۴ اسفند ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
هیچ چیز خراب نبوده که بخواهی درستش کنی… هر آن چیزی که میبینی همانی است که باید باشد. هیچ طوری نبوده که حال بخواهد طور دیگر باشد و مردم نیز این چنیناند. همانی هستند که باید؛ چه دوستشان بداری یا نه. چه دوستت بدارند یا نه. قدر حوصلهشان را تو نمیدانی و شاید بر تو نباشد که بدانی…
۲۹ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
اگه در خاطر مبارک داشته باشین، پیش از این به ذکر مصایب وارد بر حقیر و البته خانوادهی گرامی، در باب گرفتن قیومیت پدرم، پرداخته بودم. بقیهی قصهاش به اینجا کشید که دادگاه تجدید نظر در نهایت و بر خلاف حکم ادارهی سرپرستی، حکم به این داد که پدرم نیاز به قیم داره و بعد از گذشت بیش از نه ماه، چند روز پیش هم به ما ابلاغ شد. آخرش هم نوشته بود که تا بیست روز پس از زمان ابلاغ، فرصت اعتراض وجود داره. امروز، رفتم ادارهی سرپرستی تا ببینم سیستم چه جوریاست.
بعد از یک ساعت طبقهنوردی بسیار، مداوم و طاقت فرسا، نهایتاً برگشتن گفتن که هنوز قطعیتش نیومده. پرسیدم یعنی چی. گفتن یعنی این که باید مهلت قانونی اعتراض به حکم بگذره، اگه کسی اعتراض نکرد، اون وقت حکم قطعی میشه.
حالا سؤال اینه که چه کسی ممکنه به این حکم اعتراض کنه؟ ادارهی سرپرستی یا بابای من!!
حالا باید هویجوری صبر کنیم تا این که الکی الکی بیست و یکی دو روز بگذره تا حکم قطعی شه!
میبینید! عدالت رو که ورز بدن این جوری میشه هاااا…
۱۹ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
|
دیروز بعد از سالها نشستم و یه دل سیر نقاشی کردم 🙂 البته اینبار، روی سفال…
برنامهی بسیار جالب و شنگولانهای ترتیب داده بودن ساناز و پویا. قرار بود که ملت جمع شن و بعد با مقادیر معتنابهی کاغذ رنگی، مداد رنگی، گواش، قلمو، چسب، سفال، چوب و خلاصه هر چیز مرتبط و نامرتبط بشینن و هر کاری که دوست دارن انجام بدن؛ نقاشی بکشن، کاردستی درست کنن؛ تو سر و کلهی هم بکوبن و هر چی که تو همین مایههاست…
|
 |
 |
 |
|
واقعاً عالی بود! هنوز هم که یادم میفته دلم ذوق ذوق میکنه براش و هر لحظه یه ایدهی جدید واسه رنگ کردن تخممرغها و زنگولههای سفالی به ذهنم میرسه…
|
 |
 |
 |
|
و خلاصه این که دیروز شنگول شدم شنگول شدنی 🙂
|
۱۶ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
از مجموعهی این حرفا چیز دیگهای رو میخواستم بگم…
از سهشنبهیی که گذشت؛ بنده پا به بیست و نهمین سال زندگیام گذاشتم. چقدر زود گذشت و قطعاً بقیهاش هم زودتر از اون چیزی که فکر میکنیم خواهد گذشت. حالا من به عنوان یه آدم بیست و هشت ساله، با کار و حرفهام ـ که یکی از مهمترین مسایل زندگی منه ـ چه برخوردی داشتم؟ نگاه میکنم به رزومهی کاریام. میبینم که نسبتاً بد نیست و به اندازهی کافی دهنپرکن هست. اما… آیا الان من تونستم پایهی حرفهایم رو طوری بنا کنم که برای سالهای بعد هم ـ به خصوص از لحاظ درآمدی ـ پشتوانهی من بشه؟…
میخوام صرفاً به مسألهی حرفه و شغل نگاه کنم. چیزی که تخصص، مهارت و تجربهمون رو درش به کار میبندیم و درآمد کسب میکنیم. برای این که بفهمیم که حوزهی مناسب برای انتخاب شغلمون چیه فرصت زیادی نداریم. برای این که توی انتخابمون هم تجربه کسب کنیم و مهارتهامون رو افزایش بدیم، فرصت زیادی نداریم؛ و مهمتر از همه اینکه توانمندیهامون رو با اتکا به مهارتها و تجربههامون، عملیاتی کنیم؛ برای اون هم فرصت زیادی نداریم…
در تمامی فعالیتهام، دنبال همین فرصتها بودم و تا حالا آخرین و مهمترینش مؤسسهی بنیان دانشپژوهان بود. خیلیها در تلاشن که شرکتی بزنن و با دوستاشون توی حوزهی تخصصیشون فعالیت کنن و در بسیاری از مواقع به دلایل مختلف، موفق نمیشن و کار کارمندی رو ترجیح میدن. البته این اصلاً چیز بدی نیست، ولی تا حالا به طور کلی نتونستم باهاش کنار بیام. منظورم این نیست که کار کارمندی تا حالا نکردم. خیلی از وقتها چنین کارهایی رو پذیرفتم ولی با این دید که بعدها شیوه رو تغییر بدم. پذیرش مدیرعاملی مؤسسه هم از این رویکرد مستثنی نبود. در عمق قضیه، مدیرعاملی هم کاریست کارمندی.
مؤسسه، بسیاری از شرایط رو به بهترین شکل داشت و برای من فقط یه حلقه کم بود. حلقهای که به نظرم نه تنها من رو شارژ میکرد بلکه خیلیهای دیگه رو ناخواسته میتونست شارژ کنه و اون هم سهامی خاص شدن مؤسسه بود.
از تقریباً دو سال پیش، از زمانی که با استعفا از مدیرعاملی و هیئت امنای مؤسسه، پیوندهای حرفهایم رو از مؤسسه جدا کردم، در این فکر بودم که خودم رو تو یه زمین تازه بکارم و ریشههام رو توی یه خاک تازه بدوونم. از زمانی که به یاد دارم، تقریباً همهی کارهایی که کردم، با شراکت دوستان هممدرسهایم بود؛ دوستانی پانزده شانزده ساله و در دورترین حالت، فارغالتحصیلهای سالبالایی مدرسه. این نکتهایه که بارها و بارها برای برادر بزرگترم کاوه، به عنوان بزرگترین نقطه ضعف در تجربیات کاریم ذکر کردم. این نیاز رو در خودم دیدم که باید کمی هم ریسکهای جدیدی رو بپذیرم، آدمهای جدید، شیوههای جدید. هر چند که ممکنه کمی دیر شده باشه ولی گریزی هم نیست…
ریاست مرکز ایدهپردازان توی پژوهشگاه، بهترین فرصت برای من بود ـ و هست ـ تا بتونم این دورهی گذار رو طی کنم. هم نوع کارش در راستای علاقهی من هست، هم به نوعی همچنان با بچههای مؤسسه در ارتباطم، هم کار توی یه ساختار کلاسیک اداری رو تجربه میکنم و نهایت اینکه کار پژوهشگاه، پشتوانهی بسیار مناسبیه تا با حاشیهی امنی که برام ایجاد میکنه، بتونم با حوزههای مختلف چالش کنم و صد البته یکی از مهمترین این حوزهها، فعالیت شریف چوپونیست!!
همیشه عرض کردم خدمت عزیزان که ما مهندسین صنایع، اگه بریم چوپونی هم کنیم باز میتونیم ادعا کنیم که کاری که میکنیم همون کار مهندسی صنایعست!
لطفاً نگین نه! خودمون اینکارهایم!
دو سالی بود که در کنار سایر کارهام، داشتم کارهای مختلف دامداری و دامپروری رو ـ به طور کیلویی البته ـ امکانسنجی میکردم ولی بعدها فرصت خوبی برام پیش اومد که توی یه کار کوچیک کشاورزی ـ یعنی همین کاری که گاه و بیگاه یه چیزایی ازش مینویسم ـ شریک بشم و از این بابت بسیار بسیار بسیار خوشحال و شنگولم.
خیلی زوده که بخوام آیندهی کاریم رو با این کار ـ منظورم کار کشاورزیه ـ گره بزنم ولی نکات مثبت زیادی هست که اشتیاقم رو به اون زیاد میکنه. این نکات خیلی هستن ولی اگه بخوام چند تاش رو بگم، یکیش اینه که حداقل باعث میشه چند روزی توی تهران نباشم. یکی دیگهاش اینه که چند روزی هوای تازه تنفس میکنم و آسمان آبی میبینم. یکی دیگه این که ظاهراً درآمدش بد نیست و مهمترین عامل به خصوص از دیدگاه مدیریتی اینه که خیارها حرف آدمها رو بهتر میفهمن D:
۱۳ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
چند سال پیش وقتی سمت مدیرعاملی مؤسسهی بنیان دانشپژوهان رو به عهده داشتم به چندین نفر از دوستان نزدیکم این جمله رو گفته بودم که اگه از این مؤسسه جواب نگیرم میرم چوپون میشم! البته خیلی از عزیزان این موضوع رو به حساب شوخی و مزاح میذاشتن ولی در واقعیت تقریباً یه همچین چیزی اتفاق افتاده…
خوب؛ این خیلی طبیعیه که آدم وقتی در ساختن یه کاردستی شریکه، چه بخواد و چه نخواد نسبت به اون و آیندهای که داره، احساس مسؤولیت میکنه. به هر صورت براش وقت گذاشته، خون دل خورده، جنگیده و هزینه کرده. دلش میخواد هر روز کاملتر بشه، هر روز قویتر بشه، هر روز موندهگارتر بشه و خلاصه این که حداقل از سر دلسوزی هم که شده تلاش میکنه به طور شایستهای براش کار کنه و در نهایت هم به نحو مقتضی، منتفع بشه. مؤسسهی بنیان دانشپژوهان برای من، از این جنس بود.
یکی از عمدهترین دلایلی که باعث شد همکاریهام رو با مؤسسه و بدنهی اجراییاش به هر ترتیبی قطع کنم و در حاشیه باشم، تفاوت دیدگاهی بود که با همکارهای اصلیام داشتم؛ بخصوص اونهایی که توی هیئت امنا بودن و هیئت مدیره. گمانم بر این بود اون طوری که باید و شاید برای مؤسسه وقت نمیذارن و کار نمیکنن. به نظرم میاومد که مؤسسه بیشتر براشون حکم یه کار جانبی رو داره که حالا اگر هم کاراش جور نشد، طوری هم نیست؛ یه هابی و تا حدودی یه پاتوق. بدیهیه که این عزیزان، چنین مطلبی رو با قدرت و قوت هر چه تمامتر منتفی میدونن ولی هنوز هم که هنوزه من به این موضوع ـ حداقل توی اون بازهی زمانی که مؤسسه هم درگیر چالشهای زیادی بود ـ معتقدم.
وجود این مسأله رو هم مستقیماً متوجه دوستان نمیدونستم ـ و الان هم نمیدونم ـ و در جای دیگهای ریشهیابی میکردم و اون هم ساختار مؤسسه بود. ساختار مؤسسه رو شبیه به ساختارهای غیرانتفاعی تعریف کرده بودیم و به لحاظ آییننامهای، هیچکس در سودهای احتمالی مؤسسه ذینفع نبود. البته رسالتی که برای مؤسسه میدیدیم، چنین ساختاری رو هم طلب میکرد. به نظر من، این رسالت، برخاسته از نگرشی بود که ماها به عنوان پایهگذاران گروهپژوهشی باشگاه ـ یک نهاد خودجوش ـ به پشتوانهی فعالیتمون در باشگاه دانشپژوهان جوان، در ذهن داشتیم. بعد از این که مؤسسه ثبت شد، چنین نگرشی رو هم به اون تسری دادیم؛ و این، نقطهای بود که بزرگترین اشتباهمون رو مرتکب شدیم. بدون این که درک درستی از منابع، سرمایهها و امکاناتمون داشته باشیم، بدون این که محیطی که در اون قرار داریم رو درست بشناسیم و مهمتر از همه، بدون این که بدونیم که چهکار میخواهیم بکنیم، دیدگاهها، رسالتها و اهدافمون رو تدوین کردیم. دیدگاهها و رسالتهای که هنوز هم به نظر من به رسالتهای یک نهاد و سازمان بزرگ دولتی شبیه هست تا یه مؤسسهای با محدودیتهای فراوان. بعدها در بارهی این که چی شد چنین نگرشی در ما ایجاد شده بود، به جمعبندی خشنی رسیدم که به گمونم اگه نگم بهتر باشه و فقط یادم هست یهبار با مسعود شادنام طرحش کردم.
خوب؛ برای من خیلی بدیهی به نظر میآد که چنین ساختاری که اصالتی خصوصی داره، با گذشت زمان، برای گردانندگان اصلیاش، که در عین غیر انتفاعی بودن، انتظار دارن کارآفرین و مولد هم باشه، ناخودآگاه جذابیتهاش رو از دست بده. در نظر بگیرید که با بالا رفتن تجربه و درگیری تدریجی اعضای مجردِ اون موقع با زندگی خانوادگی، نوع و کیفیت نگرش، انگیزهها و نیازمندیهای شغلی هم بالطبع تغییر میکنه. البته رجوع به قالبهای مشخصی که در ثبت مجموعههای شراکتی وجود داره و میزان گسترش و عام بودن اونها هم به نوعی برای من محکمترین دلیل محسوب میشه که متأسفانه اونها هم در نظر گرفته نشدن.
با این توصیفات، آخرین تلاشی که انجام دادم برای این که بتونم حداقل در بخشی از کاردستی که توی ساختنش شریک بودم، شریک بمونم این بود که هیئت امنا رو قانع کنم که ساختار مؤسسه از غیر انتفاعی تبدیل بشه به انتفاعی؛ به طور دقیقتر منظورم این بود که تبدیل بشیم به یه شرکت سهامی خاص و افرادی که الان در هیئت امنا هستن به عنوان سهامدار از محل سود مجموعه به طور مستقیم منتفع بشن؛ که صد البته این تلاش هم ناکام موند. دوستان معتقد بودن که تغییر ناگهانی ساختار مؤسسه به وضعیت فعلی ضربه میزنه، مثلاً این که خیلی از کسایی که جذب مؤسسه شده بودن تنها به دلیل همین غیر انتفاعی بودنِ مؤسسه بود که حاضر به همکاری شده بودن! خوب برای مثل منی که در مجموع نزدیک به دو سال، رئیس گروهپژوهشی باشگاه و مدیرعامل مؤسسه بودم، این مسأله بسیار بسیار غیرقابل قبول بود. خاصه این که من تجربهی بزرگ و مشابهای مثل عترت رو دیده بودم و بیش از دو سال و نیم از نزدیک با تمامی سطوحش اعم از مدیریتی و اجرایی در ارتباط بودم و حداقل این که همیشه آمارشون رو داشتم. از طرف دیگه، به عنوان بازوی اجرایی هیئت مدیره دقیقاً میدیدم که ناخودآگاه ساختار اجرایی مؤسسه با تأیید هیئت مدیره، برای بقا هم که شده مجبوره که انتفاعی عمل کنه و در خیلی از وارد قواعد غیر انتفاعی بودن رو زیر سبیلی رد کنه ـ چه بسا که همین الان هم داره این کار رو میکنه.
با توجه به همکاری نزدیک اعضای مؤسسه با باشگاه دانشپژوهان جوان و استفاده از رانتهای مختلف ـ به خصوص المپیادی بودنِ بچههای مؤسسه ـ فرصتهای زیادی پیشروی مؤسسه بوده. با این وضعیت مؤسسه رو یه کارخانهی بزرگ فرصتسوزی میبینم که به دلیل عدم وجود ساختار مناسبی که پاسخ فرصتهاش رو بده، مجبوره که اونها رو رها کنه و به تعبیری بسوزونه.
فکر میکنم که عاقبتِ تمام مجموعههایی که به تعبیری ساختاری غیرانتفاعی دارن ولی به ناچار تلاششون اینه که فعالیتهای انتفاعی انجام بدن دو شق کلی داره. یا از هم میپاشن و یا اینکه به سمت انتفاعی بودن تغییر مسیر میدن و بنده حرکت مؤسسه رو در مسیر دوم میبینم و حیف که دیگه انرژی اون رو در خودم نمیبینم که بخوام برای چنین سیستمی کار کنم.
البته نکات زیاد دیگهای هم هست که قطعاً باید مد نظر قرار بگیرن ولی فکر کنم که لری قضیه رو به حد کافی گفتم و واضح بود که رویکرد علمی به اون نداشتم.
۹ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
تب کردم وقتی خواندمش… در وبلاگ مسعود بهنود…
غزلیست از سیمین بهبهانی…
همواره اشعارش را دوست میداشتم و از این که چگونه کلمات و مفاهیم را رام میکند به وجد میآمدم. این نیز اینگونه است…
و نگاه کن به شتر، آری که چگونه ساخته شد باری
نه زآب و گل که سرشتندش، ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دید فریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری، به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضور گستره را دیدن، چه نگاهی از سر بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا، ز شیار شوره نشان دارد
چو خطوط خشگ پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت، ز هرآنچه مایه آگاهی
و تو این تهی شده را باید، ز کدام هیچ بینباری
و در این تهی شده میبینی، هیمان اشتر عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گرانباری
و جنون دو تیشهی رخشان شد، به صف خشونت دندانها
که ز صبر کینه به یار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی، رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری
…
۶ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
چشمهایم گشوده میشود بیاختیار… پلکها نیمگشودهاند…
سقف این اتاق چرا اینقدر بلندست؟ به زحمت میتوان پاهای کوتاهِ عنکبوتِ همیشگی را تشخیص داد. حالی میکند آن بالا. قطعاً گرمتر از اینجاست…
هیچ حرکتی جایز نیست. حتی چشمها را نباید گرداند…
آرامش صبح بارانی دیوانهام میکند… چه لذتی بالاتر از این که در سکوتی رؤیایی، پلکها را روی هم بگذاری و با لبخندی که نمیدانم از کجا هدیه میآید، بتوانی بشماری تکتک قطرهها را… بشماری باران را… و ابرها همه چیز را رنگ میکنند و همه چیز سیاه و سفید میشود…
پلکها روی هم میافتند… صدای باران لالاییست…
بدنم لمسست. نمیتوانم خودم را تکان بدهم. حتی اگر بخواهم نیز نمیتوانم… و گرمای زیر پتو چه لذتی دارد…
“بلند شو پسر! کلی کار مانده. باید سر بزنی به بخاریها…” ای بابا… شما هم که وقت گیرآوردهاید…
وجودی ناجنس و بیموقع، به نمایندگی از چیزی شبیه به وجدان، در درونم به کلنجار برمیخیزد… متأسفانه پیروز میشود و دستور به حرکت میدهد…
باران همچنان لالایی میخواند…
دستم با کراهتی وصف ناشدنی به حرکت میآید و آقای سونی را جستجو میکند. زیاد لازم نیست دنبالش گشت. حالا نوبت میرسد به جاهای سخت داستان: باز کردن چشمها… چند دقیقهای وقت لازمست…
چندین دقیقهای وقت لازمست…
واقعاً چه تصمیم شجاعانهایست آگاه شدن…
چشمها با طمأنینه گشوده میشوند. سرم به مقداری که لازمست روی بالش لیز میخورد و آنگاهست که… آگاهی مرا در برمیگیرد: شش و پنجاه و سه دقیقه…
آگاه شدن فایده نمیکند… چشمها تصمیم خود را گرفتهاند…
باران خاکستریم میکند… لالایی میخواند…
چشمها، آرام، چنان میکنند که باید…
دیوانهای مرا تنگ در آغوش کشید و آرام پیش گوشم چیزی زمزمه کرد. چیزی که اگر بگویم، مامانم پوستم را میکند. پس گیر نده لطفاً. قول میدهم خواب بعدی که دیدم ـ اگر افتخار دادی و آمدی ـ آرام پیش گوشت زمزمه کنم…
۴ بهمن ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
|
و اینک منم، مردی تنها، در آستانهی فصلی سرد… مشغول به امر خطیر خیاربانی…
بعد از مدتها، آرامشی نسبی بر اوضاع و احوال حقیر حاکم شد و بنده هماکنون در اتاق کارگری خودمون در قریهی ورامین، پشت لپتاپ نشستم و در حالی که پشتم به بخاریه و احساس مطبوعی از گرمای صادره از اون دارم و البته با آسودگی خاطر، شرح حال مینویسم 🙂
به طور خلاصه حضور عزیزان عرض کنم که:
بالاخره روز موعود ـ نشاکارون ـ فرا رسید… پنجشنبهی هفتهی پیش، بار عام دادیم تا دوستان شناس و ناشناس بیان هم کمکی کرده باشن و هم فیضی برده باشن. غیر از من و آرش و سلطان، آیدا، سینا، محمد، حسین، الهام، پویا و میثاق هم اومده بودن. از زمان ورود، کارها رو تقسیم کردیم. بعد از یه دورهی کارآموزی کوتاه در حوزهی چالهکنون ـ که سلطان برگزار فرمودن ـ سینا، الهام، آیدا و محمد شروع کردن به درآوردن چالههای نشاها توی کرتها. حسین، آرش، پویا و سلطان هم رفتن زمین آقا کورش تا نشاها رو بچینن تو جعبه. 2400 تا نشا رو باید توی صد تا جعبه میچیدن. من و میثاق هم رفتیم مشمای پلاستیکی بخریم و کمی خرت و پرت دیگه. خریدمون که تموم شد، ما هم رفتیم زمین کورش و به بچهها کمک کردیم تا جعبهها رو توی وانت بذارن و از اونجا همگی راهی شدیم طرف گلخونه. با سیستمی مورچهوار، جعبهها رو آوردیم توی گلخونه و چیدیم کنار کرتها. تقریباً ساعت یک بود و ملت به دلایلی به هیچ صراطی مستقیم نبودن، لذا نشستیم و صبحونه رو که قرار بود ساعت نه بخوریم، جای ناهار به خوردشون دادیم.
بعد از تجدید قوا، با آرایشی جدید شروع به کار کردیم. اکثر نیروها به امر چالهکنون و نشاکارون مشغول شدن و من و پویا و سینا و میثاق، نایلون داخل گلخونه رو زدیم. ساعت پنج بود که با حسین و الهام و پویا، زودتر از بقیه راه افتادیم طرف تهران تا به دعوت عروسیهامون برسیم. اون شب عروسی جواد بود و هیچرقمه راه نداشت که دودر کنم. آرش باید اون شب میموند خیاربانی. تازه؛ شب قبل هم مونده بود تا بخاریها رو روشن کنه و گلخونه رو گرم کنه. فرض کنید که توی این بر و بیابون، برق هم قطع باشه. جدا دلم براش سوخت بندهی خدا…
با اون پوستی که پنجشنبهای از ملت کنده بودیم، دور از ذهن نبود که واسهی جمعه هیچ داوطلبی نداشته باشیم. کلی از نشاها هم هنوز مونده بودن توی جعبهها و باید زودتر میکاشتیمشون. خانوادهی مرادی، جمیعاً قبول زحمت فرمودن و راهی شدن طرف ورامین. جمعه هم کارمون فقط به کاشتن نشاها گذشت ولی نهایتاً دو کرت موند برای شنبه. نکتهی بسیار مهم و قابل توجه در روز جمعه، این بود که به همت خانوادهی مرادی، ناهار، قرمه سبزی داشتیم! در همین جا بنده از خانم مرادی و نیز آقای مرادی تشکر خاص میکنم که برگی بر خاطرات قرمهسبزیخورون بنده اضافه کردن 🙂
جمعه شب قرار بود که من خیاربان باشم. شب اول واقعاً به من سخت گذشت. علیرغم خواب بسیار طولانی، بیدارشدنهای دوساعت به دوساعت، خیلی خستهام کرد. مضاف بر این که شنبه شب هم مجدداً خیاربان بودم ولی به هر ترتیبی که بود، اون دو شب رو گذروندیم. از اون به بعد برنامه رو با آرش جوری تنظیم کردیم که یه شب در میون بمونیم.
دارم کمکم به این سیستم عادت میکنم. داره دستم میاد که چهوقتهایی برم به بوته خیارهای سر بزنم و چهجوری دمای گلخونه رو تنظیم کنم. تنهایی این جا هم قصهایه واسه خودش. البته از این که مجبور نیستم صدای تلویزیون رو تحمل کنم خیلی خوشحالم ولی به هر صورت بینصیبم از لذت همصحبتی با مامان و بابا و آرش و گلاویژ… شام هم فراموش نشود البته.
|
|
|
|
|
بقیه ی عکس هایی که از این روز به یادماندنی گرفتم رو توی آلبوم زیر می تونید ببینید 🙂
۲۷ دی ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
فقط مانده بود که پشت فرمان رخشمان بخوابیم… که خوابیدیم…
سرعت: خواب بودم، نفهمیدم؛ حدس میزنم هفتاد هشتاد تا رو داشتم، شایدم بیشتر.
زمان: دیروز، حوالی ساعت یازده و نیم.
مکان: مهدیهی تهرا… آخ ببخشید! منظورم جادهی ورامین بود؛ ابتدای فیروزآباد D:
نتیجه: تصادف خفن!
قبلاًها فکر میکردم که چهطور ممکنه که آدم پشت فرمون خوابش ببره. خوب! گمون نکنم که در این مورد، دیگه نیازی به فکر کردن باشه. خودم هم باورم نمیشد ولی به همین سادگی: خوابم برد…
احساس کردم که ماشین داره سر و صدا میکنه چشم که باز کردم دیدم دارم میرم توی خاکی و چون توی اون لحظه گیج خواب بودم و هنوز هم درست یادم نمیآد که چی شد، فرمون دادم که بیام تو مسیر ولی چون بد فرمون دادم، ماشین به تاب افتاد و نتونستم کنترل کنم و آخرش… تق… البته دو تا تق… گوشهی جلو ماشین سمت راننده خورد به گوشهی عقب ماشین جلویی، سمت راننده و بعد ماشین کله کرد و ته ماشین سمت راننده دوباره خورد به همون تاکسیه… به بیان دیگه وقتی فرآیند تصادف به اتمام رسید جلوی ماشین در جهت خلاف جاده بود. به گفتهی شاهدان عینی، اگه اون تاکسیه نبود، قطعاً چپ میکردم.
طبق بررسیهایی که انجام دادم چهار عامل مهم در خواببردگی بنده مؤثر بودن. اولین و مهمترین عامل، راحتی و رهواری بیش از حد ماشین D: عامل دوم، آلبوم بر آستان جانان آقای شجریان. سومین عامل، بخاری ماشین و چهارمین عامل، تابش مستقیم حضرت خورشید به صورتم…
بگذریم… واقعاً حال ندارم که در مورد دردسرهایی که این دو روز کشیدم چیزی بگم که خدا نصیب نکنه. هر چی بود گذشت…
حالا فعلاً که بردمش پیش علی آقا، راست و ریستش کنه. دیگه عادت کرده بنده خدا؛ هر بار میام پیشش میدونه قضیه چیه…
اما…
اما خدا نسازه واسه اون چشمشورهایی که نداشتن ببینن که چه رخش نازی دارم! هر چی صدقه دادیم و تخممرغ شکوندیم و اسفند دود کردیم و دخیل بستیم ظاهراً فایده نداشت که نداشت…
و آخر کلام، البته با اجازهی حضرت شاملو:
… چه پیش آمده است؟ به چهرهاش بنگرید
تصادف به چهرهی پریده رنگش فروپاشیده
رخسار تصادفمردی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است…
۲۲ دی ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
او کیست؟
آیا او یک تروریستست که دارد تونل حفر میکند؟
نــــــه!!
اون منم که دارم شخم میزنم D:
این لباسی هم که میبینید یادگار دوران پرمشقت سربازیست. دوستانی که آمار بنده رو توی این دوران دارن لطف کنن یکی دو ماهی دندون رو جیگر بذارن…
دیروز و امروز مهمترین کاری که کردیم سمپاشی خاک بود. با توجه به نتیجهی آزمایش خاک که روز سهشنبه گرفتیم، لازم بود که واسه از بین رفتن برخی قارچهایی که هنوز کامل از بین نرفته بودن، این کار رو انجام بدیم. اول سلطان ـ اسم رو حال میکنین؟! ـ سمها رو قاطی کرد و بعد به نسبت مساوی رو کرتها پاشید. بعدشم بخشهای سمپاشی شده رو شخم زدیم. دو بار. یه بار دیروز و یه بار امروز. هنوز کلی کار دیگه مونده؛ نصب لولهبخاریها، آوردن تانکر، وصل کردن شیلنگ گازها و فلوتیها، نصب چهارشاخهای گازوییلی و صد تا کار دیگه که فعلاً یادم نمیآد. امیدواریم که به لطف حضرت باریتعالی، دوشنبه یا حداکثر سهشنبه نشاها رو بکاریم.
کلی استیل شخم زدنم خوب شده. یاد گرفتم چهجوری فشار روی کمرم رو کم کنم. زاویهی گرفتن بیل و فاصلهی دستها هم از سر بیل، دستم اومده. خلاصه کلی آپگرید شدم.
یه سری عکس از دیروز و امروز رو اینجا گذاشتم…