… در جان خوش‌تر است

با بوی پاییز تب می‌کنم. می‌نشینم زیر درخت‌های باغ انار و تب می‌کنم. و دلم می‌خواهد بنشینم خیس شوم زیر باران و با خدایار برویم قدم بزنیم و ساعت‌ها هیچ حرفی نزنیم. و گاه زمزمه کنیم آوازی را و گاه چشم بدوزیم به رقص برگ‌های زرد و سرخ و صدای خش‌خش آن‌ها و دست بکشیم به صورت باد و ساعت‌ها هیچ حرفی نزنیم. می‌نشینم زیر درخت‌های باغ انار و آن طرف‌تر کودکی سر می‌خورد و گلی می‌شود؛ اما گریه نمی‌کند. خدا می‌آید کمی نزدیک‌تر می‌نشیند و آسمان هم مثل ما، تب می‌کند …

آتش عشق تو در جان خوش‌تر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوش‌تر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زان که با معشوق پنهان خوش‌تر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوش‌تر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زان که درد تو ز درمان خوش‌تر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوش‌تر است

چون وصالت هیچ‌کس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوش‌تر است

خشک‌سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوش‌تر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوش‌تر است

امروز به زمزمه‌ی این غزل از خواب بیدارم کردند … پایدار باد شادی‌شان …

تب نوشت

بی‌خبرم

گویی که باید چنین باشم …

من از این دور واژگون

پنداری که آب شدم

یله بر ناکجاآبادی که بی‌خویشم می‌برد

به گاه بی‌خبری …

بی‌خبری،

عذابم می‌دهد …

• • •

بی‌خبری،

زکات علمی است

که به لطف خداوند،

ارزانی‌ام داشته‌اند

و انگار که باید

بسوزم،

بسوزم،

بسوزم

و در پناه بی‌خبری،

بدانم که هیچ لذتی ابدی نیست

و صبر،

آیینه‌ای‌ست،

شایسته‌تر از هر قضاوتی …

این هم از کابینت

لطف خداوند بر امت همیشه در صحنه و شهیدپرور ایران، جاری شد و دکتر حاج محمود خان احمدی‌نژاد را واسط فیض قرار داد و اعضای کابینه به مبارکی و میمنت معرفی شدند. از آن جا که بنده اصولاً سیاسی‌بازی، اعم از تحلیل و بررسی و روایت و حکایت، بلد نیستم. لذا در وجنات و سکنات این کابینه، سخنی نمی‌گویم؛ “مشک آن است که خود ببوید”. ترجیح می‌دهم که در گذر زمان، آن چه که برای کلیه عزیزان ایرانی “فرقی نمی‌کند” چونان که شایسته است در چشم‌شان فرو رود، ان شاء الله.

القصه که خنجر را از رو بسته‌اند دوستان و به مصداق جمله‌ی شریفه‌ی “پاسخ هر افراطی، تفریط است و بالعکس” آمده‌اند تا تفریط شانزده ساله را طی این چهار سالی که نقد است جبران کنند. یاد گفته‌ی رئیس جمهور منتخب افتادم که فرمود “همه از دیدن ترکیب کابینه تعجب خواهند کرد” و الحق و الانصاف که بسیار متین و به‌جا بود، فرموده‌ی ایشان.

متنی بسیار طولانی نوشته بودم در این باب (نزدیک به سه صفحه) با همان تندی و شوری که در چندسطر پیشین مشاهده فرمودید. با بازخوانی آن متوجه شدم که اهمیت وجود خشتک، در جای خود، نادیده گرفته شده، لذا بی‌خیال شدم و در کمال ناامیدی و زمزمه‌ی این اراجیف که: آخر به چه دلیل من باید خودم را سانسور کنم، صرف این که از بعضی چیزها می‌ترسم … با این چند جمله‌ای که می‌خوانید، تف چسبان می‌کنم نوشته‌ام را …

به هر صورت چه بخواهیم و چه نخواهیم از وجود مجموع مسایل رخ‌داده در این مدت ـ که از حالا، فشار بسیار سنگینی را متوجه پاچه‌ی ملت نموده ولی چون گرم‌اند درک نمی‌کنند که چه شده ـ باید لذت وافر برد. بنده دیروز بسیاری از دغدغه‌های خودم را هموار دیدم زمانی که مطلب آقای سید ابراهیم خان نبوی را می‌خواندم. خدایش رحمت کناد …

در نهایت جمع‌بندی من آن است که مدتی یکی دو ساله، این‌ها که بیایند سیاست‌شان بر آن است که به مردم حال بدهند و اصولاً اوضاع ظاهری مملکت بخصوص در حوزه‌ی اقتصادی، ردیف می‌شود. وقتی که ردیف شد و صلاحیت خود را به مردم اثبات نمودند، در پناه رضایت عمومی و مشروعیت کسب شده، شروع می‌کنند به پی‌گیری هدف‌های اصلی خود ـ که همان چیزهایی است که اصول‌گراها دوست دارند. آن وقت است که دوست دارم ببینم این عزیزانی که به خیال‌های واهی و با ادله‌ای کودکانه، انتخابات را تحریم کردند و همین‌طور سایر دوستانی که به هر دلیل ترجیح دادند که بر کنار باشند و نظاره کنند، جواب خود را چگونه خواهند داد زمانی که ببینند پنجاه شصت میلیون ایرانی، یک چشم اشک دارند و یک چشم خون … البته که از ماست که بر ماست. باشد که رستگار شویم. ان شاء الله …

هاست ما را بلاک فرمودند

ما آن قدرها هم بد نیستیم که بگوییم چه پدرسوخته‌هایی هستند این آقایانی که هاست ما را بلاک فرمودند!! به هر صورت لطف کرده بودند و کلی امکانات مجانی داده بودند ملت بایند واسه‌ی خودشان سایت درست کنند … نعمتی است در این روزگار این چنین سایت‌هایی … ما که راضی بودیم و دعا هم به جانشان می‌کنیم …

قضیه بلاک کردن اکانت ما هم این بود که گویا فهمیده بودند که این نوار تبلیغاتی بالای صفحه را که زورکی نمایش می‌دادند، قایم کرده بودیم آن پایین مایین‌ها … یک ای‌میل فرستادند که: به دلیل آن که شما “تِرْمْزْ اَنْدْ کاندیشنز” ما را رعایت نکردید ما هم بلاک می‌کنیم اکانت شما را … ما هم هیچ نگفتیم و فقط در سر خودمان کوفتیم که چه کنیم با این سایت لنگ در هوای‌مان …

جسارت نمودیم و از یکی از دوستان گران‌قدر که همواره سایه‌ی لطف‌شان مرهون حال این حقیر بوده، اجازه خواستیم از هاستی که پیش از این، خاص ایشان ابتیاع نموده بودیم مشترکاً استفاده کنیم … که ایشان هم آن چنان به ما حال دادند که ما روزها در بحر حال دادن ایشان مستغرقیم و خواهیم بود …

القصه؛ امروز فرصتی دست داد که در کمال آرامش و سکون، بنشینیم برخی از فایل‌های مهم را آپلود کنیم بلکه ظواهر قضیه مهیا باشد. همچنان که می‌بینید این چنین نیز هست، الحمد لله. بعضی از موارد فعلا ناقص خواهد ماند تا آن که فرصت دیگری دست دهد با خط اینترنتی پرسرعت، مسایل را رفع و رجوع کنیم. از آن جمله‌اند این موارد:

ـ کلیه کامنت‌های نوشته شده روی پست‌های قبلی، فعلا قابل رؤیت نیستند. البته لازم به ذکر می‌دانیم که کامنت‌های گذاشته شده برای پست آخر حقیر، همزمان با بلاک شدن اکانت نیز، غیر قابل دسترس شدند، به بیان دیگر “پریدند” که از این بابت عذر خواهی می‌کنیم.

ـ عمده‌ی فایل‌هایی که برای داون‌لود گذاشته بودیم فعلاً قابل دریافت نیستند به خصوص فایل‌های بخش کاغذی‌جات برقیه.

ـ بخش آرشیو عکس‌ها نیز فعلا غیر فعال است.

امید داریم تا اگر دل و دماغی باشد و آثاری از حیات در کالبدمان جاری، تا یکشنبه، دخل کلیه این موارد را آورده باشیم، ان شاء الله

سلام …

با خاطره‌ها چه می‌کنی؟ …

گریه نکن عزیز، باور می‌کنم که هنوز کودکانه گریستن را دوست داری و تو نیز باور کن که اشک‌هایت هنوز پیراهنم را لک می‌کند و این معمای همیشگی و ناگشوده‌ی مامان است …

ننوشته‌ام که داغ دل‌مان را تازه کنیم و بر هر آن چه بوده؛ خون حسرت بگرییم؛ نیامده‌ام بگویم که همه را به زر بنویس در دفترهای تب‌آلود و به اشک بازخوان‌شان. آمده‌ام که بگویم: هنگامه نزدیک است، هر چه هست بسوزان که با برگ سنگین، سفر ناچار، آفت خواهد گرفت … گذشته‌ها آفت اکنون‌اند …

جایت خالی میان شادی اسباب‌کشی! خنده‌بازاری بود که ناخواسته رها می‌کردی و آگاه می‌شدی به لحظه‌ای که فرق نمی‌کرد زمین کجا بود آسمان کجا. نجاری هم کردیم و کمدی بستیم در خور. انبردست بی‌چاره، هنوز تشنه‌ی خون انگشتانم است. در کشاکش این هیاهوی پرنشاط، جایی نبود که زخم نشده باشد؛ جز دلم؛ آن را هم برای تو نگاه داشتم … انتقام وصله‌ی ناجوری‌ست؛ ولی به‌تر از آن است که در نأشگی خاطرات، خود را تهی کنی …

از خودم خبر چندانی ندارم. گاهی می‌آید؛ گاهی می‌رود بی آن که بگوید از کجا؛ بی آن که بگوید به کجا. اما هر بار که هست، شیطنت حضورش آشوبم می‌کند … طوری شده که انگار قرار نیست با زمان بفرساییم. هنوز همان قدر تازه‌ایم که اول روز یکدیگر را دیدیم … آیینه، گاه، کنایتی است از دنیای حماقت …

دلم تنگ شده بود برایت، گفتم حال و احوالی کنم … می‌دانم که خستگی‌ام را از دور خوانده‌ای. اگر خبری شد باز نامه می‌نویسم ولی از من نخواه که سلامت را به بعضی‌ها برسانم …

امروز آسمان لطف کرد و بارید … ولی من نتوانستم مثل همیشه به تو باران را تبریک بگویم … و خاطره‌ها عجیب فراموش کارند …

حیرانی نیم‌شب‌ها را با هم ادا می‌کنیم … یادت باشد که اگر قلم را برداری، بازی را خواهی باخت …

قربانت

لیشام

تب نوشت

هر لحظه جان می‌دهم و باز … زاده می‌شوم …

انگار که نه انگار نسبتی باشد میان من و این همه گذشته …

انگار آن چه که هستم، اولین بارِ بودنم است …

و لذت این همه تازگی سرشارم می‌کند، مستم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند …

از این که ابرهای قلمبه از آسمان نمی‌افتند متعجبم و هنوز

حسرت دیدن بستنی قیفی دست بچه‌ی همسایه، آتشم می‌زند …

باورم نمی‌شود خون جاری از انگشتانم را

و به سختی به یاد می‌آورم که کار، کار گل سرخی است

که ناخواسته، نوازشش کردم …

چه ساده مرا امید باران می‌گیرد،

حتی به دیدن این همه ابر سترون …