۱۱ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
از اونجایی که تنور بحث فیلتر کردن سایت معظم اورکات چند وقتیه که بدجوری داغ شده و هر کی از راه رسیده نرسیده یه حالی به موضوع میده، ما هم گفتیم حیفه که تو این فرصت سنگ اورکات رو به سینه نکوبیم و دستی به حناش نکشیم. به همین جهت عرض میکنم خدمت جماعت رفقایی که دستشون از اورکات کوتاه شده و از بابت تسلای خود کم رابطه بینی به سایتهای مجهولالهویهیی مثل http://www.gazzag.com روی آوردن (گیر ندین! خودم هم اونجا اکانت دارم!) یه سری به گروه http://groups.google.com/group/bypass بزنن و عضوش شن بلکه به این زودی کرکرهی اورکات، به خاطر طرز فکر یه مشت آدم معلومالحال، پایین کشیده نشه. این بنده خدایی که این گروه رو راه انداخته گویا داره تمام تلاشش رو میکنه که با برنامهای که نوشته امکان وصل شدن به اورکات رو فراهم کنه. الان هم ظاهراً در به دره یه میزبان وب خوبه ولی به خاطر پول، اون بدبخت هم که ایشالا نیتش خیره، دستش به جایی بند نیست و عین این خانه به دوشا داره زارپ زارپ میزبان وبش رو عوض میکنه بلکه مثل من و تویی بتونیم یه چند دقیقهای تو اورکات چرخ بزنیم.
این لینک سایتی هست که در فعلاً از طریق اون میتونید به اورکات وصل شین http://scar.hollosite.com.
همیشه این سؤال واسم بوده چرا تو این مملکت همیشه فکرشون این طوریه که افراد ناباب سوء استفاده نکنن ولی هیچ وقت فکرشون این طوری نیست که افراد باب استفاده کنن.
۷ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
وصف حال امروز من است، حالی که مقام شد …
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان، دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم بر کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ
کاندرین غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
بیم جان کین یار خونم میخورد
ورنه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
…
۵ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
اولین بوسه
به چشم درویش
شیرین است …
من میبینم
که از کاکل قاصدهای آواره
حروف بریده بریدهام را میخوانی
من میفهمم
که از نوازش نسیم سرد صبح
بر گونههای رنگ پریدهات
حضور نارس مرا
میخواهی …
چندی است که در تدارک منزلی دیگرم
شاید
به حرمت زمان
دیگر نباید بهایی داد …
سیام دیماه هشتاد و سه
۴ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
دو سه شب پیش بعد از دعوای مفصلی که با مامان تو ماشین داشتم، به علاوه کلی پشت دسته موندن، بلاخره رسیدم خونهی دایی عزیزم. سلام و چاق سلامتی و از این بند و بساطا که استثنائاً این دفعه دایی زود سر و تهش رو هم آورد و نشست پا تلفیزیون؛ بعدشم با لحنی پدرانه بهم گفت:
ـ بشین! فیلم خیلی قشنگیه!!
ـ اسمش چیه دایی؟
ـ … بانه [1]
ـ عجب … [2]
ما هم از همه جا بی خبر تلپ شدیم پا تیلفیزیون و یه ابرو رو انداختیم بالا ـ مبنی بر توجه بیش از اندازه ـ و زل زدیم تو این لامصب!! آقا جان چشتون روز بد نبینه!! هر دقیقه که از فیلم میگذشت خدا خدا میکردم یه زلزلهای بیاد، صاعقهای بزنه چه میدونم، یه چیزی بشه دایی دور من یکی رو خیط بکشه و بی خیال شه. تازه این خوب قضیه بود. بدترش وقتایی بود که دایی فلش بک میزد و قسمتهای قبل رو تعریف میکرد تا من بدبخت هم در جریان شرح ماوقع (!!) قرار بگیرم. البته نیت بندهی خدا خیر بود، فقط نمیدونست که طرفش نخالهست! من هم مجبور بودم که به دایی نگاه کنم و خودم را با تمام وجود مشتاق نشون بدم که: عجب قصه خوبیه! عجب فیلم بینظیریه و … خلاصه من بدبختِ فلک زدهی تلفیزیون نبین [3]، مجبور شدیم بعد از مدتها یک ساعت تلفیزیون ببینیم اونم با تحمل اعمال شاقه …
و چه شبی بود اون شب!! ترافیک و دعوا با مامان و دود خوری و باقی قضایا به کنار؛ حالا فرض کن رسیدی خونه و میخوای بخوابی، یه استامینوفن کدئین انداختی بالا و دور از جون کپیدی تو رخت خواب، در حالی که پتو رو دور سرت پیچیدی بلکه سر دردت کمتر شه، سعی میکنی بخوابی و از همه با حالتر اینکه سعی میکنی به اون فیلم و ادا اطوارا و فیلمنامه ـ که دایی زحمت کشید و رنگیتر از خود فیلم برام تعریف کرد ـ فکر نکنی …
واقعاً تبدیل پول مملکت به خاک فرآیند جالبیه …
[1] تو این مملکت هیچیش به هیچیش بند نیست! لطفاً گیر ندین!
[2] از اون “عجب”هایی که احتمالاً گاهی از من شنیدید D:
[3] این نوع ترکیب وصفی چند سالی است که وارد زبان فارسی شده و اکیداً از طرف فرهنگستان زبان نیز مورد تأیید است. مثال: اسراییلِ خونِ مردم بمک، مردمِ خسته نشوی ایران و هکذا …
۳۰ بهمن ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
و آنچه را که در هوس عشق باختهایم،
به سادگی عقل مانندْ میکنیم.
من حرمتی را میشناسم که از تقدّمِ بوسه،
به انزوای آغوشی برهنه گریخت،
و به صبرْ سالیانی را ساخت،
به استواریِ بغضی ماندگار.
تقدیر این آفرینش را
تبسمی ساده، به آیات خداوند میفروشد؛
که از زنبق نارستهای میان حرارت آن بازوان عریان،
بوسه میچیند.
آیا تو را به عشق نخواندهام؟
آیا تو را به صبر دوره نکردهام؟
مرا به سوی خود بخوان
و از هستِ نابودهام درگذر
کنایههای تلخِ حضورم را بشوی
نمازهای نفسِ تشنهام را بسوزان
و آسمان را آنقدر که شایستهی من است بگستر
طلیعهی صبح را به استقبال دیدگانم بیارا
و تیرگی شب را حضورِ خلوتی ملکوتی گذار.
به خود نخواهم بود اگر تو نخواهی.
هشتم آذرماه هشتاد و یک
۲۸ بهمن ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
گاهی اوقات آدم از کار کردن هم چندشش میاد، جوری که دوست داره همه کارهاشو یوهو اوغ بزنه تو صورت همکاراش!! این اتفاق وقتی میافته که احساس کنی همه یه جورایی دارن تو پاچت میکنن و فکر میکنن که تو نمیفهمی و تو هم چون آدم خوبی هستی D: به روی خودت نمیاری که انگار نه انگار خبریه. یک روز، دو روز، سه روز، یه هفته، یه ماه و . . . و نهایتاً زمانی میرسه که یوهو میپکی! بوووووم! و اون وقته که معلوم نیست چی بشه! البته هر کی یه جوره. مثلاً یکی ممکنه گریه کنه! خوب این هم روشیه! یکی دیگه ممکنه داد و بیداد کنه! گاهی اوقات جواب میده و یکی دیگه ممکنه که دودر کنه، مثل من! این روش اصولاً بازخورد خوبی نداره و جواب هم نمیده. ولی وقتی که اون قدر کار بیخ پیدا میکنه که مهم نیست برات که جواب بده یا نده، پیش خودت میگی ماتحت هر چی کاره و اون وقته که این روش آی حال میده، آی حال میده!! بدیش اینه که خودت رو هم این وسط دودر میکنی …