۲۷ فروردین ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
آسوده باش کوچک من!
آن مرد غریبه دیگر
جایی برای ماندن ندارد …
آسوده باش دختر من!
شاید که این
آخرین آسودگیست …
میتوانی کودکانههایت را
در آغوش پر حرمت خیمههای ابر
در تب سبز و نمناک درختان
با شکوه نفسگیر اولین عشقبازی
آغازی دوباره کنی
میتوانی در تناقض تلخی و مستی
در خلسهای به گاه رهیدن
در حریم سرشار از مهر آفتاب
ترانهای دیگر سردهی و با زمزمهای لرزان
در آغوش آخرین محرم
روزها و روزها
به مرد غریبه نیندیشی …
دیگر فرصتی نمانده است
سفری ناخوانده پیش روست
برگی باید
تا نشان بوسهها را
از چهرهی مرد غریبه بشویم …
۸ فروردین ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
چیزی که همه ما اسیر اونیم و هیچوقت بهش دقت نمیکنیم اون شبکهی ارتباطی هست که توش گرفتاریم. دقیقا مثل یه تار عنکبوت. هر کدوم از ما به اقتضای روابط خانوادگی، دوستانه و یا کاری توی جامعه تعریف و جایگاهی پیدا میکنیم و گاهی امر به خود ما هم مشتبه میشه که جدی جدی ما همون چیزی هستیم که این روابط، ما رو تصویر میکنه. هر چی هم رضایت درونیمون رو وابستهتر کنیم به این روابط، اتفاقی که میافته اینه که برای ما سختتر میشه تا خودمون رو با واقعیات درونیمون روبرو کنیم. حتی دیگه فرصتی هم نخواهیم داشت تا به خودمون بیایم و اون چیزی که در واقعیت نیستیم رو توی روابطمون اصلاح کنیم …
سه سال پیش ـ یعنی تابستون سال 81 ـ با جمعی از دوستان یه ایده نسبتاً احمقانه به ذهنمون رسید که ابتدا برای ما جنبهی شیطنت داشت ولی بیشتر از لذت شیطنتش، برای من خیلی آموزنده بود …
خلاصه کلام اینکه بنده یه ساعت تمام سر چهارراهی که بین میدون هفت حوض هست و میدون هلال احمر، وایسادم و شیشه ماشینها رو پاک کردم. اون موقع موهام بلند بود همراه با ریش و سبیلی بس مبسوط. واسه اینکه سیستم طبیعی جلوه کنه کلی گشته بودم و لباسهای پاره پوره پوشیده بودم. واقعاً جالب بود!! هم احساسی که خودم داشتم و هم رفتاری که مردم باهام داشتن. دیگه از اون لیشام همیشگی خبری نبود. کسی که اونجا بود مهم نبود که چی بلده، چقدر کتاب خونده، چقدر خوبه یا بد. تنها چیزی که میشد گفت این بود که این یارو هم مثل خیلیهای دیگه یه معتادیه که آخر شب دخلش رو میره دود میکنه [1] البته میشد حدس زد که بعضیهام تو دلشون میگن که: آخی! طفلکی [2] خدا لعنت کنه این …ها [3] رو که جوونها رو اینجوری بدبخت کردن و قس علی هذا …
از اون اتفاقهایی که توی این یه ساعت برام افتاد که بگذریم [4]، چیزی که خیلی از اون درس گرفتم این بود که: به چه قیمتی من میتونم خودم باشم؟ میارزه وقتی که به خاطر یه مسؤولیت یا یه نقشی که تو کار بهت سپردن، به سادگی بخوای دیگران رو له کنی، دروغ بگی، دودرکنی، زیرآب بزنی فقط برای اینکه توی همون سیستم تار عنکبوتی، جای خودت رو تثبیت کنی و با افتخار فریاد بزنی که: من همون خوبی هستم که شما میخواهید! بعد شب که میخوای بخوابی، وقتی که کارهای روزانهات رو دوره میکنی جزو افتخاراتت بدونی این احساس رو که بقیه دوستت دارن بخاطر اینکه تونستی اون چیزی باشی که روابطت میخوان؟ یه وقتهایی سخته تصمیم گرفتن. نه اینکه تصمیم بگیری که چه چیزی میتونه برای کارت یا روابط دوستانه و خانوادگیت بهتر باشه، نه! بلکه اینکه تصمیم بگیری که برای یه لحظه خودت باشی، هر چند تند، هر چند خشن هر چند مهربون! هر چند که واقعاً اون چیز منافع ارتباطیت رو تأمین نکنه …
حالا خودت رو فرض کن با سر و وضع کثیف. یه لنگ تو دست راستت و یه شیشهشور تو دست چپت. مردم چه جوری نگاهت میکنن؟ در موردت چی میگن؟ اون احترامی که بهشون عادت کرده بودی کجاست؟ اینا همه اون سؤالهایی که به پرسیدنشون از خودمون عادت کردیم. چرا؟ چون میترسیم برای یه لحظه هم که شده دیگه خودمون رو توی اون تار عنکبوتی نبینیم …
بگذریم … آخر قضیه رو بگم که ختم به خیر شد. هر کدوم از اون رفقایی که عرض کرده بودم [5]، در محلهای مختلف نزدیک به اون چهار راه مشغول یه کاری بودن. یکیشون گدایی میکرد. دوتاشون بلال میفروختن. یکیشون هم بادکنک. البته محل کسبمون یه جوری بود که همدیگه رو نمیدیدیم. این جوری که هر کی تنها کار کنه سختتر میکرد کار رو تا وقتی که بخوای تو یه جمع شیطون و صرفاً از سر شیطنت کار کنی.
عصری که شد. پولهامون رو جمع کردیم و با همون سر و وضع رفتیم رستوران بوف هفت حوض شام مبسوطی نوش جان کردیم. خود این قصه شام خوردنمون هم با اون سر و وضع و با اون طرز غذا خوردن و با اون حرفایی که در مورد پذیرش گرفتن فلانی و فلانی از دانشگاههای بلاد کفر میزدیم هم قصهای است که ترجیح میدم بیخیالش شم …
[1] از توضیح دادن سایر شقوق کاربرد پول حاصل از شیشه پاک کنی به دلایل خانوادگی معذورم.
[2] حیوونکی.
[3] D:
[4] یه دنیا خاطرس لحظه لحظهی اون.
[5] از اون جمع یکیشون در بلاد راقیه مشغول اخذ پی اچ دی تو رشته برق احتمالاً مخابراته. یکیشون هم بر اثر سکته قلبی به رحمت ایزدی پیوسته و از دوتاشون هم اصولاً بی خبرم.
۲۹ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
سلام …
میدانی؟
امسال بی یاد تو آغاز شد …
در لحظهی غریب دگردیسی
ـ آغاز سال نو ـ
در خاطرههای زنگاری
حضور آبی تشنه
مهمانم کرده بود
تا شاید
تمنای باران را
از من بگیرد.
دیگر از این همه ابر سترون
مرا
تمنایی نیست
و نه شوقی به باریدن
و نه آرامشی
به گرییدن.
دیگر
الفبای عشق بازی را
با نبض برف و آینه
هیجا نمیکنم
…
۲۸ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و میباید خواست
توبهی زهدفروشانِ گرانجان بگذشت
وقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیبی است بدین بیخردی وین چه خطاست؟
بادهنوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آن که او عالِمِ سرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
ور بگویند روا نیست بگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست
|
|
|
دوست عزیز
سالی سرشار از نیکی و نیکویی، سرور و سروری، آسایش و آرامش، شادی و شادمانی، راستی و رستگاری و بخشیدن و بخشاییدن را برای همهی شما عزیزان، صمیمانه آرزومندم …
|
۲۱ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
دیروز فرصتی شد تا با مامانبزرگِ خدابیامرزم، دیداری تازه کنم. مثل همیشه گفتم: السلام علیکِ یا مادربزرگ! بعد از عرض ارادت و چاق سلامتی، نشستم و فاتحهای براشون خوندم. مامان یه سطل داد دستم که برم آب بیارم. توی راه که داشتم میرفتم، بی اختیار اسمهای مختلفی که روی سنگ قبرها بود رو میخوندم و به طرز جالبی بعد از اینکه هر اسمی رو تو دلم میخوندم انتظار داشتم مثل حضور و غیاب کلاسهای دانشگاه یکی بگه “بله” یا دستش رو بلند کنه یا رفقاش بگند که حذف کرده!! وقتی به خودم اومدم به طرز فجیعی زدم زیر خنده …
برگشتنی دیدم یه آقایی داره با دختر پنج شش سالش روی قبرها راه میره. بدون اینکه بخوام فضولی کنم حرفاشون رو شنیدم:
دختر: بابا…! چرا از رو قبرا راه میری؟ خوب از این ورشون برو!
بابا: اگه از رو سنگ قبرها راه بری و روشون پابذاری برات خَیَرات داره!!
دختر: خیرات یعنی چی بابا؟
بابا: یعنی برات ثواب مینویسن.
دختر: یعنی هر چی بیشتر راه برم بیشتر ثواب داره؟
بابا: آره بابا جون!!
و بعد دختر دست باباش رو ول کرد و شلنگ تخته زنان با دقتی وصف نشدنی شروع کرد رو سنگ قبرا این ور و اون ور پریدن.
خوب این هم یه روشه ثواب جمع کردنه …
۱۶ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
احساس آدمی رو دارم که بستنش به درخت … این احساس وقتی به آدم دست میده که رئیسش کنن (یا خودش رئیس بشه، البته فرقی نداره، نتیجهاش یکیه) این آدم نمیتونه مثل آدم راه بره، مثل آدم غذا بخوره، مثل آدم جیش کنه، مثل آدم آخ بگه و خلاصه مثل آدم باشه. بعضی آدمها همیشه دوست دارن که به درخت بسته بشن. وقتی هم کسی پیدا نشه که اونا رو ببنده به درخت خودشون دست به کار میشن و خودشون رو به درخت میبندن.
آدم به درخت بسته شده وقتی که اعصاب معصابش پیاده میشه، چون هیچ غلطی نمیتونه بکنه شروع میکنه به جویدن تنه درخت. بعضی از درختها که تنهی ضعیفی دارن، دوام نمییارن و میشکنن و هنگام سقوط وارد میشن به لبه پشتی یقه پیرهن آدم بسته شده به درخت. بعضی وقتها این جویدنها اینقدر اساسیه که حتی درختهای کلفتتر هم همین رفتاری که توضیح داده شد رو انجام میدن.
دیده شده که عکس ماجرا نیز اتفاق افتاده. یعنی، درخت رو به آدم میبندن. این مورد خیلی نادره و فقط وقتهایی اتفاق میافته که آدمه از درخته کلفتتر باشه …