… که تو دانی

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانی

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

و اما چرا این شعر نوشتم خود قصه‌ای دارد که فعلاً از بیان آن معذورم!!!

دیدی گفتم …

این مطلع اغلب جملاتی است که می‌شنوم … خداوند را هزاران بار سپاس می‌گم که درک و شعور و قدرت تحلیل مردمان ما اونچنان بالاست که هر واقعه‌ای رو پیش از وقوع با کیفیتی که شایسته‌ی اونه پیش‌بینی می‌کنن …

از اونجا که نتیجه‌ی انتخابات کاملاً پیام‌های روشنی داره، تکلیف همه چیز معلومه و دیگه لازم نیست تعبیر و تفسیری از اون، ارایه بشه. شاید بعداً که کمی حالم جا اومد چیزایی به ذهنم برسه، شایدم نرسه. ولی هر وقت رسید ممکنه بخوام که بعضی‌هاشون رو بگم، شایدم نگم. به هر صورت چه گفتم و چه نگفتم فعلاً ملت فراموش‌کار ایران در گذار از مرحله‌ی “الاحساس” هستن. هر وقت به مرحله‌ی “المشاهده” رسیدن، اگه زبونم لال فضا اون قدر باز بود که بشه این وسط مسطا ذرت پرت کرد، حتماً این کار رو می‌کنم … علی الحساب از کلیه رفقا و عزیزانی که زحمت کشیدن و خودشون رو مورد فشار و کشش بسیار قرار دادن تا وظیفه‌شون رو نسبت به مملکت و ملت خودشون ادا کنن از صمیم قلب تشکر می‌کنم و از خداوند برای ایشون صبر جزیل تقاضا دارم. همچنین انجام دو کار رو به ایشون توصیه‌ی مؤکد می‌کنم؛ اول دعای بی وقفه از درگاه حضرت باری تعالی جهت عاقبت به خیری همه‌مون، دوم فراگیری و تمرین انواع زبان کشورهای خارجی اعم از پشتو، اردو، عربی، ارمنی و قس علی هذا …

در نهایت … فراموش نکنیم که هر یک از ما، جزیی از یک جمع بزرگتریم و هیچگاه نمی‌تونیم و نباید که خودمون رو جدا از اون چیزی بدونیم که مجموع‌مون انتخاب کرده …

و من الله التوفق و علیه التکلان

فردا شاید دیر باشد، شاید نباشیم …

از این مردم فراموش‌کار، دیگر انتظاری نمی‌رود. گویا که به حاکمان‌مان شبیه‌تر شده‌ایم تا پدران‌مان. آنچه که حکم می‌کنند نه به تدبیر است، به اسطورگی است. ای کاش که اسطوره‌هامان نیز اسطوره بودند … همیشه منتظر بوده‌اند دیگر کس را که تا به حال نبوده و مثل هیچ‌کس نیست؛ بی آن که به یاد آورند که خود، مردم‌اند. گویا که از صنف مردم بودن، تبری می‌جویند … پس وای بر ما که پیش از آن که به مردم بودن‌مان اعتماد کنیم، می‌ستاییم اسطوره‌نماها را و نه از این حیث که اسطوره‌اند، از آن رو که فرض می‌دانیم مثل آنانی، تا به حال نبوده‌اند و ندیده‌ایم. مردم بودن‌مان کجاست؟ …

تمام تلاشم را ـ به حد وسع ـ نمودم که به سهم خویش، رقم بزنم فردای ناچارم را. سراپای وجودم را هراس فراگرفته و از نگاه مردم می‌ترسم. فردا نزدیک است که کاردستی هشت ساله‌مان را، هر چند ناموزون، هر چند پرنقص، اما دوست داشتنی، به دست کودکانی بسپاریم که در کمال صداقت، به طرفه العینی به تلی از غبار و خاک بدل می‌سازندش و با شهامتی دریده، از آنچه که کرده‌اند فریاد شادمانی سرمی‌دهند …

“حالا ببینیم که این یکی چه می‌کند …”

اینانند مردم ما که از راه آزمون و خطا باز نمی‌ایستند و در تسلسل آشوب دلیل راه می‌کنند صداقت را، سادگی را و نمی‌بینند که کافی نیست و باید پند از تجربه آموخت … آموخته‌ایم که نمی‌آموزند … و در حیرتم که هنوز هستند از همین مردمان که حضور خویش را در باور اشتباه رأی ندادن، مثله می‌کنند. انگار نمی‌دانند که اگر فردای تباه‌مان تباه‌تر شود، نابخشوده‌ترین خواهند بود …

فردا می‌آید و در حسرت شناسنامه‌ها می‌سوزم و شما نیز، نیک خواهید دانست که چه زیبا بود آن کاردستی ما که بر سر شوری حریص، چه آسان باختیمش به کودکانی نوآموز و شما نیز در حسرت آن خواهید سوخت …

این رنگ بی رنگ …

به هاشمی رأی خواهم داد … نه از این حیث که او را بر خود به عنوان یک رئیس جمهور می‌پسندم؛ بلکه از این حیث که از ریاست دیگری به مراتب بیم‌ناک‌ترم. این هم از صدقه سری کلیه عزیزانی است که با افتخار انتخابات را تحریم کردند تا دست یک ملتی را در پوست گردو بگذارند که چی؟ که اینکه …

حوصله‌اش را ندارم. نتیجه روشن است! عجیب است که با این همه، هنوز در بوق و کرنا می‌کنند که هیچ کس نیامده پای صندوق‌ها!! پس احتمالاً این شصت و خورده‌ای درصدی از واجدین شرایط همه‌شان از زمره‌ی عمه‌ی خدا بیامرز بنده بوده‌اند …

فرصتی نمانده که بخواهیم اسیر وبلاگیات بمانیم. استراتژی نتورک، استراتژی درستی است ولی نه در وبلاگ‌ها. هر کسی پنج شش نفر را از مردم عادی و کامپیوتر ندار! قانع کند که به هاشمی رأی بدهند و از آن‌ها بخواهد که به همین ترتیب دیگران را قانع کنند، شاید فرجی حاصل شود.

رویکرد تخریب فردی و شخصیتی احمدی‌نژاد را نمی‌پسندم. چه بسا که ممکن است کلاه قاضی، کار دستمان بدهد و مجبور شویم که با پذیرفتن حقایق، تیر انتقاد را در این باب به سوی هاشمی و خاندانش بچرخانیم. در هر صورت فکر می‌کنم که می‌توان بر اساس شعارها و نمونه‌ی فعالیت‌های هر کدام از این دو نامزد، تحلیل‌های بهتری ارایه داد.

احمدی‌نژاد و اطرافیانش با تشبیه عملکردشان به رجایی و نیز اعلام شعارهایی بر پایه‌ی پیاده‌سازی قوانین اسلامی در چارچوب نظام مدیریت کشور، عملاً به طور رسمی بیان می‌دارند که می‌خواهند چرخشی به عقب داشته باشند، به بیست سال پیش. می‌خواهند کلیه‌ی تئوری‌های اسلامی کردن ابزارها و قوانین مدیریتی را که در آن زمان‌ها هم به بوته‌ی آزمایش نهاده نشده بود، این بار با رویکردی آبادگرانه، امتحان کنند. گویی که عرصه‌ی اداره‌ی امور مملکتی، آموزشگاهی است که ضمن پرورش و تربیتِ نیروی‌هایِ جوانِ مسلمان و متعهد، تجربه‌های آزمون و خطایی ایشان را هم تاب آورد!! فکر کنم که این بیست سال، آقایانی مثل هاشمی به اندازه‌ی کافی از این شعارها داده باشند و از این تجربیات اندوخته … هر چند که نتایج به بار آمده شاید به مذاق هیچ یک از ما خوش نیاید ولی فراموش نکنیم که یکی از این دو نفر رییس خواهند بود و چاره‌ای هم نیست. من بر دولتم و بر مردمم نمی‌پسندم که این دوره‌ی بیست ساله را تجربه‌ای دوباره کنند …

انتخاب و انتصاب نیروهای جوان و اساساً بی تجربه در رأس امور مدیریتی شهرداری نیز نکته‌ی قابل تأملی است. اصولاً با بازی دادن مدیران جوان مشکلی ندارم ولی سؤال می‌کنم که آیا کسی که دانشجوی لیسانس است و بیست و یک سال سن دارد، کسی که تا به حال در پروژه‌های درسی خود هم تجربه‌ی جمع کردن سه چهار را دور هم نداشته و بسیاری نکات دیگری که از نظر مسایل مدیریتی قابل بررسی است، می‌تواند مجموعه‌ای با صدها متخصص و نیروی مجرب را مدیریت کند؟ رویکرد ایشان به مسأله‌ی جوان‌سازی ساختار مدیریتی و ایجاد تحول اساساً اشتباه است و گویا گرته برداری شده از سیستم‌های هیأتی است.

از همه مهم‌تر این است که شورای نگهبان اکیداً تلاش دارد تا احمدی‌نژاد رأی بیشتری کسب کند. بسیار بدیهی است که آن‌ها اصلاً دوست ندارند که کسی رئیس جمهور باشد که بر پست ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز تکیه زده باشد. به نظر می‌رسد که در موقعیت کنونی که شورای نگهبان کل کشور را به چالش طلبیده، حضور هاشمی در مسند ریاست جمهوری با حفظ سمت فعلی، در کل خالی از فایده نباشد.

از آنجا که دیگر حوصله‌ی بافتن ندارم و از آنجا که هر وقت بحث سیاسی، گفتگوی سیاسی، فکر سیاسی می‌کنم حالم برای یک هفته بد است و از آنجا که این چند خطی هم که نوشتم بیشتر از کوپنم حرف زدم و با توجه به این ضرب المثل ژاپنی که: اگر می‌خواهید کارتان را از دست ندهید، درباره‌ی دو چیز صحبت نکنید، اول مذهب و دوم سیاست؛ لذا گور بابای سیاست!! و شما را به خواندن وبلاگ دوستان عزیز حامد قدوسی و نوید غفارزادگان را توصیه می‌کنم.

دیگر لینک‌های مرتبط با موضوع:

افرا

راه میان‌بر

سایت احمدی‌نژاد

روزنامه‌ی شرق

بخش فارسی سایت بی بی سی

از هر دری سخنی

• اخوی بزرگه‌ی ما ضمن بذل مراحمی ملوکانه به این حقیر، طی میل‌بنوشته‌ای با موضوع شلوار! اجازه دادند که ما به وبلاگشان بلینکیم؛ لذا می‌لینکیم: کاوه

بدیهی است که ضمن این لینکیدن، بخش پیوندها نیز بروز گردید.

متن مجوزنامه‌ی ایشان بدین شرح است:

«سلام و سلام

در راستای بیهودگی مفهوم شلوار در زمانی که خلقت آدمی عوض شود به عریانی ذاتی

تو می‌توانی بدون خون‌ریزی لینک مزخرفات من را تو بلاگت بذاری

ممنونم

شاید بعداً دوباره نظرم عوض شه

شایدم نشه

شایدم تا اون موقع زحمت تصمیم گرفتن از ما رفع شود و مثلا به نیروانا برسیم

عجالتا خداحافظ»

• از آنجا که خیلی از مراجعاتی که به سایت حقیر می‌شه از بابت جستجوی اینترنتی عزیزانیه که در به در دنبال یه پروکسی مناسب برای اورکات می‌گردن، و وقتی که نتونستن به سایت “اورکات پروکسی” وصل شن فحشش رو اینجا می‌نویسن عرض می‌کنم که آقا جون! فحش نده! امروز این آقاهه یه میل زد به ملت که “Orkut Proxy” تعطیل! من چی کاره بیدم این وسط! ما فقط یه غلطی نمودیم که از باب اطلاع رسانی به ملت به سایت این بابا لینکیدیم! نمی‌دونستیم که این جوری می‌شه!! اصلا خطی که باهاش وصل می‌شم اینترنت اورکات و این قزاق لامصب رو فیلتر نکرده! تا چش حسوداش درآد …!!

• از آن جهت که تنبلیمان آمد که دستمان را از روی کی‌برد برداریم و بخش اخبارمان را هم بروز نماییم همین جا به عرض می‌رسانیم که لینک وبلاگ دوست عزیز و برادر بزرگترم جناب آقای علی معظمی هم به فهرست لینک‌های وبلاگیه، اضافه گردید. همچنین لینک دوستان عزیزم مهراد واعظی‌نژاد و بهنام پورنادر نیز به بخش پیوندها اضافه شد.

رأی دادن یا ندادن …

مثل همیشه ته دلم احساس خوبی ندارم نسبت به وضعیتی که مملکت داره. این انتخابات هم شده قصه‌ای واسه خودش و بخش عمده‌ای از نگرانیم هم سر همین قضیه‌اس …

اعتراف می‌کنم که اولش من هم از اونایی بودم که نمی‌خواستم رأی بدم ولی بعد از کمی اینترنت گردی و وبلاگ خونی و طرح مباحث مبحثی با رفقا، به این نتیجه رسیدم که اصولاً رأی ندادن توی این مملکت کار مؤثری نیست و به تبع عدم تأثیرش، کار درستی هم نیست. خیلی از دوستان ممکنه خرده بگیرن که رأی دادن هم کار مؤثری نیست چرا که اغلب نتایج انتخابات، بدون در نظر گرفتن رأی ملت از قبل معلومه. من این موضوع رو رد نمی‌کنم ولی چون هنوز به نتیجه‌ای که حداقل خودم اغنا بشم نرسیدم در موردش هم صحبت نمی‌کنم و فرض رو بر این می‌ذارم که ان شاء الله رأی دادن، امری مؤثر است.

از طرفی هم قبول دارم که رأی دادن وقتی معنی داره که گزینه‌های کافی برای انتخاب وجود داشته باشه و اگر غیر از این باشه، گذشته از موضوعی که در مورد رأی دادن یا رأی ندادن گفتم، اصولاً دیگه رأی دادن محلی از اعراب نداره!! دقیقاً مثل قصه‌ی مجلس هفتم! این تنها انتخابات مطرحی بود که من شرکت نکردم …

اون جوری که شنیدم در ممالک کفر و بلاد راقیه، رأی ندادن هم به عنوان یک انتخاب برای ملت مطرحه و اگه تعدادی کثیری از واجدین شرایط در انتخاباتی شرکت نکنن، این خودش مفهوم خاصی داره و به تبع اون دولت هم استراتژی‌هاش رو تغییر می‌ده و الی آخر و حتی این رو هم شنیدم که اگه از یه درصدی کمتر از کل واجدین شرایط بیان و رأی بدن، اون انتخابات رو از اول برگزار می‌کنن یا چیزی شبیه به این؛ به عبارت دیگه رأی ندادن هم یه انتخاب اثربخش محسوب می‌شه. حالا یه سؤال دارم که آیا تو ایران هم این طور هست؟

البته که نیست. یعنی اگه از فرضاً جمعیت سی و خورده‌ای میلیونی واجدین شرایط، رئیس جمهور، تنها با یک میلیون رأی هم انتخاب شه، هیچ فرقی نخواهد کرد با اینکه با بیست و شش میلیون رأی انتخاب بشه. چه بسا خیلی هستن تو این مملکت که از خداشونه که این جوری باشه. اگه بگی که ما به این بابا رأی ندادیم می‌گن که خواستی رأی بدی و قطعاً هم روبروی یه همچین آدمایی نمی‌تونی حرفی از دموکراسی و این جور چیزا بزنی که آقاجون! این بابایی که داری سنگش رو به سینه می‌زنی فقط انتخاب یه میلیون نفر از هفتاد میلیون نفر مملکته! واسه همینه که می‌گم اصولا رأی ندادن تو ایران اثربخش نیست. اگه رأی ندی همون کسایی میان بالا که بعضی‌ها می‌خوان. متأسفانه این ور قضیه هم هست که اگه رأی بدی، این جوری جلوه می‌دن که خوب حتماً سیستم رو همه قبول دارن که میان رأی می‌دن و از بابت این قضیه هم میان و کلی تبلیغ می‌کنن که … ولی تجربه نشون داده که علی رغم اینکه در خیلی از انتخابات میزان مشارکت مردم پایین بوده با اینحال باز هم جامعه جهانی، چارچوب کلی این انتخاب رو پذیرفتن مثل مجلس هفتم و این دقیقاً همون جایی هست که من نمی‌دونم چرا!! شاید اصولاً اگه ندونیم هم واسه خودمون بهتر باشه … یا این حساب این تفکر که: اگه رأی ندی افکار جهانی علیه ایران شکل می‌گیره، بعدش ال میشه و بل میشه؛ تفکر لنگ در هوایی به نظر می‌رسه. ممکنه یه خورده تو بوق و کرنا کنن که آره تو ایران مردم از دست فلان مسایل و آدم‌ها احساس نفس تنگی بهشون دست داده و چیزایی شبیه به این؛ ولی در نهایت اتفاقی که می‌افته یه توافق جهانی روی این مسأله است. خنده‌دارترین تفکر هم این وسط اینه که آمریکا به ایران حمله می‌کنه و مردم رو نجات می‌ده!! … ما وقتی خودمون به فکر خودمون نیستیم دلیلی نمی‌بینم که دیگران بخوان بیان کاری واسه‌ی ما بکنن. اگه کاری هم بکنن قطعاً واسه خودشون کردن نه واسه ما، مثل چاه‌های نفت عراق …

خلاصه کلام اینکه آقا جون! بیا رأی بدهخیرش بیشتر از ضررشه …

بسیار سفر باید …

از آنجا که ما مدتی است که در طریق کسب معارف غریبه، در حال مستغرق شدن می‌باشیم تصمیم گرفتیم جهت رسیدن به مراتبی از پختگی به مصداق جمله‌ی شریفه‌ی بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، کمی از خامی‌مان کاهیده، بر پختگی‌مان بیفزاییم. از سر توجه مسؤولین محترم پژوهشگاه صنعت نفت و علی الخصوص دوست عزیز جناب آقای مهندس حاج محمدرضا خان خطاطی ـ دام ظله علی کل رئوس ایده‌پردازیون ـ سفری مهیا شد تا در پناه برکات ناشی از چاه‌های نفت، حض خاطری و فیض وافری ببریم از خوان نعمتی که گسترانیده بودند بر سواحل محمود آباد

از کجای قصه بگویم که هر چه بر آیینه‌ی غبار گرفته‌ی این ذهن مکدر می‌رسد، چیزی نیست جز حلاوت و نشاطی سرشار در خنده‌ی خوبرویان و شنگانی ناخورده مست، که بر طریق ادب گرد آمده بودند و هر یک به دستی جام باده و دستی زلف یار، حدیث عشق می‌گفتند و در هوای دماغ پرور و دونفره‌ی محمودآباد، غزل می‌سرودند و پای می‌کوبیدند. شکر ایزد که ما نیز به رغم نبود نفر دوم، بر جمعی وارد بودیم که هر یک در بذله‌گویی و نیک‌رویی، صاحب سبک بودند و از آن جهت، غم فراق را بر این حقیر چند صباحی مرتفع گردانیده بودند. شعر: ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمین‌گه عمر است مکر عالم پیر D:

هوا و نفس نیک فرح بخش، منزل و مقام نیک آراسته، منظر و نظر نیک رؤیایی، پشه و مشه نیک گزنده. شعر: عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام، ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام، شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام، بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام، صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام، باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام، غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

خواستیم که من باب تقسیم لحظاتمان با عزیزان خواننده‌ی این سیاهه، چند عکسی از مناسک سفر در این پایگاه مندرج داریم تا شاید سکنات و وجناتش، چونان که شایسته است نمود یابد اما دریغ که نه ما خودمان از این جعبه‌های عکس گیرنده‌ی دیجیتال داشتیم و نه دوستان این قدر لطف که چند تاییش را از سر دلخوشی حقیر هم که شده برای ما با اسب و قاطر و چاپار ارسال دارند. در هر صورت، هر زمان که میسر شد رفقا را بی نصیب نخواهیم گذاشت، ان شاء الله …

علی الحساب زیارت سفرنامه‌های نبشته‌ی حاج نوید خان غفارزادگان در این باب توصیه می‌گردد …

و من الله التوفیق و علیه التکلان

تب نوشت

دستان آسمان

ناز باران را

به عشوه‌ی عطش

نمی‌فروشد

کاری است پنهانی با دل من

تب ابر و بوسه‌ی خاک

آنگاه است که می‌بارد

نمی‌دانستی؟ …

• • •

سکوت ابر سترون

بی حکمتی نیست

ما از طریق عشق می‌دانیم

آنچه را که در حسرت دل‌هامان

نمی‌دهند …

• • •

می‌دانم که جاودانه‌ام

افسون بهاران را

در زمزمه‌ی شبنمی به گلبرگ نشسته

می‌خوانم

رستاخیزی دیگر پیش روست

باید که تاب آورد

هر چند که کوچکیم

هر چند که جاودانه …

• • •

در حریم فاصله

حرم نفس را فهمیدن

نه کار هر حیرانی است

باید که من باشی

تا بیابی

تا بفهمی …

• • •

دل ریش را

تسلای خاطری است

اگر که زهره از تب خورشیدم نسوزد

و نسوزاند

و ماهی که به نهاد حیرانم

عادت دارد

از اینکه اینجایم

نیک می‌دانم

طمعی است فلک را

حسدی است

در جاودانگیم …

• • •

گل‌ها را نچیده‌ام

آخر تو گفتی که چنین باشم:

بر زهد عاطفه، ماندگار …

تب نوشت

شاید نمی‌توان گفت

آنچه که در حریم سینه‌هامانست

آیینه‌ایست

یادگار روزهای بارانی …

در دستانی کودکانه،

سیبی

سرخ

و چشمانی خیره

که آفت دل‌هامان شد

و با بوی خاک باران خورده درآمیختیم

چونان که با بوی آغوشت …

شاید،

دیگر نباید گفت …