ترتیب رأی ندادن، عوض پرداختن به داستانهای تخیلیشون نسبت به نتیجه انتخابات، همت میکردن و اون یه تیکه کاغذ لعنتی رو توی اون صندوقهای نفرین شده میانداختن، امکان تغییر نتیجهی انتخابات، وجود داشت.
با وجود تمام مشکلاتی که این چند وقت گریبان ملت و مملکت رو گرفته، باز هم نمیتونم منطق عزیزانی که سنگ رأی ندادن رو به سینه میکوبن، درک کنم. حدود دو هفتهی پیش خونهی آرمان ـ یکی از دوستان قدیمی که الان داره هند درس میخونه و برای مدت کوتاهی اومده بود ایران ـ مهمون بودیم. نمیدونم چی شد که با چند تا از مهمونهاشون بحث به انتخابات کشید. وقتی که شروع کردیم به مباحثه در این مورد، به طور واضحی قبول داشتن که دلیلهاشون برای رأی ندادن، دلیلهای مناسبی نیست و نهایت امر که دستشون به جایی بند نمیشد، یا رأی ندادنشون رو امری شخصی بیان میکردن یا میزدن به صحرای کربلا و حرفهایی از این جنس میزدن که “برام مهم نیست اگه حتی ایران و مردمش، با خاک یکسان بشن”! خوب شخصی بودن یه مسأله باز یه حرفی ولی این که آدم خودش جزوی از یه سیستم بزرگتر باشه ولی آیندهی اون سیستم براش مهم نباشه حتی اون قدر که اگه با خاک یکسان بشه، دیگه خیلی حرفه! شما اگه به این چنین چیزی نمیگین خودکشی، چه اسمی روش میذارین؟ متأسفانه میبینم که این شیوهی حل مسأله که آدم با واقعیتها قهر کنه و سعی کنه که در حوزهی خودش صورت مسأله رو پاک کنه هر چند که در مجموع به ضررش باشه، توی مردم ما چه عوام و چه روشنفکرها و تحصیلکردگان خیلی ریشهایتر از اینهاست که بشه حالا حالاها نه تنها به انتخابات بلکه به خیلی از مسایل سادهتر و عامتر ملت امیدوار بود.
به هر ترتیب، درست یا غلط، در انتخابات شوراها و خبرگان رهبری شرکت خواهم کرد. دوست عزیزم سعید شریعتی، ایمیلی به من زده و فهرستی از نامزدهایی که به طیف اصلاحطلبان نزدیکتر بودن رو برای انتخابات شوراها معرفی کرده. بد نیست شما هم یه نگاهی بهش بندازین.
۱۵ آبان ۱۳۸۵ | موسیقی |
عزیزان خرده میگیرند به ما که آقا جان! با این وجنات و سکناتی که داری، به تو هر چه میآید جز همین مطربی به نواهای روحوضی! آخر این هم شد حرف؟ مگر ما چهمان است که به شنیدن اینها قر در کمرمان نپیچد؟ به خدا ما هم از سنخ همین مردمانیم. حالا گیرم چند روزی بندمان کرده باشند به مسند ریاست. این چیزها به کسی وفا نمیکند. مهم اصل حال است و الحمدلله ما نیز در حد وسع، به اهمیتش واقف.
پیش از این دو چشمه خدمت عزیزان آمدیم و آن روی مطربیمان را از محاق بیرون کشیدیم تا خلق بدانند که خلاصه ما نیز از دستاندرکارانیم. در سر داشتیم که اگر موافق تدبیر ما شود تقدیر، دو قطعهی دیگر نیز بر سیاق همانها، پیشکش عزیزان کنیم که تا کنون بخت یاری ننمود. فی الحال که داشتیم یادداشتهای نوشتهی پیشین را که کار به خین و خینریزی کشیده بود، مرور مینمودیم، بر ما متواتر گردید که پیرو توصیه دوستان من باب تغییر موضوع، برخیزیم و در عوض گذراندن عمر به بطالت، راه عیش و طرب پیش گیریم و دوستان را به محفل شنگولانهی دیگری مهمان کنیم، باشد که رستگار شویم 🙂
لازم است پیشکی گفته باشیم حضور منورتان که به نظر حقیر، این دو تصنیف منو با چشات میخوری و گلپری جون، هر دو با صدای مرتضی احمدی، در مقام قیاس، هیچیک به پای آن دو تای اولی نمیرسند، ولی خوب دیگر، نیک میدانید اگر قر توی کمر بماند و به منصهی ظهور نرسد، بالاخره یک جایی که نباید، کار دست آدم میدهد؛ از سویی، شرمساری از بالابلندان گویا خود سعادتی است که این بار، نصیب دست کوته ما شده است ؛)
به امید شادی و شادکامی همهی رفقا…
مخلصیم…
۷ آبان ۱۳۸۵ | اجتماعی |
دولت خاتمی ماتحت خودش را مورد عنایت قرار داد تا بتواند قوانینی را برای معافیت ممتازین کنکورها و مسابقات بینالمللی علمی و ورزشی مصوب سازد. تا آنجا که به خاطر دارم مسأله برای المپیادهای علمی دانشآموزی از پیش وجود داشت. به خیالشان این کار و گسترده کردن حوزهی شمول آن میتواند مشوق ماندن تعداد بیشتری از به اصطلاح مغزها در کشور باشد. آن موقع ناشکری میکردیم و زیرآبشان را میزدیم که آقا جان! این رفتنها به این ضمادها چاره نمیشود. کسی که رفتنی است، رفتنی است، حالا چه به لطف دولت اصلاحات، عزیزشان کنی و چه به یمن دولت کریمه، جرشان بدهی.
احتمالا میدانید که در پرتو عنایت دولت مهرورزی که بوی کرامتش آفاق را گرفته، دو سه ماه پیش کلیهی قوانین اینچنینی حذف شد. آن موقع فکر میکردم که المپیادیها را شامل نمیشود تا این که امروز در جمعی، از زبان یکی از همینها شنیدم که نخیرام! از این خبرها نیست! م.م.ه را لولو خورد! حالا دیگر پا کوبیدن زیر پرچم، فرض است بر همه.
گفتم که خوب، حالا که باید شما همه سرباز بالقوه باشید، در فعلیت آن چه کاری دستتان میدهند. گفت که گفتهاند پروژه میدهیم به شما که انجام دهید! در نگاه اول ظاهر داستان خیلی پرت نیست. نظامیون عزیز پیش خودشان فکر کردهاند که سیلی از جماعت صاحب عقل و دانش که جاری هستند، ما هم بیاییم مثلاً هزار عنوان پروژه تعریف کنیم، دو تایش هم جواب بدهد دوتاست. هزینهای که ندارد برای ما. اگر تا حالا سالی مثلاً صد تا سرباز میگرفتیم، بشود صد و دو تا به جاییمان برنمیخورد، از آن طرف خدمتی هم به نظام و کشور رساندهایم.
حالا تصور کنید یکی مثل دوستمان که دانشجوی دکترای بیوتکنولوژی است، فارغ از تحصیل که شد بیاید سرباز سپاه شود! بدیهی است که اگر بخواهند حداقل ارجی بنهند به علم این بندهی خدا، پروژهای که تعریف میکنند هم باید از تیرهی بیو باشد. سؤال این جاست که بیوتکنولوژی چه استفادهای میتواند در صنایع نظامی داشته باشد؟ منظورم این نیست که استفادهای ندارد؛ نخیر! بلکه منظورم این است که اگر استفادهای هم داشته باشد، ماحصلش چیزی شبیه بمب میکروبی است! اصلا این بیوتکنولوژی نظامی چیزی است که در سطح بینالمللی از فحش ناموسی هم بدتر است. فرض کنید که همین بیوتکنولوژی نظامی را بگیرید و به واسطهی همین مغزها یکراست بگذارید کف دست ارگانی مثل سپاه. این مغز که میتوانست برای خودش مغزی آکادمیک باشد، با این کار میشود تروریست اندر تروریست. کاری هم که طی آن چند سال سربازی برای خدمت به مملکت انجام داده مجبور است از رزومهاش بیرون بکشد تا مگر مقالههایش را این سوی و آن سو بپذیرند.
تصور دکترای فیزیک با تخصص هستهای، خود لطیفهای میشود با عناوین پروژههایش…
میخواستم خیر سرم یک جمعبندی هم بنویسم و در مذمت آن چیزی بگویم. پیش خودم گفتم که ای آقاااا این یکی دو هفته آن قدر ترهات شنیدهایم از مقامات عالیقدر که گوش ما و فلک هر دو لبریز است. برای مثل منی، صلاح نوشتن از ماهی و ماهیگیری است. اصلا ما را چه به تعقل در این مملکت گل و بلبل…
۳ آبان ۱۳۸۵ | تب نوشت |
حساب چشم من و بغض ابر را که یکی کنی،
خیستر از این نخواهی شد؛
تو هم بیا و کمی نزدیکتر بنشین،
قول میدهم که شوری اشکم،
آنقدری نیست که زلال آغوشت را بیفروغ کند…
۲۱ مهر ۱۳۸۵ | خاطرات, دوستان, ماهیگیری |

(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)
خوبی دریاچهی لتیان این است که آدمهای خورهای مثل ما میتوانند داد عیش بستانند از آن. ما شاء الله آن قدر ماهی ریز دارد که همه را جمع کنی، نهایتش سه چهار تایی درشت درمیآید.
این بار مکان اصلی را تغییر دادیم و رفتیم آخر سیدپیاز، خلیج مانندی هست، آنجا نشستیم و چوبها را علم کردیم. مشخص بود که بکرتر از جاهای قبلی است. اثر آدمیزاد کمتر میدیدی. شیب دره زیاد است و هر کسی همت آمدنش را ندارد. پیش از ما بندهی خدایی نشسته بود و با تجهیزات کامل، ماهی میگرفت. خدایار که خسته نباشید گفت و احوال پرسید، فهمیدیم که ایرانی نیست. جلوتر گفت که چینی است و برای تجارت آمده ایران. پاتوقش هم آن جا بود و تقریباً هر هفته میآمد.
بر خلاف هفتهی پیش، اولین طعمه که زدیم، اولین ماهیها هم افتادند به قلابها. تا غروب که ماندیم مجموعاً بیست تایی گرفتیم که خیلیهاشان را به خاطر کوچکی رها کردیم.
برگشتنی از درهی خلیج که میآمدیم بالا، از دور دیدیم که بساطی گسترده بود آنجا. جلوتر که رسیدیم ناخواسته دو تازه عاشق را دیدیم، آرام، سر به بال هم فروبرده بودند و لاو میترکاندند. چشم درویش کردیم و راه کج به دیگر سو، انگار که انگار چیزی دیده باشیم. در دل گفتم که خدا قبول کند، ان شاء الله…
دوباره خدایار لطف کرد و ماهیهایی که گرفته بود، به ما داد. جای شما خالی، بر خلاف هفتهی گذشته که مجبور شدیم تن ماهی ابتیاع کنیم، این هفته به لطف و توجه حضرت حق، ماهی تازه خوردیم. چیزی که مرا در شگفتی فرو برد، جان سختی این کپورهاست. بعد از حدود نیم ساعت، بلکه بیشتر که به خانه رسیدم هنوز دم میزدند، ناکسها… زیر آب سرد که داشتم میشستمشان انگار دوباره زنده شده باشند. آرش و مامان و گلاویژ کلی صفا کرده بودند با سیستم؛ اما از سوی دیگر خوردنشان هم نمیآمد…
گفتم این بار نیمچه عکسی از ماهیها بگذاریم اینجا که نگویید فلانی فقط لافش را میزند و بس. ضمن این که متذکر میشوم جهت حظ بیشتر، به عشوهی حضرت خدایار، توجه کافی را مبذول دارید ؛)
۱۶ مهر ۱۳۸۵ | خاطرات, گشت و گذار, ماهیگیری |
میبینید که روی هر چه سنگ پای قزوینی را سفید کردهایم. اصلاً هم در این مایهها نیستیم که بخواهیم کم بیاوریم و بگوییم این کاره نیستیم. لب مطلب آن که این پنجشنبهای هم جای همهی رفقا خالی، رفتیم سد طالقان و با کمال افتخار، دست خالی برگشتیم 🙂
ما شاء الله به این همه اعتماد به نفس…
حال این که چه میرود بر ما که دستمان به چیزی بند نمیشود، حتماً حکمتی دارد ولی در اصل قضیه نباید شک کرد که شما با دو خبره در فن شریف ماهیگیری طرف هستید D:
به هر صورت گاه هست و گاه نیست. شاید روزیمان را ننهاده بودند آنجا. حقیر که مطلقاً راضیام از این گشت و گذارهای اینچنینی. ماهی که نگیریم حداقلش آن است که روح و جانمان را شاد کردهایم به آرمیدن در آغوش آن همه زیبایی. در خاطر داریم یک جایی در سواحل محمود آباد، از بندهی خدایی نقل کرده بودند که سه چیز موجب تقویت بینایی میشود: آبی دریا، سبزی سبزه و روی زیبا!!!
این سفر طالقان هم الحق و الانصاف، سه رکن مذکور را چنان که شایسته است بر ما فراهم آورد. دریاچهای به غایت زیبا گسترده بر دامان درختانی بلند، سرسبز و شاد؛ وظیفهی خطیر روی زیبا را هم که طبق معمول حضرت خدایار، صادقانه برعهده داشتند ؛)
آرامشی داشت آنجا. پیش از آن که برسیم، گویا بارانی آمده بود. همه چیز انگار تازه بود و برق میزد. نسیم، انگشتان باران خورده و سردش را به شیطنتی، روی گونهها میکشید و میرفت. ابرهای سفید و گلکلمی، جلوهای داشتند میان آن همه آبی بیانتها. پاییز، آمده بود و به سر برخی درختان، نیمچه دستی کشیده بود؛ با اینحال سرسبزیشان هنوز، بیشتر به چشم میآمد. سکوت سرشار میکرد خلوتمان را مگر که به صدای پرندهای شکسته شود و گاهی نسیمی آرام…
سرتان را درد ندهم. در یک کلام بگویم که آقا جان! طبیعت این سد طالقان، اکیداً دونفره است. من و خدایار ـ که دست بر قضا، تا به حال مجموعاً بیشتر از دو نفر نیستیم ـ بهانهی ماهیگیری داشتیم و بس، ولی اگر شما نداشتید طوری نیست، دست متعلقین محترمه را گرفته، سری آن جا بزنید که جان شما خیلی میچسبد، ضمن آن که قویاً برای قوای باصره نیز بفرموده، مفید است…
۸ مهر ۱۳۸۵ | خاطرات, گشت و گذار, ماهیگیری |
این ماهیگیری هم بد سرطانی است. ککش که به تنبان آدم بیافتد، واویلا! فکرش را بکنید! یک روزه کوبیدیم رفتیم دلیجان، سد پانزده خرداد و برگشتیم! به یادش هم که میافتم چارچوب بدنم رعشه میگیرد. چه حالی داریم ما! ما شاء الله! مرحبا به این همت!
حالا اینها به کنار، سوختنش آنجاست که این همه مصیبت به جان بخری و آخرش دست خالی برگردی! اصلاً انگار، روز، روز ما نبود. این ماهیهای خدانشناس هم با چه هیبتی، میآمدند جلوی چشمانمان بالا و پایین میپریدند، شالاپ شولوپ میکردند، دم میزدند و ما را حسرت به دل میگذاشتند و میرفتند. یحتمل در آن یک لحظهای هم که از آب بیرون میپریدند، انگشتی مبارک از انگشتانی که ندارند را به نشانهی موفقیت نشانمان میدادند.
بماند که جایی هم که لنگر انداخته بودیم، مناسب ماهیگیری نبود، شیب بسیار کم و زیر آب پر از علف. این طرف دریاچهی سد، جایی بهتر از آن را نتوانسته بودیم پیدا کنیم. از دور معلوم بود که آن طرف دریاچه خیلی بهتر است ولی چون راه را بلد نبودیم به آن سو، میدانستیم یک ساعتی باید بگردیم تا راه را پیدا کنیم. که حال داشت بساط جمع کند و برود آن همه راه را.
اما در کل خوش گذشت. سویی از دریاچه که ما بودیم، غیر از این نکته که ماهی نمیشد آن جا گرفت، دلنشین، بکر و ساکت بود. با انبوهی از درختانی کوتاه از تیرهی کاج. آب عقب نشسته بود و علفهای به جا مانده و خشک شده بر شاخهی درختچهها، مناظری بدیع ساخته بود. انواع مرغهای دریایی هم مرتب در پرواز بودند و ماهی میگرفتند. بسیار آرامشبخش بود. هفت هشت ساعتی که اتراق کرده بودیم، یک نفر هم از آن اطراف رد نشد. خیلی کم آن جا آشغال میدیدی. خلاصه آن که محلی بود که اکیداً برای امور منتج به الواتی، توصیه میشود.
طرفهای سه بود که عزم بازگشت نمودیم. مصیبت ماهی نگرفتن، خستگی راه را دو چندان کرده بود. به تهران که برگشتیم، خدایار پیشنهاد کرد که فردایش یعنی جمعه برویم سد لتیان بلکه اعادهی حیثیت شود. همین هم شد. جای شما خالی از ساعت ده کنار سد بودیم تا شش. حالا این لتیان برعکس پانزده خرداد، تا دلت بخواهد آشغال و آدم ریخته بود آنجا. تنها نکتهاش این بود که قلاب که میانداختی سرضرب ماهیها توک میزدند و مشغول بودیم حسابی. حاصلش پنج ماهی کوچک شد که سر جمع یک وعده شام در میآمد از آن. مامان هم به سبک شمالیها طوری ردیفشان کرد که از خیر سرهاشان هم نگذریم.
این کله ماهی خور بودن هم وصفی است که گاهی به ما میآید ؛)
۲ مهر ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
خدایا!
ما خیلی چاکریم! خیلی زمینخوردهایم!
کمکمان کن که این ماه رمضانی
نیمچه شکمی که آوردیم را به نحو مقتضی آب کنیم…
و توانمان بده تا شنیدن این را شمارش معکوس ننماییم…
و خنگمان کن تا بابت دوقرون و دهشاهی، بچه زرنگ بازی درنیاوریم…
و بیخودکی پنبهی دیگران را در دلمان نزنیم…
و یادمان بده که مثل بچهها، صادقانه جایمان را خیس و بدان اعتراف کنیم…
و راهنماییمان کن تا این دل صاب مردهی ما، دم دقیقه “از پی نظر نرود”…
و چوبهای مورد نظر برای پاچهی ما را، در همین دنیا، ترتیب اثر بده…
و این کودک درون را خفه کن تا الکی توی نخ ملت نباشیم…
و مهارتهای مشروع دلبری و نظربازی را در ما افزون کن…
و بیماری حافظهی تاریخی داشتگی را در میانمان شایع فرما…
و کیفیت زیپهای دهانمان را بالا ببر، تا سر بزنگاه، در نرود…
و تناسب هر مقولهی هستهای را با دهانمان قطع نما…
و تمام بیماران به خصوص ابوی ما را به جرگهی سالمین پیوند بده…
خدایا!
نیک میدانی که اوضاع درونیمان نافرم خیط است…
و اوضاع بیرونیمان نیز مرغ سحری است…
لذا علاوه بر درخواستهای معنوی فوق
مجموعهای از درخواستهای مادی نیز دارم
بلکه با برآورده شدنشان، دل کودکانهمان، به دنیایش خوش باشد…
خدایا!
یک کاری کن که در قدم اول مامان ما به ماشین آمریکایی نگوید لگن…
در گام بعد از ماشین آمریکایی خوشش بیاید…
و نهایتاً عاشق ماشین آمریکایی شود…
و اجازه بدهد که یک عدد شورلت نوای مامانی بخرم…
و با توجه به این که پول ندارم
یک کاری کن که در صبحی از صبحهای زیبای پاییزی
یک آدم فرشته سیرت
شورلت نوای 6C مدل 65 خودش را که بیست سال است خوابیده
هویجوری به من هدیه کند…
…
آمیـــــــــــن